Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 مرض خبرچینی، بیماری مزمن اتحاد شوروی، در سال‌های آخر دهۀ بیست میلادی، ویرانگر و پرقدرت، با آخرین سرعت پروبال می‌گرفت. غرب بر وضعیت سیاسی داخلی تنها کشور بلشویکی جهان چشم دوخته بود. هنوز در آلمان فاشیست‌ها به قدرت نرسیده بودند و همۀ توجهات به کلاغ سفید یا اتحاد جماهیر شوروی معطوف بود. سیاست داخلی اتحاد شوروی که بر عملیات وحشتناک پاکسازی مبتنی بود، عملاً بیش از آن‌که به شکار خبرچین‌ها بینجامد نوعی نابودی از درون بود. آلمان، انگلستان و فرانسه به راحتی می‌توانستند در نقش ناظری آسوده، بی‌آن که علیه بلشویک‌ها برنامۀ ویژه‌ای تدارک ببینند به تماشا بنشینند، چرا که بدون هیچ دخالت خارجی، کرم جاسوسی و خبرچینی اتحاد جماهیر شوروی، کشور را از درون می‌خورد.

🖋 در اواخر دهۀ بیست، حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی برای مقابله با تحرکات سیاسی و اقتصادی، عملیاتی با عنوان «شکار جادوگرها» ترتیب داد. در مارس 1928 خیانت ضدانقلابی اتحادیۀ کارگران معادن زغال سنگ دومباس افشا شد...
وقوع اتفاقات ناخوشایند در کارخانه‌ها از قیبل عیاشی و مستی کارگران و سازماندهی نامناسب کارها، همه به برلین، ورشو و پاریس نسبت داده می‌شد. در تالار بزرگ موسوم به «خانۀ اتحادیه‌ها» محاکمۀ پنجاه روس و سه متخصص آلمانی در جریان بود. بیش از صد هزار کارگر، روستایی و دانش‌آموز این محاکمه را تماشا می‌کردند. یازده تن از آنان طی کیفرخواستی مفصل، با بیش از 250 هزار کلمه، به مرگ محکوم شدند... استالین در سخنرانی خود در پلنوم آوریل 1928 کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست، با این عبارات فعالیت کارگران زغال سنگ را مهم ارزیابی کرد:
"احمقانه است فکر کنیم سرمایه‌داری جهانی ما را راحت و آسوده می‌گذارد. نه رفقا، این گونه نیست. طبقات اجتماعی وجود دارند، سرمایه‌داری جهانی وجود دارد و نمی‌تواند آرام و آسوده ببیند که چگونه کشوری تحت رهبری سوسیالیسم توسعه می‌یابد".

📚 از کتاب «رزیدنت»، نوشتۀ آشوت آقابابیان، ترجمۀ حسین طباطبایی 📚

@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
کانت ثابت کرده بود که جهان را نمی توان با عقل صرف فهمید، کاری که فلاسفه ی بزرگی چون اسپینوزا و لایب نیتس تلاش کرده بودند انجام دهند. تا این جا شوپنهاور موافق است. اما کانت این را به مثابه باز کردن در به روی مذهب میدید: اگر ممکن است که یک تبیین استعلایی از جهان تنها بر حسب ایمان پذیرفته شود، پس در انجام این کار چیزی متناقض با خود یا غیرعقلانی وجود ندارد - برعکس، امر غیر عقلانی ادعای ایقان چه ملحدانه و چه خداپرستانه در آن قلمرویی است که در آن تنها می توان باور سست و ضعیف داشت. این دیدگاه كانت بود، و كانت هم یک مسیحی. شوپنهاور با اصرار بیشتری لاادری ماند. در نگاه او هر گونه تلاش برای تبیین معلوم با نامعلوم به معنی واژگون کردن روند عقلی، و هر گونه تلاش برای تبیین شناخت پذیر با شناخت ناپذیر، پرواز به عالم هپروت بود. هر دو رویه لاجرم مسائل را مبهم تر و در واقع بسیار مبهم تر از آنچه بودند می کرد، و خوب این چه نوع تبیینی است؟ بدتر از آن، هر دو رویه باید شامل صدور احکامی درباره ی آنچه نامعلوم یا شناخت ناپذیر است می شدند، و در بهترین حالت، این دستورالعمل، اگر نگوییم خودفریبی، دست کم تن آسانی است، و در بدترین حالت شیادی یا دیوانگی است. شوپنهاور مصر است که ما واقعا باید با تمام گرفتاری های این واقعیت مواجه شویم که توانایی های درک بشری ما محدودند: به هر رو چیزی وجود دارد که همواره از دسترس آنها خارج و برای ما شناخت ناپذیر است. به علاوه، حتی اگر موجودی با توانایی هایی بالاتر از توانایی های ما سعی می کرد چنین چیزی را برای ما تبیین کند باز هم ماهیت آن برای ما غیرقابل درک می بود. بنابراین «ماهیت امور در پیش از و پس از جهان غير قابل تحقيق است». ویتگنشتاین در جمله ی پایانی رساله صادقانه ترین نتیجه ای را که می توان از این مطلب گرفت به شناخته شده ترین شیوه مطرح کرده است. ويتگنشتاین که در دو صفحه پیش تر می گوید «معنای جهان باید بیرون از جهان و واقع شود» به این نتیجه می رسد که «باید درباره ی آنچه نمی توانیم از آن سخن بگوییم خاموش بمانیم.»
شوپنهاور در مورد فلسفه ی خودش آشکارا و ظفرمندانه اعلام می کند «در هر حال، فلسفه ی حاضر به هیچ رو نمی خواهد بگوید که جهان از کجا آمده یا به چه منظور موجود است، بلکه صرفا می خواهد بداند که جهان چه هست.» او این مطلب را با این عبارت تکمیل می کند که «قرار نیست فلسفه ی من علل نهایی جهان را تبیین کند. این فلسفه خود را به واقعیات تجربه ی درونی و بیرونی، که در دسترس همه کس هستند، محدود می کند و به هر حال، بدون آن که خود را با آنچه ممکن است ورای آنها باشد مشغول کند، رابطه ی حقیقی و تنگاتنگ میان این واقعیات را نشان می دهد. فلسفه ی من از گرفتن هر گونه نتیجه ای درباره ی آنچه ورای تجربه واقع می شود اجتناب می کند. صرفاً داده های حساسیت و خودآگاهی را تبیین می کند، و می کوشد فقط ذات محضری(immanent) جهان را بفهمد.»

📕بریده ای از "فلسفه ی شوپنهاور" اثر برایان مگی 📕
🗯 کارل گوستاو یونگ کتابی داره به اسم «پاسخ به ایوب» که در سال 1952 میلادی منتشر شد. میشه گفت مسئلۀ شر، موضوع اصلی کتابه. مسئلۀ شر اینه: اگه جهان رو موجودی به وجود آورده که خیر مطلقه، پس چرا این همه شر و رنج در عالَم وجود داره؟ یونگ برای بررسی این مسئله به سراغ متون یهودی و مسیحی میره و با توجه به این متون، می‌خواد ویژگی‌های یهوه (خداوند) رو بیان کنه. دو متن برای یونگ مهم‌ترن: کتاب ایوب (از عهد عتیق) و مکاشفۀ یوحنا (از عهد جدید). یونگ در اول کتاب می‌نویسه باید خیلی صریح و بی‌پرده با متون مقدس مواجه شد و مثل خیلی از متفکران دین‌دار مدرن، بعضی از قسمت‌های متن رو که با سلایق انسان مدرن مطابقت نداره، ماست‌مالی نکنیم: "امیدوار هستم [در این کتاب] بتوانم آن حالت عصیان‌آمیزی را که منظرۀ بی‌پیرایۀ توحش و بی‌رحمی یهوه در ما ایجاد می‌کند بیان کنم".

🗯 با توجه به موضوع کتاب (مسئلۀ شر)، انتخاب ماجرای ایوب انتخاب خیلی هوشمندانه‌ایه. یونگ معتقده در درام الهی (خلقت جهان، خلقت آدم، سجده نکردن شیطان، هبوط آدم و ...)، ماجرای ایوب یک نقطۀ عطف محسوب میشه. ایوب، یه آدم دین‌دار و مؤمن بود که به طور ناگهانی مورد عذاب‌های پی‌درپی خداوند قرار می‌گیره: "وحشی‌ها" گاوها و الاغهاشو می‌دزدن و کارگراشو می‌کشن، آتش از آسمان نازل میشه و گوسفندها و چوپان‌های ایوب می‌سوزن، وقتی که همۀ پسرها و دخترهاش تو یه مهمونی بودن باد شدیدی می‌وزه و اون خونه روی سر بچه‌هاش خراب میشه و همه می‌میرن، در نهایت هم یه بیماری سخت به سراغ ایوب میاد. چرا؟ چرا این همه بلا باید سر ایوب بیاد؟ این، اون سؤالیه که ایوب از اطرافیان خودش می‌پرسه: "تنها چیزی که من از شما می‌خواهم یک جواب است، آن وقت ساکت خواهم شد. به من بگویید چه خطایی کرده‌ام؟" (کتاب ایوب، باب 6)

🗯 احتمالاً پاسخ خیلی از افراد به سؤال ایوب اینه که خداوند داره ایوب رو مورد آزمایش قرار میده تا ایمان اون رو بسنجه. سؤال: چرا خداوند تصمیم گرفت که ایوب را مورد آزمایش قرار بده؟ یا به عبارت دیگه، چه کسی این فکر رو به خداوند تزریق کرد؟ شیطان. در باب اول کتاب ایوب، خداوند به این‌که بنده‌ای مثل ایوب داره، می‌باله. اما شیطان خطاب به خداوند میگه "دارایی‌اش را از او بگیر، آن‌گاه خواهی دید که آشکارا به تو کفر خواهد گفت" (باب اول). و خداوند به راحتی قبول می‌کنه. چرا؟ چرا خداوند حرف دشمن قسم‌خوردۀ خودش رو به این راحتی قبول کرد و بر سر بهترین بندۀ خودش این همه بلا آورد؟ جالب اینه که این ماجرا دوباره تکرار میشه. ایوب وقتی اموال و بچه‌هاشو از دست میده، کفر نمیگه. شیطان به خداوند می‌گه کافی نیست، باید جونش هم در خطر قرار بگیره. و ایوب بیمار میشه. چرا خداوند دوباره به حرف شیطان گوش کرد؟

🗯 تعبیر یونگ اینه که علت بلاهایی که بر سر ایوب نازل شد، نوعی "شرط‌بندی الهی" بود؛ شرط‌بندی بین خدا و شیطان. و وقتی به عبارات کتاب ایوب نگاه می‌کنیم، هیچ پشیمونی، عذاب وجدان یا دلسوزی‌ای در خداوند نمی‌بینیم. چرا؟ نکتۀ بعدی‌ای که یونگ بهش اشاره می‌کنه، پایان ماجرای ایوبه: "عذاب ایوب و شرط‌بندی الهی ناگهان پایان می‌یابد". چرا به طور ناگهانی عذاب‌ها تموم شد؟ این امتحان الهی می‌تونست تا آخر عمر ایوب ادامه داشته باشه. آیا پایان عذاب، به این معنیه که شرط‌بندی تموم شد؟ اگه شرط‌بندی تموم شد، پس شیطان به وضوح این شرط رو باخت. پس چرا توی کتاب ایوب هیچ اشاره‌ای به این ماجرا نمیشه؟ چرا شیطان به خاطر باخت این شرط، مجازات یا حتی سرزنش نمیشه؟ و اگه ایوب از این آزمایش سربلند بیرون اومد، چرا خداوند در انتها با تندی باهاش سخن میگه ("کیست که با سخنان جاهلانۀ خود، طرح‌های مرا تیره می‌سازد" (باب 38)؟

📢 ایوب به درگاه خداوند دعا می‌کنه که از این عذاب‌ها نجاتش بده. این عذاب‌ها رو چه کسی ایجاد کرد؟ خداوند. در واقع ایوب از خداوند می‌خواد که اونو (ایوب رو) از خداوند نجات بده. و یونگ می‌نویسه عظمت ایوب همینه: "ایوب اطمینان دارد که می‌تواند از خدا به خود او پناه ببرد و خدا را در پیشگاه خدا، مدافع خود سازد. وی همان اندازه که به شر یهوه اطمینان دارد، همان اندازه به خیر او هم معتقد است". اما سؤال پایانی: در باب اول کتاب ایوب اومده که شیطان هم مثل بقیۀ فرشته‌ها به حضور خداوند میره. مگه شیطان از درگاه الهی طرد نشده بود؟ پس چرا این‌قدر توی کتاب ایوب به خداوند نزدیکه؟
در مقدمۀ کتاب، یونگ جمله‌ای رو از کلمنس اول (یکی از آبای کلیسا که در قرن اول میلادی زندگی می‌کرد) نقل می‌کنه که به نظرم به تصویری که یونگ از خداوند ترسیم می‌کنه، نزدیکه: "خداوند با دو دست جهان را اداره می‌کند. دست راستش مسیح است و دست چپ او، شیطان".

