🖋 همچنان که زندگی درونی زندانی ژرفتر میشد، زیبایی هنر و طبیعت را نیز بیش از پیش تجربه میکرد. و در چنین مرحلهای بود که زندانی در اثر لمس واقعی آنها گاهی حتی وضعیت هولناک خود را نیز فراموش میکرد. اگر کسی چهرههای ما را در سفر از اردوگاه کار اجباری آشویتس به اردوگاه باواریا دیده بود که چگونه نگاههای ما از پنجرههای کوچک میلهدار واگن زندان، کوههای سالزبورگ و قلههایشان را که در آفتاب میدرخشید با چه حرص و ولعی میبلعید، هرگز باور نمیکرد این چهرهها از آن مردانی است که همۀ امید خود به زندگی و آزادی را از دست دادهاند. با وجود این عامل و یا شاید به خاطر آن، ما با زیبایی طبیعت که مدتها از آن جدا مانده بودیم، سِحر میشدیم.
در اردوگاه نیز گاه مسحور زیبایی طبیعت میشدیم. برای نمونه یک زندانی توجه رفیقش را که در کنار او کار میکرد به منظرۀ فرونشستن خورشید از لابلای درختانِ قدبرافراشتۀ جنگلهای باواریا جلب میکرد.
🖋 این همان جنگلی بود که ما در وسط آن، کارخانۀ وسیع اسلحهسازی بنا کرده بودیم. یک روز غروب، وقتی که در کف کلبههایمان در حال استراحت و بینهایت خسته بودیم و کاسۀ سوپ در دستمان بود، یکی از زندانیان با شتاب وارد کلبه شد و از ما خواست به زمین رژه برویم و غروب خورشید زیبا را تماشا کنیم. وقتی به بیرون از کلبه رفتیم، ابرهای انبوه را دیدیم که در غرب میدرخشید و پهنۀ آسمان با ابرهایی که پیوسته در حال واژگونی، شکل و رنگ گرفته بود، جان میگرفت. ابرها از آبی پولادی به سرخ آتشین تغییر رنگ میداد، گودالهای آب گرفتۀ زمین، آسمان درخشان را منعکس میکرد و کلبههای گِلی غمزدۀ ما در برابر این منظرۀ باشکوه، تضاد عجیبی داشت.
پس از چند لحظه خاموشی، یکی از زندانیان به دیگری گفت: «جهان چقدر میتوانست زیبا باشد!»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
در اردوگاه نیز گاه مسحور زیبایی طبیعت میشدیم. برای نمونه یک زندانی توجه رفیقش را که در کنار او کار میکرد به منظرۀ فرونشستن خورشید از لابلای درختانِ قدبرافراشتۀ جنگلهای باواریا جلب میکرد.
🖋 این همان جنگلی بود که ما در وسط آن، کارخانۀ وسیع اسلحهسازی بنا کرده بودیم. یک روز غروب، وقتی که در کف کلبههایمان در حال استراحت و بینهایت خسته بودیم و کاسۀ سوپ در دستمان بود، یکی از زندانیان با شتاب وارد کلبه شد و از ما خواست به زمین رژه برویم و غروب خورشید زیبا را تماشا کنیم. وقتی به بیرون از کلبه رفتیم، ابرهای انبوه را دیدیم که در غرب میدرخشید و پهنۀ آسمان با ابرهایی که پیوسته در حال واژگونی، شکل و رنگ گرفته بود، جان میگرفت. ابرها از آبی پولادی به سرخ آتشین تغییر رنگ میداد، گودالهای آب گرفتۀ زمین، آسمان درخشان را منعکس میکرد و کلبههای گِلی غمزدۀ ما در برابر این منظرۀ باشکوه، تضاد عجیبی داشت.
پس از چند لحظه خاموشی، یکی از زندانیان به دیگری گفت: «جهان چقدر میتوانست زیبا باشد!»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
Forwarded from منظره (Sadra MZ)
🔶 سایهی ابراهیم:
یکی از بخشهایی که در برخی متون دینی همچون قرآن و عهدین، گاهی همپا و گاهی بیش از ماجرای دیگر انبیاء به چشم میخورد، حلقههای زنجیرهواری است که از روزگار ابرام یا ابراهیم روایت میشود. داستانهایی که هر کدام متعلق به بخشهای مختلفی از زندگانی این شخصیت تاریخی یا اسطورهای استند.
لذا اگر که به سیاق یک سیر تکاملی به ماجرا بنگریم، آنگاه ممکن است بتوانیم نمونهی خوبی را از مواجههی یک فرد با تجربهی وحیانی خویش به چنگ آوریم ...
https://bit.ly/2KDgMDv
یکی از بخشهایی که در برخی متون دینی همچون قرآن و عهدین، گاهی همپا و گاهی بیش از ماجرای دیگر انبیاء به چشم میخورد، حلقههای زنجیرهواری است که از روزگار ابرام یا ابراهیم روایت میشود. داستانهایی که هر کدام متعلق به بخشهای مختلفی از زندگانی این شخصیت تاریخی یا اسطورهای استند.
لذا اگر که به سیاق یک سیر تکاملی به ماجرا بنگریم، آنگاه ممکن است بتوانیم نمونهی خوبی را از مواجههی یک فرد با تجربهی وحیانی خویش به چنگ آوریم ...
https://bit.ly/2KDgMDv
Telegraph
سایهی ابراهیم
یکی از بخشهایی که در برخی متون دینی همچون قرآن و عهدین، گاهی همپا و گاهی بیش از ماجرای دیگر انبیاء به چشم میخورد، حلقههای زنجیرهواری است که از روزگار ابرام یا ابراهیم روایت میشود. داستانهایی که هر کدام متعلق به بخشهای مختلفی از زندگانی این شخصیت…
غرق در کلام و انديشه ام بي آنکه بدانم کجايم و چه خواهم....
دقیقا نمی دانم تمایز اومانیسم و مذهب در چيست،مگر هر دو به انسانیت خدمت نمی کنند! پس چرا انسانيت را به خدمت پیشبرد اهدافشان به زنجیر کشیده اند؟
#MArefArab
@PhilosophyCafe🗣
دقیقا نمی دانم تمایز اومانیسم و مذهب در چيست،مگر هر دو به انسانیت خدمت نمی کنند! پس چرا انسانيت را به خدمت پیشبرد اهدافشان به زنجیر کشیده اند؟
#MArefArab
@PhilosophyCafe🗣
🖋 پس از حادثۀ هستهای چرنوبیل در اواخر سال 1986، ابری پرتوزا بر فراز اروپای شمالی به حرکت درآمد. بارانهای پرتوزا ایزوتوپهای سزیم را روی مناطق مختلف بریتانیا، خصوصاً در ارتفاعات فروریختند. ... توصیۀ علمی به دامداران این بود که کاری انجام ندهند، زیرا گوسفندان، خود به سرعت غلظت سزیم را در خاک کاهش خواهند داد و علفهای جدیدی که رشد خواهند کرد، سزیم چندانی نخواهند داشت. اما پس از دو سال معلوم شد که این توصیه بر پیشفرضهای نادرستی دربارۀ خاک منطقه مبتنی بوده است. در همین حین، توجه دامداران به نیروگاه اتمی سلافیلد معطوف شد که تقریباً در مرکز ناحیۀ صدمهدیده واقع شده بود. ... دامداران، تردیدهای عمیقی را در مورد موضع دولت و نمایندگان علمی آن مطرح کردند. آنها به ادعاهای دانشمندان وزارت کشاورزی، ماهیگیری و غذا مبنی بر اینکه سزیم موجود در درۀ کامبریا از چرنوبیل نشئت گرفته است و نه از سلافیلد، باور نداشتند. اما مطالعات بعدی نشان دادند که دامداران، بر حق بودهاند؛ 50 درصد آلودگی از چرنوبیل نیامده بود.
🖋 به نظر میرسد که دامداران بر مبنای فرهنگی که کاملاً با فرهنگ دانشمندان متفاوت بود، پاسخ معقولی به آنان نشان دادند. مخالفت با دانشمندان، نتیجۀ بدفهمی نبود، بلکه نتیجۀ بیاعتمادی و نبود ارتباط کافی بین دانشمندان و فرهنگ عامهای بود که سنت معرفتی کاملاً متفاوتی داشت. ... مدل غالب دربارۀ تخصص علمی، فرض میگیرد که علم از همۀ سنتهای معرفتی دیگر برتر است و ادعاهایی را که از سنتهای غیرعلمی نشئت میگیرند، نادیده میگیرد. به همین دلیل، هنگامی که دانشمندان با مخالفت مواجه میشوند، تمایل دارند مخالفتها را ناشی از اطلاعات نادرست یا نامعقول قلمداد کنند.
📚 از کتاب «مقدمهای بر مطالعات علم و تکنولوژی»، نوشتۀ سرجیو سیسموندو 📚
@philosophycafe
🖋 به نظر میرسد که دامداران بر مبنای فرهنگی که کاملاً با فرهنگ دانشمندان متفاوت بود، پاسخ معقولی به آنان نشان دادند. مخالفت با دانشمندان، نتیجۀ بدفهمی نبود، بلکه نتیجۀ بیاعتمادی و نبود ارتباط کافی بین دانشمندان و فرهنگ عامهای بود که سنت معرفتی کاملاً متفاوتی داشت. ... مدل غالب دربارۀ تخصص علمی، فرض میگیرد که علم از همۀ سنتهای معرفتی دیگر برتر است و ادعاهایی را که از سنتهای غیرعلمی نشئت میگیرند، نادیده میگیرد. به همین دلیل، هنگامی که دانشمندان با مخالفت مواجه میشوند، تمایل دارند مخالفتها را ناشی از اطلاعات نادرست یا نامعقول قلمداد کنند.
📚 از کتاب «مقدمهای بر مطالعات علم و تکنولوژی»، نوشتۀ سرجیو سیسموندو 📚
@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature
"[…] When it comes to forgiveness, you can forgive a person, but you can't forgive a society."
— Maziyar 🦋
— Maziyar 🦋
فلسفه ی متکی به احتمالات که وابسته به حقیقتی نباشد، محکوم به نیستی است.
— ژان پل سارتر
@PhilosophyCafe 🦋
— ژان پل سارتر
@PhilosophyCafe 🦋
Philosophy Cafe ♨️
فلسفه ی متکی به احتمالات که وابسته به حقیقتی نباشد، محکوم به نیستی است. — ژان پل سارتر @PhilosophyCafe 🦋
چیزی که نمیدانیم چیست و تا به حال بر هیچ کس عیان نشده(حقیقت)حرف زدن ازش بیهوده است.
Philosophy Cafe ♨️
چیزی که نمیدانیم چیست و تا به حال بر هیچ کس عیان نشده(حقیقت)حرف زدن ازش بیهوده است.
زیستنِ شناور یا جستوجوگر؟
یکی نامطلوب و دیگری آسانتر است.
— مازیار 🦋
یکی نامطلوب و دیگری آسانتر است.
— مازیار 🦋
تنها اشتباه زندگی من این بود که جاخالی ندادم و به تخمک ها خوردم.
#کوهیار
#کوهیار
درب را گشودم, بيرون مملو از نجاست بود ،شمايل و بويش پشيمانم کرد و آن را ببستم، حال بويش به درون خانه ماندگار است...
#MArefArab
@PhilosophyCafe💩
#MArefArab
@PhilosophyCafe💩
Forwarded from تقاطع اخلاق و فناوری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#CrashCourse
#کرش_کورس
⁉️ تشخص(Personhood) یعنی چه؟ چه چیزی باعث میشود که انسان را یک شخص بدانیم؟ آیا یک جنین یک شخصیت به شمار میرود؟ آیا سامانتا -هوش مصنوعی فیلم HER- یک شخصیت است؟ این ویدئو ما را در پاسخ به این سوالات کمک خواهد کرد.
————————
🆔: @ethics_technology
❇️: @philsharif
#کرش_کورس
⁉️ تشخص(Personhood) یعنی چه؟ چه چیزی باعث میشود که انسان را یک شخص بدانیم؟ آیا یک جنین یک شخصیت به شمار میرود؟ آیا سامانتا -هوش مصنوعی فیلم HER- یک شخصیت است؟ این ویدئو ما را در پاسخ به این سوالات کمک خواهد کرد.
————————
🆔: @ethics_technology
❇️: @philsharif
🔸🔸🔸
چو خویشتن نتواند که مِی خورد قاضی
ضرورتست که بر دیگران بگیرد سخت
که گفت پیرزن از میوه میکند پرهیز؟
دروغ گفت که دستش نمیرسد به درخت...
#سعدی
@PhilosophyCafe
چو خویشتن نتواند که مِی خورد قاضی
ضرورتست که بر دیگران بگیرد سخت
که گفت پیرزن از میوه میکند پرهیز؟
دروغ گفت که دستش نمیرسد به درخت...
#سعدی
@PhilosophyCafe
Forwarded from Arman Khademi
«هدف عشق این است که عاشق، یک شخص خاص را بر مسندی فوقالعاده رفیع بنشاند و خویشتن را بر مبنای آن شخص، از نو مجسم سازد، مفری از گمنامی جهان اخلاقی کانتی بیافریند و در جهانی ببالد که هر دو با هم ساختهاند.»
از مجموعه مقالات "درباره عشق" از "آرش نراقی"
مقاله فضیلت عشق «اروتیک»
از مجموعه مقالات "درباره عشق" از "آرش نراقی"
مقاله فضیلت عشق «اروتیک»
🗯 یکی از مسائلی که در رابطه با نظریۀ ولایت فقیه مطرحه، اینه که ارتباط اندیشمندان جامعه با ولی فقیه چطوری باید باشه. آیا اندیشمندان و متفکران، توی حوزهای که تخصص خودشونه، هم باید پیرو دستورات ولی فقیه باشن یا اینکه میتونن به گونۀ دیگهای اقدام کنن؟ سعید زیباکلام (استاد فلسفه دانشگاه تهران)، خاطرهای تعریف میکنه که مرتبط با این موضوعه. فارغ از درست یا غلط بودن نظر زیباکلام، این خاطره هم میتونه برای موافقان نظریه ولایت فقیه جالب باشه و هم مخالفان. مخالف توی این خاطره با نگاه یه انسانی که خودشو "مکتبی" و "انقلابی" و پیرو ولی فقیه میدونه، آشنا میشه که کمتر توی جامعه چنین نگاهی مطرح شده. موافق توی این خاطره میتونه تعبیری از عبارت "آتش به اختیار" رو متوجه شه.
🗯 تابستون 1360 بود. میرحسین موسوی تازه پست وزارت امور خارجه رو برعهده گرفت. زیباکلام که اون دوران تو سفارت ایران توی فیلیپین، مشغول به کار بود، میره پیش موسوی تا ببینه آیا حکمش سرجاشه یا باید جایگاهشو تحویل بده. این دو نفر از قبل انقلاب همدیگه رو میشناختن. موسوی به زیباکلام میگه الان که کشور توی جنگ به سر میبره، فیلیپین، جزو اولویتهای نظام نیست. یه سری کشورهایی رو اسم میبره و میگه که این جاها برای مملکت مهمتره. به زیباکلام پیشنهاد میده که به یکی از این کشورها بره.
🗯 زیباکلام از بین گزینههای موجود، چین رو انتخاب میکنه. چون از قبل در مورد چین، کار تحقیقاتی کرده بود و تا حدود خوبی با این کشور آشنا بود. موسوی استقبال میکنه از انتخاب زیباکلام. اما زیباکلام برای رفتن به چین، یه شرط میذاره. شرطش اینه: "من هر سلاحی، به غیر از سلاح اتمی از چین وارد میکنم. اما به یک شرط. هر کسی در داخل کشور میخواد در مورد چین، توی تربیون رسمی، اظهار نظر کنه، باید با من هماهنگ بشه". موسوی میپرسه چرا. زیباکلام میگه "من تو چین با مذاکراتم میخوام یه زمینهایی رو کار بکنم، کشت بکنم، شخم بزنم، میخوام یه نتیجهای بگیرم؛ یه مرتبه با یه سخنرانی توی خطبۀ نماز جمعه یا سخنرانی وزیری، نمایندۀ مجلسی یا هر چی؛ اون وقت کل رشتهها پنبه میشه".
🗯 موسوی پاسخ میده که وضعیت کشور طوری نیست که چنین شرطی عملی باشه. نمیشه بابت هر اظهارنظری با مسئول سفارت توی چین، هماهنگ شد. زیباکلام میگه اگه وضعیت اینطوره، پس اونم قبول نمیکنه که به چین بره. موسوی جا میخوره. به زیباکلام میگه "من دارم به عنوان نمایندۀ ولی فقیه بهت دستور میدم که بری چین." زیباکلام برمیگرده و میگه "بر من حرامه که در این زمینه از ولی فقیه، شما که جای خود داری، تقلید کنم."
نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 تابستون 1360 بود. میرحسین موسوی تازه پست وزارت امور خارجه رو برعهده گرفت. زیباکلام که اون دوران تو سفارت ایران توی فیلیپین، مشغول به کار بود، میره پیش موسوی تا ببینه آیا حکمش سرجاشه یا باید جایگاهشو تحویل بده. این دو نفر از قبل انقلاب همدیگه رو میشناختن. موسوی به زیباکلام میگه الان که کشور توی جنگ به سر میبره، فیلیپین، جزو اولویتهای نظام نیست. یه سری کشورهایی رو اسم میبره و میگه که این جاها برای مملکت مهمتره. به زیباکلام پیشنهاد میده که به یکی از این کشورها بره.
🗯 زیباکلام از بین گزینههای موجود، چین رو انتخاب میکنه. چون از قبل در مورد چین، کار تحقیقاتی کرده بود و تا حدود خوبی با این کشور آشنا بود. موسوی استقبال میکنه از انتخاب زیباکلام. اما زیباکلام برای رفتن به چین، یه شرط میذاره. شرطش اینه: "من هر سلاحی، به غیر از سلاح اتمی از چین وارد میکنم. اما به یک شرط. هر کسی در داخل کشور میخواد در مورد چین، توی تربیون رسمی، اظهار نظر کنه، باید با من هماهنگ بشه". موسوی میپرسه چرا. زیباکلام میگه "من تو چین با مذاکراتم میخوام یه زمینهایی رو کار بکنم، کشت بکنم، شخم بزنم، میخوام یه نتیجهای بگیرم؛ یه مرتبه با یه سخنرانی توی خطبۀ نماز جمعه یا سخنرانی وزیری، نمایندۀ مجلسی یا هر چی؛ اون وقت کل رشتهها پنبه میشه".
🗯 موسوی پاسخ میده که وضعیت کشور طوری نیست که چنین شرطی عملی باشه. نمیشه بابت هر اظهارنظری با مسئول سفارت توی چین، هماهنگ شد. زیباکلام میگه اگه وضعیت اینطوره، پس اونم قبول نمیکنه که به چین بره. موسوی جا میخوره. به زیباکلام میگه "من دارم به عنوان نمایندۀ ولی فقیه بهت دستور میدم که بری چین." زیباکلام برمیگرده و میگه "بر من حرامه که در این زمینه از ولی فقیه، شما که جای خود داری، تقلید کنم."
نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 با کوششی که در ارائۀ این مطالعۀ روانشناسی و توجیه آسیبشناسی روانی و خصوصیات ویژۀ اسیران اردوگاه کار اجباری نمودم، ممکن است این تصور را در ذهن شما ایجاد کرده باشم که بشر کاملاً به گونهای اجتنابناپذیر تحت تأثیر محیط خویش واقع میشود (البته در این مورد محیط، محیط منحصر به فرد زندان است که زندانی را وامیداشت، رفتارش را با الگوی پذیرفتهشدهای تطبیق دهد.). پس آزادی بشر چه میشود؟ هیچگونه آزادی معنوی در رابطه با رفتار و واکنش در برابر محیط موجود، وجود ندارد؟ آیا این نظریه درست است که بشر چیزی جز محصول عوامل و شرایط محیطی، اعم از اینکه دارای طبیعت زیستی، روانشناختی یا جامعهشناختی باشد، نیست؟ آیا بشر محصول تصادفی این عوامل است؟ مهمتر از همه اینکه، آیا واکنشهای زندانی در برابر جهان واحد اردوگاه کار اجباری ثابت میکند که بشر نمیتواند از تأثیرات محیط خود بگریزد؟ آیا بشر در رویارویی با چنان شرایطی حق گزینش ندارد؟
🖋 به این پرسشها میتوانیم به طور اصولی و از روی تجربه پاسخ دهیم. تجربههای اندوخته شده در زندگی اردوگاهی نشان میدهد که بشر حق گزینش عمل دارد. نمونههایی وجود دارد که اغلب دارای طبیعت قهرمانانه است و ثابت میکند انسان میتواند بر بیاحساسی چیره شود و تندخویی را نیز مهار کند؛ بشر میتواند حتی در چنان شرایط هولناک، فشارهای روحی و جسمی، و آزادی معنوی خود را حفظ کند.
ما که در اردوگاه کار اجباری زندگی میکردیم، به چشم میدیدیم مردانی را که به کلبههای دیگر میرفتند و دیگران را دلداری میدادند و آخرین تکۀ نانشان را هم به آنها میبخشیدند. درست است که شمار این مردان زیاد نبود، اما همین هم ثابت میکند که همه چیز را میتوان از یک انسان گرفت مگر یک چیز: آخرین آزادی بشر را در گزینش رفتار خود در هر شرایط موجود و گزینش راه خود.
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
🖋 به این پرسشها میتوانیم به طور اصولی و از روی تجربه پاسخ دهیم. تجربههای اندوخته شده در زندگی اردوگاهی نشان میدهد که بشر حق گزینش عمل دارد. نمونههایی وجود دارد که اغلب دارای طبیعت قهرمانانه است و ثابت میکند انسان میتواند بر بیاحساسی چیره شود و تندخویی را نیز مهار کند؛ بشر میتواند حتی در چنان شرایط هولناک، فشارهای روحی و جسمی، و آزادی معنوی خود را حفظ کند.
ما که در اردوگاه کار اجباری زندگی میکردیم، به چشم میدیدیم مردانی را که به کلبههای دیگر میرفتند و دیگران را دلداری میدادند و آخرین تکۀ نانشان را هم به آنها میبخشیدند. درست است که شمار این مردان زیاد نبود، اما همین هم ثابت میکند که همه چیز را میتوان از یک انسان گرفت مگر یک چیز: آخرین آزادی بشر را در گزینش رفتار خود در هر شرایط موجود و گزینش راه خود.
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe