Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
بسیاری از عارفين معرفت الهی را به فنـای وجـود اضـافه کردنـد و فنـای فنـاء. ایـن غلطـی محـض و سـهوی واضح است. چونکه معرفت الهی محتاج به فنا در وجود نیست و نه فنا در فنای او.

علّت این است که برای اشیاء وجودی نیست پس فنایی نیست.چونکه فنا پس از اثبـات وجـود اسـت.پـس چون خودت را بدون وجود و بدون فنا شناختی پس الله تعالى را شناختی وگرنه نشناختی.

و اضافه معرفت خدای متعال به سوی فنای وجودی و به سوی فنای فنای او مثبـت شـرک اسـت. همانـا تـو هنگامی‌که معرفت الهی را به سوی فنای وجود و فنای فنـا اضـافه کـردی، وجـود را بـرای غـير خـدا و نقـیض او اثبات کردی و این شرکی واضح است. پس نبی صلی الله علیه و آله گفت: »من عرف نفسـه فقـد عـرف ربّـه« و نگفت: کسی که نفس خود را فانی کند پروردگارش را می‌شناسد. پس اثبات، غير منـاقض فنـای اوسـت و آنچـه ثبوتش جایز نیست، فنایش جایز نیست.

#رساله_وجودیه_ص_دوم
#محی_الدین_ابن_عربی


@PhilosophyCafe🔆
❤6👏3
🗯 آرتور شوپنهاور کتابی داره به اسم «جهان همچون اراده و تصور» که ویراست اولش در سال 1818 منتشر شد. در سال 1844 ویراست دوم این کتاب به صورت یه اثر دو جلدی منتشر شد که جلد اولش، همون ویراست 1818 بود و جلد دوم، شامل مباحث تکمیلی جلد اول بود. سال 1859 و یک سال قبل از مرگ شوپنهاور، ویراست سوم این کتاب هم منتشر شد. «جهان همچون ...» رو نشر مرکز با ترجمۀ رضا ولی‌یاری منتشر کرده که فکر می‌کنم اولین سال چاپش، 1388 بود. در تابستان 1813 شوپنهاور از مدرک دکترای فلسفۀ خودش در دانشگاه ینا با عنوان «در باب ریشۀ چهارگان اصل دلیل کافی» دفاع کرد. سال 1816 رساله‌ای نوشت تحت عنوان «دربارۀ بینایی و رنگ‌ها» و بعد از این رساله، دو سال وقت خودش رو گذاشت برای نوشتن اصلی‌ترین اثر خودش، یعنی «جهان همچون ...».

🗯 ویراست اول و دوم کتاب توجه زیادی رو توی محافل دانشگاهی به خودش جلب نکرد. محافل دانشگاهی آلمان توی سال‌های اولیۀ سدۀ نوزدهم، زیر سیطره و نفوذ هگل و بقیۀ فلاسفۀ بعد از کانت بود. شوپنهاور از دهۀ 1850 بود که تونست به شهرت برسه و فلسفه‌ش مورد اقبال قرار گرفت. خود شوپنهاور گفته که فلسفۀ اون تداوم و مکمل طبیعی فلسفۀ کانته؛ چون شوپنهاور ایدئالیتۀ مکان و زمان و شیء فی‌نفسۀ کانتی رو که توی «نقد عقل محض» توضیح داده شده، به عنوان بنیان نظام فکری خودش اتخاذ کرده. شوپنهاور توی کتاب «در باب ریشۀ ...» (که به کرّات توی «جهان همچون ...» بهش ارجاع میده) به تفصیل دربارۀ ماهیت عقلی ادراک بحث کرده و سعی کرده نشون بده که قوۀ معرفتی ما، با استفاده از داده‌های کم‌رنگی که توسط حواس ما بهش عرضه میشه، بی‌درنگ و به طور خودکار یه تصویر ذهنی از جهان بیرونی به وجود میاره.

🗯 استدلال اصلی شوپنهاور توی «جهان همچون ...» حول این اندیشه می‌گرده که نشون بده جهانی که انسان‌ها تجربه می‌کنن (جهانی که توی اون چیزها درون ظرف مکان و زمان قرار دارن و به وسیلۀ روابط علّی با هم مرتبط هستن) چیزی نیست جز «بازنمود» یا «تصور»ی که به یه سوژۀ شناسا وابسته‌ست. به عبارت دیگه، این جهان رو نباید چیزی در نظر گرفت که به خودی‌خود و فی‌نفسه و مستقل از چیزی که بر ذهن سوژه پدیدار میشه، وجود داره. پس تمام دانش ما دربارۀ چیزها، چیزی نیست جز معرفت ما دربارۀ پدیدارها، و نه اشیای فی‌نفسه. شوپنهاور اسم اون «چیز فی‌نفسه» یا ذات درونی هر چیزی رو «اراده» میذاره. اراده چیه؟ تلاشی کور، ناخودآگاه، بی‌هدف، عاری از دانش، خارج از مکان و زمان و آزاد از هرگونه کثرت.

🗯 شوپنهاور از بین دوازده مقولۀ کانت، یازده‌تا رو زائد می‌دونه و کنار میذاره و فقط علیت رو حفظ می‌کنه. سپس دربارۀ ماهیت پیشینی زمان و مکان و علیت بحث می‌کنه و سعی می‌کنه نشون بده که این‌ها ذاتاً سه تا کارکرد فطری خِرد ما هستن؛ چون به صورت جدایی‌ناپذیری، وارد چارچوب هر نوع تجربه‌ای که ما داشته باشیم میشن. ما برای اینکه جهان رو بشناسیم، نیازمند این سه کارکرد ذهن خودمون هستیم. چون «شیء فی‌نفسه» کانتی از چارچوب فیزیکی زمان و مکان و علیت بیرونه، به همین دلیل کانت معتقد بود که شناخت شیء فی‌نفسه ناممکنه. شوپنهاور «شیء فی‌نفسه» کانتی رو با «اراده» درون خود ما یکی می‌گرفت و از اینجا به بعد، فلسفۀ شوپنهاور ابعادی پیدا می‌کنه که اون رو از فلسفۀ کانتی مستقل می‌کنه.

📢 وقتی جهان رو به مثابۀ یک تصور بفهمیم، یعنی جهان چیزی نیست جز «عینیت‌بخشی» اراده. همۀ ما بندۀ اراده‌ایم و این بندگی بی‌پایانه. تنها چیزی که فقط برای مدت‌های کوتاهی ما رو از این بندگی نجات میده، تجربه‌های زیبایی‌شناختیه. شوپنهاور معتقده که تنها روش رستگاری حقیقی توی زندگی، انکار زاهدانۀ «ارادۀ معطوف به زندگی» هست. از این جهته که شوپنهاور بین فلسفۀ خودش، فلسفۀ افلاطونی و فلسفه‌های باستانی هند توی «وداها» قرابت‌های بنیادینی می‌بینه. خیلی‌ها از این گلایه می‌کنن که فلسفۀ شوپنهاور بدبینانه‌ست. من فکر می‌کنم از یه منظرهایی، می‌تونیم بگیم که فلسفۀ شوپنهاور از آموزه‌هایی که توی ادیانی مثل بودیسم و مسیحیت باهاشون روبه‌رو میشیم، بدبینانه‌تر نیست؛ ادیانی که این وعظ رو به بشر ارائه میدن که والاترین مقصود، رهایی از زندگی زمینیه.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«منو می‌بینی؟ جلوی پام هیچ رد پایی نیست؛ تو اضطراب دست‌های پر، آرامشِ دست‌های خالی نیست؛ از این زمینِ نفرین‌شده، تا آسمونِ بِکر راهی نیست» (لمس / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤7
( إِنَّ لِلْقُرآنِ ظَهْراً وَ بَطْناً) ميفرماید که
آدمیزاد محمول عنایت ماست ما او را برگرفته ایم از بر و بحر ، بر عالم اجسام است و بحر عالم ملکوت و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بر و بحر بر نمیگرفت
فابين أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنسانُ '
چون آدمی آن بار برگرفت بر و بحر او را با آن بار چگونه بر توانند گرفت چون او با همه عجز و ضعف بار ما میکشد ما بهمۀ قوّت و قدرت و کرم اولی‌تر که بار او کشیم زیرا که ما عاشق و معشوقیم آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ما افتاده است نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است :

گر دل بهوای او کنی بر جوشد
صد پند بر او عرضه کنی نیوشد

میان عاشق و معشوق کس در نگنجد بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواند کشید و بار نیاز عاشقی عاشق معشوق تواند کشید چنانکه معشوق را ناگزیر از عاشق است عاشق را هم ناگزیر از معشوق باشد، خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود اما معشوق پیش از وجود عاشق مراد عاشق بود
اگرچه بحقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست تو مائی و ما تو ، جامه توئی و بن جامه ما…

#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد _ص_۲۸
#نجم_الدین_رازی
#باهتمام_شمس_العرفاء


@PhilosophyCafe🌐
❤6
هر دو متفکر،مشکلات مربوط به ضعف همبستگی اجتماعی در جوامع متمدن و حضری را در ضعف اخلاقی می‌بینند ولیکن راه حلهای هر یک برای حل این مشکل و در نتیجه نگرش و پیش بینی آنها نسبت به آینده جامعه به گونه ای متفاوت است؛ دورکیم مسائل اخلاقی را ناشی از نیازها و خواسته های سیری ناپذیر انسان میداند و معتقد است با رشد تدریجی اخلاق گروهی درون ارگانهای تخصصی و استشعار آنها به حیات ارگانیکی و کلی ،جامعه از مطرح شدن بـی‌حد و حصر فردیت‌ها و نیازها و تمنیات فردی کاسته خواهد شد چرا که با انتزاعی شدن وجدان جمعی وجدانهای فردی تنها زمانی خواهند توانست در مسیر رشد طبیعی و تدریجی خود استمرار داشته باشند که به حیاتی جمعی و مشترک دست پیدا کرده و زمینه‌های اشتراک و وحدت خود را بیابند.