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"گیرم خلق را اضلال، ابلیس کند؛ ابلیس را بدین صفت که آفرید؟" (تمهیدات / عین‌القضات همدانی)

@philosophycafe
Forwarded from پیوست
‌‌گزاره های ریاضی بیانگر هیچ اندیشه ایی نیستند.
در حقیقت در زندگی روزانه هیچگاه نیازی به گزاره های ریاضی نداریم. آنها را فقط به این دلیل به کار می‌بریم که از گزاره های که به ریاضیات تعلق ندارند، گزاره های دیگری استنتاج کنیم که باز به ریاضیات تعلق ندارند.
منطق جهان، که در منطق توسط همانگویی ها نشان داده می‌شود، در ریاضیات توسط معادلات نشان داده می‌شود.
و امکان اثبات گزاره های ریاضیات بدین معناست که صحت آنها را می‌توان درک کرد بدون آنکه نیازی به این باشد که آنچه بیان می‌کنند برای تعیین صحت-شان- با واقعیت‌ها مقایسه شوند.
عمل محاسبه،. شهود را پدید می‌آورد. محاسبه، آزمایش نیست.
محال است که بتوان در ریاضیات حکم به وحدت دو چیز کرد.
📘تراکتاتوس
🖊️ویتگنشتاین
🖋️گردآوری و گزینش:احسان قیچی ساز
--------------------------------------
◼️@philosophycafe
🖋 آینده چه به بار خواهد آورد؟ این پرسش از زمان‌های دور و دراز -هر چند نه همیشه به یک اندازه- ذهن انسان را مشغول کرده است. از نظر تاریخی، بیش‌تر در اعصارِ تنگناهای مادّی، سیاسی، اقتصادی و معنوی است که نگاه انسان با امیدی نگران‌کننده به آینده معطوف می‌گردد و این هنگامی است که انتظارات، آرمان‌شهرها (Utopias) و بینش‌های مکاشفه‌وار (apocalyptic visions) چند برابر می‌شود. برای نمونه، می‌توان به انتظارات هزاره‌گرای [= اعتقاد به هزار سال شهریاریِ مسیح] روزگار آگوستوس [= دورۀ سلطنت قیصر آگوستوس] در آغاز عصر مسیحی، یا به دگرگونی‌های روحیِ غرب در پایان هزارۀ نخست اندیشید. امروز... از نو در عصری پر از خیالات مکاشفه‌وارِ نابودی جهان به سر می‌بریم.

🖋 معنی این شکاف که نمادش "پردۀ آهنین" [= حصاری که شوروی گِرد کشور خود کشیده بود] است و انسان‌ها را به دو نیمه تقسیم کرده، چیست؟ اگر بمب‌های هیدروژنی به کار گرفته شوند یا اگر تباهی معنوی و اخلاقیِ مطلق‌گرایی دولت، در سراسر اروپا گسترش یابد، تمدن ما چه خواهد شد و چه بر سر انسان خواهد آمد؟
دلیلی نداریم که این تهدید را سرسری بگیریم و از آن بگذریم. همه‌جا در غرب، اقلیت‌های مخرّبی هستند که در پناه انسانیت‌گرایی (humanitarianism) و حس عدالت‌خواهی ما قرار دارند و در عین حال، مشعل‌هایی خانمان‌سوز در دست گرفته‌اند و هیچ چیز بازدارندۀ گسترش عقاید آنان نیست.

📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚

@philosophycafe
🗯 1- علم مدرن معمولاً با قدرت سیاسی پیوند داشته. یکی از مقاطع تاریخی این پیوند، قرن بیستم بود. توی این دوره فیزیکدان‌ها به دستاوردهایی رسیدن که می‌شد باهاش سلاح‌های عجیب ساخت. به خاطر همین کشورهای مختلف توی زمینۀ علم و تکنولوژی سعی می‌کردن نتایج کشورهای دیگه رو از طریق جاسوسی به دست بیارن.
2- هایک هواکیمیان یکی از بهترین جاسوس‌های شوروی تو این حوزه بود. ویژگی جالب روش هواکیمیان این بود که اطلاعات رو از دانشمندها نمی‌دزدید، بلکه اونا رو به لحاظ عقیدتی (و نه مالی) متقاعد می‌کرد که باهاش همکاری کنن.
قطعۀ زیر از کتاب «رزیدنت» در مورد این دو مطلبه:

🖋 در سال 1919 رادرفورد، فیزیکدان معروف، کشف کرد که اتم‌های یک عنصر شیمیایی با واکنش آلفا قابلیت تبدیل به اتم‌های یک عنصر دیگر را دارند. این اکتشاف بعدها محور اصلی تحقیقات فیزیکدانان شد. تحقیقات عمیق در حوزۀ فیزیک اتمی پیش‌درآمد تهیۀ مواد منفجرۀ اتمی بود که بر مبنای آن امکان تولید سلاح‌های بسیار مخرب فراهم می‌شد. در طلیعۀ دومین جنگ جهانی تمام فعالیت‌های مربوط به این موضوع کاملاً سری و مخفیانه بود...
در ژوئیۀ 1931 آ. ف. ایوفه، رییس پژوهشگاه لنینگراد [در شوروی]، به دعوت دکتر لانگه، فیزیکدان معروف آلمانی، به برلین سفر کرد.
در ایستگاه قطار شیونفلد، هایک هواکیمیان کارمند نمایندگی تجاری اتحاد جماهیر شوروی در برلین به پیشواز این دانشمند [ایوفه] رفت... ایوفه و هواکیمیان حین بازدید از آزمایشگاه دکتر لانگه با هربرت موراوگین، مهندس جوان و دکتر فیزیک کاربردی، مواجه شدند.

🖋 آشنایی هواکیمیان و موراوگین به سرعت به دوستی بدل شد. جاسوس [هواکیمیان] دامنۀ ارتباطش را با دانشمند جوان [موراوگین] گسترش می‌داد...
در یکی از دیدارهایشان هواکیمیان گفت: "ما باید به امکانات ناچیز فعلی‌مان قانع باشیم تا با پیشرفت کشورمان و در توسعۀ علمی و فنی، میان دو اردوگاه سرمایه‌داری و سوسیالیسم تعادل ایجاد شود. بر هم خوردن این تعادل می‌تواند منجر به استیلای جاه‌طلبانۀ یکی گردد و پیامدهای پیش‌بینی‌نشده‌ای از قبیل جنگ و خونریزی در پی داشته باشد... باید برای هر چیزی رقیب و هماوردی ایجاد شود، زیرا همیشه امکانات یک کشور از دیگر کشورها بیش‌تر است. و برای این‌که علم به سلاحی علیه ملت‌ها تبدیل نشود، رقابت و هماوردی این دو اردوگاه [سرمایه‌داری و سوسیالیسم] ضروری است".

📚 از کتاب «رزیدنت»، نوشتۀ آشوت آقابابیان، ترجمۀ حسین طباطبایی 📚

@philosophycafe
🗯 عموماً وقتی حرف از تاریخ علم مدرن زده میشه، ذهن‌ها به سمت کپلر و گالیله و نیوتن میره (اروپای قرن هفدهم). درست هم هست، اروپای قرن هفدهم یکی از مهمترین مقاطع تاریخ علم مدرنه. علم مدرن پدیده‌ای اروپایی بود، اما پدیده‌ای اروپایی باقی نموند؛ وارد بسیاری از کشورهای دیگه شد. از قرن نوزدهم میلادی علم مدرن به طور جدی وارد ایران شد (دورۀ قاجار). یکی از مهم‌ترین دیدگاه‌هایی که به عنوان یکی از پایه‌های علم مدرن محسوب میشه، نجوم مدرن یا نجوم کوپرنیکیه. توی این دیدگاه، این خورشید نیست که به دور زمین می‌گرده، بلکه زمین به دور خورشید می‌گرده. سؤالی که این‌جا به وجود میاد اینه: واکنش نخبگان و علمای دینی دورۀ قاجار به نجوم مدرن چی بود؟ این سؤال می‌تونه به بخشی از درک ما نسبت به موضوع «علم و دین» کمک کنه.

🗯 امیرمحمد گمینی (استاد تاریخ علم، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران) مقاله‌ای داره به اسم «علمای امامیه و نجوم جدید در ایران عصر قاجار» که به همین سؤال می‌پردازه. به خاطر کلیشۀ رایجی که بین خیلی از افراد وجود داره مبنی بر این‌که کلیسا دستاوردهای تجربی گالیله رو به خاطر ضدیت با متن مقدس محکوم و به همین خاطر هم گالیله رو محاکمه کرد، ممکنه این تصور برامون ایجاد شده باشه که علمای امامیۀ عصر قاجار هم بر اساس آموزه‌های دینی عصر خودشون، با نجوم مدرن مخالفت کردن. نکتۀ جالب اینه که گمینی می‌نویسه تا به امروز حتی یک فتوا یا حکم فقهی علیه آموزش، تبلیغ و تدریس نجوم مدرن از طرف علمای طراز اول درس‌خونده در کربلا و نجف (در دورۀ قاجار) پیدا نشده. چرا علمای قاجار آموزش نجوم مدرن رو به عنوان الحاد یا علت بی‌دینی معرفی نکردن؟

🗯 گمینی به خوبی به این نکته اشاره می‌کنه که علمای دینی در مورد چنین مسائلی تعارفی ندارن. اگه اون‌ها به چنین نتیجه‌ای می‌رسیدن که نجوم مدرن، ایمان دینی ایرانی‌ها را ضعیف می‌کنه، به صراحت توی رسائل خودشون به این نکته اشاره می‌کردن؛ ولی هیچ اشاره‌ای به این موضوع وجود نداره. آیا این به این معنی نیست که علمای امامیه اصلاً هیچ ضدیتی رو بین نجوم مدرن و دین نمی‌دیدن؟ حتی گمینی می‌نویسه علمای امامیه هیچ فتوایی علیه هیچ نظریۀ علمی غربی (نه فقط نجوم مدرن، بلکه نظریۀ داروین و ...) صادر نکردن.
این‌جا ممکنه این اشکال مطرح بشه: «علمای دینی اصلاً نجوم مدرن بلد نبودن. به همین دلیل عمق خطر رو درک نکرده بودن. اگه می‌دونستن نجوم مدرن چیه، حتماً علیه‌ش فتوا می‌دادن. مثل همون کاری که کلیسا با گالیله کرد».
به نظرم این اشکال وارد نیست.

🗯 ما نمی‌تونیم بگیم علمای دورۀ قاجار اصلاً با نجوم مدرن آشنایی نداشتن. ملا مهدی نراقی و محمدحسین شهرستانی (دو تا از علمای امامیۀ دورۀ قاجار) با دلایل مبتنی بر نجوم بطلمیوسی و طبیعیات ارسطویی با نجوم مدرن مخالفت کردن. نکتۀ جالب اینه که این دو نفر بر اساس آموزه‌های دینی مخالف نجوم مدرن نبودن. یعنی حرفشون این نبود که «چون نجوم مدرن با آیات و روایات ناسازگار است، پس غلط است»، حرفشون این بود که «چون نجوم مدرن با مشاهدات تجربی و دلایل عقلی ناسازگار است، پس غلط است». آیا این‌ها عجیب نیست؟
آیا این‌ها به این معنی نیست که علمای امامیه (یعنی اکثریت علمای دینی دورۀ قاجار)، نه نجوم قدیم (بطلمیوسی) رو منطبق با آیات و روایات می‌دونستن؛ و نه نجوم جدید (کوپرنیکی) رو متضاد با آیات و روایات؟ گمینی پاسخ مثبت میده. به همین دلیل هم بود که علمای قاجار انگیزه‌ای برای مخالفت با نجوم مدرن نداشتن.

📢 من فکر می‌کنم از بین حرف‌های علمای دورۀ قاجار میشه نکات خوبی رو در رابطه با موضوع «علم و دین» استخراج کرد. محمدحسین شهرستانی با این‌که مخالف نجوم مدرن بوده، ولی نمی‌پذیره که هیچ آیه یا روایتی در تأیید نجوم قدیم وجود داره؛ بعد از این‌که توضیح میده که ما نمی‌تونیم «فلک» و «سماء» رو توی قرآن و روایات به همون معنی نجوم قدیم در نظر بگیریم، می‌نویسه: "دانستی که وضع شرع مطهر بر بیان این امور نیست و در آن بر وفق لسان و معتقد مخاطبین جریان نموده، و در طی آیات و اخبار اشاره به واقع هست، ولی چون مقصودبالذات نبوده و از افهام مخاطبین دور بوده، تصریح ننموده، و اصل مقصد ایشان ارشاد به علوم دین است".
خلاصۀ حرف شهرستانی اینه که دین قرار نیست به ما بگه آیا سیارات منظومۀ شمسی حرکت می‌کنن یا فلکشون حرکت می‌کنه؛ یا پستانداران و دوزیست‌ها و انگشت خرس چگونه به وجود اومدن؛ یا جهان مطابق با کدوم مدل کیهان‌شناختی پا به هستی گذاشت: "وضع شرع مطهر بر بیان این امور نیست".

