Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
📜 ارباب تاریکی ها و رز سرخ

#علیرضاعسگری

@PhilosophyCafe📖
#اشپنگلر_فرهنگ_تمدن


اسوالد اشپنگلر تمدن¬های بشری را شبیه به اشکال زیست‌شناختی زندگی و با یک چرخه حیات بارز نشان داده است. اشپنگلر اظهار داشت كه تاريخ، به شكل مناسب، گذر فرهنگ¬ها را بيان مي¬كند و نشان مي¬دهد كه همه آن¬ها در مراحل مشابهي رشد مي¬كنند ، بالغ مي¬شوند، زوال مي¬يابند و از بين مي¬روند.ازنظر اشپنگلر باید میان «فرهنگ» و «تمدن» فرق گذاشت. فرهنگ شکل خلاق، زنده، طبیعی و پویا است درحالی‌که تمدن ایستا، مصنوعی، مکانیکی، عقلی و جعلی است که همچون قفسی مردمان زمانه خود را در برگرفته است. درحالی‌که فرهنگ باروح مشخص می‌شود، تمدن با عقل مشخص می¬شود. به‌عنوان‌مثال، جهان یونان نمونه‌ای از یک فرهنگ است، درحالی‌که جهان رومی نمونه¬ای از جهان یونان برای تبدیل‌شدن به تمدن است. اشپنگلر می¬گوید، در مقایسه با یونانی¬ها، رومی¬ها بربرهایی هستند که راه پیشرفت فرهنگی بزرگی را بستند و نگرانی آن¬ها بیشتر به سمت اشیاء عملی است. آنچه دوره روم را توصیف می‌کند فضای «غیرروحانی و بی‌روح و روان» است که عاری از فضای هنری است. به این معنا، رومی‌ها عقل را نمایندگی می‌کنند، درحالی‌که یونانی¬ها روح را نمایندگی می‌کنند.(Spengler, 1926: 32).

دوره تمدن با مفهوم «جهان شهر» تعریف می شود، که به معنای جهان وطنی است. شخصیت افرادی که در تمدن زندگی می کنند با افرادی که در فرهنگ زندگی می کنند بسیار متفاوت است. آنها نوعی ساکنان مهاجر ، بی¬سنت ، بی دین ، باهوش اما بی¬ثمر هستند و بالاترین شکل هموطن هستند و می توان آنها را «بزرگان کشور» نامید. پول به عنوان یک محصول غیرآلی مهمترین ارزش تمدن است، این نشان از قطع ارتباط با ارزشهای اصلی و طبیعی است. توده به جای قوم، به شهر جهانی تعلق دارد. (Spengler, 1926: 32–41).

🔶 فاوست، فرانکشتاین، مسخ، پرسش از تکنولوژی هایدگر، انسان به مثابه منبع انرژی، فیلم ماتریکس، تکنولوژی به مثابه شکلی از زندگی، از خودبیگانگی و تکنولوژی، تمدن-تکنولوژی-شکل زندگی، ویتگنشتاین 🔶


#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 این حقیقت که تنها فرد، توانایی اندیشیدن دارد، سبب شده تصور گردد خاستگاه همۀ افکار و عقاید در ذهن خود فرد است؛ از این رو وقتی می‌خواهیم مکتب فکری خاصی را بررسی کنیم، تنها به بررسی برهان‌ها و مقدمات آن‌ها می‌پردازیم؛ شیوه‌ای که در کتاب‌های فلسفی به روشنی می‌توان یافت. برای اندیشه و فکر چنان ارزشی قائلیم که فراموش می‌کنیم این فعالیت بشر شاید با فعالیت‌های دیگر وی، به ویژه در عرصۀ زندگی اجتماعی او، ارتباط داشته باشد. حتی زمانی که به چنین ربط و نسبتی اذعان کنیم، در واقع تلاش می‌نماییم نشان دهیم که چگونه اندیشه‌ها سبب تأثیر و تغییراتی در سایر وجوه زندگانی بشر، از جمله زندگی اجتماعی او دارد. در هنگام بررسی تحولات اجتماعی، به گونه‌ای سخن می‌گوییم که نشان دهیم فکر و اندیشه‌ای خاص سبب تحولی بزرگ در جامعه شده است؛ به دیگر سخن، در بیان ربط و نسبت میان اندیشه و شرایط اجتماعی، همواره به ارتباطی یک‌سویه از طرف اندیشه به سوی جامعه قائلیم.

🖋 اما باید توجه کرد، همان‌گونه که کوشش در بیرون آوردن یک زبان، تنها از مشاهدۀ یک فرد واحد -فردی که سخن می‌گوید نه با زبان خاص خود، بلکه با زبان هم‌عصران و پیشینیانش که راه را برای او هموار ساخته‌اند- نادر است؛ همین‌طور صحیح نیست که تمامیت یک دیدگاه تنها به اعتبار تکوین آن در ذهن فرد، توضیح داده شود. فرد تنها در یک معنای کاملاً محدود، وجه سخن و اندیشه‌ای را که به او نسبت می‌دهیم، خود می‌آفریند. در واقع او به زبان گروهش سخن می‌گوید؛ به شیوه‌ای می‌اندیشد که گروهش اندیشه می‌کند. آن‌چه فرد در اختیار دارد تنها مُشتی کلمات و معناهای آن‌هاست که نه تنها تا حد وسیعی راه‌های دستیابی به جهان اطراف را تعیین می‌کنند، بلکه در همان زمان نشان می‌دهند که اشیا و موضوع‌های معرفت تاکنون از کدامین منظر و در کدامین زمینه فعالیت، در دسترس فرد و قابل ادراک برای او بوده‌اند. گفتن این‌که فرد واحد می‌اندیشد، نادرست است؛ درست‌تر آن است که بگوییم او در اندیشیدن در آن‌چه دیگر انسان‌های پیش از او اندیشیده‌اند، شرکت دارد.

