Philosophy Cafe ♨️
3.44K subscribers
3.52K photos
508 videos
636 files
1.37K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 ایدئولوژیک کردنِ دین، بی سبب نیست. چرا می آییم و از دین، ایدئولوژی میسازیم؟ چرا به آن هندسه میدهیم؟ چرا آن را به این صورت درمی آوریم؟ لاجرم مقصودی داریم. میخواهیم با این کار به نتایجی برسیم که قبلاً نمی رسیده ایم. ایدئولوژیک کردن دین در واقع، مناسب پیکار کردنِ آن است. پس اولین وصف مهم ایدئولوژی ها این است که به منرلۀ سلاح عمل میکنند ... شخص با داشتن یک تئوری انقلابی -که همان ایدئولوژی است- در می یابد که چه باید بکند و چه چیز را باید بدرد و قاطعانه باید بدرد (دوختن، امر دیگری است... از ایدئولوژی فقط دریدن ساخته است نه دوختن)...
حال اگر دسته ای از اندیشه ها بخواهند کار یک سلاح را انجام بدهند چاره ای ندارند جز اینکه دقیق، واضح و قاطع باشند (و این وصف دوم ایدئولوژی است). به همین سبب ایدئولوژی به هیچ وجه چون و چراهای فلسفی، تردیدهای علمی و تساهل های عرفانی را برنمی تابد. یک ایدئولوژی اندیش نمیتواند همه را به دلیل اینکه واجد حظّی از حقیقت اند، محترم بشمارد. به عکس، وی به راحتی میان موافقان و مخالفان ایدئولوژی خط کشی میکند و ایدئولوژی اش سریعاً به یک مرامنامۀ حزبی تبدیل میشود، اندیشه های مجمل و مبهم و تفسیرپذیر که موجب کندی سلاح ایدئولوژیک میشوند، به سرعت و سهولت کنار نهاده میشوند.

📝 از مقالۀ «فربه تر از ایدئولوژی»، نوشتۀ عبدالکریم سروش 📝

@philosophycafe
Audio
Audio
به دست باد فتاده پر خیال قلبت
عاشق مشو به آنکس که دل به تو نداده
کلید قفل گنجت نشانی اش دگر جاست
توجهش تو نیستی احمق نباش و ساده

#MArefArab

@PhilosophyCafe🧠
Audio
بنده بیدم،بید مجنون.البته آنقدر هم مجنون نبودم،از وقتی مجنون شدم که یک الدنگ تریاکی شوخی شوخی پایش را بالا گرفت و روی تنه ام شاشید.لعنتی جنسش آنقدر خوب بود که حتی وقتی دلقک های با خایه زیر سایه ام با هم ور میروند شاخه هایم راست نمی شوند.
لعنت به این تریاک،ای کاشی بید ها را هم قطع می کردند.
#کوهیار
بی‌انتها

بی‌ابتدا

ساعت

چه واژه مزخرفی

مگر می‌شود؟

نه قطعا نخواهد شد

من

بی‌انتها

بی‌ابتدا

ساعت

چه واژه‌ مزخرفی

مگر می‌شود؟

نه قطعا نخواهد شد.