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
🖋 یک «کیش» (creed)، باوری قطعی و جمعی است، در حالی که واژۀ «دین» (religion) بیان‌گر رابطه‌ای شخصی با عوامل ماورای‌طبیعی و آن‌جهانی (extramundane) است. کیش، اقرار به باوری است که عمدتاً دنیوی است، بنابراین امری این‌جهانی (intramundane) است، در حالی که معنی و مقصودِ دین، ارتباط فرد با خدا (مسیحیت، یهودیت، اسلام) یا مربوط به طریقت رستگاری و رهایی (آیین بودا) است. از همین حقیقت بنیادی است که اخلاقیات سرچشمه می‌گیرد، اما اگر مسئولیت در مقابل خدا را حذف کنیم، چیزی از اخلاق باقی نمی‌ماند، جز نوعی قرارداد.

🖋 کیش‌ها چون تسلیم واقعیتِ دنیوی شده‌اند، به همین اندازه خود را موظف کرده‌اند که برای دیدگاه‌ها، آموزه‌ها و رسوم خود، قوانین پیشرفته‌ای تدوین کنند و با انجام این کار، آن‌قدر خود را برون‌گرا کرده‌اند که عنصر حقیقیِ دینیِ موجود در آن‌ها -یعنی رابطه و مواجهۀ مستقیم با نقطه اتکای آن‌جهانی- به پس‌زمینه رانده شده است. دیدگاه فرقه‌ای ارزش و اهمیت رابطۀ شخصیِ دینی را با معیار آموزۀ سنتی اندازه می‌گیرد و هر جا، مانند پروتستانتیسم، که این امر زیاد رخ نمی‌دهد، وقتی کسی مدعی است که بنا به خواست و ارادۀ خداوند هدایت شده، بی‌درنگ سخن از تقوا، فرقه‌گرایی، عُرف‌شکنی و غیره شنیده می‌شود.

📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚

@philosophycafe
Forwarded from کتب فلسفی
💢 افلاطون و هایدگر: پرسشی از دیالوگ

💢 یادداشت احسان محمدی (دانشجوی کارشناسی‌ارشد فلسفه - دانشگاه تهران )

بخش اول:

🔺بی وجه نخواهد بود اگر همنوا با ساکالوفسکی مدعی آن باشیم که جنبش پدیدارشناسی توانسته ضمن ایجاد پیوندی تازه با فلسفه‌ی باستان و برقرار ساختن دوباره‌ی امکان های آن بر محدودیت های فلسفه‌ی مدرن چیره شود. لذا پدیدارشناسی یکی از بهترین نمونه هایی است که نشان می دهد چگونه یک فرادهش می تواند دوباره مورد بررسی قرار گیرد و در یک بافت جدید حیاتی دوباره یابد.*

🔺در این میان هایدگر نه تنها خود یکی از مهمترین چهره های پدیدارشناس در سده‌ی گذشته محسوب می شود بلکه از همان آغاز متوجه فلسفه ی باستان بوده و حتی تا پایان عمر دست به تفسیر متون فیلسوفان باستان می زده است. هایدگر در ضمن تفاسیر خود جان تازه ای به فیلسوفان باستان می بخشد و نشان می دهد که چرا حتی امروزه با ظهور فیلسوفان بزرگی مانند کانت می توان و باید فیلسوفان باستان را مطالعه نمود. از چشم پژوهشگران نیز پوشیده نمانده است که چگونه تکوین اثر مهم وجود و زمان حداقل در بخشی مرهون تفسیر خاص هایدگر از ارسطو و خصوصاً توجه او به فرونسیس در ارسطو است.

🔺افلاطون نیز از جمله فیلسوفان باستان است که هایدگر از همان آغاز کار خود مشغول به خواندن و شرح آثار او بوده است. گرچه اشارات پراکنده به راه و تفکر افلاطون در بسیاری از آثار هایدگر در سراسر عمر او هویدا است اما درسگفتار سوفسطایی را می توان اولین کار هایدگر دانست که به صورت متمرکز به تفسیر محاوره ای از افلاطون می پردازد.

🔺کارهای متمرکز هایدگر بر روی افلاطون با درسگفتار آموزه‌ی افلاطون در خصوص حقیقت به سال 1932 پایان می یابد (هر چند در کار‌های بعدی نیز همچنان هایدگر به افلاطون اشاره می‌کند). گرچه تفاسیر هایدگر از افلاطون همچون بقیه ی شروح او بر دیگران فیلسوفان باستانی در نوع خود منحصربه فرد، احیاگر و نبوغ آمیز هستند اما نگاه او به افلاطون همواره تحت تأثیر ارسطو و نیچه بوده است (هایدگر در درسگفتار سوفسطایی بیان می دارد که طبق اصل هرمنوتیک باید از روشن به تاریک حرکت کنیم و از آنجا که سخنان افلاطون در ارسطو روشنی یافته است و ارسطو کار افلاطون را به اتمام و کمال رسانده، پس باید از سمت ارسطو به سوی افلاطون حرکت کنیم**. همچنین کل درسگفتار آموزه ی افلاطون در باب حقیقت را می توان ذیل این مسئله صورتبندی کرد که چگونه در افلاطونی گشتی در معنای حقیقت رخ داده است که ثمره ی آن در نیچه و نیهیلیسم مدرن به بار می نشیند).

🔺هایدگر خود بعدها متوجه مسئله برانگیز بودن این چشم انداز می شود و سعی بر آن دارد که ضمن زدودن غبار افلاطونیسم از رخ افلاطون دوباره به خواندن افلاطون مشغول شود. از همین رو در نامه ای به سال 1951 به هانا آرنت از شوق دوباره ی خود به خواندن آثار افلاطون می گوید و در سال 1954 می گوید قصد دارد این کار را با شروع دوباره از محاوره ی سوفسطایی آغاز کند. با این حال این آغاز جدید هیچگاه منجربه نوشتن شدن اثر مستقلی در باب افلاطون نشد و در آثار متأخر هایدگر نیز جز اشاراتی چیزی در باب افلاطون یافت نمی شود.

🔸🔸
@philosophic_books
@homerbooks
https://www.instagram.com/homerbooks
homerbooks.ir
👍1
Forwarded from کتب فلسفی
💢 افلاطون و هایدگر: پرسشی از دیالوگ

💢 یادداشت احسان محمدی (دانشجوی کارشناسی‌ارشد فلسفه - دانشگاه تهران )

بخش دوم:

🔺کتاب پیش رو تلاشی برای بازخوانی انتقادی تفاسیر هایدگر از افلاطون است. همانگونه که نویسنده در مقدمه متذکر می شود گفتن آنکه این کتاب نقد تفاسیر هایدگر است شاید رسا نباشد. زیرا قصد کتاب آن نیست نشان دهد که خوانش هایدگر از افلاطون غلط است بلکه تنها در پی آن است که بعضی سوتفاسیر و کژنمایی های خوانش هایدگر از افلاطون را متذکر شود. ولی نمی توان آن را رد کامل خوانش هایدگر خواند زیرا هایدگر مفسر افلاطون در معنای معمول آن نیست.

