Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
#دیوید_روبینشتاین

پراکسیس اجتماعی و تبیین اجتماعی

#شهناز_مسمی_پرست

ص:74

@PhilosophyCafe ♨️
( درآمدی بر هگل: نگاهی به زندگی، آثار و فلسفه هگل | نویسنده: ژاک دونت | ترجمه: محمد پوینده، نشر چشمه )
♦️@Philosophycafe
#دیوید_روبینشتاین

پراکسیس اجتماعی و تبیین اجتماعی

#شهناز_مسمی_پرست

ص:84

@PhilosophyCafe ♨️
ما شورشی هستیم

شورشی علیه شما

هیچیم هیچ

اما نه از نوع هیچ فیزیکی و یا متافیزیکی شما

ما هیچیم

هم هیچیم و هم هیچ نداریم

از مادرمان می پرسیم شام چه داریم
می گوید هیچ

ناهار
هیچ

لباس
هیچ

ما هیچ را می خوریم

می نوشیم
می پوشیم
می کشیم
تنفس می کنیم
هیچ ما کافه نمی نشیند
سیگار برگ نمی کشد
پالتو نمی پوشد
اهل فیلم نیست
سواد ندارد
کلید واژه هم ندارد
تئاتر هم نمی رود
موسیقی هم اصلا نمی فهمد
بلد هم نیست دهانش را با دستمال تا شده پاک کند
سبیل هایی از جنس شما هم ندارد
خدایش هم سال هاست که مرده است
اصلا به دنیا نیامده بود که بخواهد بمیرد
معنا را هم نمی فهمد
نه شدن را و نه بودن را
اصلا عقلش به این چیزا قد نمی دهد
فهم و شعور لازم را ندارد
اولیه است
ثانویه نیست
معقول نیست
مفهوم هم نیست
منفور است
هست همچون هست
نه اهل تفسیر است و نه اهل تعبیر
اهل تبعید است
هیچ ما سر چهار راه فال حافظ می فروشد
کفش واکس می زند
دست فروشی می کند
کارگر ساختمانی است
هیچ ما توی جوی آب می گردد
سطل زباله
هر جا که بتواند خود را به بودنی گره بزند
هیچ ما تار نمی سازد
تار هم نمی نوازد
شعر را هم نمی فهمد

نه در مُثُل زندانی است و نه در مثَل
هست همچون هست
دختر آغوش خواب شب زمستانی است
هیچ ما انگشت عبرت شماست
بین هیچ ها هم فرق است
هیچ ما شاش تشکیک وجودی شماست
شب که می شود
نوشته هایتان که تمام می شود
هیچ شما راحت می خوابد در تخته خواب خود
اما هیچ ما هست
نمی خوابد
بیدار است
جایی نمی رود
استراحت نمی کند
نمی شود لایش را بست و در قفسه کتاب خانه قرارش داد
در گروه ها و کانال ها و نوشته های واقعی و مجازی ذخیره نمی شود
حتی سیگاری هم برای کشیدن ندارد و یا قهوه ای برای نوشیدن
هست همچون هست
قهوه تان را بنوشید
سیگارتان را بکشید
وقت پایان است
شما ارضا شدید
اما هیچ ما تازه اول دخولش است.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Spengler claims that every living language involves both the tabooic and the totemic aspects. While the tabooic aspect involves the learnable part of a language, the totemic aspect covers an ‘entirely untransferable quality of race that the old vessels of the language cannot pass on to alien successors; it lies in melody, rhythm, stress; in color, ring and tempo of the expression; in idiom, in accompanying gesture’ (Spengler, 1928: 117).