📝 از مقالۀ «تأملی در نسبت‌گراییِ معرفت‌شناختیِ کارل مانهایم»، نوشتۀ غلامحسین مقدم حیدری 📝

@philosophycafe
چه توان کرد که سعی دل و من باطل بود!
نه بافتنی‌های تو

نه سیگارهای من

پایان قصه

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 "الفتنة اشد من القتل" (فتنه بدتر از قتل است)، عبارتیه که توی قرآن اومده. به نظرم یکی از روش‌های مواجهۀ اشتباه با قرآن، اینه که یک عبارت رو از داخل متن و تاریخ بکَنیم و بیرون بیاریم و اون عبارت رو در خلأ بررسی کنیم و برای زندگی امروزمون به کار بگیریم. مثلاً در مورد این عبارت، بعضی از پژوهشگران و متفکران صرفاً به همین قناعت می‌کنن که معنای واژۀ "فتنه" رو با رجوع به مراجع لغوی جستجو کنن و توضیحی در مورد این واژه ارائه بدن و در نهایت این مفهوم و مجموعۀ مصادیقی رو که امروزه به طور رایج به عنوان "فتنه" معرفی میشه، بدتر از قتل اعلام می‌کنن. به نظرم اون چیزی که اهمیت بیشتر داره، مصداق "فتنه"ست و نه مفهوم اون.

🗯 در طول تاریخ اسلام (کل 14 قرن) حکومت‌های اسلامی و علما و متفکرین مختلف، مصداق‌های متفاوتی رو برای "فتنه" ذکر کردن. احتمالاً همۀ این افراد و نهادها می‌دونستن که معنای لغوی "فتنه" چیه و می‌دونستن که مشتقات "فتنه" در چه آیاتی از قرآن اومده و می‌دونستن در کدوم منابع و روایت دینی از "فتنه" سخن گفته شده، مثلاً می‌دونستن که در خطبۀ دوم نهج‌البلاغه چهار چیز به عنوان "علائم فتنه" ذکر شده؛ اما در تعیین مصادیق "فتنه" اختلاف نظرات زیادی وجود داشته و داره. مثلاً شیخ فضل‌الله نوری، جنبش مشروطه رو "فتنه" نامیده بود و احتمالاً این یعنی که نوری جنبش مشروطه رو یکی از مصادیق "فتنه" می‌دونه. اما آیا این، نظر تمام علمای دینی بود و هست؟ و آیا همون زمان در بین علمای دینی ایران، این تعیین مصداق برای "فتنه" مخالف نداشته؟

🗯 آخوند خراسانی به عنوان یکی از علمای دینی همزمان با فضل‌الله نوری، در نامه‌ای به اهالی همدان، مصداق متفاوتی برای "فتنه" ذکر می‌کنه و بدون اسم بردن از شیخ فضل‌الله نوری، اعلام تعجب می‌کنه از نظرات برخی از "علمای ایران" که به نظر آخوند خراسانی این علما گویی "ضروری مذهب امامیه را فراموش نمودند". منظور خراسانی اینه که برخی از اعلام نظرات علما در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه، حتی با ضروریات مذهب امامیه (با به تعبیر دقیق‌تر، "ضروریات مذهب امامیه"، به اون صورتی که خراسانی اون رو می‌فهمه) ناسازگاری داره. علمای "امامیه" تنها گروه علمای شیعه در ایران نبوده (گروه‌های دیگه‌ای مثل گروه "شیخیه" هم وجود داشته)، اما مهم‌ترین گروه بوده.

🗯 پس در مورد تعیین مصداق "فتنه" با کثیری از نظرات متفاوت و متضاد در طول تاریخ اندیشۀ اسلامی روبه‌رو هستیم. و پژوهشگر این حوزه، باید این تکثر و تفاوت‌ها رو بشناسه. و این اختلافات امروزه هم وجود داره. مثلاً عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) در سخنرانی‌ای که چهار سال پیش در مورد بخشی از آیات سورۀ بقره ارائه داد (عبارت "الفتنة اشد من القتل" در آیۀ 191 سورۀ بقره اومده) مصداقی که برای "فتنه" نام می‌بره، وضعیت سوریه و عراق امروزه. تا اون زمان (اون‌طور که بازرگان میگه) حدود 800 هزار نفر توی سوریه کشته شدن و 12 میلیون نفر هم مهاجرت کرده بودن. و بازرگان میگه فتنه یعنی همین. یک جامعه فلج میشه و از هم می‌پاشه. و به نظر بازرگان، به همین دلیل هم قرآن فتنه رو بدتر از قتل معرفی می‌کنه.

📢 جدای از بحث در مورد "فتنه"، به این مسئله هم باید فکر کنیم که این آیات در چه فضایی نازل شدن. فضای نزول آیه، به درک بهتر آیه کمک می‌کنه. همین‌طور باید به قبل و بعد این عبارت هم توجه کرد. با توجه به این مسائل به نظر می‌رسه که این آیات تو فضای جنگی نازل شده؛ زمانی که محمد و یارانش توی مدینه بودن و مشرکین توی مکه و بین این دو جماعت فضای جنگ حاکم بوده. به همین دلیل آیۀ قبلی (190) اینه که "در راه خدا جنگ کنید"؛ اما با چه کسانی؟ جنگ با کی؟ "الذین یقاتلونکم" (با کسانی که با شما می‌جنگند). آیۀ 191 هم به پیروان محمد یادآوری می‌کنه که مشرکین، اون‌ها را از خونه‌ و شهرشون بیرون کردن؛ اما حالا این افراد می‌تونن از خودشون دفاع کنن. پس فضای آیه، در مورد جنگ خارجیه؛ در مورد جنگ با کسانی که قبلاً محمد و پیروانش رو مورد آزار و اذیت قرار داده بودن. فضای آیه، در مورد مواجهۀ حکومت اسلامی با مخالفین و معترضین داخلی نیست.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
گویا احساسات آنی محو میشوند ولی ریشه پیدا می کنند و درد می شوند.
شاید همین زجر روان و درد مایه ی اندیشه می شود.
📜 ارباب تاریکی ها و رز سرخ

#محمدعارف_عرب

@PhilosophyCafe📖
📜 ارباب تاریکی ها و رز سرخ

#علیرضاعسگری

@PhilosophyCafe📖
🖋 باید توجه داشت که شیوۀ گالیله محتوای دینامیک را به شدت کاهش می‌دهد. دینامیک ارسطویی، یک نظریۀ عمومی دربارۀ تغییر بود که شامل حرکت مکانی، تغییر کیفی و کون و فساد بود و در ضمن قابلیت داشت که بر فرایندهای ذهنی نیز اطلاق شود. دینامیک گالیله و جانشینانش فقط با «حرکت مکانی» سروکار دارد، آن هم فقط حرکت مکانی «ماده». انواع دیگر حرکت با این وعده (طبق عقاید دموکریت) که حرکت مکانی در نهایت قادر است همۀ حرکات را تبیین کند، کنار گذاشته می‌شود. بنابراین یک نظریۀ تجربی جامع [= دیدگاه ارسطویی]، جای خود را به یک نظریۀ محدود و تنگ، به اضافۀ یک متافیزیک در باب حرکت [= دیدگاه گالیله به اضافۀ دیدگاه دموکریت] می‌دهد، درست همان‌طور که یک تجربۀ "تجربی"، جای خود را به تجربه‌ای می‌دهد که شامل عناصر نظری است. اینک دیده می‌شود که ضداستقرا نقش مهمی را در جابه‌جایی یک نظریه با نظریۀ دیگر و یک امر واقع (fact) با امر واقع دیگر بازی می‌کند... حال به بخش دیگری از پروپاگاندای گالیله می‌پردازم... .

🖋 سالویاتی [= یکی از شخصیت‌های کتاب «گفتگو». این کتاب را گالیله نوشته است] که "به جای کوپرنیکوس سخن می‌گوید" (کتاب «گفتگو»، صفحات 131 و 256) در پاسخ به یکی از مخاطبان که از تعداد کم طرفداران دیدگاه کوپرنیک اظهار تعجب می‌کند، این توضیح را می‌دهد: "شما از این تعجب می‌کنید که تعداد پیروان عقیدۀ فیثاغورثی [که می‌گوید زمین حرکت می‌کند] خیلی کم است، [اما] من از این تعجب می‌کنم که چنین عقیده‌ای تا به امروز پیروانی [ولو اندک] دارد. من نمی‌توانم به اندازۀ کافی تیزهوشی برجستۀ کسانی را که به این عقیده معتقد شده‌اند، ستایش کنم؛ کسانی که باور به حرکت زمین را به عنوان عقیده‌ای صادق پذیرفتند: آن‌ها از طریق نیروی خالص عقل، به حواس خود فشار آورده، و آن‌چه را عقل به آن‌ها گفته بر تجربۀ حسی، که خلاف آن را نشان می‌داده است، ترجیح دادند. زیرا همان‌طور که دیده‌ایم استدلال‌های علیه گردش [وضعی] زمین که قبلاً آن‌ها را بررسی کرده‌ایم، بسیار پذیرفتنی هستند و این واقعیت که بطلمیوسی‌ها و ارسطویی‌ها و همۀ شاگردانشان این استدلال‌ها را نتیجه‌بخش دانستند، دلیل محکمی بر اثربخشی این استدلال‌هاست ... من تکرار می‌کنم که حیرت و تعجب من حدی ندارد وقتی به آریستارخوس و کوپرنیکوس فکر می‌کنم که قادر بودند عقل را چنان بر حواس چیره سازند که علی‌رغم حواس، عقل، آموزگار عقاید آن‌ها شود" (از کتاب «گفتگو»، صفحۀ 328).

📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚

@philosophycafe
🖋 اعتقاد به تأثیرپذیری عقاید دینی از شرایط اجتماعی، قدمتی بسیار تاریخی دارد. گزنوفانوس (478-560 ق.م) در بیان خصوصیات خدایان به این مطلب اشاره کرده است که خدایان قوم اتیوپی، سیاه‌پوست و دارای بینی‌های پهن و کلفت هستند و خدایان قوم تراس، چشمان آبی و موی قرمز دارند (از مقالۀ «جامعه‌شناسی دین» نوشتۀ وینستون دیویس)؛ اما تدوین کلاسیک رهیافت جامعه‌شناختی نسبت به دین را باید در آثار دورکیم جستجو کرد. دورکیم دو مقولۀ اصلی دین را عقاید (beliefs) و مناسک (rites) دینی می‌داند که در پیوند و ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند، به گونه‌ای که نمی‌توان به طور جداگانه به مطالعۀ آن‌ها پرداخت. در این بین، عقاید دینی از اهمیت بیشتری برای وی برخوردارند؛ زیرا به نظر او، تنها پس از فهم عقاید دینی می‌توان به فهم دقیقی از مناسک دینی نائل شد (از کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، نوشتۀ امیل دورکیم، صفحۀ 101).

🖋 اعتقاد دورکیم بر آن است که "تمام عقاید شناخته‌شدۀ دینی (ساده یا پیچیده) دارای یک مشخصه و ویژگی بارز هستند که آن‌ها را از هر نظام فکری و عقیدتی دیگری متمایز می‌سازد و آن ممیزه آن است که عقاید دینی، جهان و اشیای موجود در آن را به دو دستۀ مقدس یا قدسی (sacred) و غیرمقدس یا دنیوی (profane) تقسیم می‌کند" (از کتاب «صور...»، صفحۀ 37). تمایز و تعارض بین قدسی و غیرقدسی، به باور دورکیم، به اندازه‌ای ژرف و ریشه‌دار است که در طول تاریخ، نمونه‌ای برای آن نمی‌توان یافت. از نظر باورهای دینی، دو جهان قدسی و غیرقدسی، دشمنان آشتی‌ناپذیر یکدیگر هستند، به گونه‌ای که هیچ‌گاه بدون ترک یکی، نمی‌توان وارد دیگری شد (از کتاب «صور...»، صفحۀ 38). عقاید دینی، انسان‌ها را به ترک جهان غیرقدسی و ورود به جهان قدسی دعوت می‌کند. به اعتقاد دینداران، انسان با ترک جهان غیرقدسی و ورود به جهان قدسی در حقیقت نمی‌میرد، بلکه سیر زندگی‌ قبلی‌اش متوقف شده و با ورود به جهان جدید، تولدی دوباره می‌یابد (از کتاب «صور...»، صفحۀ 39).

📝 از مقالۀ «تعین اجتماعی معرفت دینی از منظر دورکیم»، نوشتۀ سید محمدتقی موحد ابطحی 📝

@philosophycafe
🗯 پل فایرابند کتابی داره به اسم «علیه روش». انتشار اول این کتاب، تو سال 1975 بوده. مهدی قوام صفری این کتاب رو به فارسی ترجمه کرده؛ که به نظر بندۀ حقیر، ترجمۀ مناسبی از این کتاب نیست.
این کتابِ 20 فصلی، مورد سوءفهم‌های زیادی قرار گرفت (حتی از سوی فیلسوفان علم) و فایرابند توی مقدمه‌ای که سال 1993 بر این کتاب می‌نویسه، میگه جای خالی ایمره لاکاتوش (که دوست نزدیک فایرابند بود و قبل از انتشار اول کتاب «علیه روش» فوت شد) رو حس می‌کنه، چون اگه لاکاتوش زنده بود، این حجم عظیم انتقاداتِ مکتوب (که در مورد «علیه روش» نوشته شد) رو با هم می‌خوندن و کلی می‌خندیدن. چرا فایرابند چنین حرفی می‌زنه؟ به نظرم به این دلیله که خیلی از کسانی که از فایرابند انتقاد می‌کنن، حتی نوشته‌ای از خود فایرابند رو نخوندن، چه برسه به این‌که حرفهاش رو اساساً متوجه شده باشن.

🗯 یکی از بدفهمی‌هایی که از حرف‌های فایرابند شده، مربوط به این جملۀ معروفه: "هر چیزی امکان‌پذیر است" (anything goes). فایرابند توی مقدمۀ 1993 می‌نویسه که افراد به اشتباه تصور می‌کنن منظور اون از این جمله، یک "اصل روش‌شناختی" برای علمه و اون داره یک تز روش‌شناختی صادر می‌کنه. در حالی که فایرابند با هر "اصل روش‌شناختی جهان‌شمول" در مورد علم مخالفه. آیا مخالفان و منتقدان فایرابند، از خودشون پرسیدن که چرا فایرابند با "اصل روش‌شناختی جهان‌شمول" مخالفه؟ حرف فایرابند اینه که اگه ما تمام تاریخ علم رو با جزئیات بخونیم (منظور از "تاریخ علم"، کارها و نوشته‌های کسانی در طول تاریخه که امروزه ما اون‌ها رو به عنوان "دانشمند" می‌شناسیم)، اون‌وقت می‌بینیم که ««هیچ»» روش و قاعدۀ روش‌شناختی‌ای وجود نداره که توسط ««همۀ»» این افراد رعایت شده باشه.

🗯 آیا این حرف فایرابند "به وضوح" غلط نیست؟ ما "می‌دونیم" که علم طبیعی بر مبنای "قواعد عقلانی" و "روش‌های مستحکمی" جلو اومده و تا به این‌جا رسیده. توضیح فایرابند برای این حرف عجیبش چیه؟ فایرابند توی فصول 2 تا 5 این کتاب (4 فصل)، چهار قاعدۀ روش‌شناختی که فیلسوفان علم به طور رایج تصور می‌کنن که بر علم حاکمه رو بررسی می‌کنه و با مثال‌های تاریخی نشون میده که ««همۀ»» این قواعد در طول تاریخ علم و توسط دانشمندان نادیده گرفته شدن و حتی نقض شدن: مثلاً دانشمندان بارها نظریات ابطال‌شده رو نگه داشتن و کنار نذاشتن؛ نظریات به لحاظ "تجربی" ضعیف‌تر رو به نظریات قوی‌تر ترجیح دادن؛ دو نظریۀ متناقض با هم رو هم‌زمان پذیرفتن و حتی فرضیه‌های موضعی (فرنگی‌ها بهش میگن ad hoc و خیلی از فیلسوفان علم فکر میکنن این فرضیه‌ها چیز بدی‌ان و دانشمندا اصلاً ازشون استفاده نمی‌کنن!) به نظریات پذیرفته‌شده اضافه کردن تا اون نظریه رو نگه دارن.

🗯 نکتۀ جالب موردکاوی‌های فایرابند در مورد تاریخ علم اینه که اون به دنبال موارد حاشیه‌ای و کم‌اهمیت تاریخ علم نیست. اتفاقاً به دنبال دانشمندان بزرگه تا نشون بده اگه این افراد این قواعد روش‌شناختی رو نقض نمی‌کردن، اصلاً علم جلو نمیرفت. از فصل 6 تا 14 این کتاب (9 فصل) فایرابند فقط به موردکاوی گالیله، که به عنوان قهرمان و اسطورۀ علم مدرن شناخته میشه، می‌پردازه تا نشون بده از دل‌ِ نوشته‌ها و بحث‌های گالیله، ««هیچ»» قاعدۀ روش‌شناختی یا "عقلانی" ««واحدی»» نمیشه استخراج کرد: گالیله بعضی از اوقات پروپاگاندا می‌کنه؛ بعضی اوقات ادعا می‌کنه که باید به عقل بیشتر از حواس تجربی بها داد؛ بعضی اوقات ادعا می‌کنه که به حواس تجربی باید بیشتر از عقل بها داد؛ مثلاً گالیله همه‌ش دعوت می‌کنه که آسمون رو باید با تلسکوپ مشاهده کرد، اما هیچ دلیل نظری‌ای در اختیار نداره که توضیح بده چرا فکر می‌کنه تلسکوپ تصویر "حقیقی" یا "حقیقی‌تر"ی از آسمون نشون میده.

📢 فصل 16 کتاب، طولانی‌ترین فصل کتابه: 45 صفحه‌ست. توی این فصل، فایرابند مفهوم "قیاس‌ناپذیری" رو (که خیلی از مخالفان فایرابند اصلاً نمی‌دونن قیاس‌ناپذیری دقیقاً چیه و هم‌چنین نمی‌دونن فایرابند این مفهوم رو برای توضیح چه پدیدۀ پرتکراری در طول تاریخ علم به کار می‌گیره) شرح می‌ده.
به نظر من، فایرابند یکی از مصادیق بارز عبارت "خلاف جریان" محسوب میشه؛ اما خلاف چه جریانی؟ خلاف جریان بسیاری از فیلسوفان آکادمیک که فقط با خوندن چهار تا فیلسوف از قرن بیستم و بیست و یکم در مورد تمام پدیده‌های مهم و پیچیدۀ انسانی و اجتماعی (از جمله علم طبیعی) و هم‌چنین در مورد کل فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، صرفاً با یه سری استدلال (یا به تعبیر خودشون "آرگیومنت") و منطق‌بازی و نمادپردازی نظر میدن و حرف ‌می‌زنن و می‌نویسن.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
🖋 هر ایدئولوژی که سلطۀ نظام فکری جامعی را بر ذهن آدمیان در هم شکند به رهایی بشر کمک می‌کند. هر ایدئولوژی که به بشر امکان دهد تا باورهای به ارث رسیده را مورد سؤال قرار دهد به روشنگری یاری می‌رساند. هر حقیقتی که بدون حساب و کتاب، باورهایی را که خود روایت می‌کند، حکم‌فرما کند، مستبدی است که باید برانداخته شود و از هر کذبی که بتواند ما را در برانداختن این مستبد یاری دهد باید استقبال کنیم. از این نتیجه می‌شود که علم قرن هفدهم و هجدهم به واقع ابزاری برای رهایی و روشنگری بود. اما از آن نتیجه نمی‌شود که علم حتماً چنین ابزاری «باقی خواهد ماند». نه در علم و نه در هیچ ایدئولوژی دیگری، هیچ چیز فطری وجود ندارد که آن را «ذاتاً» رهایی‌بخش سازد، ایدئولوژی‌ها ممکن است انحطاط یابند و به کیش‌هایی احمقانه تبدیل شوند. نگاه کنید به مارکسیسم. و برای پی بردن به این که علم امروز با علمِ سال 1650 زمین تا آسمان فرق دارد سطحی‌ترین نگاه کافی است.

🖋 برای نمونه، نقشی را که امروزه علم در تعلیم و تربیت ایفا می‌کند در نظر گیرید. از سنین خیلی کم، "واقعیت‌های" ("facts") علمی درست به همان‌گونه تدریس می‌شوند که در همین قرن گذشته "واقعیت‌های" مذهبی تدریس می‌شدند. هیچ تلاشی برای بیدار کردن توانایی‌های انتقادی محصل انجام نمی‌گیرد تا او بتواند امور را در چشم‌انداز تاریخی‌شان ببیند. در دانشگاه‌ها وضعیت از این هم وخیم‌تر است؛ زیرا در آنجا شستشوی مغزی به نحو بسیار منظم‌تری صورت می‌پذیرد. البته نه این‌که هیچ نقد و انتقادی وجود نداشته باشد. برای مثال، جامعه و نهادهای آن به شدت، و غالباً به نحوی غیرمنصفانه، حتی در دوران تحصیلات ابتدایی مورد انتقاد قرار می‌گیرند. این انتقادات شامل حال علم نمی‌شود. در جامعه از احکام دانشمندان با همان احترامی استقبال می‌شود که تا همین اواخر برای احکام اسقف‌ها و کاردینال‌ها ابراز می‌شد.

📝 از مقالۀ «چگونه باید از جامعه در برابر علم دفاع کرد»، نوشتۀ پل فایرابند، ترجمۀ شاپور اعتماد 📝

@philosophycafe
🖋 هدف فوکو از دیرینه‌شناسی، به دست دادن تلقی جدیدی از تاریخ معرفت است. این تلقی بر خلاف تعابیر تاریخی کلاسیک است که به ویژه تحت تأثیر هگل رواج یافته‌اند. در اندیشۀ هگل تاریخ، عرصۀ پیشرفت است. می‌توان برای تاریخ کلّیتی قائل شد و تمام وقایع عادی را در پرتو این امر کلی مورد توجه و تفسیر قرار داد و به آن‌ها معنا بخشید (از کتاب «میشل فوکو»، نوشتۀ جان راچمن). تاریخ، بسط یافتن روح و رها شدن آن از ازخودبیگانگی است؛ بنابراین، در سیر دیالکتیکی تاریخ، هر لحظه، پیش از خود را رفع (aufheben) کرده، به مرحله‌ای بالاتر ارتقا می‌یابد («عقل در تاریخ»، هگل، صفحۀ 76). فوکو این فلسفه تاریخ را نمی‌پذیرد. وی که بارها در باب لزوم رها شدن از سلطۀ هگل سخن گفته («نظم گفتمان»، فوکو، صفحۀ 74)، از تاریخ به معنای هگلی فاصله گرفته و به تحلیل‌های خود، نام «دیرینه‌شناسی» می‌دهد.

🖋 دیرینه‌شناسی، بازیافتن شرایط امکان است؛ "شرایط امکان یعنی وضعیت‌ها یا اعمال گفتمانی که اَشکال متنوع معرفت، در آن‌ها ممکن می‌گردد" («گفته‌ها و نوشته‌ها»، فوکو، صفحۀ 1239). این شرایط امکان است که اپیستمه را تشکیل می‌دهد: اپیستمه (episteme) نظام و صورت‌بندی دانایی در هر عصر است. دیرینه‌شناسی پیش از هر چیز فرض را بر این می‌گیرد که تاریخ معرفت، خطی و پیوسته نیست، بلکه ناپیوسته و منقطع بوده و در آن، اپیستمه‌ها با گسست‌هایی بنیادین، از یکدیگر متمایز می‌گردند. تأکید فوکو بر گسست، نشانگر این است که وی نمی‌پذیرد یک اپیستمه نسبت به اپیستمۀ قبلی ارزش بیشتری دارد و از راه پیشرفت حاصل شده است. فوکو در مهم‌ترین اثر دیرینه‌شناختی خود، «واژگان و اشیا» [یا همان «نظم اشیا»] سه نوع اپیستمه را از یکدیگر تفکیک کرده، به مقایسۀ آن‌ها می‌پردازد. این سه اپیستمه [به ترتیبِ زمانی] عبارتند از: دوران رنسانس، عصر کلاسیک و دوران مدرن («واژگان و اشیا»، فوکو، صفحۀ 13).

📝 از مقالۀ «تبارشناسی فوکو»، نوشتۀ احمد بستانی 📝

@philosophycafe
Forwarded from Anthropology
● کیفیت تحصیل و کم و کیف و افت و خیز تفکر و تجربه‌ی زیسته‌ای که من از سر گذرانده‌ام، بهتر از دوران دانشجویی تمام دانشجویان دانشگاه‌های برتر است! هر کجا که در روزهای دانشجویی به آنجا رفته‌ام و خاطره‌ای از آن دارم و هر رنج و دردی که با امیدها و آرزوهای روزهای دانشجویی من توأمان شده – من را عمیقاً متأثر کرده است. من بی‌خودی نمی‌گویم که تجربه‌ی زیسته‌‌ی منحصربه‌فردی دارم و این را با جانم احساس می‌کنم. به خاطر همین درگیری عمیق بوده که توانسته‌ام به زوایای مختلف آموزش و پژوهش و تدریس بیندیشم و بخوانم و بنویسم. یک تجربه‌ی زیسته‌ی منحصر‌به‌فرد و پر از لحظه‌های نوستالژیک را از سر گذرانده‌ام. به گونه‌ای که تجربه‌ی زیسته‌ی خودم را عالی‌ترین، ناب‌ترین و تکرارناشدنی‌ترین تجربه‌ی زیسته‌ در میان تمام دانشجویان ایران بعد از انقلاب اسلامی تا الان می‌دانم و حاضر نیستم آن را با هیچ چیز دیگری عوض کنم. هیچ‌گاه در روزهای دانشجویی فکر نمی‌کردم که آن لحظه‌ها را بعداً مکتوب خواهم کرد! و هیچ‌کس به غیر از خودم نمی‌تواند آن دوران را در ذهنش بازسازی کند و فقط خودم می‌دانم که چه دورانی داشتم. جویندگی حقیقت بعداً در من ایجاد شد و حقیقت‌جوی صِرف نبودم! مجموعه‌ی وسیعی از تجربیات و کارهای مختلف و علائق مختلف در من ایجاد شد، به بلوغ رسید و با علائق دیگر جایگزین شد. من هم‌چنان بر انتقادهای خودم در ارتباط با استادان دانشگاه پافشاری می‌کنم، اگرچه دیگر وقت آن رسیده تا نوع انتقادهایم را تغییر بدهم و در سطوح پیشرفته‌تری نقد بنویسم. خوشبختانه واژه‌ی «نااستادان» اولین بار توسط عبدالحسین آذرنگ در کتاب «استادان و نااستادانم» وارد ادبیات نقد آکادمی شده است و پیشنهاد می‌کنم کسانی که به هر دلیلی از به کار بردن واژه‌ی «استاد/استادان» برای بسیاری از اعضای هیئت علمی دانشگاه‌ها اکراه دارند، از واژه‌ی «نااستاد/نااستادان» استفاده کنند. نااستادانی که این سال‌ها نقد می‌شوند خیلی از آن‌ها رتبه‌های اول کنکور سراسری را کسب کرده‌اند و در دانشگاه‌های برتر و حتی در خارج تحصیل کرده‌اند و معدل بالایی داشته‌اند و درس‌خوان بوده‌اند، اما بچه مثبت بوده‌اند، متفکر نیستند، نظریه نمی‌خوانند، اسیر دیوان اداری دانشگاه شده‌اند و آیین‌نامه‌ی ارتقاء آن‌ها را واداشته تا به تولید فله‌ای مقاله بپردازند. یک مقاله‌‌ی قوی بهتر از هزار تا مقاله‌ی فله‌ای است. مقالات قوی ماندگارند و تا چند دهه بعد قابل خواندن و قابل استناد هستند. اینان فقط بلد بوده‌اند تا در کنکور و گرفتن نمره و مدرک مانور بدهند و استخدام شوند، توانایی اصلی آن‌ها پیمودن پله‌های ترقی بدون اینکه فکر کنند و نوآوری کنند. با اینکه معدل‌های بالایی گرفته‌اند و رزومه‌‌ی علمی و تحصیلی خوبی دارند، ولی ... همه‌ی فکر و ذکر آن‌ها خوب درخشیدن روی برگه‌ها و مدارک تحصیلی بوده است، مثلاً به فکر این بوده‌اند تا رتبه‌‌ی اول را در کنکور کسب کنند، نمرات بالایی در کارنامه‌‌ی مقاطع تحصیلات تکمیلی داشته باشند، نمره‌‌ی بالا در مدرک تافل و آیلتس به دست بیاورند. آن‌ها فقط به فکر این بوده‌اند تا نتیجه‌ی آخر که روی مدرک نوشته می‌شود را به بالاترین حد ممکن اگرچه شاید نه سقف و حدأکثر آن برسانند. چنین اشخاصی معلوم است که وقتی استخدام هیأت علمی می‌شوند نمی‌توانند ذره‌ای خارج از چارچوب و مقررات خشک و بوروکراتیک فکر و عمل کنند. همین عشق به اعداد و ارقام را وقتی در دانشگاه تدریس و تحقیق می‌کنند هم نشان می‌دهند. آموزش ما غیر انتقادی است، الان که کتاب‌ها را می‌خوانم، هر عبارت انتقادی و هر عبارتی که چیزی در علوم و پژوهش‌ها را نقد می‌کند یا نواقص آن را نشان می‌دهد، به یاد آموزش نااستادان غیر منتقد می‌ افتم که با آن سبک غیر انتقادی آموزش می‌دادند (مشکل از ساختار ذهن من نیست که این شائبه را ایجاد کند که من لابد واقعیت را اشتباه درک می‌کنم، چندین سال تدریس آن‌ها را دیده‌ام!). علت اصلی مثبت‌اندیشی، موفق بودن آن‌ها و همیشه برنده بودن‌شان همین نوع برخورد با دانش است. ذهنیت آن‌ها طوری شکل گرفته که هیچ چیزی را مورد پرسش و شک قرار نمی‌دهند، به کلی و صد و هشتاد درجه متفاوت از کتاب‌هایی که محتاطانه و ارزیابانه نوشته می‌شوند – تدریس و تحقیق می‌کنند. منتقد نبودن آن‌ها از حاصل‌جمع رفتارهای غیر انتقادی و پرسش‌گر نبودن و شک نکردن‌های آن‌ها ایجاد شده است. به همین سیاق؛ همیشه برنده بودن آن‌ها نیز در نتیجه‌ی همین شک نبردن‌ها حاصل شده است. چون تا به مشکلی برنخورند و تا وقتی دانش را کامل و عاری از نقد بدانند، این زمینه‌‌ی برندگی و برنده شدن در هر موقعیتی را برای آن‌ها فراهم می‌کند. اما من به دنبال نمره و معدل و مدارک و مدارج و لوح‌های تقدیر بیرونی که به دیوار آویزان می‌کنند نبودم و به فکر غنای درونی و تجربه‌های گوناگون بودم.

📙🖋 جواد پدرام
بخشی از یک مسمط مخمس. @philosophycafe🌸
🗯 «معرفت و جامعه»، عنوان کتابیه که پژوهشگاه حوزه و دانشگاه منتشرش کرده و شامل دوازده مقاله از دوازده نویسندۀ ایرانی در مورد موضوعات مرتبط با جامعه‌شناسی معرفته. مقالات کتاب، در یک سطح نیستن: بعضی از مقالاتش ضعیفن و محتوای خاصی توی اون‌ها پیدا نمیشه؛ اما بعضی از مقالاتش خوبن. یکی از مقالات این کتاب رو سعید زیباکلام نوشته با عنوان «مکتب ادینبورا و جامعه‌شناختی کردنِ تمام عیارِ معرفت». مکتب ادینبورا به تعبیر زیباکلام "یکی از بنیانی‌ترین (رادیکال‌ترین) مکاتب جامعه‌شناسی معرفت" محسوب میشه. این مکتب از اوایل دهۀ هفتاد قرن بیستم شکل گرفته. چرا زیباکلام این مکتب رو "رادیکال" می‌نامه؟

🗯 این رو در نظر بگیریم که در فضای رایج فلسفی امروز در دنیا که بعضی از مکاتب فکری (مثل پوزیتیویسم و نسبی‌گرایی) تابو و "لولو" محسوب میشن و کمتر متفکری به صراحت خودش رو معتقد به یکی از این دو مکتب معرفی می‌کنه، بری بارنز (یکی از بنیان‌گذاران مکتب ادینبورا) توی مقاله‌ای با عنوان «دربارۀ چگونگی و چرایی تحولات فرهنگی» می‌نویسه "من واقع‌انگار (رئالیست) نیستم، بلکه ابزارانگار و نسبی‌گرا هستم". توی این یادداشت به این موضوع کاری ندارم که ابزارانگاری به چه معناست؛ سعی می‌کنم کمی در مورد نسبی‌انگاری مدنظر مکتب ادینبورا توضیح بدم. مکتب ادینبورا معتقده ««همۀ»» باورها، عقاید، اعتقادات، مکاتب و ادعاها (در ««تمام»» شاخه‌های معرفت بشری) فارغ از صادق (درست) یا کاذب (اشتباه) بودنشون، فارغ از معقول یا نامعقول بودنشون، فارغ از موجه یا ناموجه بودنشون، علل یکسان دارن. این حرف به چه معناست؟

🗯 با یک مثال این حرف رو توضیح میدم: اگه از خیلی از افراد پرسیده بشه که «چرا متفکران بزرگ یونان باستان از عقایدی طرفداری می‌کردن که امروزه به نظر ما به "وضوح" غلط و "غیر شهودی" هستن؟ مثلاً برده‌داری رو کار عادی و حتی خوبی می‌دونستن؛ ولی ما امروزه، اون رو چیز ناپسند و غیرانسانی می‌دونیم»، پاسخ خیلی از افراد به این سؤال احتمالاً اینه که چون متفکران یونان باستان، ««در شرایط اجتماعی‌ای»» زندگی می‌کردن که این‌طور بهشون القا شده بود. یعنی اون چیزی که محتوای تفکر این متفکران بزرگ رو تعیین کرد، شرایط اجتماعی زندگی اون‌ها بوده. در نتیجه ««علت»» باور این متفکران به برده‌داری، شرایط اجتماعی یونان باستان بود و اگه اون‌ها در شرایط اجتماعی دیگه‌ای زندگی می‌کردن، نظرشون در مورد برده‌داری متفاوت می‌بود. حالا اگه پرسیده بشه که «چرا امروزه خیلی از متفکران بزرگ به آزادی و برابری انسان‌ها معتقدن؟» چه پاسخی داریم؟

🗯 آیا می‌تونیم پاسخ بدیم چون ««شرایط اجتماعی»» زندگی این متفکران بهشون چنین چیزی رو القا کرده؟ به عبارت دقیق‌تر، آیا می‌تونیم بگیم علل اجتماعی‌ای از همون جنس و میزانی که باعث رواج و رونق برده‌داری شد، باعث رواج و رونق ایدۀ آزادی و برابری آدم‌ها شد؟ مکتب ادینبورا به این سؤال، پاسخ مثبت میده. در نتیجه مکتب ادینبورا نمی‌پذیره که به سؤالِ «چی شد که در اروپای مدرن، این شعار داده شد که آدم‌ها برابرن و نظام برده‌داری رو منسوخ اعلام کردن؟» پاسخ بدیم "چون واقعاً آدم‌ها برابرن و نظام برده‌داری، غیر انسانیه"؛ بلکه باید به شرایط اجتماعی اروپای مدرن نگاه کنیم و ببینیم مثلاً چه اتفاقاتی مرتبط با امر تجارت در اروپای قرون شونزده و هفده میلادی رخ داد که شعار «آزادی» تا این حد برای اروپایی‌ها مهم شد.

📢 به همین خاطر، بری بارنز و دیوید بلور (مهم‌ترین متفکران مکتب ادینبورا) اصلی رو به نام «اصل همسانی» (equivalence principle) معرفی می‌کنن و توی مقالۀ «نسبی‌انگاری، عقلانیت و جامعه‌شناسی معرفت» می‌نویسن "اصل همسانی ما بر آن است که تمام عقاید و آرا از جهت ««علل»» مقبولیت و اعتبارشان، با هم معادل هستند" (گیومه‌ها از منه). به همین جهت، ««همۀ»» معیارها و مبناها به طور اجتماعی و محلی معقول و پذیرفته شدن؛ و ««هیچ»»گونه موازین فکری و اندیشه‌ای جهان‌شمول و فرافرهنگی وجود نداره.
به همین دلیل زیباکلام پروژۀ فکری این مکتب رو به درستی "جامعه‌شناختی کردنِ تمام عیارِ معرفت" نامیده؛ و سعی می‌کنه توی این مقاله به نقادی بخشی از عقاید این مکتب بپردازه.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
👍1
Forwarded from اتچ بات
‍ روح ناشاد دانایی در اساطیر یونانی

بجویید تا بیابید.
ان را که بازنجویند،نیابند
سوفوکلس، افسانه های تبای



شکی نیست که گستره تفکر بشری فراتر از تاریخ یونانیان و اهالی انجا باشد حتی به طور حتم نمیتوان گفت که خود تمدن یونانی چیزی فراتر از حاصل تلاطم و انتزاج جریان ایونیایی با اندیشه های مردمانی که از شمال به سمت سرزمین های زارعان پایین هجوم اوردند، بوده است. اما به طور قطع میتوان گفت انچه که امروزه تفکر انتقادی نامیده میشود در بطن اجتماعات یونانی زاده شده است و کیست که نداند اهمیت کار شاعران و افسانه سرایان یونانی همچو هومر و سوفوکلس و ایسخولوس و اورپیدس ، در لوگوتیزه کردن موتوس(اسطوره) کمتر از کار فیلسوفان و طبیعی دانان ان دیار است ؟ کیست که نقش نمایشنامه های پیشرو اورپیدس را در پیشرفت جامعه یونانی کم بشمارد؟ ایا انگیزه جستجو و طلب هومر در شناختن حقیقت کمتر از افلاطون حکیم بوده است؟ اگر بتوانیم به این پرسش های پاسخی درباب تامل بدهیم میتوان گفت ما با شرایط ظهور فیل سوفیا در سواحل یونان اشنا شده ایم. انچه در اولین خوانش این نمایشنامه ها و اشعار برای من علاقه مند رخ داد، باور نکردنی بود. بعد از مدت ها هردانشی را که از کتب فلسفی به دست آورده بوده‌ام ، پنبه کردم و خود را عازم معبد دلفی کردم تا به قول هراکلیتوس با سروری اشنا شوم که در انجا ساکن و با اشاره، خود را در مقابل من عریان میسازد؛ گمانم بر این بود که واژه فلسفه برخاسته از کلمه فیلو-سوفیا یعنی دوستدار حکمت است، اما پس از اشنایی با سوفوکلس، ان سرگشته در راههای سرگردان معرفت، دریافتم که این واژه به معنای نزدیک کردن خویش به اشیاء است(یا به قول هیدگر گشودگی نسبت به عالم).


🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
درافسانه های یونانی گناه زاده معرفت است و این نه به دلیل عدم دستیابی انسان به معرفت خدایان(مانند گیلگمش)، بلکه به دلیل از حد گذشتن انسان در اعتدال است . در سرزمین هلن ،انسانی که دوستدار و خواستار اپولون است؛ رستگاری را در تعادل میبیند و اینجاست که تضاد ناهمسازی در وجود او اشکار میشوند؛ زیرا شوق رسیدن به دانایی، منجر به غرقه کردن خویش در هر رنجی میشود وهمین امر از بین برنده تعادل است زیرا برای رسیدن به خواسته مان، خود را به هر اب و اتشی میزنیم. این رنج دانایی در وجود ما، خود را همچون مالیخولیایی کشنده میگستراند و جستجوگران نور حکمت را در ظلمت شبانگاه میکشد. اری این است سرانجام تراژیک عاشقان و دلبستگان به اگاهی. البته دشمنان خرد و آورندگان بوم نادانی به این جهان مجد نیفکنند و خجسته نباشند به این امر که چراغ دانایی را بشکسته اند و زین پس در دل هیچ بشری نور معرفت نخواهد تابید؛ میتوان گفت شوق دانایی انچنان گسترده است که این رنج های محدود را کنار خواهد زد و ادمیان را در کلیت افرینش ادغام میسازد و از ما چیزی میسازد برتر از کلیتمان. این شرکت پذیری انسان در افرینش و امر خلقت ستاره درخشانی در لوگوس است که منجر به ایجاد تفکر انتقادی در متکلمین میشود. به دفتر دوم جمهوری نگاه کنید انجاکه پیر سفالوس میگوید عدالت یعنی بی نیازی از کوتاه کردن جملات و بیان کامل لوگوس ، برای ادای وظیفه ایی است که ذهن یونانی بر دوش وی می افکند. شاید بیراه نباشد این گفته نیچه در باره امر تراژیک در یونان؛ انچه که در ادبیات کهن یونانی میتوان یافت موید پیروزی روحی دیونسیونسی بر مشکلات و سختی های مسیر صعب العبور سرنوشت است انهم جهت اعتلای اپولون .

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
هایمن:پدر، ایزدان خرد را که نخستین موهبت است به انسان عطا کرده‌اند. در سر مپرور که همیشه حق با توست و عقیده دیگران ،هیچ. ...... . کسانی که گمان میکنند تنها هوشیاران و تنها سخنورانند؛ بازشان (که) میکنند،تهی هستند.(1)

🖋📃 احسان قیچی ساز


@philosophycafe
................................................................
1-نمایشنامه انتیگونه اثر سوفوکلس (406-496 قبل از میلاد) که براساس اسطوره های دودمان لابداسیدها نوشته شده است