🔺هایدگر نمی خواهد گذشته را بازنمایی و بازیابی کند بلکه در پی کشف امکان های معطوف به آینده‌ی تفکر است که در متون گذشته ناگفته باقی مانده اند. لذا نمی توان بین هایدگرِ مفسرِ متونِ باستانی و هایدگرِ متفکرِ معاصرِ تمایزی قائل شد. پس نقد تفاسیر هایدگر هم هنگام نقد تفکر او نیز هست. از همین رو نویسنده قصد دارد در نقد خود، ضمن آن که وامدار هایدگر است، سعی کند با نشان دادن قرابت راه افلاطون و هایدگر (البته نه یکسانی راه آن دو) ورای غلبه ی بر متافیزیک در هایدگر یا حتی دربرابر آن بیاندیشد.

🔺از همین رو اظهار می کند:
"ای بسا عزیمت از مسیر هایدگر که در این کتاب در تلاش برای آن هستیم درواقع تنها راه معنادار و قابل احترام فلسفی برای وفادار باقی ماندن به راه هایدگر باشد. نه هایدگریسم و نه ضد-هایدگریسم شایسته ی وظیفه ی تفکر نیستند."

🔺فرانسیسکو گونسالس افلاطون پژوه اسپانیایی ساکن کانادا است. وی هم اکنون استاد دانشگاه اتاوا می باشد. گونسالس را می توان از حامیان راه سوم در خوانش افلاطون دانست:

راه سوم خواهان آن است که در خوانش افلاطون به بصیرت ویژه ی شلایرماخر بازگشت کنیم و همزمان بر قالب دیالوگ و دراماتیک و محتوای فلسفی آثار افلاطون و نه فقط بر یکی از آن ها تکیه کنیم.***

🔺ویژگی برجسته ی گونسالس که کتاب او را خواندنی می سازد آن است که وی علاوه بر اینکه در دنیای افلاطون پژوهی به عنوان یک متخصص شناخته می شود در عین حال آشنایی خوبی با آثار و افکار هایدگر دارد و صرفا همچون یک بیگانه از جهانی دیگر به تفاسیر هایدگر رجوع نمی کند بلکه بر آن است از دل مواجهه ی خود هایدگر راهی دیگری را بازگشاید.

🔺🔺🔺 چنانکه از اسم کتاب نیز بر می آید نویسنده بر آن است که از دل این رویارویی نحوه ی خاص مواجهه ی افلاطون و هایدگر با مسئله ی زبان و مناسبت آن با حقیقت و وجود را مورد واکاوی قرار دهد

*ساکالوفسکی، رابرت (1398). درآمدی بر پدیدارشناسی (محمدرضا قربانی، مترجم). تهران: گام نو. 129-130

** Heidegger, M. (1992). Gesamtausgabe/19: Abt. 2, Vorlesungen 1919-1944 Platon: Sophistes. Klostermann. 10-12 , 198-200

*** برای آشنایی بیشتر می توانید به دو اثر زیر رجوع کنید:
Gonzalez, F. J. (Ed.). (1995). The third way: New directions in Platonic studies. Rowman & Littlefield.
Griswold Jr, C. L. (Ed.). (2010). Platonic writings/platonic readings. Penn State Press.


🔸🔸
@philosophic_books
@homerbooks
https://www.instagram.com/homerbooks
homerbooks.ir
Forwarded from Arman Khademi
" ما اغلب نمی دانیم چه میخواهیم و از چه میترسیم. ممکن است سالها هوسی در سر داشته باشیم بی این که آن را تأیید کنیم یا بگذاریم به آگاهی روشن بیاید، زیرا عقل نباید از آن بو ببرد، چون تصور خوبی که از خودمان داریم لاجرم با آن مخدوش میشود. اما هنگامی که آرزو برآورده شد، به واسطه ی لذتمان، و البته با احساس شرم، در می یابیم که این آن چیزی است که در آرزویش بوده ایم، مثلا مرگ یکی از بستگان نزدیک که وارثش ما هستیم. گاهی نمیدانیم که حقیقتا از چه چیز هراس داریم، زیرا شهامتش را نداریم که آن را به آگاهی روشن بیاوریم. در واقع ما اغلب در مورد انگیزه هایی که به دلیل آنها اقدام به کاری میکنیم یا از انجام آن سر باز میزنیم یکسره در اشتباه هستیم، تا این که سرانجام رویدادی راز را برای ما معلوم میکند و میفهمیم که انگیزه ی واقعی ما آن چیزی نبوده که تا به حال تصور میکردیم، بلکه چیز دیگری بوده که ما از تصدیق آن اکراه داشته ایم، زیرا به هیچ رو با تصویر خوبی که از خودمان در ذهن داشته ایم سازگاری نداشته است. برای نمونه، گاهی خیال میکنیم که به دلایل صرفاً اخلاقی از انجام کاری باز زده ایم؛ اما بعدا می فهمیم که صرفاً مقهور ترس بوده ایم، زیرا به محض این که امکان هرگونه خطر از میان میرود به انجام آن مبادرت می ورزیم. در موارد فردی این ممکن است تا جایی پیش رود که فرد حتى انگیزه ی واقعی عمل خود را حدس هم نزند، و در واقع به خیالش هم خطور نکند که میتواند تحت تأثیر چنین انگیزه ای قرار گیرد.»
شوپنهاور به تفصیل و با بینش روانشناختی بی سابقه ای به این بحث پرداخت که گواه تجربی نشان میدهد که نه تنها بیشتر اندیشه ها و احساسات ما بر ما ناشناخته اند بلکه دلیل این امر یک فرایند سرکوب ناخودآگاه است؛ و به این دلیل ناخودآگاه است که بدوی ترین و زورمندترین عواطف و آرزوهای ما نمیتوانند با تصوری از خودمان که دوست داریم حفظش کنیم همساز شوند؛ و از این اعماق است که عواطف و آرزوها و غیره ای که ما از آنها خبر داریم به آگاهی می آیند، آن هم به نحوی مرتب و منظم که عزت نفس ما را خدشه دار نکنند، اما با وجود این از زیر و توسط محرکهای پنهانی و بدوی و بی نهایت نیرومندی هل داده میشوند که بیشتر آنچه ما می اندیشیم و میگوییم و انجام میدهیم تماما باید بر حسب آنها فهم شوند. برخورد شوپنهاور با کل موضوع سرشار از ادراک انضمامی و دقیق است. به عنوان مثال، او به این اشاره میکند که اگر ما بخواهیم بدانیم که در مورد یک شخص واقعاً چه فکر میکنیم باید به واکنش آنی مان در هنگام دریافت نامه ای غیر منتظره از او توجه کنیم. این مرا وسوسه میکند که چند مورد از چنین عباراتی را مفصل در این جا نقل کنم. ولی به جای آن یکی از عباراتی را می آورم که نظر او را در خصوص ذهن ناخودآگاه با اصطلاحات کلی شرح میدهد و با دقت خاصی در جمله ی نهایی آن را تثبیت میکند: "برای روشن شدن این موضوع، بیایید آگاهی خود را به یک حجم آب با عمق خاصی تشبیه کنیم، در این صورت افکاری که علناً آگاهانه اند، صرفاً سطح آب اند. در مقابل، حجم آب میشود امور ناروشن، احساسات، پساحسِ ادراکات و شهودها و به طور کلی آنچه تجربه میشود... حال، حجم کل این آگاهی کمابیش، متناسب با تیزهوشی ما، در حرکت مداوم است، و تصاویر روشن تخیل، یا افکار واضح آگاهانه ای که با الفاظ بیان میشوند، و تصمیمات اراده، آن چیزی هستند که در نتیجه ی این حرکت به سطح می آید. کل فرایند تفکر و تصمیم گیری ما به ندرت در سطح واقع میشود، یعنی به ندرت عبارت است از تداعی احکامی که به روشنی دریافت شده اند؛ هرچند تمایل ما به این سمت است، تا بتوانیم برای آن دلیلی به خودمان و دیگران ارائه کنیم. اما معمولا تأمل بر موضوع از بیرون، که موضوع به وسیله ی آن مجدداً در افکار مطرح می شود، در اعماق تاریک ذهن رخ می دهد. این تأمل تقریبا همان قدر ناآگاهانه پیش میرود که تبدیل غذا به اخلاط و مواد بدن ناآگاهانه انجام میگیرد. لذا اینگونه میشود که ما اغلب از ارائه ی دلیل برای پیدایش عمیق ترین اندیشه های خود عاجزیم؛ اینها زاییده ی وجود درونی راز آلود ما هستند. قضاوت ها، جرقه های ناگهانی اندیشه، و تصمیمات، به طرز غیر منتظره ای از آن اعماق سر بر می آورند و موجب حیرت خود ما میگردند. آگاهی صرفاً سطح ذهن ماست، و در مورد آن نیز، همچون در مورد زمین، از هسته خبر نداریم، بلکه تنها پوسته را میشناسیم."

📜"فلسفه ی شوپنهاور" اثر برایان مگی📜
🖋 هایک هواکیمیان، جاسوسی که چند سالی از حضورش در آلمان می‌گذشت، هم‌چنان نبوغ ویژۀ خود را در جذب افراد و به کارگیریشان برای اتحاد جماهیر شوروی به کار می‌گرفت. وی تقریباً به هیچ کدام از مأمورانی که گرد او جمع شده بودند پولی برای اطلاعات جمع‌آوری‌شده نمی‌پرداخت و آنان با اعتقاد به اندیشۀ کمونیسم با وی همکاری می‌کردند. او توانایی ویژه‌ای در مجاب کردن و اقناع افراد داشت.
این فعالیت هواکیمیان در شرایطی انجام می‌شد که تقریباً در تمام کشورهای خارجی رسانه‌های جمعی و دستگاه‌های دولتی بر اساس دستور، تلاششان را برای نابودی اتحاد جماهیر شوروی و معرفی «طاعون سرخ» بلشویکی به عنوان تهدیدی برای تمام انسان‌ها و تمدن بشری به کار می‌بردند.

🖋 البته از نگاهی می‌توان همکاری‌های دانشمندان با هایک را خیانت تلقی کرد. ولی باید به نکتۀ ظریفی در این باره توجه کرد، بیشتر آن‌ها بر اساس باورهای ایدئولوژیک با هواکیمیان همکاری می‌کردند و گاه به دلیل همین باورها حتی زندگیشان را از دست می‌دادند. آنان عمدتاً دانشمندانی نگران سرنوشت انسان‌ها بودند. یکی از دلایل موفقیت جاسوسی اتحاد شوروی نیز همین مسئله بود. پیشرفت زیاد علم و به ویژه تکنولوژی نظامی در یک کشور، به مثابۀ شمشیر داموکلس بر فراز سر دیگر کشورها و ملت‌هاست و دانشمندان باید دربارۀ به وجود آوردن شرایط رقابت و هماوردی با آنان اندیشه کنند.

📚 از کتاب «رزیدنت»، نوشتۀ آشوت آقابابیان، ترجمۀ حسین طباطبایی 📚

@philosophycafe
🗯 کتاب «رزیدنت» یه رمانه که آشوت آقابابیان بر اساس اسناد سرویس‌های امنیتی شوروی نوشته. شخصیت اصلی این رمان، یه جاسوس به اسم هایک هواکیمیانه. هواکیمیان دکترای شیمی داشت و تو زمینه‌های علمی و تکنولوژیک برای شوروی جاسوسی می‌کرد. طبق این کتاب، مأموریت‌های هواکیمیان توی دو تا کشور خارجی بوده: آلمان و آمریکا. هواکیمیان اول به مدت دو سال (از 1931 تا 1933) توی آلمان فعالیت می‌کرده و بعدش به آمریکا فرستاده میشه و تا جنگ جهانی دوم توی آمریکا بود. هواکیمیان جاسوس برجسته‌ای بود و یکی از نشونه‌های برجسته‌بودنش، دستاوردهای کارشه. هواکیمیان توی مدتی که آلمان بود، تونست اطلاعات شکافت اتم رو برای شوروی ارسال کنه.

🗯 توی آمریکا، هواکیمیان تونست در مجموع 31000 صفحه اطلاعات رو از این کشور، به شوروی مخابره کنه. بخشی از این اطلاعات در مورد ساخت بمب اتم بود و شوروی بر اساس همین اطلاعات مخابره‌شده از آمریکا تونست به سلاح اتمی دست پیدا کنه.
یکی دیگه از ویژگی‌های برجسته‌بودن هواکیمیان، ریسک‌پذیری و استقلالش بود. هواکیمیان، مطیع نبود. برای نظام شوروی، یه مهرۀ حرف‌گوش‌کن محسوب نمی‌شد. خیلی مواقع بدون اطلاع مقامات بالاتر، دست به کارهای خطرناک می‌زد. وقتی جاسوس توی کشور خارجی داره فعالیت می‌کنه، از طرف حکومت وطنش، دستوراتی برای اون جاسوس ارسال میشه: "به اون فرد نزدیک بشو"، "از اون فرد دوری کن، خطرناکه"، "این کار رو انجام بده"، "اون کار رو انجام نده" و ... .