اما ابن خلدون سستی و ضعف بنیانهای اخلاقی را خصیصه ذاتی جوامع حضری میداند و طبیعت این گونه جوامع را نهایتاً را نهایتاً در معرض خطر سقوط و متلاشی شدن وحدت و همبستگی اجتماعی میداند. مردم از نظر وی تابع و مقلد زمامداران خود هستند و هر بار که جامعه حضری به سوی تقسیم کار پیشرفته تر و سطح رفاه بالاتری جلو میرود زمامداران قوم در رفاه و تجمل و فساد اخلاقی گام به جلو می نهند و به دنبال آنان، اصناف مردم در ورطه خودخواهی‌ها و انحطاط اخلاقی و نیز در ورطه تنگناهای اقتصادی و مالی میافتند.

#بررسی_تطبیقی_نظریات_ابن_خلدون_و_دورکیم
#دکترداودرویدل

@PhilosophyCafe🪞
🖋 اگر هم ایرانیان [پیش از اسلام] نیازمند این بوده‌اند که به سراغ مفهوم «دیگری» بروند یا سیاهه‌ای از کلیشه‌های نژادی بسازند یا نمایشنامه‌هایی پدید آورند و تاریخ‌هایی بنویسند تا کشورگشایی‌های خود را توجیه کنند، این فعالیت‌ها هیچ کدام ثبت نشده‌اند. به نظر می‌رسد همّ‌وغمّ آن‌ها فقط مصروف این می‌شده است که بر همسایگان خود غلبه کنند. در قرن ششم پیش از میلاد، امپراتوری ایران به سوی غرب گسترش یافت و لیدیا و شهرهای یونانی آسیای صغیر را دربر گرفت. سپس داریوش مقدمات فتح آتن را به‌دقت تدارک دید (490 پ. م.). پس از آن که گرۀ کوری در منازعه افتاد، ایرانیان در ماراتن شکست سنگینی خوردند و، بعد از تلاشی نافرجام برای تسخیر آتن، نخستین جنگ ایران و یونان پایانی خفت‌بار به همراه آورد. داریوش در 485 پ. م. درگذشت و این وظیفه به دوش پسرش خشایارشا افتاد که اردوکشی برای فتح یونان را از سر گیرد. در 480 پ. م.، سپاه عظیم ایران خاک اروپا را زیر پا نهاد.

🖋 این سپاه بزرگ (که ضمناً شامل شمار زیادی از یونانیان می‌شد) در ترموپیل و پلاتایا شکست خورد و ناوگان آن‌ها در سالامیس در هم شکست. این پایان تلاش‌های ایرانیان برای فتح یونان بود. ممکن است این تلاش‌ها برای تسخیر یونان باعث شده باشد که یونانیان خود را بیش از پیش نژادی متمایز بدانند. (ایرانیان مسلماً خود را نژادی متمایز می‌دانستند و همۀ بیگانگان را اَناریه، غیرآریایی، می‌شمردند. سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید نژادهای زیردست امپراتوری هخامنشی را در لباس‌های گوناگونشان نشان می‌دهد که به سروران پارسی خود باج و خراج تقدیم می‌کنند.)
پارسیان آیسخولوس نخستین بار در 472 پ. م.، هفت سال پس از عقب‌نشینی سپاه ایران از خاک اصلی یونان، روی صحنه رفت. هم نویسنده و هم مخاطبان او در زمرۀ رزمندگان آن نبرد بودند. برادر آیسخولوس در پی جنگ ماراتن کشته شد. او وقتی از یک کشتی ایرانی آویزان شده بود، دستش قطع شد.

📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚

@philosophycafe
👎3❤2
پس فاروق گفت: یا اویس مرا دعایی بکن.

گفت: در ایمان میل نبوَد، دعا کرده ام و در هر نماز تشهد می‌گویم: أللّهُمَّ اغفِرلِلمومنین و المؤمنات [خداوندا، مردان و زنان مؤمن را ببخش]، اگر شما ایمان به سلامت به گور برید خود شما را دعا دریابد و اگر نه من دعا ضایع نکنم. پس فاروق گفت: مرا وصیّتی کن. گفت: یا عمر، خدای را شناسی؟ گفت شناسم. گفت اگر به جز از خدای هیچ کس دیگر نشناسی تو را به. گفت زیادت کن. گفت یا عمر خدای تو را می‌داند؟ گفت داند. گفت اگر به جز خدای کس دیگر تو را نداند تو را به.

پس فاروق گفت: باش تا چیزی بیاورم برای تو. اویس دست در گریبان کرد و دو درم برآورد. گفت من این را از اشتربانی کسب کرده ام. اگر تو ضمان می‌کنی که من چندان بزیم که این بخورم، آنگاه دیگر بستانم.