بی‌انتها

بی‌ابتدا

ساعت

چه واژه مزخرفی

نه قطعا نخواهد شد

بی‌انتها

نه قطعا نخواهد شد

بی‌ابتدا

نه قطعا نخواهد شد

ساعت

چه واژه مزخرفی

نه قطعا نخواهد شد

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

@philosophycafe
شاعر: e.e. cummings

مترجم: علیرضا عسگری


@PhilosophyCafe📜
🔘 #قیاس

به نظر میرسد علاوه بر درست بودن و معتبر بودن که شرایط یک قیاس هستند، امر سومی نیز وجود دارد. به عبارت دیگر اگر زندگی را یک قیاس در نظر بگیریم و یا هر شکل زندگی یک شکل قیاسی باشد، آنگاه به اینجا می رسیم که علاوه بر درست و معتبر بودن، چیز دیگری هم نیاز است تا ما بتوانیم با یک شکل زندگی همشکل شویم. به نظر میرسد عنصر سومی در کار است. عنصری که شاید هنوز مورد کاوش قرار نگرفته باشد. نوعی پذیرش روانی. نوعی ایمان. نوعی تصمیم. چه می شود که هرچند ما می دانیم که شکل زندگی الف درست و معتبر است ولی همچنان از پذیرش آن امتناع داریم و یا شکل زندگی ب که نه معتبر و نه درست است آن را انتخاب می کنیم. هرچه که هست مشخص است که فروکاستن این عنصر سوم به دو عنصر قبلی نمی تواند صورت بپذیرد. عنصر سومی که شاید خود مانع سنجش پذیری این شکل ها و یا قیاس های زندگی می شود. عنصری که قیاس را به زمین پیوند می زند و آن را به شکلی از زندگی تبدیل می کند. قیاس خود فروکاستن و مثله کردن است برای رسیدن به مثل. کاری که با سقراط شروع شد و با افلاطون و ارسطو به اوج خود رسید و همچنان نیز ادامه دارد. میل به مثلی که ما را مثله کرده است. فوتبال بدون زمین فوتبال معنایی نخواهد داشت، همانطور که زمین فوتبال بدون فوتبال معنایی نخواهد داشت. این دو به هم پیوسته هستند. همانطور که نظریه بدون انسان و یا نظر دهنده معنایی نخواهد داشت، انسان و یا نظردهنده بدون نظر هم معنایی نخواهد داشت. اگر بتوان نشان داد امری صادق است، از زمانی و تا زمانی که بتوان آن را نشان داد آن امر صادق خواهد بود. صادق ازلی و ابدی معنایی نخواهد داشت (این گفته درمورد خودش نیز صادق است تا زمانی که کسی یافت شود که صدق آن را نشان دهد) و هیچ جهانی که در آن مجموع صادق‌ها و یا کاذب‌ها جدا شده باشند وجود ندارد و تصور چنین جهانی، تصوری مثالی است از جهانی است که همواره ثابت و بی‌تغییر است و این یعنی تصوری ذاتی از جهان داشتن. اگر هر قیاسی را یک تقلیل بدانیم، چیزی در هر تقلیل از بین می رود و این همان عنصر سوم است که در اینجا مثله می شود. قیاسی گری خود چه در وجه تاییدی و چه در وجه ابطالی نوعی مثل گرایی و فروکاستن وجود به دو وجه صادقیت و معتبریت می باشد. تا زمانی که نتوانیم این عنصر سوم را بیابیم ظاهرا نخواهیم توانست شکل زندگی و چگونگی سنجش آن ها را با هم نیز بیابیم. و اینجا جایی است که به نظر می رسد از پرداختن به آن تا بدین لحظه ناتوان هستم و تمام این نوشته ها و تلاش ها تلاشی برای خروج از این هزارتوی است بدون اینکه بدانم از کدام یک از این توها سر به برون خواهم گشاد.

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 ای جماعت الحال برای شما عبرت باشد. دیگر وقتیست که آگاه شوید بر اینکه شما مردمان وحشی نیستید، از شما قباحت دارد پی کارهای بد بلند بشوید. اینقدر حریص و راغب دزدی و دلگی شدن بس است... آداب انسانیت را یاد بگیرید. مگر نمیشنوید کسانی که دزدی و دلگی نمیکنند و به صنعت و تجارت مشغولند چه قدر آسوده و خوش گذران هستند؟

📚 بخشی از نمایشنامۀ «خرس قولدورباسان»، نوشتۀ میرزا فتحعلی آخوندزاده 📚

@philosophycafe
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک چند به کودکی باستاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