🗯 برای جاسوس‌های شوروی، این دستوراتی که از مسکو ارسال می‌شد، شبیه به وحیِ منزَل بود؛ واجب بود که اطاعت بشه. ولی هواکیمیان نه تنها گاهی اوقات اون دستورات رو اجرا نمی‌کرد، بلکه حتی به مسکو پیام می‌داد و مخالفت خودش رو اعلام می‌کرد و یا دلیل می‌خواست از مقامات که چرا چنین دستوری میدن. لحن بعضی از این پیام‌های هواکیمیان حتی تند بوده. این حرکات از طرف یه جاسوس خیلی عجیب بود؛ ولی هواکیمیان همین بود.
ویژگی دیگۀ هواکیمیان، روش کارش بود. اون بر اساس عقاید ایدئولوژیک، دانشمندان آلمانی و آمریکایی رو مجاب می‌کرد که باهاش همکاری کنن. در واقع بسیاری از اطلاعات مخابره‌شده توسط هواکیمیان نه دزدی از دانشمندها بود، و نه با وعدۀ مالی ازشون گرفته شده بود. اونا بر اساس اعتقاداتشون با هواکیمیان همکاری می‌کردن.

🗯 بعضی از این دانشمندهای آلمانی و آمریکایی حتی جونشون رو توی این راه از دست دادن. هانس هنریک گومرف یکی از این دانشمندها بود که با شوروی همکاری می‌کرد. تو سال 1942 گشتاپو (پلیس ضدجاسوسی آلمان نازی) گومرف رو بازداشت کرد. گومرف چیزی رو لو نداد. گشتاپو همسرش رو هم بازداشت کرد. گومرف چیزی لو نداد. جفتشون رو شکنجه کردن. گومرف حرف نزد. دندون‌های گومرف رو یکی یکی از دهنش کشیدن. گومرف حرف نزد. جلوی چشم گومرف، با گیوتین سر همسرش رو قطع کردن. گومرف باز هم چیزی رو لو نداد. گومرف توی زندان سه بار خودکشی کرد که هر سه بار ناموفق بود. آخرش تو سال 1944 گومرف رو اعدام کردن. توی زندان، دست‌نوشته‌ای ازش پیدا کردن که این جمله توش اومده: "شرح زندگی من با فهم معمول و متعارف از جاسوسی قابل بیان نیست".

📢 خود هواکیمیان هم یه بار توی آمریکا توسط اف‌بی‌آی بازداشت شد. ولی بعد از مدتی به دستور شخص رییس‌جمهور آمریکا (روزولت) آزاد شد. اینکه چرا چنین دستوری از طرف روزولت صادر شد، احتمالاً به پشت‌پردۀ روابط شوروی و آمریکا مربوطه.
هواکیمیان بعد از آزادی به شوروی برمی‌گرده و همون‌جا زندگی می‌کنه؛ ولی نه به عنوان یه قهرمان، بلکه به عنوان یه آدم کاملاً طرد شده. اون حتی اجازه نداشت به ادارۀ جاسوسی پا بذاره. ورودش رو ممنوع کردن. هواکیمیان توی مأموریت‌هاش آدم مطیعی نبود و هزینۀ این عدم اطاعت رو در اواخر عمرش پرداخت؛ حتی نام هواکیمیان هم کاملاً از حوزۀ جاسوسی کنار گذاشته شد. تو سال 1996 بوریس یلتسین (رییس‌جمهور وقت روسیه) به 6 جاسوس، نشان «قهرمان فدراسیون روسیه» رو اعطا کرد؛ ولی اسم جاسوسی که باعث شد شوروی به سلاح اتمی دست پیدا کنه، توی این لیست 6 نفره نیست.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
Audio
🖋 دنیای غرب پس از مواجهه با تحولی که در سدۀ بیستم مسیحی پدید آمد، بر میراث قوانین روم باستان، گنجینۀ اخلاقیات یهودی-مسیحی مبتنی بر ماوراءالطبیعه و آرمان حقوق غیرقابل انکار انسان تکیه زده است. دنیای غرب با نگرانی از خود می‌پرسد: این تحول چگونه متوقف می‌گردد یا دچار پسرفت می‌شود؟ [در مقابل این پرسش،] بی‌فایده است که دیکتاتوری سوسیالیستی را به عنوان آرمان‌شهر تحقیر کنیم و اصول اقتصادی‌اش را غیرمنطقی بدانیم و محکوم کنیم زیرا اولاً [در مقابل این پرسش،] غربِ انتقادگر فقط با خودش گفتگو می‌کند و استدلال‌هایش فقط در این سوی پردۀ آهنین [= حصاری که شوروی گِرد کشور خود کشیده بود] شنیده می‌شود؛ و دوماً هر مکتب اقتصادی‌ای می‌تواند به اجرا درآید، تا هنگامی که برای پذیرش تبعات آن مکتب اقتصادی آماده باشیم. می‌توان به هر نوع اصلاحات اجتماعی و اقتصادی دل‌خواه دست زد، اگر مانند استالین اجازه دهیم سه میلیون روستایی به ورطۀ گرسنگی و قحطی و مرگ سقوط کنند.

🖋 غرب هنوز متأسفانه بیدار نشده و این حقیقت را درنیافته که کشش ما به سوی ایدئالیسم (آرمان‌گرایی) و خردگرایی و دیگر نحله‌های مطلوب که با اشتیاق تمام بدان می‌نگریم، چیزی جز خشم و هیاهو نیست. این مانند فوت یا نسیمی است که با طوفان ایمان مذهبی از جا کنده و محو می‌شود، حال ممکن است این ایمان به نظرمان بیمارگونه جلوه کند. ما با وضعیتی روبه‌رو نیستیم که بتوان با استدلال‌های عقلانی و اخلاقی بر آن غلبه کرد، بلکه تنها راه‌حل پیش‌روی ما رهاییِ نیروها و باورهای عاطفی است که توسط روح زمانه ایجاد شده‌اند و به تجربه نیک می‌دانیم که چنین کاری خیلی تحت تأثیر تأملات عقلانی نیست و در عین حال کمتر از آن، تحت تأثیر توصیه‌های اخلاقی است.

📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚

@philosophycafe