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Ehsan Gheychisaz
صفحه نخست رساله الهی-سیاسی اسپینوزا
@PhilosophyCafe
#دیوید_روبینشتاین

پراکسیس اجتماعی و تبیین اجتماعی

#شهناز_مسمی_پرست

ص:113

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 گفت: به نظرت نابغه چه‌جور آدمیه؟
گفتم: به نظرم نابغه، اونی نیست که مدرک تحصیلی بالایی داره یا رتبۀ برتر کنکوره یا محاسبات ذهنی رو خیلی سریع انجام میده و برنامه‌های تلویزیونی دعوتش می‌کنن یا اونی که تراکنش‌های مالی‌ش خیلی زیاده.
گفت: از این حاشیه‌های مُد روز عبور کن. نظر خودت رو بگو. نابغه کیه؟
گفتم: نابغه، اونیه که تاریخ رو می‌سازه. مثلاً افلاطون یا غزالی یا گالیله.
گفت: یعنی به نظرت این آدم‌ها یه کارهایی کردن و یه چیزهایی گفتن که این‌قدر خوب و مهم بوده که آیندگان ادامه‌ش دادن. به خاطر همین اینا رو نابغه می‌دونی؟
گفتم: آره. اینا کسایی بودن که نگاه‌ها را چند صد ساله که به خودشون جلب کردن.

🗯 گفت: اگه یه نفر این‌قدر نابغه باشه که حتی آیندگانش هم درکش نکنن چی؟ مشکل از اونه یا از آیندگان؟
گفتم: من که چنین کسی رو نمی‌شناسم. یعنی کسی رو توی تاریخ سراغ ندارم که حتی آیندگان هم درکش نکرده باشن.
گفت: احمق! وقتی آیندگان درکش نکردن، پس یعنی ازش اسمی توی کتاب‌ها نیاوردن، پس مشهور نشده، بنابراین تو هم اسمی ازش نشنیدی.
گفتم: خب چه دلیلی داره که آیندگان یه نابغه رو تحویل نگیرن؟
گفت: چون نفهمیدنش. اون نابغه طبق ارزش‌هایی زندگی کرد که حتی برای آیندگانش هم زوده که اون‌ها رو بفهمن.
گفتم: آها. موافقم. پس می‌تونیم بگیم نابغه اونیه که ارزش‌هاشو خودش خلق می‌کنه؛ حتی اگه آیندگان اون رو نفهمن و بهش اتهام بزنن.

🗯 گفت: حالا بذار یکی از این نابغه‌ها رو معرفی کنم. از سال 1986 تا 1991 تو یکی از شهرهای کوچیک کره جنوبی 10 تا قتل انجام شد که شبیه به هم بودن. مقتول همه‌شون خانم بود. هر 10 تا بهشون تجاوز شده بود و جسدشون تو یه گوشه‌ای رها شده بود: کنار زمین کشاورزی، توی جوب، تو جنگل اطراف شهر و ... . هر 10 تا جسد پاهاشون بسته شده بود، دست‌هاشونم از پشت بسته شده بود. قاتل توی دهنشون شورت یا سوتین خودشون رو گذاشته بود.
گفتم: اینا چه ربطی به بحث ما داره؟
گفت: اون قاتل پیدا نشد. اوایل قرن بیست و یک، یه فیلم توی کره جنوبی ساخته شد که در مورد این ماجرا بود و پایان فیلم این‌طوره که قاتل پیدا نمیشه. 5 میلیون نفر توی کره اون فیلم رو دیدن و این یه رکورد بود.

🗯 گفتم: اینا چه ربطی به نبوغ داره؟ اون کارگردانه نابغه بوده که فیلم خوبی ساخته؟
گفت: اون فیلم توی چندتا جشنوارۀ بین‌المللی اکران شد و مورد تحسین قرار گرفت. کارگردانش هم جایزه‌های بین‌المللی برد.
گفتم: متوجه شدم. میخوای بگی کارگردانه نابغه‌ست. مخالفتی ندارم. نیاز نبود این همه قصه بگی.
گفت: فکر کن تو یه کار به این بزرگی انجام بدی که همه رو مبهوت کنه. بعد از روش فیلم ساخته بشه و کل دنیا ببینن. ولی هیچکس ندونه تو اون کاره رو کردی. تو یه گوشۀ دنیا نشستی و داری به فیلمی که از روی کارهای تو ساختن، نگاه می‌کنی. توی زمان خودت کاری رو کردی که توی شَهرت نمی‌دونن چقدر بزرگه. بعداً کل دنیا رو مبهوت می‌کنه.

📢 گفتم: چی؟ تو داری از اون قاتل حرف می‌زنی؟ اون نابغه‌ست؟ آدم حسابی، تجاوز و قتل، نابغگی نیست؛ حروم‌زادگیه. آدم معمولی و سالم، قتل انجام میده؟ اونم به این سبک؟
گفت: ولی ما داشتیم در مورد آدم نابغه حرف می‌زدیم؛ نه آدم معمولی و سالم.
گفتم: باشه. آدم نابغه. ولی آدم نابغه‌ای که وجدان داشته باشه. وحشی نباشه.
گفت: مگه نگفتیم آدم نابغه کسیه که ارزش‌هاشو خودش خلق می‌کنه؟ پس چرا داری تعیین تکلیف می‌کنی برای آدم‌های نابغه؟
گفتم: این حرف‌ها خطرناکه. جامعه رو نابود می‌کنه. این‌طوری یعنی باید دست روی دست بذاریم که جانی‌ها راه بیفتن و جنایت ... چرا می‌خندی؟ من دارم جدی حرف می‌زنم.
گفت: وقتی شما جوجه‌کتاب‌خون‌ها در مورد جامعه حرف می‌زنین خنده‌م می‌گیره. ولش کن. تو حرفتو بزن!

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"می‌دونم بیمارگونه‌ست، ولی خالص، ولی جالب؛ بعضی وقتا یه کسی رو می‌سازم تو خودم که خودمو بکشم به چالش؛ من از این جنگ معنی می‌گیرم، من از این فرهنگ میام؛ کودکیم تو عمق فکرم فریاد می‌کشه جنگ می‌خوام" (نیاز / بهرام نورایی)

@philosophycafe
تفاوت_جامعه_چند_فرهنگی_و_چند_فرهنگ_گرا_بخش_نخست.pdf
69.1 KB
تفاوت جامعه چند فرهنگی و چند فرهنگ گرا بخش نخست

بیخو پارخ ترجمه: منیرسادات مادرشاهی

روزنامه اعتماد

@PhilosophyCafe ♨️
تفاوت_جامعه_چند_فرهنگی_و_چند_فرهنگ_گرا_بخش_دوم.pdf
77.4 KB
تفاوت جامعه چند فرهنگی و چند فرهنگ گرا بخش دوم

