🖋 هر ایدئولوژی که سلطۀ نظام فکری جامعی را بر ذهن آدمیان در هم شکند به رهایی بشر کمک میکند. هر ایدئولوژی که به بشر امکان دهد تا باورهای به ارث رسیده را مورد سؤال قرار دهد به روشنگری یاری میرساند. هر حقیقتی که بدون حساب و کتاب، باورهایی را که خود روایت میکند، حکمفرما کند، مستبدی است که باید برانداخته شود و از هر کذبی که بتواند ما را در برانداختن این مستبد یاری دهد باید استقبال کنیم. از این نتیجه میشود که علم قرن هفدهم و هجدهم به واقع ابزاری برای رهایی و روشنگری بود. اما از آن نتیجه نمیشود که علم حتماً چنین ابزاری «باقی خواهد ماند». نه در علم و نه در هیچ ایدئولوژی دیگری، هیچ چیز فطری وجود ندارد که آن را «ذاتاً» رهاییبخش سازد، ایدئولوژیها ممکن است انحطاط یابند و به کیشهایی احمقانه تبدیل شوند. نگاه کنید به مارکسیسم. و برای پی بردن به این که علم امروز با علمِ سال 1650 زمین تا آسمان فرق دارد سطحیترین نگاه کافی است.
🖋 برای نمونه، نقشی را که امروزه علم در تعلیم و تربیت ایفا میکند در نظر گیرید. از سنین خیلی کم، "واقعیتهای" ("facts") علمی درست به همانگونه تدریس میشوند که در همین قرن گذشته "واقعیتهای" مذهبی تدریس میشدند. هیچ تلاشی برای بیدار کردن تواناییهای انتقادی محصل انجام نمیگیرد تا او بتواند امور را در چشمانداز تاریخیشان ببیند. در دانشگاهها وضعیت از این هم وخیمتر است؛ زیرا در آنجا شستشوی مغزی به نحو بسیار منظمتری صورت میپذیرد. البته نه اینکه هیچ نقد و انتقادی وجود نداشته باشد. برای مثال، جامعه و نهادهای آن به شدت، و غالباً به نحوی غیرمنصفانه، حتی در دوران تحصیلات ابتدایی مورد انتقاد قرار میگیرند. این انتقادات شامل حال علم نمیشود. در جامعه از احکام دانشمندان با همان احترامی استقبال میشود که تا همین اواخر برای احکام اسقفها و کاردینالها ابراز میشد.
📝 از مقالۀ «چگونه باید از جامعه در برابر علم دفاع کرد»، نوشتۀ پل فایرابند، ترجمۀ شاپور اعتماد 📝
@philosophycafe
🖋 برای نمونه، نقشی را که امروزه علم در تعلیم و تربیت ایفا میکند در نظر گیرید. از سنین خیلی کم، "واقعیتهای" ("facts") علمی درست به همانگونه تدریس میشوند که در همین قرن گذشته "واقعیتهای" مذهبی تدریس میشدند. هیچ تلاشی برای بیدار کردن تواناییهای انتقادی محصل انجام نمیگیرد تا او بتواند امور را در چشمانداز تاریخیشان ببیند. در دانشگاهها وضعیت از این هم وخیمتر است؛ زیرا در آنجا شستشوی مغزی به نحو بسیار منظمتری صورت میپذیرد. البته نه اینکه هیچ نقد و انتقادی وجود نداشته باشد. برای مثال، جامعه و نهادهای آن به شدت، و غالباً به نحوی غیرمنصفانه، حتی در دوران تحصیلات ابتدایی مورد انتقاد قرار میگیرند. این انتقادات شامل حال علم نمیشود. در جامعه از احکام دانشمندان با همان احترامی استقبال میشود که تا همین اواخر برای احکام اسقفها و کاردینالها ابراز میشد.
📝 از مقالۀ «چگونه باید از جامعه در برابر علم دفاع کرد»، نوشتۀ پل فایرابند، ترجمۀ شاپور اعتماد 📝
@philosophycafe
🖋 هدف فوکو از دیرینهشناسی، به دست دادن تلقی جدیدی از تاریخ معرفت است. این تلقی بر خلاف تعابیر تاریخی کلاسیک است که به ویژه تحت تأثیر هگل رواج یافتهاند. در اندیشۀ هگل تاریخ، عرصۀ پیشرفت است. میتوان برای تاریخ کلّیتی قائل شد و تمام وقایع عادی را در پرتو این امر کلی مورد توجه و تفسیر قرار داد و به آنها معنا بخشید (از کتاب «میشل فوکو»، نوشتۀ جان راچمن). تاریخ، بسط یافتن روح و رها شدن آن از ازخودبیگانگی است؛ بنابراین، در سیر دیالکتیکی تاریخ، هر لحظه، پیش از خود را رفع (aufheben) کرده، به مرحلهای بالاتر ارتقا مییابد («عقل در تاریخ»، هگل، صفحۀ 76). فوکو این فلسفه تاریخ را نمیپذیرد. وی که بارها در باب لزوم رها شدن از سلطۀ هگل سخن گفته («نظم گفتمان»، فوکو، صفحۀ 74)، از تاریخ به معنای هگلی فاصله گرفته و به تحلیلهای خود، نام «دیرینهشناسی» میدهد.
🖋 دیرینهشناسی، بازیافتن شرایط امکان است؛ "شرایط امکان یعنی وضعیتها یا اعمال گفتمانی که اَشکال متنوع معرفت، در آنها ممکن میگردد" («گفتهها و نوشتهها»، فوکو، صفحۀ 1239). این شرایط امکان است که اپیستمه را تشکیل میدهد: اپیستمه (episteme) نظام و صورتبندی دانایی در هر عصر است. دیرینهشناسی پیش از هر چیز فرض را بر این میگیرد که تاریخ معرفت، خطی و پیوسته نیست، بلکه ناپیوسته و منقطع بوده و در آن، اپیستمهها با گسستهایی بنیادین، از یکدیگر متمایز میگردند. تأکید فوکو بر گسست، نشانگر این است که وی نمیپذیرد یک اپیستمه نسبت به اپیستمۀ قبلی ارزش بیشتری دارد و از راه پیشرفت حاصل شده است. فوکو در مهمترین اثر دیرینهشناختی خود، «واژگان و اشیا» [یا همان «نظم اشیا»] سه نوع اپیستمه را از یکدیگر تفکیک کرده، به مقایسۀ آنها میپردازد. این سه اپیستمه [به ترتیبِ زمانی] عبارتند از: دوران رنسانس، عصر کلاسیک و دوران مدرن («واژگان و اشیا»، فوکو، صفحۀ 13).
📝 از مقالۀ «تبارشناسی فوکو»، نوشتۀ احمد بستانی 📝
@philosophycafe
🖋 دیرینهشناسی، بازیافتن شرایط امکان است؛ "شرایط امکان یعنی وضعیتها یا اعمال گفتمانی که اَشکال متنوع معرفت، در آنها ممکن میگردد" («گفتهها و نوشتهها»، فوکو، صفحۀ 1239). این شرایط امکان است که اپیستمه را تشکیل میدهد: اپیستمه (episteme) نظام و صورتبندی دانایی در هر عصر است. دیرینهشناسی پیش از هر چیز فرض را بر این میگیرد که تاریخ معرفت، خطی و پیوسته نیست، بلکه ناپیوسته و منقطع بوده و در آن، اپیستمهها با گسستهایی بنیادین، از یکدیگر متمایز میگردند. تأکید فوکو بر گسست، نشانگر این است که وی نمیپذیرد یک اپیستمه نسبت به اپیستمۀ قبلی ارزش بیشتری دارد و از راه پیشرفت حاصل شده است. فوکو در مهمترین اثر دیرینهشناختی خود، «واژگان و اشیا» [یا همان «نظم اشیا»] سه نوع اپیستمه را از یکدیگر تفکیک کرده، به مقایسۀ آنها میپردازد. این سه اپیستمه [به ترتیبِ زمانی] عبارتند از: دوران رنسانس، عصر کلاسیک و دوران مدرن («واژگان و اشیا»، فوکو، صفحۀ 13).