🔘 #خیام

@PhilosophyCafe ♨️
🔘 ویتگنشتاین، پاپر و ماجرای سیخ بخاری

🔘 #دیوید_ادموندز #جان_آیدینو

🔘 #حسن_کامشاد

🔘 جمله از راسل

🔘 صفحه‌ی: ۵۵
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 برای کشورهای دیرتر توسعه یافته یا در حال توسعه و نیز کشورهای تحت سلطۀ استعمار شاید ورود به منزل ایدئولوژی یک ضرورت اجتماعی و تاریخی هم باشد. برای بسیاری، رسیدن به قافلۀ تمدن بشریت، احتیاج به آواز حُدی دارد که شتر عقب مانده را تحت شرایط روانی خاصی به این قافله میرساند، لذا برای بسیج اجتماعی، دینِ حیرت زا و افسونی به کار نمی آید بلکه ایدئولوژی، زایندۀ حرکت است. اگر دین، افیون توده هاست؛ ایدئولوژی، محرک آنان است.
برای عمل انقلابی، ایدئولوژی انقلابی لازم است. اگر دین برای تحقق رستگاری انفرادی اخروی آمده است، ایدئولوژی وظیفۀ تحقق اتوپیای اینجهانی و فردوسِ زمینی را برعهده دارد و لذا هرچه شارژِ اتوپیک یک باور بیشتر باشد، آن باور ایدئولوژیک تر است و برای تحقق آرمانهایش به تلاشی بیشتر و رهبری فرهمندتر احتیاج دارد. به قول کلمنس اسکندرانی: «برادران! اگر مسیح ما کوچک باشد، آرزوهای ما نیز کوچک خواهد بود؛ برای آینده های بزرگ، به مسیح بزرگ احتیاج داریم.»

📝 از مقالۀ «نقدی بر نظریۀ "فربه تر از ایدئولوژی"»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝

@philosophycafe
راه رفتن برای مادر بزرگم سخت است،تمام وزنش را بر واکر می اندازد و قدم قدم مثل کودکی خودش را جلو می کشد.کلید را به در انداختم،گیر داشت.به محض ورود از بوی گوشت گندیده ی آمیخته با آویشن گیج شدم.از تعفن سرم را به عقب راندم.سرم بازار مس گر ها بود،قلبم را در سینه احساس می کردم.در را هل دادم و یک راست سراغ مادر بزرگم که میدانستم همیشه در آشپزخانه است رفتم. چشم هایش به عکس مادرش روی اوپن خیره مانده بود و خودش روی آویشن های خشک شده ولو بود.دست پاچه بودم،نبضش را گرفتم.حس کردم خون به سختی خودش را رگ های گرفته اش جلو می کشد.چشمم به طناب پاره ی دور گردنش افتاد که مانند گیسوی دوران جوانی اش به او زیبایی بی حدی بخشیده بود.ایستادم،سه قدم جلو رفتم.کنار قاب عکس جعبه ی کارد ها را دیدم،خواستم کمکش کنم تا راحت شود،جان های آخرش را می کند.چاقوی بلند دست قرمز را که برای سلاخی گوسفند به کار می برد شناختم. یخچال را باز کردم و لیوانی آب برایش ریختم،یخچال تقریبا خالی بود یعنی ...
وسط آشپز خانه ی مربع شکل زانو زدم . پلک هایم خیس شده بود ولی قدرت پدربزرگ را در دست هایم حس کردم.درست همان طور که مادر بزرگم را با کمربند سرخ می کرد دستم را بلند کردم ولی به جای کمربند چاقو در دستم بود یعنی یک مرحله از او جلو تر بودم.چاقو را بر شاه رگ کدرش زدم.چند قطره خون روی عینکم و عکس مادرش شتک زد.طناب بافته شده در گیسویش را جدا کردم،دور گردنش حلقه کردم و با تمام نیرو کشیدم.دوتایی مادر بزرگم را کشتیم.
#کوهیار