#تذکره_الاولیاء_ذکراویس_القرنی_رضی_ص۲۹
#عطار


@PhilosophyCafe✨
ابوعثمان گوید تقوی ایستادنست از بر حدها که اندر وی تقصیر نکند و از حد فراتر نشود.

و گوید هر کی صحبت توانگران بر صحبت درویشان اختیار کند خدای عزّوجلّ او را بمرگ دل مبتلا کند.

#رساله_قشیریه_۸۳
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری

@PhilosophyCafe📃
أحق الخيل بالركض المعار.
( آنچه عاریه گیرند غم آن نخورند.)

پس اسب عاریه به دوانیدن و برانگیختن اولا است از دیگر اسبان!

#محاضرات_الأدباء_ص۱۲۲
#راغب_اصفهانی

@PhilosophyCafe🐴
Philosophy Cafe ♨️
🚫خدا هم اگر وسط اتوبان بخوابد، محکوم به مرگ است.🚫 ✍ #امید_نادری 📖 #حکایت روزی روزگاری نه چندان دور و نه چندان نزدیک، حاکمی در شهری زندگی می کرد که علاقه بسیار شدیدی به گل و گیاه داشت و سعی می کرد همیشه و در همه جا اطراف خود را با گل ها و گیاهان بپوشاند،…
نمی‌خواستم ریپلای کنم ولی انگار چاره‌ای ندارم. چند سال گذشت و همچنان هم خواهد گذشت و همچنان نیز همچنان‌ها خواهند گذشت و فقط ما برچسب می‌خوریم. امروز هم گلدون زیبا شکست.
👍2❤1👎1
یوسف کندی در مقاله‌ای که به فلسفه‌ی اولی اختصاص داده، در مقام بیان حد فلسفه و علو منزلت آن مینویسد: «غرض فلیسوف آن است که از حیث علمِ خود، به حق اصابت کند و از حیث عملِ خود، به حق عمل کند، نه اینکه به شکل ابدی به فعل بپردازد؛ چراکه ما به فعل متمسک شده و بر آن پایدار می‌مانیم تا ما را به حق منتهی سازد» (کندی، بیتا (الف)، ص25)

#دگردیسی_مفهوم_سعادت_در_فلسفه_اسلامی_از_کندی_تا_خواجه_نصیر_ص۲
#علیرضاآرام

#PhilosophyCafe🔑
❤2👎1
🖋 ولتر بر آن بود که تاریخ با تاریخ هرودوت دربارۀ جنگ یونان و ایران آغاز می‌شود. بخش اعظم تواریخی که هرودوت هالیکارناسوسی (490-425 پ. م.) نوشت مبتنی بر تجربه‌های دست اول بود، زیرا مؤلف خود به اقصا نقاط آسیای صغیر، سکائیه، مصر، بابل و نقاط دیگر سفر کرده بود. به علاوه، بخش اعظم اطلاعات خود دربارۀ ایرانیان را احتمالاً از سربازان مزدوری به دست آورده بود که در سپاه ایران خدمت کرده بودند. ایرانیانِ یونانی‌زبان هم ممکن است منبع اخبار هرودوت بوده باشند. گمان می‌رود که محرک اصلی نوشتن این کتاب جنگ‌های ایران و یونان بوده است و گزارش هرودوت از آن جنگ‌ها پیش از همه نوشته شد و بخش‌های مربوط به مصر و نقاط دیگر بعداً به رشتۀ تحریر درآمد. تواریخ هرودوت با دیباچه‌ای در باب ریشه‌های افسانه‌ای خصومت میان اروپایی‌ها و آسیایی‌ها آغاز می‌شود. از این رو، هرودوت، پیش از آن‌که به جنگ تروا بپردازد، داستان تجاوز به آیو، اروپا و مدئا را روایت می‌کند.

🖋 اگرچه او بر قدمت منازعه میان شرق و غرب تأکید دارد، در تواریخ مطلقاً نشانی از این دیده نمی‌شود که تروایی‌ها به نوعی پست‌تر از یونانیان بوده‌اند. تاریخ واقعی در کتاب هرودوت نه با افسانه‌هایی که داستان جنگ تروا را شکل داده‌اند، بلکه با شرح احوال آخرین پادشاه لیدیا، کروئسوس و شکست او از ایرانیان و غلبۀ آنان بر لیدیایی‌ها آغاز می‌شود. از منظر کلی‌تر، هرودوت مخصوصاً به قربانیان امپریالیسم ایران نظر داشته است: به لیدیایی‌ها، مصری‌ها، سکاییان و لیبیایی‌ها.
هرودوت خود ظاهراً به شکل غریبی از بند تعصب نژادی آزاد و به سبب علاقۀ آزاداندیشانه‌اش به فرهنگ‌های دیگر به «بربردوست» معروف بود. او دربارۀ پیروزی‌های فراعنۀ مصر گزارش تحسین‌آمیزی نوشته و عظمت مصر و لیدیا را، پیش از آن‌که این سرزمین‌ها به چنگ ایرانیان بیفتند، ستوده است.

📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚

@philosophycafe
❤3
از استاد ابوعلی دقّاق شنیدم رَحِمَهُ اللّه گفت وقت آنست کی تو آنجائی اگر بدنیائی وقت تو دنیاست و اگر بعقبی‌ای وقت تو عقبیست و اگر شادیست وقت تو شادیست و اگر باندوهی وقت تو اندوهیست مرا دیدن است کی وقت آن بود که بر مردم غالب بود ونیز بوقت آن خواهند کی مردم اندرو بود از روزگار.

#رساله_قشیریه_ص۸۸
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری


@PhilosophyCafe🌤️
Forwarded from پادکست سرشت
«رسانه، خودِ پیام است.» این جملۀ به‌ظاهر ساده را مارشال مک‌لوهان، اندیشمند کانادایی، در دهۀ ۱۹۶۰ مطرح کرد و موجی از بحث‌ها را در مطالعات رسانه برانگیخت. پیام اصلی مک‌لوهان در این گزاره یک چیز بود: تأثیر بنیادین رسانه‌ها نه در «چه گفتن»، بلکه در «چگونه گفتن» نهفته است.

امروز اما در وضعیتی زیست می‌کنیم که انتظارمان از رسانه، تقلیلِ موضوعات پیچیده و حیاتی به بسته‌های چنددقیقه‌ای و ارائهٔ پاسخ‌های قاطع و مرزبندی‌شده است. رسانه‌های امروز عجول شده‌اند؛ و این شتاب‌زدگی، ذائقه و عادت فکری مخاطب را تغییر داده است. ثمرۀ چنین فضایی، برآمدنِ شهاب‌وارِ «نظریه‌پردازان» و «اندیشمندانِ» چند‌هفته‌ای و فراموشی سریع آن‌هاست. رسانۀ عجول، سقف اندیشه را کوتاه، افق تخیل را تنگ و تاب‌آوری فکری را کم می‌کند. عجله یعنی میلِ مخاطب به شنیدن قصه‌ای سریع، ساده و آماده تا بلافاصله مرزهای درست و غلط، خوب و بد، و عقلانی و غیرعقلانی برایش مشخص شود.

برآیند این وضعیت، جهانی است متشکل از میلیون‌ها انسانی که تواناییِ «شنیدن» را از دست داده‌اند و همه‌چیز را در قالب‌های پیش‌ساخته تحلیل می‌کنند. در برابر این پوچیِ فراگیر باید ایستاد؛ و شاید یکی از مهم‌ترین راه‌های مقاومت، شکل‌گیری فضاهایی باشد که در آن «آداب گفتگو» تمرین می‌شود.

ما در «سرشت»، در قالب گفتگوهایی با اساتید و پژوهشگران، به دنبال مواجهه با همین مسئله هستیم. در «سرشت»، علاوه بر کاوش در ماهیت و سرشتِ موضوعات بنیادین، «تمرینِ شنیدن» می‌کنیم. نخستین شرط شکل‌گیری گفتگو، شنیدنِ دیگری است و شنیدن، فراتر از یک حس فیزیکی، نوعی ایثار فکری است. شنیدن یعنی در آمدن از قالب خود، قدم گذاشتن به منطق دیگری و فهم او از درون؛ نه کشاندنِ او به منطق خویش و برچسب‌زدن‌های شتاب‌زده. مسیر «سرشت» بر چنین گفتگویی استوار است؛ از این رو، در اینجا خبری از جدل و مناظره نیست.

«سرشت» در گام نخست به‌دنبال شنیدن و در گام بعد به‌دنبال پرسیدن است. برای نزدیک‌تر شدن به این هدف، نگاهِ بینارشته‌ای ضرورتی انکارناپذیر است. ما در «سرشت» با پژوهشگران حوزه‌های گوناگون به گفتگو می‌نشینیم تا هر یک روایت کنند که از «فیلِ درون تاریکی» چه دیده‌اند. «سرشت» خود را به مرزهای سختِ رشته‌های دانشگاهی یا حوزوی محدود نمی‌کند، چراکه خودِ این مرزبندی‌ها بخشی از مسئله‌اند.

«سرشت» تمرینِ سه فضیلت است: شنیدن، پرسیدن، و بینارشته‌ای نگریستن.

با «سرشت» همراه باشید.

@seresht_podcast
❤5
یه خبر خوب برای بچه هایی که قصد ادامه تحصیل در رشته فلسفه علم رو دارن. با توجه به صحبت هایی که با عزیزان داشتیم ظاهرا از سال آینده یعنی مهر 1406 پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی دوباره دانشجوی دکترای فلسفه علم می پذیرد.
❤1👍1🙈1
اُنْظُرُوْنا نَقْتَبِسْ مِنْ نُوْرِكُمْ، قِيْلَ ارْجِعُوا وَراىَٔكُمْ ... تا آخر آيه امّاباشيد تا فردا كه هركسي را به رنگ دل برانگيزند: يَوْمَ تَبْيَض ُّ وُجُوْهٌ وَتَسْوَد ُّ وُجُوْهٌ.