📝 از مقالۀ «تبارشناسی فوکو»، نوشتۀ احمد بستانی 📝
@philosophycafe
Forwarded from Anthropology
● کیفیت تحصیل و کم و کیف و افت و خیز تفکر و تجربهی زیستهای که من از سر گذراندهام، بهتر از دوران دانشجویی تمام دانشجویان دانشگاههای برتر است! هر کجا که در روزهای دانشجویی به آنجا رفتهام و خاطرهای از آن دارم و هر رنج و دردی که با امیدها و آرزوهای روزهای دانشجویی من توأمان شده – من را عمیقاً متأثر کرده است. من بیخودی نمیگویم که تجربهی زیستهی منحصربهفردی دارم و این را با جانم احساس میکنم. به خاطر همین درگیری عمیق بوده که توانستهام به زوایای مختلف آموزش و پژوهش و تدریس بیندیشم و بخوانم و بنویسم. یک تجربهی زیستهی منحصربهفرد و پر از لحظههای نوستالژیک را از سر گذراندهام. به گونهای که تجربهی زیستهی خودم را عالیترین، نابترین و تکرارناشدنیترین تجربهی زیسته در میان تمام دانشجویان ایران بعد از انقلاب اسلامی تا الان میدانم و حاضر نیستم آن را با هیچ چیز دیگری عوض کنم. هیچگاه در روزهای دانشجویی فکر نمیکردم که آن لحظهها را بعداً مکتوب خواهم کرد! و هیچکس به غیر از خودم نمیتواند آن دوران را در ذهنش بازسازی کند و فقط خودم میدانم که چه دورانی داشتم. جویندگی حقیقت بعداً در من ایجاد شد و حقیقتجوی صِرف نبودم! مجموعهی وسیعی از تجربیات و کارهای مختلف و علائق مختلف در من ایجاد شد، به بلوغ رسید و با علائق دیگر جایگزین شد. من همچنان بر انتقادهای خودم در ارتباط با استادان دانشگاه پافشاری میکنم، اگرچه دیگر وقت آن رسیده تا نوع انتقادهایم را تغییر بدهم و در سطوح پیشرفتهتری نقد بنویسم. خوشبختانه واژهی «نااستادان» اولین بار توسط عبدالحسین آذرنگ در کتاب «استادان و نااستادانم» وارد ادبیات نقد آکادمی شده است و پیشنهاد میکنم کسانی که به هر دلیلی از به کار بردن واژهی «استاد/استادان» برای بسیاری از اعضای هیئت علمی دانشگاهها اکراه دارند، از واژهی «نااستاد/نااستادان» استفاده کنند. نااستادانی که این سالها نقد میشوند خیلی از آنها رتبههای اول کنکور سراسری را کسب کردهاند و در دانشگاههای برتر و حتی در خارج تحصیل کردهاند و معدل بالایی داشتهاند و درسخوان بودهاند، اما بچه مثبت بودهاند، متفکر نیستند، نظریه نمیخوانند، اسیر دیوان اداری دانشگاه شدهاند و آییننامهی ارتقاء آنها را واداشته تا به تولید فلهای مقاله بپردازند. یک مقالهی قوی بهتر از هزار تا مقالهی فلهای است. مقالات قوی ماندگارند و تا چند دهه بعد قابل خواندن و قابل استناد هستند. اینان فقط بلد بودهاند تا در کنکور و گرفتن نمره و مدرک مانور بدهند و استخدام شوند، توانایی اصلی آنها پیمودن پلههای ترقی بدون اینکه فکر کنند و نوآوری کنند. با اینکه معدلهای بالایی گرفتهاند و رزومهی علمی و تحصیلی خوبی دارند، ولی ... همهی فکر و ذکر آنها خوب درخشیدن روی برگهها و مدارک تحصیلی بوده است، مثلاً به فکر این بودهاند تا رتبهی اول را در کنکور کسب کنند، نمرات بالایی در کارنامهی مقاطع تحصیلات تکمیلی داشته باشند، نمرهی بالا در مدرک تافل و آیلتس به دست بیاورند. آنها فقط به فکر این بودهاند تا نتیجهی آخر که روی مدرک نوشته میشود را به بالاترین حد ممکن اگرچه شاید نه سقف و حدأکثر آن برسانند. چنین اشخاصی معلوم است که وقتی استخدام هیأت علمی میشوند نمیتوانند ذرهای خارج از چارچوب و مقررات خشک و بوروکراتیک فکر و عمل کنند. همین عشق به اعداد و ارقام را وقتی در دانشگاه تدریس و تحقیق میکنند هم نشان میدهند. آموزش ما غیر انتقادی است، الان که کتابها را میخوانم، هر عبارت انتقادی و هر عبارتی که چیزی در علوم و پژوهشها را نقد میکند یا نواقص آن را نشان میدهد، به یاد آموزش نااستادان غیر منتقد می افتم که با آن سبک غیر انتقادی آموزش میدادند (مشکل از ساختار ذهن من نیست که این شائبه را ایجاد کند که من لابد واقعیت را اشتباه درک میکنم، چندین سال تدریس آنها را دیدهام!). علت اصلی مثبتاندیشی، موفق بودن آنها و همیشه برنده بودنشان همین نوع برخورد با دانش است. ذهنیت آنها طوری شکل گرفته که هیچ چیزی را مورد پرسش و شک قرار نمیدهند، به کلی و صد و هشتاد درجه متفاوت از کتابهایی که محتاطانه و ارزیابانه نوشته میشوند – تدریس و تحقیق میکنند. منتقد نبودن آنها از حاصلجمع رفتارهای غیر انتقادی و پرسشگر نبودن و شک نکردنهای آنها ایجاد شده است. به همین سیاق؛ همیشه برنده بودن آنها نیز در نتیجهی همین شک نبردنها حاصل شده است. چون تا به مشکلی برنخورند و تا وقتی دانش را کامل و عاری از نقد بدانند، این زمینهی برندگی و برنده شدن در هر موقعیتی را برای آنها فراهم میکند. اما من به دنبال نمره و معدل و مدارک و مدارج و لوحهای تقدیر بیرونی که به دیوار آویزان میکنند نبودم و به فکر غنای درونی و تجربههای گوناگون بودم.
📙🖋 جواد پدرام
📙🖋 جواد پدرام
🗯 «معرفت و جامعه»، عنوان کتابیه که پژوهشگاه حوزه و دانشگاه منتشرش کرده و شامل دوازده مقاله از دوازده نویسندۀ ایرانی در مورد موضوعات مرتبط با جامعهشناسی معرفته. مقالات کتاب، در یک سطح نیستن: بعضی از مقالاتش ضعیفن و محتوای خاصی توی اونها پیدا نمیشه؛ اما بعضی از مقالاتش خوبن. یکی از مقالات این کتاب رو سعید زیباکلام نوشته با عنوان «مکتب ادینبورا و جامعهشناختی کردنِ تمام عیارِ معرفت». مکتب ادینبورا به تعبیر زیباکلام "یکی از بنیانیترین (رادیکالترین) مکاتب جامعهشناسی معرفت" محسوب میشه. این مکتب از اوایل دهۀ هفتاد قرن بیستم شکل گرفته. چرا زیباکلام این مکتب رو "رادیکال" مینامه؟
🗯 این رو در نظر بگیریم که در فضای رایج فلسفی امروز در دنیا که بعضی از مکاتب فکری (مثل پوزیتیویسم و نسبیگرایی) تابو و "لولو" محسوب میشن و کمتر متفکری به صراحت خودش رو معتقد به یکی از این دو مکتب معرفی میکنه، بری بارنز (یکی از بنیانگذاران مکتب ادینبورا) توی مقالهای با عنوان «دربارۀ چگونگی و چرایی تحولات فرهنگی» مینویسه "من واقعانگار (رئالیست) نیستم، بلکه ابزارانگار و نسبیگرا هستم". توی این یادداشت به این موضوع کاری ندارم که ابزارانگاری به چه معناست؛ سعی میکنم کمی در مورد نسبیانگاری مدنظر مکتب ادینبورا توضیح بدم. مکتب ادینبورا معتقده ««همۀ»» باورها، عقاید، اعتقادات، مکاتب و ادعاها (در ««تمام»» شاخههای معرفت بشری) فارغ از صادق (درست) یا کاذب (اشتباه) بودنشون، فارغ از معقول یا نامعقول بودنشون، فارغ از موجه یا ناموجه بودنشون، علل یکسان دارن. این حرف به چه معناست؟
🗯 با یک مثال این حرف رو توضیح میدم: اگه از خیلی از افراد پرسیده بشه که «چرا متفکران بزرگ یونان باستان از عقایدی طرفداری میکردن که امروزه به نظر ما به "وضوح" غلط و "غیر شهودی" هستن؟ مثلاً بردهداری رو کار عادی و حتی خوبی میدونستن؛ ولی ما امروزه، اون رو چیز ناپسند و غیرانسانی میدونیم»، پاسخ خیلی از افراد به این سؤال احتمالاً اینه که چون متفکران یونان باستان، ««در شرایط اجتماعیای»» زندگی میکردن که اینطور بهشون القا شده بود. یعنی اون چیزی که محتوای تفکر این متفکران بزرگ رو تعیین کرد، شرایط اجتماعی زندگی اونها بوده. در نتیجه ««علت»» باور این متفکران به بردهداری، شرایط اجتماعی یونان باستان بود و اگه اونها در شرایط اجتماعی دیگهای زندگی میکردن، نظرشون در مورد بردهداری متفاوت میبود. حالا اگه پرسیده بشه که «چرا امروزه خیلی از متفکران بزرگ به آزادی و برابری انسانها معتقدن؟» چه پاسخی داریم؟
🗯 آیا میتونیم پاسخ بدیم چون ««شرایط اجتماعی»» زندگی این متفکران بهشون چنین چیزی رو القا کرده؟ به عبارت دقیقتر، آیا میتونیم بگیم علل اجتماعیای از همون جنس و میزانی که باعث رواج و رونق بردهداری شد، باعث رواج و رونق ایدۀ آزادی و برابری آدمها شد؟ مکتب ادینبورا به این سؤال، پاسخ مثبت میده. در نتیجه مکتب ادینبورا نمیپذیره که به سؤالِ «چی شد که در اروپای مدرن، این شعار داده شد که آدمها برابرن و نظام بردهداری رو منسوخ اعلام کردن؟» پاسخ بدیم "چون واقعاً آدمها برابرن و نظام بردهداری، غیر انسانیه"؛ بلکه باید به شرایط اجتماعی اروپای مدرن نگاه کنیم و ببینیم مثلاً چه اتفاقاتی مرتبط با امر تجارت در اروپای قرون شونزده و هفده میلادی رخ داد که شعار «آزادی» تا این حد برای اروپاییها مهم شد.