بیخو پارخ ترجمه: منیرسادات مادرشاهی

روزنامه اعتماد

@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️
تفاوت_جامعه_چند_فرهنگی_و_چند_فرهنگ_گرا_بخش_دوم.pdf
چندگرایی و یا دگرگرایی. معمولا در کشور ما و شاید خیلی جاهای دیگه وجود الف و ب و ج را نشان از رواداری و تکثر میدانند ولی مساله مهم اینه که ما الف و ب و ج را به رسمیت بشناسیم و برای همه آن ها شرایط رشد و شکوفایی به وجود بیاوریم. اجازه بدهید اینطور بگویم که ما علاوه بر اینکه نباید مانع رشد الف و ب و ج شویم و بل باید همه آن ها را هم به یک چشم ببینیم. یکی از همین چندگرایی ها همین چندگرایی فرهنگی است. اینکه در کشور ما قومیت ها متفاوت زندگی می کنند و زبان و آداب رسوم مختلفی دارند، آیا به این معناست که آیا ما تکثر را به رسمیت شناخته ایم؟ نه اصلا به این معنا نیست، ما زمانی می توانیم از چندگرایی در کشور دفاع کنیم که حقوق سلبی و ایجابی آن ها را به رسمیت بشناسیم. در کشور ما یک خطای مقوله ای رخ می دهد و آن هم اینکه وجود الف و ب و ج را دال بر چندگرایی می داندد در صورتی که بودن این ها به معنای چندگرایی و به رسمیت شناختن و حمایت از آن ها نیست، نباید فریب این مغالطه را خورد. چندگرایی یعنی ما اجازه بدهیم مکاتب مختلف در دانشگاه های کشور تدریس بشوند، کتاب منتشر کنند و حرف بزنند. آیا واقعا این اتفاق رخ می دهد؟ از نظر بنده که جواب منفی است. چرا این اتفاق رخ می دهد. شاید و شاید از دیدی که بنده دارم این درهم ریختگی (مشکل) ناشی تفکر از تفکر مطلق گرایی و ذات گرایی باشد. تفکری که برای هر الفی یک ذات قائل است و می خواهد آن را به امر مطلق تبدیل کند. ذات ایرانی. ذات اسلامی. ذات تشیع، ذات تسنن باید الف و ب و ج و دال باشد. معلوم است که چنین تفکری برای خود رسمی مطلق می سازد و بقیه را حذف و یا به حاشیه خواهد راند. شاید عده بسیار زیادی فکر کنند که فلسفه به درد هیچ کاری نمی خورد ولی من به شما می گویم که همین فلسفه است که دارد پدر شما را در می آورد و چه بلاها که به سرتان نمی آورد. شما چه بخواهید و چه نخواهید در دنیای فلسفه زندگی می کنید. چه انکارش کنید و چه قبولش کنید. فکر می کنید شخص الف و یا ب است که دارد بلای جیم و یا دال را بر سرتات می آورد؟ نه اشتباه می کنید. شخص الف و ب می آیند و می روند ولی شما هنوز از همان سوراخ گزیده می شوید، چون تفکر و یا به اصطلاح توماس کون پارادایم همان پارادایم مسلط قبلی است. یکی بازنشسته می شود و یا می میرد و دیگری می آید. خلاصه یک کلمه فلسفی می تواند چند هزار سال بلایی را به روز شما بیاورد که تا چند هزار سال بعد متوجه نشوید از کجا خورده اید. بازم هر جور که راحت هستید. اگر هنوز هم فکر می کنید فلسفه به درد نمی خورد بدانید که خوب بلد است دردی بیآفریند که ندانید از کجا خورده اید. خود دانید.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
♦️به هرحال آنچه موجود زنده را به زندگی پیوند می‌دهد و او را زنده نگه می‌دارد نوعی سعادت یا جستجوی سعادت است، به این ترتیب شاید هیچ فیلسوفی به حقیقت نزدیک‌تر از کلبیون نیست، زیرا خوشبختی حیوان، یعنی آن کلبی تمام عیار، برهان قاطعی بر حقانیت فلسفه کلبی است. ارزش سعادت اندکی که از استمرار برخوردار است در مقام مقایسه از بزرگترین سعادتی که به عنوان یک جاذبه‌ی صرف، مانند یک حالت، یک شیفتگی موقت به زندگی مُظلمی، به زندگی آرزومند و پر از محرومیتی نصیب فردی می‌شود بسیار بیشتر است. به هر حال در مورد کوچکترین و بزرگترین سعادت‌ها همیشه یک فصل مشترک وجود دارد و آن توانایی فراموش کردن و به بیان فرهیخته‌تر غیر تاریخی زیستن است در حالی که زندگی ادامه می یابد. با وجود این هر آن کس که نتواند بر آستانه‌ی لحظه فارغ از تمام گذشته بایستد، هر آن کس که نتواند بر سر قله‌ای، چون الهه‌ی پیروزی بی‌وحشت و سرگیجه قرار بگیرد، هیچگاه معنی خوشبختی را در نخواهد یافت و بدتر از آن از خوشبخت کردن دیگران عاجز خواهد ماند. به عنوان یک نمونه واقعی از این مورد شخصی است که مطلقاً قدرت فراموش کردن ندارد و محکوم است که همه چیز را در حال شدن ببیند. چنین فردی دیگر بر هستی خود باور ندارد، دیگر خویشتن را باور ندارد، او همه چیز را به صورت نقاط متحرک در حال از هم پاشیدن می‌بیند و خود را در جریان شدن گم می‌کند: او دقیقاً مانند شاگرد هراکلیتوس در پایان حتی از بلند کردن انگشت خود عاجز می‌ماند. همچنانکه موجودات برای زندگی نه فقط به نور بلکه به ظلمت هم احتیاج دارند، کلیه‌ی اعمال هم مستلزم فراموشی است. فردی که می‌خواهد همه چیز را با حافظه‌ی تاریخی کامل احساس کند به کسی می‌ماند که با اجبار از خوابیدن باز داشته شود یا شبیه حیوانی است که فقط با نشخوار کردن و صرفاً نشخوار کردن زندگی نماید. به این ترتیب، امکان دارد که انسان فارغ از هرگونه خاطرات زندگی کند و با وجود این بسان حیوان در سعادت کامل بسر برد؛ اما بدون توانایی فراموش کردن زندگی کردن مطلقاً غیرممکن است. یا به زبان بسیار ساده‌تر: درجه‌ای از بی‌خوابی، از نشخوار کردن به مفهوم تاریخی وجود دارد که به هر موجود زنده‌ای صدمه می‌زند و در نهایت آن را تباه می‌سازد خواه انسان باشد، خواه جماعتی از انسان‌ها، خواه یک فرهنگ.

🖋️فردریش نیچه
📘سودمندی یا ناسودمندیِ تاریخ برای زندگی ، ص۲۲۳، ترجمه عباس کاشف و ابوتراب سهراب
🖋 آن‌چه عصر ما به عنوان «سایه» و بخش فرومایه‌ترِ روان در نظر می‌گیرد، فقط شامل چیزهایی نیست که جنبۀ منفی دارند. این حقیقت که از طریق خودشناسی، یعنی با کاوش در روح خود، به غرایز و جهانِ تصویرسازی‌های آن‌ها برمی‌خوریم، باید بر قدرت‌هایی خفته در روان ما پرتو بیفکند که ما به ندرت از آن‌ها آگاهیم. آن‌ها [= قدرت‌های خفته در روان] توان این را دارند که بزرگ‌ترین تغییرات را ایجاد کنند و این تماماً به آمادگی و نگرش ذهن خودآگاه بستگی دارد که آیا هجوم این نیروها، و تصاویر و ایده‌های مربوط به آن نیروها، میل به سازندگی دارند یا میل به نابودی و فاجعه. به نظر می‌رسد روان‌شناس تنها شخصی است که به تجربه می‌داند که آگاهی روانی انسان مدرن تا چه حد متزلزل است، زیرا او تنها کسی است که خود را ناگزیر می‌بیند که در سرشت انسان، آن نیروها و افکار کمک‌کننده‌ای را جستجو کند که بارها و بارها فرد را قادر کرده است راه درستش را در تاریکی و خطر پیدا کند.

🖋 روان‌شناس برای چنین کار دقیقی به صبر بسیار نیاز دارد، او نباید به "بایدها" و "بایستی‌های" سنتی تکیه کند. او باید این را به دیگران واگذارد که تمام تلاششان را بکنند تا با بازی کردن در نقش سادۀ مشاور و پندآموز، خود را راضی کنند. همه از بیهودگی موعظه در مورد چیزهایی که انسان به آن‌ها میل دارد، آگاه‌اند؛ اما بیچارگی عمومی در این وضعیت بسیار اسفناک است و وحشتناک‌تر این که هر کس ترجیح می‌دهد اشتباه گذشته [= موعظه‌های بیهوده] را تکرار کند، به جای آن‌که مغز خود را در مورد یک مسئلۀ درونی و ذهنی به کار گیرد...
تأثیر بر روی همۀ افراد، که هر کسی مایل است آن را مشخص‌شده ببیند، ممکن است پس از صدها سال نیز رخ ندهد، زیرا تغییر و تحول روحی بشریت در پیِ قرن‌ها حرکت آهسته صورت می‌گیرد و با هیچ فرایند تأملی و عقلانی‌ای، نه شتاب می‌پذیرد و نه متوقف می‌شود.

📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚

@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
این واقعیت که آثار نبوغ تنها هنگامی می توانند از یک ذهن سر بزنند که آن ذهن مستقل از اراده کار کند نتایج مهمی هم برای هنرمند و هم برای هنر دارد. این برای هنرمند به خودی خود، که از نقطه نظری غیر مرتبط با نفع شخصی خودش یا هر کس دیگری به چیزها علاقه مند شده، به این معنی است که او اغلب برای تجارت یا مدیریت عملی، و گاه حتی برای تمشیت امور معمولی زندگی روزمره، شخص نامناسبی است، این میتواند از او شوهر یا پدری نامناسب، و یک نان آور فقیر بسازد، مگر این که جمعیتی ستایشگر یا ولی‌نعمت به داد او برسند. همان طور که شوپنهاور می گوید، نبوغ همان قدر برای امور دنیوی زندگی روزمره سودمند است که تلسکوپ نجومی به درد دیدن تئاتر می خورد. این واقعیت نیز که دیگر مردم علایق و شیوه‌های مشترکی برای نگاه کردن به امور دارند که با علایق و نگرش‌های او تفاوت دارد (که شوپنهاور به شکل درخشان تری آن را بیان می کند: « آنها صرفاً موجوداتی اخلاقی اند، و صرفاً روابطی شخصی دارند») میتواند او را از آنها منزوی کند. این او را «متفاوت» میسازد، و نشست و برخاست صمیمانه، و لذا معاشرت نزدیک را برای او دشوار یا غیر ممکن میکند. به این ترتیب پدیده‌ای به وجود می آید که بسیار به آن اشاره شده است، یعنی انزوای نابغه. تعداد بسیار زیادی افراد فوق العاده خلاق تنها زندگی کرده‌اند؛ و شمار زیادی از آنهایی که ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده‌اند در طول زندگی از احساس جدا افتادن از دیگران شکایت کرده‌اند. به دلایلی نظیر اینها، نبوغ باید، ولو با تأسف، پاداش خودش تلقی شود؛ و بعید است که انسان با نبوغ زندگی شادی داشته باشد.

در مورد خود اثر هنری، این واقعیت که شرایط تولید آن با اراده ورزی یا نفع شخصی فرد نامرتبط اند واجد این نتیجه است که اثر هنری به حصول هیچ هدف سودمندی کمک نمیکند (مگر احتمالا به طور ضمنی، و در آن صورت این مسئله که آیا سودمند هست یا نه هیچ نسبتی با این مسئله که آیا زیبا هست یا نه پیدا نمیکند). برخلاف اعیان زندگی روزمره، اثر هنری صرفا برای خاطر خودش وجود دارد. «اثر نبوغ ممکن است موسیقی، فلسفه، نقاشی، یا شعر باشد؛ چیزی نیست که مصرف یا منفعتی داشته باشد. بی مصرفی و بی منفعتی از مشخصات آثار نبوغ است؛ و این گواه اصالت آنهاست. تمامی دیگر دستاوردهای بشری صرفاً برای حفظ یا تسهیل هستی ما به وجود آمده اند؛ فقط دستاوردهای نبوغ این گونه نیستند؛آنها برای خاطر خودشان وجود دارند، و از این رو باید آنها را گُل سرسبد یا سود خالص هستی دانست.» (از "جهان همچون اراده و تصور").

🖌بریده ای از "فلسفه‌ی شوپنهاور" اثر "برایان مگی" ترجمه‌ی "رضا ولی یاری".
◻️هنگامی که نیاز به آن باشد که از عقل خودکامه‌ای ساخته شود، چنانکه سقراط ساخت، خطرِ این که چیزی دیگر [به نامِ عقل] خودکامگی کند هیچ کم نیست. در آن روزگار عقلانیت را رهایی‌بخش احساس می‌کردند: [اما] نه سقراط آزاد بود که عقلانی باشد نه «بیماران»‌اش. اجباری در کار بود؛ چاره‌ای جز این نبود. خشک‌اندیشی‌ای که تمامیِ اندیشه‌ی یونانی با آن خود را به دامانِ عقلانیت می‌انداخت نشانه‌ی یک گرفتاریِ جدی است: آدمیزاد در خطر بود و یک راه بیش در پیش نداشت: یا نابود شدن یا عقل ورزیدنِ بیهوده... اخلاق‌پرستیِ فیلسوفانِ یونانی از افلاطون به بعد بیمارگونه است؛ همچنان که جدل‌دوستی‌شان. عقل=فضیلت=سعادت، خیلی روشن یعنی این که، به پیروی از سقراط، می‌باید در برابر هوس‌های تیره‌ و تار همواره روشناییِ روز را کاشت، روشناییِ روزِ عقل را. به هر بهایی می‌باید هوشیار و روشن و روشن‌اندیش بود. هرگونه تسلیم به غریزه، به ناخودآگاهی، کار را به لغزش می‌کشاند.