اين سپيدي و سياهي رنگ دل است كه بر روي دهد؛ و روز قيامت حشر خلق بر رنگ دل ايشان خواهد بود، و بر فعل و نيّت ايشان خواهد بود، هركه امروز طبع خوك دارد، فردا خوك برخيزد، و هركه طبع بوزينه دارد، فردا بوزينه برخيزد، هركه طبع نفاق دارد، فردا منافق برخيزد، و هركه طبع جبّاري، و متكبّري دارد فردا بر صورت مورچه برخيزد، و پاي سپر همه خلق باشد.

#روضة_المذنبین_و_جنة_المشتاقین_ص۲۱
#شیخ_الاسلام_ابونصراحمدجام

@PhilosophyCafe📜
👍2🖕1
و بعضی گفته‌اند: اول تصّوف علم است و اوسط آن عمل و آخر آن بخشش و عنایت حق تعالى، وسَهْل قدس الله روحه‌گفته است که: صوفی آنست که خود را از جملـۀ تيرگـی‌هـا و تـاریکی‌هـا پـاک کند، و از فکرت صافی اندرون خود را پرکند، و از خلق بگریزد، و در حضرت عزّت آویزد و در پـیش نظـر او زر و سیم کلوخ و سنگ یکسان باشد.

#عوارف_المعارف_ص۱۹
#شیخ_ابوحفض_عمرشهاب_الدین_سهروردی

@PhilosophyCafe📃
❤1
Forwarded from پادکست سرشت
درآمدی بر فصل آگاهی

آنیل ست، عصب‌شناس برجستۀ بریتانیایی، سه بار تجربۀ بیهوشی در اتاق عمل را دارد. او می‌گوید در یکی از این دفعات وقتی به هوش آمد کاملاً خواب‌آلود بود. وقتی ما از خواب بیدار می‌شویم، ممکن است ندانیم ساعت چند است یا به خاطر خواب زیاد مضطرب باشیم، اما همیشه یک احساس پایه‌ای دربارۀ گذر زمان داریم؛ نوعی تداوم بین «اکنون» و «بعداً» را حس می‌کنیم. اما بیهوشی متفاوت است.

آنیل ست می‌گوید بعد از اینکه به هوش آمد، نمی‌دانست ۵ دقیقه بیهوش بود، یا ۵ ساعت، یا ۵ سال، یا حتی ۵۰ سال! او انگار اصلاً آنجا نبوده است. دچار یک فراموشی مطلق شده بود. او بیهوشی را به عنوان «جادوی مدرن» توصیف می‌کند که انسان‌ها طی آن تبدیل به اشیا می‌شوند و بعد از مدتی دوباره تبدیل به انسان. عموماً ما مرز بین انسان و اشیا را آگاهی می‌دانیم.

وقتی ما دربارۀ آگاهی انسان فکر می‌کنیم، احتمالاً این مسئله برایمان شکل می‌گیرد که این آگاهی از کجا می‌آید. بسیاری از متخصصان مغز و اعصاب در دنیا پاسخ این سؤال را یک کلمه می‌دانند: مغز. آن‌ها می‌گویند اگر می‌خواهید آگاهی انسان را بشناسید، باید دربارۀ مغز تحقیق کنید. سؤالی که پیش می‌آید این است که چگونه یک مادۀ حدوداً ۱۳۰۰ گرمی می‌تواند فکر و احساس کند. این غیرقابل‌درک به نظر می‌رسد. بعضی‌ها معتقدند که این سخت‌ترین سؤالی است که جلوی راه انسان قرار دارد. بعضی‌ها حتی پا را از این هم فراتر گذاشتند و تأکید دارند که به صورت خیلی واضح ما چیزی نمی‌توانیم دربارۀ این مسئله بگوییم.

چگونه میلیاردها نورون در کنار هم می‌توانند تجربۀ آگاهی را برای ما به وجود بیاورند؟ و آیا این تجربه، چیزی از «واقعیت» را به ما ارائه می‌دهد؟ آیا در آینده می‌توان «مسئلۀ دشوار آگاهی» را حل کرد؟ آگاهی چیست و چه چیزی آن را به وجود می‌آورد؟ آیا هوش مصنوعی آگاه است؟ آیا روح همان آگاهی است؟ آیا بیرون از مغز انسان هم می‌توان نشانه‌ای از آگاهی جُست؟ این سوالات به همراه چندین سؤال دیگر محور برنامه‌هایی است که در فصل اول «سرشت» در گفتگو با پژوهشگران و اساتید مختلف به آن‌ها خواهیم پرداخت.