📢 به همین خاطر، بری بارنز و دیوید بلور (مهمترین متفکران مکتب ادینبورا) اصلی رو به نام «اصل همسانی» (equivalence principle) معرفی میکنن و توی مقالۀ «نسبیانگاری، عقلانیت و جامعهشناسی معرفت» مینویسن "اصل همسانی ما بر آن است که تمام عقاید و آرا از جهت ««علل»» مقبولیت و اعتبارشان، با هم معادل هستند" (گیومهها از منه). به همین جهت، ««همۀ»» معیارها و مبناها به طور اجتماعی و محلی معقول و پذیرفته شدن؛ و ««هیچ»»گونه موازین فکری و اندیشهای جهانشمول و فرافرهنگی وجود نداره.
به همین دلیل زیباکلام پروژۀ فکری این مکتب رو به درستی "جامعهشناختی کردنِ تمام عیارِ معرفت" نامیده؛ و سعی میکنه توی این مقاله به نقادی بخشی از عقاید این مکتب بپردازه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 این رو در نظر بگیریم که در فضای رایج فلسفی امروز در دنیا که بعضی از مکاتب فکری (مثل پوزیتیویسم و نسبیگرایی) تابو و "لولو" محسوب میشن و کمتر متفکری به صراحت خودش رو معتقد به یکی از این دو مکتب معرفی میکنه، بری بارنز (یکی از بنیانگذاران مکتب ادینبورا) توی مقالهای با عنوان «دربارۀ چگونگی و چرایی تحولات فرهنگی» مینویسه "من واقعانگار (رئالیست) نیستم، بلکه ابزارانگار و نسبیگرا هستم". توی این یادداشت به این موضوع کاری ندارم که ابزارانگاری به چه معناست؛ سعی میکنم کمی در مورد نسبیانگاری مدنظر مکتب ادینبورا توضیح بدم. مکتب ادینبورا معتقده ««همۀ»» باورها، عقاید، اعتقادات، مکاتب و ادعاها (در ««تمام»» شاخههای معرفت بشری) فارغ از صادق (درست) یا کاذب (اشتباه) بودنشون، فارغ از معقول یا نامعقول بودنشون، فارغ از موجه یا ناموجه بودنشون، علل یکسان دارن. این حرف به چه معناست؟
🗯 با یک مثال این حرف رو توضیح میدم: اگه از خیلی از افراد پرسیده بشه که «چرا متفکران بزرگ یونان باستان از عقایدی طرفداری میکردن که امروزه به نظر ما به "وضوح" غلط و "غیر شهودی" هستن؟ مثلاً بردهداری رو کار عادی و حتی خوبی میدونستن؛ ولی ما امروزه، اون رو چیز ناپسند و غیرانسانی میدونیم»، پاسخ خیلی از افراد به این سؤال احتمالاً اینه که چون متفکران یونان باستان، ««در شرایط اجتماعیای»» زندگی میکردن که اینطور بهشون القا شده بود. یعنی اون چیزی که محتوای تفکر این متفکران بزرگ رو تعیین کرد، شرایط اجتماعی زندگی اونها بوده. در نتیجه ««علت»» باور این متفکران به بردهداری، شرایط اجتماعی یونان باستان بود و اگه اونها در شرایط اجتماعی دیگهای زندگی میکردن، نظرشون در مورد بردهداری متفاوت میبود. حالا اگه پرسیده بشه که «چرا امروزه خیلی از متفکران بزرگ به آزادی و برابری انسانها معتقدن؟» چه پاسخی داریم؟
🗯 آیا میتونیم پاسخ بدیم چون ««شرایط اجتماعی»» زندگی این متفکران بهشون چنین چیزی رو القا کرده؟ به عبارت دقیقتر، آیا میتونیم بگیم علل اجتماعیای از همون جنس و میزانی که باعث رواج و رونق بردهداری شد، باعث رواج و رونق ایدۀ آزادی و برابری آدمها شد؟ مکتب ادینبورا به این سؤال، پاسخ مثبت میده. در نتیجه مکتب ادینبورا نمیپذیره که به سؤالِ «چی شد که در اروپای مدرن، این شعار داده شد که آدمها برابرن و نظام بردهداری رو منسوخ اعلام کردن؟» پاسخ بدیم "چون واقعاً آدمها برابرن و نظام بردهداری، غیر انسانیه"؛ بلکه باید به شرایط اجتماعی اروپای مدرن نگاه کنیم و ببینیم مثلاً چه اتفاقاتی مرتبط با امر تجارت در اروپای قرون شونزده و هفده میلادی رخ داد که شعار «آزادی» تا این حد برای اروپاییها مهم شد.
📢 به همین خاطر، بری بارنز و دیوید بلور (مهمترین متفکران مکتب ادینبورا) اصلی رو به نام «اصل همسانی» (equivalence principle) معرفی میکنن و توی مقالۀ «نسبیانگاری، عقلانیت و جامعهشناسی معرفت» مینویسن "اصل همسانی ما بر آن است که تمام عقاید و آرا از جهت ««علل»» مقبولیت و اعتبارشان، با هم معادل هستند" (گیومهها از منه). به همین جهت، ««همۀ»» معیارها و مبناها به طور اجتماعی و محلی معقول و پذیرفته شدن؛ و ««هیچ»»گونه موازین فکری و اندیشهای جهانشمول و فرافرهنگی وجود نداره.
به همین دلیل زیباکلام پروژۀ فکری این مکتب رو به درستی "جامعهشناختی کردنِ تمام عیارِ معرفت" نامیده؛ و سعی میکنه توی این مقاله به نقادی بخشی از عقاید این مکتب بپردازه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
👍1
Forwarded from اتچ بات
روح ناشاد دانایی در اساطیر یونانی
بجویید تا بیابید.
ان را که بازنجویند،نیابند
سوفوکلس، افسانه های تبای
شکی نیست که گستره تفکر بشری فراتر از تاریخ یونانیان و اهالی انجا باشد حتی به طور حتم نمیتوان گفت که خود تمدن یونانی چیزی فراتر از حاصل تلاطم و انتزاج جریان ایونیایی با اندیشه های مردمانی که از شمال به سمت سرزمین های زارعان پایین هجوم اوردند، بوده است. اما به طور قطع میتوان گفت انچه که امروزه تفکر انتقادی نامیده میشود در بطن اجتماعات یونانی زاده شده است و کیست که نداند اهمیت کار شاعران و افسانه سرایان یونانی همچو هومر و سوفوکلس و ایسخولوس و اورپیدس ، در لوگوتیزه کردن موتوس(اسطوره) کمتر از کار فیلسوفان و طبیعی دانان ان دیار است ؟ کیست که نقش نمایشنامه های پیشرو اورپیدس را در پیشرفت جامعه یونانی کم بشمارد؟ ایا انگیزه جستجو و طلب هومر در شناختن حقیقت کمتر از افلاطون حکیم بوده است؟ اگر بتوانیم به این پرسش های پاسخی درباب تامل بدهیم میتوان گفت ما با شرایط ظهور فیل سوفیا در سواحل یونان اشنا شده ایم. انچه در اولین خوانش این نمایشنامه ها و اشعار برای من علاقه مند رخ داد، باور نکردنی بود. بعد از مدت ها هردانشی را که از کتب فلسفی به دست آورده بودهام ، پنبه کردم و خود را عازم معبد دلفی کردم تا به قول هراکلیتوس با سروری اشنا شوم که در انجا ساکن و با اشاره، خود را در مقابل من عریان میسازد؛ گمانم بر این بود که واژه فلسفه برخاسته از کلمه فیلو-سوفیا یعنی دوستدار حکمت است، اما پس از اشنایی با سوفوکلس، ان سرگشته در راههای سرگردان معرفت، دریافتم که این واژه به معنای نزدیک کردن خویش به اشیاء است(یا به قول هیدگر گشودگی نسبت به عالم).
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
درافسانه های یونانی گناه زاده معرفت است و این نه به دلیل عدم دستیابی انسان به معرفت خدایان(مانند گیلگمش)، بلکه به دلیل از حد گذشتن انسان در اعتدال است . در سرزمین هلن ،انسانی که دوستدار و خواستار اپولون است؛ رستگاری را در تعادل میبیند و اینجاست که تضاد ناهمسازی در وجود او اشکار میشوند؛ زیرا شوق رسیدن به دانایی، منجر به غرقه کردن خویش در هر رنجی میشود وهمین امر از بین برنده تعادل است زیرا برای رسیدن به خواسته مان، خود را به هر اب و اتشی میزنیم. این رنج دانایی در وجود ما، خود را همچون مالیخولیایی کشنده میگستراند و جستجوگران نور حکمت را در ظلمت شبانگاه میکشد. اری این است سرانجام تراژیک عاشقان و دلبستگان به اگاهی. البته دشمنان خرد و آورندگان بوم نادانی به این جهان مجد نیفکنند و خجسته نباشند به این امر که چراغ دانایی را بشکسته اند و زین پس در دل هیچ بشری نور معرفت نخواهد تابید؛ میتوان گفت شوق دانایی انچنان گسترده است که این رنج های محدود را کنار خواهد زد و ادمیان را در کلیت افرینش ادغام میسازد و از ما چیزی میسازد برتر از کلیتمان. این شرکت پذیری انسان در افرینش و امر خلقت ستاره درخشانی در لوگوس است که منجر به ایجاد تفکر انتقادی در متکلمین میشود. به دفتر دوم جمهوری نگاه کنید انجاکه پیر سفالوس میگوید عدالت یعنی بی نیازی از کوتاه کردن جملات و بیان کامل لوگوس ، برای ادای وظیفه ایی است که ذهن یونانی بر دوش وی می افکند. شاید بیراه نباشد این گفته نیچه در باره امر تراژیک در یونان؛ انچه که در ادبیات کهن یونانی میتوان یافت موید پیروزی روحی دیونسیونسی بر مشکلات و سختی های مسیر صعب العبور سرنوشت است انهم جهت اعتلای اپولون .
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
هایمن:پدر، ایزدان خرد را که نخستین موهبت است به انسان عطا کردهاند. در سر مپرور که همیشه حق با توست و عقیده دیگران ،هیچ. ...... . کسانی که گمان میکنند تنها هوشیاران و تنها سخنورانند؛ بازشان (که) میکنند،تهی هستند.(1)
🖋📃 احسان قیچی ساز
@philosophycafe
................................................................
1-نمایشنامه انتیگونه اثر سوفوکلس (406-496 قبل از میلاد) که براساس اسطوره های دودمان لابداسیدها نوشته شده است
بجویید تا بیابید.
ان را که بازنجویند،نیابند
سوفوکلس، افسانه های تبای
شکی نیست که گستره تفکر بشری فراتر از تاریخ یونانیان و اهالی انجا باشد حتی به طور حتم نمیتوان گفت که خود تمدن یونانی چیزی فراتر از حاصل تلاطم و انتزاج جریان ایونیایی با اندیشه های مردمانی که از شمال به سمت سرزمین های زارعان پایین هجوم اوردند، بوده است. اما به طور قطع میتوان گفت انچه که امروزه تفکر انتقادی نامیده میشود در بطن اجتماعات یونانی زاده شده است و کیست که نداند اهمیت کار شاعران و افسانه سرایان یونانی همچو هومر و سوفوکلس و ایسخولوس و اورپیدس ، در لوگوتیزه کردن موتوس(اسطوره) کمتر از کار فیلسوفان و طبیعی دانان ان دیار است ؟ کیست که نقش نمایشنامه های پیشرو اورپیدس را در پیشرفت جامعه یونانی کم بشمارد؟ ایا انگیزه جستجو و طلب هومر در شناختن حقیقت کمتر از افلاطون حکیم بوده است؟ اگر بتوانیم به این پرسش های پاسخی درباب تامل بدهیم میتوان گفت ما با شرایط ظهور فیل سوفیا در سواحل یونان اشنا شده ایم. انچه در اولین خوانش این نمایشنامه ها و اشعار برای من علاقه مند رخ داد، باور نکردنی بود. بعد از مدت ها هردانشی را که از کتب فلسفی به دست آورده بودهام ، پنبه کردم و خود را عازم معبد دلفی کردم تا به قول هراکلیتوس با سروری اشنا شوم که در انجا ساکن و با اشاره، خود را در مقابل من عریان میسازد؛ گمانم بر این بود که واژه فلسفه برخاسته از کلمه فیلو-سوفیا یعنی دوستدار حکمت است، اما پس از اشنایی با سوفوکلس، ان سرگشته در راههای سرگردان معرفت، دریافتم که این واژه به معنای نزدیک کردن خویش به اشیاء است(یا به قول هیدگر گشودگی نسبت به عالم).
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
درافسانه های یونانی گناه زاده معرفت است و این نه به دلیل عدم دستیابی انسان به معرفت خدایان(مانند گیلگمش)، بلکه به دلیل از حد گذشتن انسان در اعتدال است . در سرزمین هلن ،انسانی که دوستدار و خواستار اپولون است؛ رستگاری را در تعادل میبیند و اینجاست که تضاد ناهمسازی در وجود او اشکار میشوند؛ زیرا شوق رسیدن به دانایی، منجر به غرقه کردن خویش در هر رنجی میشود وهمین امر از بین برنده تعادل است زیرا برای رسیدن به خواسته مان، خود را به هر اب و اتشی میزنیم. این رنج دانایی در وجود ما، خود را همچون مالیخولیایی کشنده میگستراند و جستجوگران نور حکمت را در ظلمت شبانگاه میکشد. اری این است سرانجام تراژیک عاشقان و دلبستگان به اگاهی. البته دشمنان خرد و آورندگان بوم نادانی به این جهان مجد نیفکنند و خجسته نباشند به این امر که چراغ دانایی را بشکسته اند و زین پس در دل هیچ بشری نور معرفت نخواهد تابید؛ میتوان گفت شوق دانایی انچنان گسترده است که این رنج های محدود را کنار خواهد زد و ادمیان را در کلیت افرینش ادغام میسازد و از ما چیزی میسازد برتر از کلیتمان. این شرکت پذیری انسان در افرینش و امر خلقت ستاره درخشانی در لوگوس است که منجر به ایجاد تفکر انتقادی در متکلمین میشود. به دفتر دوم جمهوری نگاه کنید انجاکه پیر سفالوس میگوید عدالت یعنی بی نیازی از کوتاه کردن جملات و بیان کامل لوگوس ، برای ادای وظیفه ایی است که ذهن یونانی بر دوش وی می افکند. شاید بیراه نباشد این گفته نیچه در باره امر تراژیک در یونان؛ انچه که در ادبیات کهن یونانی میتوان یافت موید پیروزی روحی دیونسیونسی بر مشکلات و سختی های مسیر صعب العبور سرنوشت است انهم جهت اعتلای اپولون .
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
هایمن:پدر، ایزدان خرد را که نخستین موهبت است به انسان عطا کردهاند. در سر مپرور که همیشه حق با توست و عقیده دیگران ،هیچ. ...... . کسانی که گمان میکنند تنها هوشیاران و تنها سخنورانند؛ بازشان (که) میکنند،تهی هستند.(1)
🖋📃 احسان قیچی ساز
@philosophycafe
................................................................
1-نمایشنامه انتیگونه اثر سوفوکلس (406-496 قبل از میلاد) که براساس اسطوره های دودمان لابداسیدها نوشته شده است
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
در زمانهای که هشیار باقی ماندنِ انسانِ مدرن، که به دست جامعهی تودهای رها شده است، فقط در گروِ آن است که بتواند نقشهها و فعالیتهای خود را در انطباق با تکنولوژی طراحی و سازماندهی کند، قیودِ اخلاقی نیازمندِ بیشترین مراقبت است.
🖋📔مارتین هایدگر، مقاله پرسش از تکنولوژی، ترجمه شاپور اعتماد
---------------------------------------------------
🖌 عکس اثری از خوان میرو: نقاشی های جدید
@philosophycafe
🖋📔مارتین هایدگر، مقاله پرسش از تکنولوژی، ترجمه شاپور اعتماد
---------------------------------------------------
🖌 عکس اثری از خوان میرو: نقاشی های جدید
@philosophycafe
Telegram
attach 📎
🖋 پل کارل فایرابند فیلسوف معاصر علم در وین به دنیا آمد؛ تحصیلات عالی خود را در رشتۀ تئاتر در آلمان آغاز کرد؛ با پایان یافتن جنگ جهانی دوم، به وین بازگشت و در رشتۀ فیزیک و ریاضی مطالعات خود را ادامه داد؛ همان زمان به همراه گروهی دیگر از دانشجویان علوم پایه و مهندسی، شروع به مطالعات فلسفی کرد و به پوزیتیویسم گرایش یافت. ...
در نیمۀ دوم دهۀ 1960 زمانی که در دانشگاه برکلی درس میداد، از نظر فکری تجربههای پر فراز و نشیبی داشت. مهمترین این تجربهها به حضور دانشجویان کشورها و اقوام دیگر در این دانشگاه مربوط میشد. به سبب برخی سیاستهای آموزشی، دانشجویانی از اقلیتهای گوناگون -مکزیکیها، سرخپوستها و سیاهپوستان- در دانشگاه پذیرفته شدند. آنها همچون انسانهایی گنگ و گیج و غریب بر سر کلاسهای دانشگاه مینشستند تا آموزش ببینند. این فرصت مغتنمی بود که اساتید دانشگاه همچون پیامبران، آنها را به سوی دنیای متمدن هدایت کنند.
🖋 اما فایرابند احساسی متفاوت داشت. او میدید که استدلالهای بغرنج فلسفۀ غرب برای آنها چیزی جز خواب و رؤیا در جهانی متفاوت نیست؛ جهانی که آنها بدان تعلق نداشتند. آنان علایق، احساسات و ترس و شادی متعلق به فرهنگ خودشان را داشتند و واضح بود که مسائل و مشکلاتشان نیز از سنخ دیگری بود. از این رو فایرابند از خود میپرسید: "من کیام که به این مردم بگویم چگونه و دربارۀ چه چیزی فکر کنند؟" (کتاب «علیه روش»، فایرابند، صفحۀ 264).
فایرابند خود را در نقش کسی میدید که سعی دارد فرهنگی خاص -یعنی فرهنگ غربی را که عقلانیت علمی بارزترین وجه آن است- بر فرهنگهای دیگر تحمیل کند و این چیزی نبود جز "بازتابی از غرور و خودبینی گروه کوچکی که موفق شده بودند کسان دیگری را با ایدههایشان به بردگی بکشانند" (همان). از نظر او خودبینانه است که کسی برای افرادی که زندگیشان با او مشترک نیست و مسائلشان را نمیداند راهحلهایی ارائه کند و اگر او گمان کند که این کار فعالیتی است انساندوستانه، احمقانه است.
📚 از کتاب «علم و عقلانیت نزد پل فایرابند»، نوشتۀ غلامحسین مقدم حیدری 📚
@philosophycafe
در نیمۀ دوم دهۀ 1960 زمانی که در دانشگاه برکلی درس میداد، از نظر فکری تجربههای پر فراز و نشیبی داشت. مهمترین این تجربهها به حضور دانشجویان کشورها و اقوام دیگر در این دانشگاه مربوط میشد. به سبب برخی سیاستهای آموزشی، دانشجویانی از اقلیتهای گوناگون -مکزیکیها، سرخپوستها و سیاهپوستان- در دانشگاه پذیرفته شدند. آنها همچون انسانهایی گنگ و گیج و غریب بر سر کلاسهای دانشگاه مینشستند تا آموزش ببینند. این فرصت مغتنمی بود که اساتید دانشگاه همچون پیامبران، آنها را به سوی دنیای متمدن هدایت کنند.
🖋 اما فایرابند احساسی متفاوت داشت. او میدید که استدلالهای بغرنج فلسفۀ غرب برای آنها چیزی جز خواب و رؤیا در جهانی متفاوت نیست؛ جهانی که آنها بدان تعلق نداشتند. آنان علایق، احساسات و ترس و شادی متعلق به فرهنگ خودشان را داشتند و واضح بود که مسائل و مشکلاتشان نیز از سنخ دیگری بود. از این رو فایرابند از خود میپرسید: "من کیام که به این مردم بگویم چگونه و دربارۀ چه چیزی فکر کنند؟" (کتاب «علیه روش»، فایرابند، صفحۀ 264).
فایرابند خود را در نقش کسی میدید که سعی دارد فرهنگی خاص -یعنی فرهنگ غربی را که عقلانیت علمی بارزترین وجه آن است- بر فرهنگهای دیگر تحمیل کند و این چیزی نبود جز "بازتابی از غرور و خودبینی گروه کوچکی که موفق شده بودند کسان دیگری را با ایدههایشان به بردگی بکشانند" (همان). از نظر او خودبینانه است که کسی برای افرادی که زندگیشان با او مشترک نیست و مسائلشان را نمیداند راهحلهایی ارائه کند و اگر او گمان کند که این کار فعالیتی است انساندوستانه، احمقانه است.
📚 از کتاب «علم و عقلانیت نزد پل فایرابند»، نوشتۀ غلامحسین مقدم حیدری 📚
@philosophycafe
📢«اگر آدمیان همیشه میتوانستند امور خود را با تشخیصی مطمئن رتق و فتق کنند، با اگر بخت همیشه بر آنان لبخند میزد، آنگاه هرگز به دام هیج خرافاتی نمیافتادند. اما از آنجا که مردم اغلب دچار چنان تنگناهایی میشوند که از رسیدن به قضاوتی محکم درمیمانند و از آنجا که نمیتوان روی خوبیهای بخت که ایشان برایشان اشتهایی سیری ناپذیر دارند چندان حساب کرد، در میان بیم و امید اسیر تلاطم میشوند. از همین رو است که بیشتر مردم آمادهاند تا به هرچیزی ایمان بیآورند. هنگامی که ذهن دستخوش شک شود خفیفترین رانشی آن را به آسانی به هر سو خواهد کشید، به ویژه آن زمان که میان بیم و امید به دستوپا زدن افتاده باشد، گرچه در دیگر اوقات به خود مطمئن، و سرشار از غرور و تکبر باشد.»
🖋️اسپینوزا، رسالهی الهیاتی سیاسی؛ ترجمهی علی فردوسی.
@philosophycafe
🖋️اسپینوزا، رسالهی الهیاتی سیاسی؛ ترجمهی علی فردوسی.
@philosophycafe
Forwarded from اتچ بات
📃سقراطی که ما ، آن را میشناسیم
🖋️هرچقدر هم که آدم سختگیری درهنگام مطالعه تاریخ باشید، نمیتوانید در وجود تاریخی، فردی به نام سقراط شک کنید. زیرا تنها آثار افلاطون نیستند که از او نام برده اند تا با تشکیک در وثاقت افلاطون، وجود وی را منکر شویم. اریستوفانس در نمایشنامه ابرها، که از وی به دست ما رسیده است، سقراط را مورد اهانت قرار میدهد. همچنین افلاطون از این شاعر، در اپولوژی سقراط نیز نام میبرد. نوشته های گسنفون نیز با عنوان خاطرات سقراطی و اپولوژی نیز موجود است. همچنین ارسطو نیز در اول کتاب اخلاق نیکوماخوس خود از او نام میبرد. به هرحال اگر به وجود تاریخی او نمیتوان شک کرد به شخصیت تاریخی او تاجایی که بخواهیم، میتوانیم شک کنیم، به طوری که تعدد روایات از ویژگی ها و رفتار های او فیلولوگ شناسان و یونان پژوهان بزرگی را نیز به سردرگمی انداخته است (تسلر، یگر، گمپرتس، گواردینی و... ). به عنوان نمونه کارل یاسپرس، فیلسوف اگزیستناسیال قرن بیستم، زوایای پنهان شدهایی از شخصیت او را مورد دید ما قرار میدهد. یا نیچه وی را به عنوان دشمن خرد و آگاهی در غروب بتها معرفی میکند و کمی نوازشش میکند. در ادامه با برخی از ویژگیها و فضایل سقراط که توسط گاتری بیان شده است، را بیان میکنیم، به همراه قطعه ایی از رساله پروتاگوراس افلاطون که بیانگر دید سقراط نسبت به سعادت و دانایی است.🖋️
"سقراط نقشِ تجربه را در امورِ متعارفِ زندگی انکار نمیکرد، او مانندِ هر سوفسطاییای تأکید بر قواعدِ کلیِ قاطع را احمقانه میدانست."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی،264
____________________
"جایی که ضرورتِ طبیعی در کار باشد، محلی برای تکلیف باقی نمیماند، اما به عقیدهی سقراط (و افلاطون)، طبیعتِ ناقصِ انسانها نمیتواند چنین بصیرتِ کاملی داشته باشد. سوفیا مختص خداست، فقط فیلوسوفیا از آن انسان است."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی، 259
____________________
"سقراط با نظریهی "فضیلت دانش است"، در حوزهی اخلاق همان کاری را انجام داد که پارمنیدس با جملهی "آنچه هست، هست" در حوزهی هستیشناسی انجام داده بود."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی، ۲۵۳
____________________
🖊️در مورد قوای جسمانی سقراط همه متفق القولند که جنگجویی قوی و آدمی سرد و گرم چشیده بوده است.اما همانگونه که گاتری نیز بیان میکند، سقراط چندان زیبا و خوش رو نبوده است. 🖊️
"همه قبول دارند که سقراط از نظر ظاهری، خیلی بدمنظر بوده است..."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی، ۱۲۰
____________________
"[سقراط: ] اگر هر کارِ لذتبخش نیک است، پس باید گفت هیچکس خواسته و دانسته کارِ بد را بر کارِ بهتر اختیار نمیکند، و اگر این سخن درست باشد پیروی از هوی و هوس جز نادانی نیست و خویشتنداری جز دانائی نمیتواند بود."
— پروتاگوراس ۱۲۷
📘🖋️ احسان قیچی ساز
@philosophycafe
🖋️هرچقدر هم که آدم سختگیری درهنگام مطالعه تاریخ باشید، نمیتوانید در وجود تاریخی، فردی به نام سقراط شک کنید. زیرا تنها آثار افلاطون نیستند که از او نام برده اند تا با تشکیک در وثاقت افلاطون، وجود وی را منکر شویم. اریستوفانس در نمایشنامه ابرها، که از وی به دست ما رسیده است، سقراط را مورد اهانت قرار میدهد. همچنین افلاطون از این شاعر، در اپولوژی سقراط نیز نام میبرد. نوشته های گسنفون نیز با عنوان خاطرات سقراطی و اپولوژی نیز موجود است. همچنین ارسطو نیز در اول کتاب اخلاق نیکوماخوس خود از او نام میبرد. به هرحال اگر به وجود تاریخی او نمیتوان شک کرد به شخصیت تاریخی او تاجایی که بخواهیم، میتوانیم شک کنیم، به طوری که تعدد روایات از ویژگی ها و رفتار های او فیلولوگ شناسان و یونان پژوهان بزرگی را نیز به سردرگمی انداخته است (تسلر، یگر، گمپرتس، گواردینی و... ). به عنوان نمونه کارل یاسپرس، فیلسوف اگزیستناسیال قرن بیستم، زوایای پنهان شدهایی از شخصیت او را مورد دید ما قرار میدهد. یا نیچه وی را به عنوان دشمن خرد و آگاهی در غروب بتها معرفی میکند و کمی نوازشش میکند. در ادامه با برخی از ویژگیها و فضایل سقراط که توسط گاتری بیان شده است، را بیان میکنیم، به همراه قطعه ایی از رساله پروتاگوراس افلاطون که بیانگر دید سقراط نسبت به سعادت و دانایی است.🖋️
"سقراط نقشِ تجربه را در امورِ متعارفِ زندگی انکار نمیکرد، او مانندِ هر سوفسطاییای تأکید بر قواعدِ کلیِ قاطع را احمقانه میدانست."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی،264
____________________
"جایی که ضرورتِ طبیعی در کار باشد، محلی برای تکلیف باقی نمیماند، اما به عقیدهی سقراط (و افلاطون)، طبیعتِ ناقصِ انسانها نمیتواند چنین بصیرتِ کاملی داشته باشد. سوفیا مختص خداست، فقط فیلوسوفیا از آن انسان است."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی، 259
____________________
"سقراط با نظریهی "فضیلت دانش است"، در حوزهی اخلاق همان کاری را انجام داد که پارمنیدس با جملهی "آنچه هست، هست" در حوزهی هستیشناسی انجام داده بود."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی، ۲۵۳
____________________
🖊️در مورد قوای جسمانی سقراط همه متفق القولند که جنگجویی قوی و آدمی سرد و گرم چشیده بوده است.اما همانگونه که گاتری نیز بیان میکند، سقراط چندان زیبا و خوش رو نبوده است. 🖊️
"همه قبول دارند که سقراط از نظر ظاهری، خیلی بدمنظر بوده است..."
— گاتری، تاریخ فلسفهی یونان (۱۲) سقراط، ترجمهی حسن فتحی، ۱۲۰
____________________
"[سقراط: ] اگر هر کارِ لذتبخش نیک است، پس باید گفت هیچکس خواسته و دانسته کارِ بد را بر کارِ بهتر اختیار نمیکند، و اگر این سخن درست باشد پیروی از هوی و هوس جز نادانی نیست و خویشتنداری جز دانائی نمیتواند بود."
— پروتاگوراس ۱۲۷
📘🖋️ احسان قیچی ساز
@philosophycafe
Telegram
attach 📎
📢نقد روش شناختی مطالعات دین
پژوهی؛ آنارشیست روشی
📃روزنامه همدلی، 1399/9/17
🖋️دکتر سید حسین حسینی
@philosophycafe
پژوهی؛ آنارشیست روشی
📃روزنامه همدلی، 1399/9/17
🖋️دکتر سید حسین حسینی
@philosophycafe
«انسانها برحسب عادت از اشیای طبیعی هم، مانند اشیای مصنوعی ایدههای عام میسازند که آنها را نمونههای آن اشیا منظور میدارند، و چنین میانگارند که طبیعت هم در کار خود آنها را به عنوان ″نمونه″ در نظر دارد، زیرا چنین میپندارند که طبیعت بدون غایت کاری نمیکند. بنابراین وقتی که در طبیعت شیئی را میبینند که با آن ″تصویر نمونهای″ که از آن شیء دارند کاملاً سازگار نیست فکر میکنند که طبیعت اشتباه کرده و راه خطا رفته است و شيء مذکور را ناقص گذاشته است.»
📘اخلاق، اسپینوزا، بخش چهارم، پیشگفتار.
@philosophycafe
📘اخلاق، اسپینوزا، بخش چهارم، پیشگفتار.
@philosophycafe
📃«نمیدانم زیبایی یعنی چه، وقتی شما این فیلم [اسب تورین] را میبینید، هیچ چیزِ زیبایی در آن پیدا نمیکنید.»
«من از فیلمهایی که تلاش میکنند تماشاگر را مجاب کنند اتفاقی در شرف وقوع است، متنفرم. در حقیقت اتفاقی نمیافتد، ما فقط از یک وضعیت به وضعیت دیگر میرویم و همهچیز در زمان غرق میشود. تنها چیز حقیقی زمان است؛ سالها، روزها، ساعتها، دقایق و ثانیهها...»
«فرمِ هنر تصاویر است، تصاویری که در زمان نگاشته میشوند. مسئله بر سر مدت نیست. مسئله این است که آیا قادر هستید مردم را به رعشه درآورید یا خیر.»
-------------------------------
🖊️ بخش هایی از مصاحبه با بلاتار
@philosophycafe
«من از فیلمهایی که تلاش میکنند تماشاگر را مجاب کنند اتفاقی در شرف وقوع است، متنفرم. در حقیقت اتفاقی نمیافتد، ما فقط از یک وضعیت به وضعیت دیگر میرویم و همهچیز در زمان غرق میشود. تنها چیز حقیقی زمان است؛ سالها، روزها، ساعتها، دقایق و ثانیهها...»
«فرمِ هنر تصاویر است، تصاویری که در زمان نگاشته میشوند. مسئله بر سر مدت نیست. مسئله این است که آیا قادر هستید مردم را به رعشه درآورید یا خیر.»
-------------------------------
🖊️ بخش هایی از مصاحبه با بلاتار
@philosophycafe
🖋 مشروطهخواهان صد سال پیش گمان میکردند که صرف استقرار قانون و حکومت قانونمند، ایران را به بهشت برین بدل خواهد کرد. یعنی حتی آن دسته از مشروطهخواهان که هدفهای گستردهتری برای تجدد اجتماعی و اقتصادی داشتند گمان میکردند که رهایی از استبداد و رسیدن به یک نظام قانونمند راه را برای آنچه تجدد و ترقی میپنداشتند به سهولت باز خواهد کرد. حتی الفاظ «قانون» و «آزادی» را مترادف میدانستند. البته این بیدلیل نبود. استبداد، حکومتی خودسرانه بود که به هیچ نظم و قانونی مقید و مشروط نبود و در تحلیل نهایی قادر بود هر کاری را که در حیطۀ قدرتش بود انجام دهد. معنای عدم حکومت قانونمند این بود که مال و جان مردم در اختیار دولت است و -دست کم در تئوری- دولت میتوانست هر چه میخواست با آن بکند، و از جمله بی هیچ بازجست و تشریفاتی جان این را بگیرد و مال دیگری را غصب کند.
واکنش ملت هم به این استبداد تاریخی، یاغیگری غالباً پوشیده و گاهی آشکار بود که دولت را از خود بیگانه میدانست و در نهایت به آن به صورت یک نیروی اشغالی مینگریست و تضاد دولت و ملت ... از اینجا ناشی میشود.
🖋 پس مشروطهخواهان حق داشتند که استقرار حکومت قانون را امری اساسی و حیاتی، و برای تجدید و تجدد اجتنابناپذیر بدانند. مراد از آن آزادی هم رهایی از حکومت استبدادی بود که قاعدتاً با تشکیل نظام قانونمند تأمین میشد. اما همین برداشت، نخستین مشکل را برای رسیدن به مشروطه و تجدد ایجاد کرد. یعنی آزادی به معنای رهایی از دولت تلقی شد، یعنی نه فقط رهایی از دولت استبدادی که حکومت قانون آن را تضمین میکرد، بلکه حتی رهایی از دولت مشروطه که محدود به قانون بود. به عبارت دیگر معنایی که از آزادی برداشت شد هرج و مرج و لجامگسیختگی بود.
روی دیگر سکۀ قانون، نظم است، و وقتی یکی نباشد دیگری هم نیست. به این ترتیب، با سقوط استبداد و ظهور مشروطه، ملت به جای بهره گرفتن از آزادی در حدود قانون، طبق سنت دیرینهاش به لجام گسیختگی گرایید و سبب اصلی شکست مشروطه هم همین بود، نه روس و انگلیس و جن و پری.
🗞 بخشی از اظهارات همایون کاتوزیان در گفتگو با محمد صادقی، با عنوان «موانع ورود به دنیای نو» 🗞
@philosophycafe
واکنش ملت هم به این استبداد تاریخی، یاغیگری غالباً پوشیده و گاهی آشکار بود که دولت را از خود بیگانه میدانست و در نهایت به آن به صورت یک نیروی اشغالی مینگریست و تضاد دولت و ملت ... از اینجا ناشی میشود.
🖋 پس مشروطهخواهان حق داشتند که استقرار حکومت قانون را امری اساسی و حیاتی، و برای تجدید و تجدد اجتنابناپذیر بدانند. مراد از آن آزادی هم رهایی از حکومت استبدادی بود که قاعدتاً با تشکیل نظام قانونمند تأمین میشد. اما همین برداشت، نخستین مشکل را برای رسیدن به مشروطه و تجدد ایجاد کرد. یعنی آزادی به معنای رهایی از دولت تلقی شد، یعنی نه فقط رهایی از دولت استبدادی که حکومت قانون آن را تضمین میکرد، بلکه حتی رهایی از دولت مشروطه که محدود به قانون بود. به عبارت دیگر معنایی که از آزادی برداشت شد هرج و مرج و لجامگسیختگی بود.
روی دیگر سکۀ قانون، نظم است، و وقتی یکی نباشد دیگری هم نیست. به این ترتیب، با سقوط استبداد و ظهور مشروطه، ملت به جای بهره گرفتن از آزادی در حدود قانون، طبق سنت دیرینهاش به لجام گسیختگی گرایید و سبب اصلی شکست مشروطه هم همین بود، نه روس و انگلیس و جن و پری.
🗞 بخشی از اظهارات همایون کاتوزیان در گفتگو با محمد صادقی، با عنوان «موانع ورود به دنیای نو» 🗞
@philosophycafe
📢خدایان نشان دادند که عاملان «تاریخی» بسیار مهمی هستند، چه هنگام صلح و چه هنگام جنگ.
جنگهای خدایان و جنگهای انسانی بسیار درهم تنیده هستند، اتون ازسوی خدایان معابد مصری شکست خورد و نابود شد. خدایان روم از سوی خدایان مسیحی به کنار رفتند. خدای یکتا یک عامل تاریخی مهم است، بویژه هنگامی که برای انسانها رستگاری یعنی «رستاخیز» را به ارمغآن می اورد. بر امپراتور روم پیروز شد و انحصار خود را بر انها حاکم کرد.
«اسلام» در حمایت وحی قران، مدیترانه و بخشی از آسیا را فتح کرد. جنگهای «ادیان» را به فراموشی نسپاریم، جنگهایی که نمی شود به مولفه های اقتصادی و قومی که با خود دارند، تقلیل داده شوند. از سال ۱۰۹۶ تا ۱۲۷۰ هشت «جنگ صلیبی» مسلمانان و مسیحیان را رویاروی یکدیگر قرار داد؛ امروز از جنگ نهمی در هراسیم .
جنگهای «برادر کشی» در دل یک دین، بین شیعه و سنی و میان کاتولیکها و پروتستانها برقرار بوده است. جنگهایی که در سده های بیست و بیست و یکم تداوم دارند و دوباره زنده می شوند.
📘«جنگ ها و اعصار تاریخی»
🖋️ادگار مورن
@philosophycafe
جنگهای خدایان و جنگهای انسانی بسیار درهم تنیده هستند، اتون ازسوی خدایان معابد مصری شکست خورد و نابود شد. خدایان روم از سوی خدایان مسیحی به کنار رفتند. خدای یکتا یک عامل تاریخی مهم است، بویژه هنگامی که برای انسانها رستگاری یعنی «رستاخیز» را به ارمغآن می اورد. بر امپراتور روم پیروز شد و انحصار خود را بر انها حاکم کرد.
«اسلام» در حمایت وحی قران، مدیترانه و بخشی از آسیا را فتح کرد. جنگهای «ادیان» را به فراموشی نسپاریم، جنگهایی که نمی شود به مولفه های اقتصادی و قومی که با خود دارند، تقلیل داده شوند. از سال ۱۰۹۶ تا ۱۲۷۰ هشت «جنگ صلیبی» مسلمانان و مسیحیان را رویاروی یکدیگر قرار داد؛ امروز از جنگ نهمی در هراسیم .
جنگهای «برادر کشی» در دل یک دین، بین شیعه و سنی و میان کاتولیکها و پروتستانها برقرار بوده است. جنگهایی که در سده های بیست و بیست و یکم تداوم دارند و دوباره زنده می شوند.
📘«جنگ ها و اعصار تاریخی»
🖋️ادگار مورن
@philosophycafe
Forwarded from پیوست
🔷 مرگ و مذهب
✅ یکم: چند سال پیش، از اینبندهی خدا خواسته شد با کسی که مسلمانی رها کرده و مسیحی شده است، صحبت کنم تا شاید از کردهی خود پشیمان شده و دوباره مسلمانی پیشه کند. جلسهای برگزار شد و ما با هم گفتگو کردیم. در آن جلسه که پسرِ جوان آن بندهخدا نیز حضور داشت، هر ترفند الاهیاتی و کلامیای که بلد بودم رو کردم و با چندین استلال توضیح دادم که در مسیحیت چیزی وجود ندارد که نتوان آن را در اسلام یافت. از تناقضات موجود در کتاب مقدس گفتم و چالشهای خداشناسی مسیحی. ولی هر چه میگفتم گویی آب در هاون میکوبیدم و او حاضر نبود به کیشِ پیشین خود برگردد. پسر آن بندهخدا که بانی جلسهی یاد شده هم بود، عصبانی شد و به پدرش گفت چقدر لج میکنی! در این مسیحیت چه دیدهای که حاضر شدی دین آباء و اجدادی و گذشتهی خودت را رها کنی و بروی مسیحی بشوی؟! پدر، امّا با لبخندی ملیح نگاهش میکرد و هیچ نمیگفت. در نهایت پسر با ناامیدی گفت: اگر با این حال بمیری نه غسل داری و نه کفن؛ تازه، در قبرستان مسلمانان هم دفنت نمیکنند و من باید بگردم قبرستان مسیحی پیدا کنم! پدر با شنیدن این حرف شوکّه شد و به من نگاهی کرد و گفت: درست میگوید؟!!! من هم گفتم بله! و جلسه تمام شد. بعد از چند روز، آن پدر با من تماس گرفت و گفت: من همچین جدی جدی هم مسیحی نشدهام. من یک مسلمانم!
✅ دوم: چند روز پیش با جناب دکتر سامهیح، رئیس انجمن کلیمیان، جلسهای داشتم. از او پرسیدم که وضعیّت ازدواج در میان جوانان یهودی چطور است؟ آیا ازدواجها درون دینی است و جوانان یهودی تنها با همکیشان خود ازدواج میکنند؟ پاسخ داد که نه برخی از جوانان ترجیح میدهند که بر خلاف سنت ، با غیرهمکیشان خود ازدواج میکنند. به همین دلیل مجبورند که دین خود را تغییر دهند و اگر با یک دختر مسلمان(مثلا) ازدواج میکنند، مسلمان شوند. پرسیدم این تغییر کیشها جدی است و در جایی ثبت میشود؟ جواب دادند بعید است که جدی باشد چون وقتی پای مرگ و دفن پیش میآید آنها میگویند که هنوز هم یهودی هستند و مایلاند که به سنت یهودی غسل داده شده و کفن شوند و نیز در قبرستان یهودیان دفن شوند.
✅ سوم: این مهمترین کارکرد مرگ است. مرگ چگالی اخلاقی و مذهبی بالایی دارد. خط قرمز سنت و دین به شمار میآید. معمولاً پای مرگ، و بویژه مرگ سوبژکتیو (مرگ خویشتن) که به میان میآید، دینداران دیندارتر میشوند. مناسک مرگ جدیترین بخش از مناسک سنتی و مذهبی هر آئینی به شمار میآیند و دینداران تأکید دارند که به شکل کامل و سازگار با سنت انجام شوند.
🖋📃مهراب صادقنیا
___________________
@philosophycafe
@sadeghniamehrab
✅ یکم: چند سال پیش، از اینبندهی خدا خواسته شد با کسی که مسلمانی رها کرده و مسیحی شده است، صحبت کنم تا شاید از کردهی خود پشیمان شده و دوباره مسلمانی پیشه کند. جلسهای برگزار شد و ما با هم گفتگو کردیم. در آن جلسه که پسرِ جوان آن بندهخدا نیز حضور داشت، هر ترفند الاهیاتی و کلامیای که بلد بودم رو کردم و با چندین استلال توضیح دادم که در مسیحیت چیزی وجود ندارد که نتوان آن را در اسلام یافت. از تناقضات موجود در کتاب مقدس گفتم و چالشهای خداشناسی مسیحی. ولی هر چه میگفتم گویی آب در هاون میکوبیدم و او حاضر نبود به کیشِ پیشین خود برگردد. پسر آن بندهخدا که بانی جلسهی یاد شده هم بود، عصبانی شد و به پدرش گفت چقدر لج میکنی! در این مسیحیت چه دیدهای که حاضر شدی دین آباء و اجدادی و گذشتهی خودت را رها کنی و بروی مسیحی بشوی؟! پدر، امّا با لبخندی ملیح نگاهش میکرد و هیچ نمیگفت. در نهایت پسر با ناامیدی گفت: اگر با این حال بمیری نه غسل داری و نه کفن؛ تازه، در قبرستان مسلمانان هم دفنت نمیکنند و من باید بگردم قبرستان مسیحی پیدا کنم! پدر با شنیدن این حرف شوکّه شد و به من نگاهی کرد و گفت: درست میگوید؟!!! من هم گفتم بله! و جلسه تمام شد. بعد از چند روز، آن پدر با من تماس گرفت و گفت: من همچین جدی جدی هم مسیحی نشدهام. من یک مسلمانم!
✅ دوم: چند روز پیش با جناب دکتر سامهیح، رئیس انجمن کلیمیان، جلسهای داشتم. از او پرسیدم که وضعیّت ازدواج در میان جوانان یهودی چطور است؟ آیا ازدواجها درون دینی است و جوانان یهودی تنها با همکیشان خود ازدواج میکنند؟ پاسخ داد که نه برخی از جوانان ترجیح میدهند که بر خلاف سنت ، با غیرهمکیشان خود ازدواج میکنند. به همین دلیل مجبورند که دین خود را تغییر دهند و اگر با یک دختر مسلمان(مثلا) ازدواج میکنند، مسلمان شوند. پرسیدم این تغییر کیشها جدی است و در جایی ثبت میشود؟ جواب دادند بعید است که جدی باشد چون وقتی پای مرگ و دفن پیش میآید آنها میگویند که هنوز هم یهودی هستند و مایلاند که به سنت یهودی غسل داده شده و کفن شوند و نیز در قبرستان یهودیان دفن شوند.
✅ سوم: این مهمترین کارکرد مرگ است. مرگ چگالی اخلاقی و مذهبی بالایی دارد. خط قرمز سنت و دین به شمار میآید. معمولاً پای مرگ، و بویژه مرگ سوبژکتیو (مرگ خویشتن) که به میان میآید، دینداران دیندارتر میشوند. مناسک مرگ جدیترین بخش از مناسک سنتی و مذهبی هر آئینی به شمار میآیند و دینداران تأکید دارند که به شکل کامل و سازگار با سنت انجام شوند.
🖋📃مهراب صادقنیا
___________________
@philosophycafe
@sadeghniamehrab
Telegram
📎
Forwarded from کتب فلسفی
#سمپوزیوم_آنلاین
گروه فلسفه دانشگاه خوارزمی با همکاری انجمن فرهنگی اتریش ، برگزار میکند:
📚 اودیسهی تراکتاتوس: به مناسبت صد سالگی رسالهی منطقی-فلسفی ویتگنشتاین
🕰 زمان برگزاری: بیستم آذر ماه 1399، ساعت 12 (به وقت تهران)
🎙سخنرانان:
- دکتر ریشارد هاینریش (دانشگاه وین)
- دکتر ماتیاس باز (دانشگاه فنی وین)
- دکتر رسول رسولیپور (دانشگاه خوارزمی)
- دکتر مهدی غیاثوند (دانشگاه خوارزمی)
- دکتر مالک حسینی (دانشگاه آزاد علوم و تحقیقات)
لینک ورود به جلسه:
http://vc1.khu.ac.ir/int-2/
🔸🔸
@philosophic_books
@homerbooks
https://www.instagram.com/homerbooks
homerbooks.ir
گروه فلسفه دانشگاه خوارزمی با همکاری انجمن فرهنگی اتریش ، برگزار میکند:
📚 اودیسهی تراکتاتوس: به مناسبت صد سالگی رسالهی منطقی-فلسفی ویتگنشتاین
🕰 زمان برگزاری: بیستم آذر ماه 1399، ساعت 12 (به وقت تهران)
🎙سخنرانان:
- دکتر ریشارد هاینریش (دانشگاه وین)
- دکتر ماتیاس باز (دانشگاه فنی وین)
- دکتر رسول رسولیپور (دانشگاه خوارزمی)
- دکتر مهدی غیاثوند (دانشگاه خوارزمی)
- دکتر مالک حسینی (دانشگاه آزاد علوم و تحقیقات)
لینک ورود به جلسه:
http://vc1.khu.ac.ir/int-2/
🔸🔸
@philosophic_books
@homerbooks
https://www.instagram.com/homerbooks
homerbooks.ir