✒️فردریش نیچه
📕غروب بت‌ها ، ترجمه داریوش آشوری، صفحه۴۰
♦️@Philosophycafe
🖋 جیمز فریزر در نوشتۀ خود به نام توتمیسم ... توانست به درک جوامعی که از لحاظ طبیعت و فرهنگ بارزترین فرق‌ها را با هم داشتند توفیق بیابد. در این اثر، مصر باستان، عربستان، یونان، و اسلاوهای جنوب در کنار قبایل استرالیا و آمریکا قرار دارند. چنین روش تحقیقی از سوی کسی که به مکتب انسان‌شناسی تعلق داشت، اصلاً چیز عجیبی نبود. چون این مکتب بر آن نیست که ادیان را در محیط‌های اجتماعی معینی که خود جزو آن‌اند قرار دهد و به تبعِ محیط‌های متفاوتی که به آن وابسته‌اند تفاوت و تمایزی بین آن‌ها بپذیرد. کاملاً برعکس، هدف این مکتب آن است که، از وراء تفاوت‌های ملی و تاریخی، به بنیان‌های عام و به راستی بشریِ حیات دینی برسد. فرض می‌شود که بشر به خودی خود و در پرتو ساختمان خویش و مستقل از هرگونه شرایط اجتماعی، دارای نوعی طبع دینی است و شروع می‌کنند به این که ببینند این سرشتِ دینی چیست. در پژوهشی از این‌گونه همۀ اقوام جهان می‌توانند سهیم باشند.

🖋 روش کار ما اما چنین نمی‌تواند باشد.
به این دلیل که از نظر جامعه‌شناس، مانند مورخ، واقعیات اجتماعی تابعی از آن دستگاه اجتماعی‌اند که خود جزو آن هستند؛ پس با جدا کردن واقعیات از دستگاه اجتماعی مربوط به آن‌ها درک آن واقعیات ناممکن است و به همین دلیل دو امر واقعی که به دو جامعۀ متفاوت برمی‌گردند فقط به صرف این‌که به هم شبیه‌اند ممکن نیست به صورت ثمربخشی با هم مقایسه شوند؛ علاوه بر شباهت آن دو، لازم است که دو جامعۀ مربوط به آن‌ها نیز همانند یکدیگر، یعنی اقسامی از یک نوع، باشند. اگر انواع اجتماعی [یکسان] نباشد به کار بستن روش مقایسه‌ای امکان‌پذیر نیست، چون این روش را فقط در درون یک نوع کلی می‌توان به صورت مفیدی به کار بست. چه اشتباهاتی که از توجه نکردن به این نکته پیش آمده است!

📚 از کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، نوشتۀ امیل دورکیم، ترجمۀ باقر پرهام 📚

@philosophycafe
♦️یکی از مقاله های مهم و ذی قیمتی که در رابطه با خودکشی نوشته شده و در آن به تمجید از چنین مرگِ خودخواسته ای اذعان گشته است، «رساله در باب خودکشی» اثرِ دیوید هیوم است.
هیوم در این رساله ضمن شجاع خواندن و محق دانستن انسان ها در خاتمه دادن به زندگی خویش، خرده گیریِ افرادی را که خودکشی را اخلال در نظم و قوانین طبیعت پنداشته اند، کلامی مهمل و بیهوده می شمرَد. (ص90)

♦️او با تأکید بر جبرِ حاکم در هستی، (ص92) بر آن باور است که حیات بشری برای جهان همان اندازه مهم است که حیات یک صدف اهمیّت دارد. (ص91)
لذا خودکشی را پناهگاهی امن و موهبتی تصوّر می کند که موهوماتِ خرافی و مذاهبِ دروغین آن را از ما گرفته اند! (ص87و88) و حال آن که اکنون زمان آن است که بکوشیم آزادی طبیعی مردمان را به آنان بازگردانیم، تمام برهان هایی که بر ضدّ خودکشی اقامه شده اند را بسنجیم و نشان دهیم این کار از همه ی گناهان و تقصیرهایی که به آن نسبت داده اند مبرّاست. (ص88و89)

📘رساله در باب خودکشی، 🖋️دیوید هیوم، ترجمه: مهیار آقایی، فصلنامه ارغنون، شماره 26و27، بهار و تابستان 1384

◾از فیسبوک میثم موسوی
◻️@Philosophycafe