@seresht_podcast
❤6
کانت با تعیین حدود و ثغور عقل در پی آن بود تا انسان از قدم زدن در تاریکی و گرفتار شدن در تناقضات بر حذر بماند و متافیزیک جدیدی را بر مبنای نگاه نوین به انسان و حدود معرفت او بنا نهد حدود معرفت انسان نیز در اندیشه کانت با زمان مشخص می‌شود؛ یعنی مرز فهم و اندیشه ما در زمان بسته میشود و امور غیر زمانی از دایره فهم انسانی است. انسان در هر تجربه خود در مییابد که امور را زمانی میفهمد. این فرایند در نظر كانت با عنوان شهود تجربی و حسی شناخته میشود پس هر چه در این شهود تجربی نگنجد، از دایره فهم و علم انسان بیرون است.
و چون سهش‌های ما همواره حسی است در تجربه هرگز برابر ایستایی نمی تواند بـه مـا داده شود که به شرط زمان تعلق نداشته باشد (کانت، ١٣٦٢، ص ١٢٠)

از منظر کانت، سه موضوع اصلی متافیزیک سنتی خارج از تجربه ممکن انسان و دایره زمان قرار دارند خدا،نفس و عالم؛ لذا متافیزیک سنتی با مشکلات بی پایانی روبرو شده و ارج و منزلت خود را در جامعه علمی از دست داده است. اگر این امـور سـه گـانـه مـوضـوع فلسفه در نظر گرفته شوند و درصدد اثباتشان برآییم قضایای جدلي الطرفين يا اصطلاحاً آنتی نومی ها پدید می آیند؛ یعنی دو قضیه ای که هر یک استدلال خاص خود را دارند و نمی توان هیچ یک را بر دیگری ترجیح داد. کانت در کتاب سنجش خـرد نـاب سـه دسـته آنتی نومی (۲) را که در فلسفه سنتی وجود دارد ذکر می‌کند. وی کوشش عقل محض برای شناخت و بحث از آنها را دیالکتیک می‌نامد.کانت راه‌حلهای متناقض عقل را برای پرداختن به این قضایا با عنوان تز و آنتی تز (در ترجمه جناب ادیب سلطانی برنهاد و پادنهاد مطرح میکند ولی بیان میکند که سنتز و راه حلی میان تناقض تز و آنتی تــز وجـود ندارد).


✅نکته:به اصل عدم دخل و تصرف در متن و وفاداری به آن و حدود اختیارات ادمین‌ پایبندیم. لیکن صغور غلط املایی مقاله‌ اصلی می‌باشد بنابراین ادمین کانال برای رفع شبهه املاء درست (ثغور) را در متن اعمال کرده است.

#بررسی_مفهوم_دیالکتیک_دراندیشه_مارکس_بررسی_نسبت_دیالکتیک_مارکس_بادیالکتیک_کانتی_ودیالکتیک_هگلی_ص۵
#سیناشیخی_محمدتقی_چاوشی

@PhilosophyCafe📄
❤2
شخصی مفلس به طرّاری مال از مردم گرفتی و همه وقت از او شکایت به قاضی بردندی قاضی بفرمود تا او را در شهر تشهیر کنند تا همه کس بشناسد و با او معامله نکند خر مردی بگرفتند و او را برنشاندند و تا شب میگردانیدند و منادی میگفت طرّار و دغلکار است از چنار دست تهیتر و از روزگار دغلکارتر،کس او را چیزی ندهد که فلسی از او یافت نگردد و چون شب شد و طرار از خر به زیر آمد، صاحب خر دامنش بگرفت که اجرت خر بیار و زود حق من بگزار گفت آری ابله!تمام روز در چه کار بودیم و چه حرف میگفتیم.

معانی برخی لغات
طرار:دزد،راهزن
فلس:پشیز

#محاضرات_الأدباء_ص۱۲۲
#راغب_اصفهانی

@PhilosophyCafe🫏
❤3
🗯 انیمیشن «شانس» در ژانر کمدی فانتزی و محصول سال 2022، یه اثر آمریکایی به کارگردانی پگی هلمز هست. داستان یه خطی این انیمیشن به این صورته که بدشانس‌ترین فرد دنیا، سم گرینفیلد، به همراه یه گربۀ سخن‌گو، باب، به سرزمین شانس میرن تا به کمک هم بتونن خوش‌شانسی رو به زندگی سم برگردونن. سم یه نوجوون یتیم دست‌وپاچلفتیه که چون تازه به 18 سالگی رسیده، مجبور شده که یتیم‌خونه رو ترک کنه و یه خونۀ جداگانه برای خودش بگیره. رفتن سم از یتیم‌خونه باعث ناراحتی رفیق و هم‌اتاقی کوچیکش توی یتیم‌خونه، هیزل، شده. هیزل امیدواره که به زودی به فرزندخوندگی پذیرفته بشه. هیزل معتقده که باید چیزهایی که مربوط به خوش‌شانسیه رو جمع کنه تا یه روزی به عنوان فرزندخوندۀ یه خانواده پذیرفته بشه.

🗯 «شانس» به نظر من انیمیشن خوبی نیست. خیلی از چیزها توی این انیمیشن بی‌حسه و ازشکل‌افتاده‌ست. از این جهت که داستانش دربارۀ یه دختر توی دورۀ نوجوونی رو داره روایت می‌کنه، به نظرم رسید که یه کپی بی‌کیفیت از «درون و بیرون» بوده. وقتی سم وارد سرزمین شانس میشه، طبیعتاً ما با یه سرزمین خیالی روبه‌رو میشیم که قوانین و قواعد خیالی‌ای بر اون حاکمه. هر چقدر داستان جلوتر میره، یه سری مشکلات و موانع ساختگی سر راه قهرمان قرار می‌گیره و برای این مشکلات، راه‌حل‌های من‌درآوردی‌ای پیدا میشه که هیچ منطقی ندارن. شاید به همین دلایل باشه که این انیمیشن نتونسته نمرۀ خوبی رو هم توی سایت راتن تومیتوز دریافت کنه؛ 48 درصد نقدها دربارۀ این اثر مثبت بوده. اما آیا این انیمیشن نکات جالبی رو هم داره؟

🗯 سم «بدشانسی» خودش رو به عنوان یه مسئلۀ ثابت می‌بینه و اون رو توطئه‌ای از طرف جهان/عالَم/کائنات می‌دونه. بارها توی انیمیشن می‌بینیم که سم دیالوگ‌هایی شبیه به این رو میگه که «باشه جهان» یا «بگیرش جهان». انگار اون اتفاقات روزمرۀ زندگی رو در درگیری خودش با جهان معنی می‌کنه. بعد از اینکه سم وارد سرزمین شانس میشه، ما می‌بینیم که سرزمین شانس دو بخش داره: بخش خوش‌شانسی که در بالای این سرزمینه و بخش بدشانسی که در پایین این سرزمینه. بعد از یه مدتی ما متوجه میشیم که ساکنین بخش خوش‌شانسی برخلاف ظاهر خوشگل و جذاب این بخش از سرزمین، مضطرب و پارانوئید هستن. اون‌ها این رو بیان می‌کنن که «خوش‌شانسی می‌تونه لذت رو وارد جهان کنه» یا «خوش‌شانسی یعنی لذت و امید».

🗯 خوشبختیِ ساکنین سرزمین خوش‌شانسی ناشی از شرایط ایده‌آل زندگی‌شون هست، شرایطی که برای حفظ اون تلاش زیادی می‌کنن. در نقطۀ مقابل، ساکنین سرزمین بدشانسی از زندگیشون راضی‌ان و باهاش کنار اومدن. لذت‌های ساکنین این سرزمین از شرایط ایده‌آل زندگی درنیومده، به همین دلیل ساکنین این سرزمین بلدن که چطوری توی هر شرایطی لذت ببرن. این مضمون رو من توی بعضی از متون دینی دیدم که به مخاطبان خودش میگه که توی هر شرایطی راضی باشن. یکی از نمونه‌هاش بخشی از نامۀ پولس به فیلیپیان هست که اینجا نقل می‌کنم: «این را به خاطر نیازم نمی‌گویم، زیرا آموخته‌ام که در هر شرایطی قناعت کنم. می‌دانم نیازمندی چیست و می‌دانم فراوانی چیست. راز قناعت در هر شرایطی را آموخته‌ام، چه سیر باشم و چه گرسنه، چه در فراوانی زندگی کنم و چه در نیازمندی. من می‌توانم همۀ این‌ها را از طریق کسی که به من قدرت می‌دهد، انجام دهم».

📢 خب جناب سلطان‌زاده! آقای دکتر! متن بوی نصیحت میده. کی رو داری دعوت به صبر می‌کنی؟ چه کسی بیشتر از همه نیاز به دعوت به صبر داره؟ چه کسی نیاز به یادآوری این نکته داره که ممکنه خیر از دل شرایط نامطلوب بیرون بیاد؟ چه کسی توی شرایط نامطلوب گیر کرده و داری می‌بینیش؟ قراره به کی بگی که بدشانسی می‌تونه کاتالیزوری باشه برای رشد؟ کی باید این حرف رو بشنوه که رنج‌ها می‌تونن توان همدلی انسان رو افزایش بدن؟ صدا رو نشنیدی؟ نشنیدی که می‌گفت «برادران من، وقتی در آزمایش‌های مختلف قرار می‌گیرید، آن را کمال شادی بدانید»؟ شادی نه، کمالِ شادی. کدوم خوراکِ شادی در این تنورِ رنج در حال پختنه؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«این آهنگ، حالت روحیِ الانِ منه؛ نه خوشگله، نه زشت، نه عامه‌پسند؛ نه واسه مهمونی خوبه، نه توی ماشین؛ وسط یه جاده پر از منظرۀ قشنگ؛ نه خوبه، نه بد، نه درسته، نه غلط؛ نه سیاهه، نه سفید، خاکستریه؛ این یعنی رنگ واقعیت؛ واقعیتی که میگه کل زندگی، یه بازیه» (لمس / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤6