ویتگنشتاین در تلاش است یعنی دارد کاری انجام میدهد. نتیجه این کار آرامش است. فرق است بین این موضوع که ما برای رسیدن به آرامش تلاش کنیم با این امر که نتیجه کار ما آرامش باشد. قرصهای آرامش بخش به ما آرامش میدهند، اما آنها مانند افیون هستند و وابستگی ایجاد میکنند. با زدودن آنچه ما را گرفتار کرده است ما به آرامش میرسیم. آرامش نتیجه منحل شدن گرفتاری است. ویتگنشتاین افیون نمیدهد. بله هر دو ما را به آرامش میرسانند. اما افیون به قصد آرامش است، یعنی از ابتدا نتیجه را فرض کرده است اما کار ویتگنشتاین چنین فرضی وجود ندارد، یعنی ویتگنشتاین گرفتاری رو رفع میکنه و آرامش خود به خود ظاهر میشود. فلسفه جهان را برای ما به جهانی نالان تبدیل کرده است. جهانی که ما باید سنگی را مرتب بالا ببریم و دوباره این سنگ به پایین غلط میخورد. چنین جهان پوچی و بیمعنایی واقعا ارزش زیستن ندارد. جهانی که باید رنج تکرار پیوسته را در آن به دوش کشید. در لجن بیمعنایی و نظریههایی رنگارنگی که هر روز تلاش میکنند بر این بیمعنایی پیروز شوند کنار آمد. چطور ممکن است نظریه چنین بیمعنایی را حل کند؟ بیشمار نظریه خواندهایم، کدام یک باعث شده بیمعنایی از بین برود؟ نظریههایی که حتی توانایی پذیرفتن دیگری و جهان خارج را نیز ندارند؟ آیا این شرم فلسفه نیست؟ فلسفهای که مدام ما را یا به آسمانها میفرستد و یا به زیر زمین. اگر بیمعنایی امری وجود باشد، چگونه ممکن است امری گزارهای به مانند نظریه آن را برای ما حل کند؟ چرا ما فقط برای یک لحظه نمیخواهیم دست از نظریه ساختن برداریم؟ این گرداب نظریه ساختن و ولع آن از کجا میآید؟ چرا فکر میکنیم برای هر چیزی باید دست به دامن نظریه بشویم؟ این ویروس از کجا آمده است؟ آیا تا به حال نشده است که بدون داشتن نظریه چیزی را بفهمید؟ یعنی ما همیشه با نظریه فهم کردهایم؟ برگردیم به تاریخ زندگی شخصی خودمان. کمی نگاه کنیم به زندگی که از سر گذراندهایم. کجاها فهمیدهایم بدون اینکه نظریهای داشته باشیم. کجا از جنبهای دیگر نگریستهایم. فلسفه شاید هنر دیدن باشد. دیدن از زوایای متفاوت. شاید هنرمندان بزرگترین فیلسوفان در نام دیگر باشند. کسانی که بینظریه میبینند. کسانی که فکر نمیکنند و بلکه میبینند. فکر نکردن یعنی نظریه نساختن. پارادایم نظریه ساختن بر ما مسلط شده است. دیدن امر گمشده است. نپرس، فکر نکن و بلکه ببین. تلاش کنیم از زاویه دگیری ببینیم. ما میبینیم اما وقتی که مورد پرسش واقع میشویم نظریه میسازیم. چرا؟ چرا وقتی که خود با دیدن رسیدهایم، سعی میکنیم به آنچه با دیدن و یک کنش رسیدهایم نظریهای بسازیم؟ چرا دیدن را به رسمیت نمیشناسیم؟
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🤔1
کدوم راحتتره؟ اسیر یک تصویر شدن و یا از جنبه دیگری دیدن و آزادن شدن؟ کدام یک «مرید» بودن است؟ انتخاب با خودتان است. آزادی و یا اسارتی که توهم نامرید بودن دارد و هر روز اسیر بودن رو دوباره از نو آغاز میکند و زنجیر بر گردن خود میاندازد؟
👍2
🖋 اعلام نظر الکساندر پوپ [شاعر و مترجم انگلیسی، سدۀ هجدهم] مبنی بر اینکه «هریک از شخصیتها در آثار شکسپیر به همان اندازه یک فرد محسوب میشوند که در زندگی واقعی چنین هستند»، بیانگر ادعای نوعی راستنمایی روانشناختی است که غالباً در مورد قدرت شخصیتپردازی شکسپیر مطرح میشود. وقتی میگوییم ما از طریق جنبههایی از شخصیتهای شکسپیر، با آنها ارتباط برقرار میکنیم، یا آنها را تشخیص میدهیم، مشتاقانه وارد ارتباطی با آنها میشویم که بدان شکل انسانی میبخشیم و کنشهای آنان را با خودمان و با اعمال انسانهای اطراف خویش مقایسه میکنیم.
🖋 در نتیجه، شخصیت بئاتریس و بندیکت -عشاق ظاهراً غیرمشتاق هیاهوی بسیار برای هیچ، که بیشتر نمایش را به انکار چیزی میگذرانند که برای بسیاری از از دوستان آنان بدیهی است، مبنی بر اینکه آنها زوج عاشقانۀ مناسب، ولی رمانتیک غیرمتعارفاند- بر این تشخیص ما منطبق است که چنین رفتاری را در دنیای واقعی نیز شاهدیم؛ شاید فکر کنیم همۀ ما افرادی را میشناسیم که مخالفتشان و ادعای اینکه نمیتوانند یکدیگر را تحمل کنند، در واقع پوشش نازکی است بر احساسات ژرف پنهانی که از سرِ عادت یا بهواسطۀ ترس از آسیب درپیش میگیرند و آن افراد در ذهن ما با شخصیتهای شکسپیر ترکیب میشوند تا توهم واقعیت را به وجود آورند. شکسپیر اغلب افرادی را عرضه میکند که رخدادهای ویژهای را در زندگی پشت سر میگذرانند که ممکن است با تجربۀ خود خوانندگان هماهنگ باشد: مثلاً مرگ پدر در هملت؛ جستوجوی یک نوجوان به دنبال هویت بزرگسالانه در محیطی ناآشنا در رؤیای نیمهشب تابستان؛ بار خفهکنندۀ انتظارات والدین در هنری چهارم؛ تجربۀ هیجانانگیز عشق اول در رومئو و ژولیت؛ جدال میان وجدان فردی و وظیفۀ اجتماعی و ملی در ژولیوس سزار.
📚 از کتاب «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر»، نوشتۀ اِما اسمیت، ترجمۀ هلن اولیائینیا 📚
@philosophycafe
🖋 در نتیجه، شخصیت بئاتریس و بندیکت -عشاق ظاهراً غیرمشتاق هیاهوی بسیار برای هیچ، که بیشتر نمایش را به انکار چیزی میگذرانند که برای بسیاری از از دوستان آنان بدیهی است، مبنی بر اینکه آنها زوج عاشقانۀ مناسب، ولی رمانتیک غیرمتعارفاند- بر این تشخیص ما منطبق است که چنین رفتاری را در دنیای واقعی نیز شاهدیم؛ شاید فکر کنیم همۀ ما افرادی را میشناسیم که مخالفتشان و ادعای اینکه نمیتوانند یکدیگر را تحمل کنند، در واقع پوشش نازکی است بر احساسات ژرف پنهانی که از سرِ عادت یا بهواسطۀ ترس از آسیب درپیش میگیرند و آن افراد در ذهن ما با شخصیتهای شکسپیر ترکیب میشوند تا توهم واقعیت را به وجود آورند. شکسپیر اغلب افرادی را عرضه میکند که رخدادهای ویژهای را در زندگی پشت سر میگذرانند که ممکن است با تجربۀ خود خوانندگان هماهنگ باشد: مثلاً مرگ پدر در هملت؛ جستوجوی یک نوجوان به دنبال هویت بزرگسالانه در محیطی ناآشنا در رؤیای نیمهشب تابستان؛ بار خفهکنندۀ انتظارات والدین در هنری چهارم؛ تجربۀ هیجانانگیز عشق اول در رومئو و ژولیت؛ جدال میان وجدان فردی و وظیفۀ اجتماعی و ملی در ژولیوس سزار.
📚 از کتاب «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر»، نوشتۀ اِما اسمیت، ترجمۀ هلن اولیائینیا 📚
@philosophycafe
❤3
Philosophy Cafe ♨️
ویتگنشتاین در تلاش است یعنی دارد کاری انجام میدهد. نتیجه این کار آرامش است. فرق است بین این موضوع که ما برای رسیدن به آرامش تلاش کنیم با این امر که نتیجه کار ما آرامش باشد. قرصهای آرامش بخش به ما آرامش میدهند، اما آنها مانند افیون هستند و وابستگی ایجاد…
«آرامش» چیزی نیست که فلسفه تولید کند؛ چیزی است که پس از برطرفشدن مانع، دیگر نیازی به تولیدشدن ندارد. فلسفه آرامش نمیدهد؛ چیزی را که مانع آرامش است، برمیدارد. مسئله، کشف یک حقیقت نظری جدید نیست، بلکه بیرونآمدن از گرفتاریای است که خود فلسفه ایجاد کرده است. آرامش، در صورت حاصلشدن، پیامد رفع گرفتاری است، نه غایت نظریای که فلسفه باید بهطور مستقل تحقق بخشد.
........................
گاهی نظریهای که برای توضیح چیزی میسازیم، نهتنها آن چیز را بهتر نمیبیناند، بلکه نحوه دیدن ما را میپوشاند.
آیا فهمیدن یعنی داشتن نظریه؟ بدون نظریه ما نمیفهمیم؟ آیا این خود تصویری نیست که ما را به اسارت گرفته است؟
.........................
هدف تغییر دادن جهان نیست؛ حتی لزوماً تغییر دادن آنچه میبینیم هم نیست؛ بلکه تغییر نسبت ما با آنچه میبینیم است، به نحوی که چیزی که تحت یک تصویر فلسفی پوشیده شده بود، دوباره قابل دیدن شود.
........................
گاهی نظریهای که برای توضیح چیزی میسازیم، نهتنها آن چیز را بهتر نمیبیناند، بلکه نحوه دیدن ما را میپوشاند.
آیا فهمیدن یعنی داشتن نظریه؟ بدون نظریه ما نمیفهمیم؟ آیا این خود تصویری نیست که ما را به اسارت گرفته است؟
.........................
هدف تغییر دادن جهان نیست؛ حتی لزوماً تغییر دادن آنچه میبینیم هم نیست؛ بلکه تغییر نسبت ما با آنچه میبینیم است، به نحوی که چیزی که تحت یک تصویر فلسفی پوشیده شده بود، دوباره قابل دیدن شود.
❤1
امر ترسناک وجود امور ترسناک نیست و بلکه تبدیل امور عادی به اموری ترسناک است که آرامش را از ما سلب کنند و ظاهرا فلاسفه در این کار ید طولانی دارند. بسیاری از افراد از این راه نون میخورند از جمله رسانهها، بازار، حکومتها. پس چرا فلاسفه نخورند؟ شاید یکی از دلایل کاهش رونق بازار فلاسفه عینی شدن امور ترسناک است. منشاء ایجاد ترس که فلاسفه از طریق اون نون میخوردند دیگه مثل سابق ترسناک نیست. اما فیلمی درمورد حمله مورچههای قرمز و یا زنبورهای سمی و یا فیلمی درمورد آخر زمان بیشتر عینی باشه تا به فروش محصولات کمک کنه.
فلسفه در شکل مسئلهساز خود، امر آشنا را به مسئلهای ناآشنا تبدیل میکند؛ و اضطراب و فقدان آرامش از همینجا برمیخیزد. فلسفه با درهمآمیختن صورتهای گرامری، ایجاد نظمی ساختگی و تحمیل پیوندهایی که در کاربرد عادی زبان وجود ندارند، وضعیت ما را نسبت به امور آشنا دگرگون میکند. آنچه پیشتر در متن زندگی بیمسئله بود، به امری مسئلهزا، رازآلود و گاه هراسآور بدل میشود: چگونه میتوان در جهانی چنین اضطرابآور زندگی کرد؟ چگونه میتوان با این همه بیبنیادی، با فقدان تضمین و با این پرسشهای ظاهراً گریزناپذیر کنار آمد؟ بدینسان، فلسفه میتواند با مداخلهای نامیمون، نه جهان را تغییر دهد و نه امر تازهای به زندگی بیفزاید، بلکه نسبت ما را با آنچه پیشتر در زندگی آشنا و بیمسئله بود دگرگون کند و زندگی را برای ما به مسئلهای بدل سازد که گویی باید برای آن راهحلی نظری یافت.
اما فلسفه در شکل درمانی خود مسیر معکوسی را طی نمیکند. کار آن این نیست که امر ناآشناشده را صرفاً دوباره در جایگاه آشنای پیشین خود قرار دهد یا با ارائهی تصویری تازه، تصویر قبلی را با تصویری دیگر جایگزین کند. فلسفهی درمانی با زدودن تصویر مسئلهساز، گرفتاریای را که در نحوۀ دیدن و صورتبندی ما پدید آمده است رفع میکند. در این فرایند، وضعیت ما نسبت به امر مسئلهزا تغییر میکند؛ و دوباره دیدنِ امر آشنا تنها یکی از صورتهای ممکن این تغییر وضعیت است، نه تعریف آن و نه لزوماً غایت آن. گاه با کنار رفتن تصویر مسئلهساز، امر آشنا دوباره در جایگاه پیشین خود دیده میشود؛ گاه آنچه تغییر میکند نحوۀ نسبت ما با امر مسئلهزا است، بیآنکه بتوان آن را صرفاً بازگشت به وضعیت پیشین نامید. آنچه اهمیت دارد نه جایگزین کردن یک تصویر با تصویری دیگر، بلکه رفع تصویری است که ما را گرفتار کرده است.
از این منظر، فلسفهی درمانی چیزی تازه به زندگی نمیافزاید و لزوماً ما را به سوی امر آشنا بازنمیگرداند؛ بلکه امکان میدهد امر مسئلهزا دیگر از خلال همان تصویر مسئلهساز بر ما ظاهر نشود. آرامش، در اینجا، هدفی مستقل یا محصولی که فلسفه برای تولید آن طراحی شده باشد نیست؛ آرامش پیامد رفع گرفتاری است. فلسفه چیزی به زندگی اضافه نمیکند؛ آنچه آرامش را مختل کرده است کنار میزند.
اما فلسفه در شکل درمانی خود مسیر معکوسی را طی نمیکند. کار آن این نیست که امر ناآشناشده را صرفاً دوباره در جایگاه آشنای پیشین خود قرار دهد یا با ارائهی تصویری تازه، تصویر قبلی را با تصویری دیگر جایگزین کند. فلسفهی درمانی با زدودن تصویر مسئلهساز، گرفتاریای را که در نحوۀ دیدن و صورتبندی ما پدید آمده است رفع میکند. در این فرایند، وضعیت ما نسبت به امر مسئلهزا تغییر میکند؛ و دوباره دیدنِ امر آشنا تنها یکی از صورتهای ممکن این تغییر وضعیت است، نه تعریف آن و نه لزوماً غایت آن. گاه با کنار رفتن تصویر مسئلهساز، امر آشنا دوباره در جایگاه پیشین خود دیده میشود؛ گاه آنچه تغییر میکند نحوۀ نسبت ما با امر مسئلهزا است، بیآنکه بتوان آن را صرفاً بازگشت به وضعیت پیشین نامید. آنچه اهمیت دارد نه جایگزین کردن یک تصویر با تصویری دیگر، بلکه رفع تصویری است که ما را گرفتار کرده است.
از این منظر، فلسفهی درمانی چیزی تازه به زندگی نمیافزاید و لزوماً ما را به سوی امر آشنا بازنمیگرداند؛ بلکه امکان میدهد امر مسئلهزا دیگر از خلال همان تصویر مسئلهساز بر ما ظاهر نشود. آرامش، در اینجا، هدفی مستقل یا محصولی که فلسفه برای تولید آن طراحی شده باشد نیست؛ آرامش پیامد رفع گرفتاری است. فلسفه چیزی به زندگی اضافه نمیکند؛ آنچه آرامش را مختل کرده است کنار میزند.
🗯 میشل فوکو، متفکر فرانسوی، یه درسگفتاری توی کُلِژدوفرانس داشته به اسم «تولد زیستسیاست» که سالهای 1978 و 1979 اون رو ارائه داد. نشر نی متن درسگفتار رو توی سال 1391 و با ترجمۀ رضا نجفزاده به فارسی منتشر کرد. فوکو توی این درسگفتار مفهوم «زیستسیاست» رو که توی درسگفتار قبلیش یعنی «امنیت، قلمرو، جمعیت» معرفی کرده بود، بیشتر بسط داد. فوکو توی «تولد زیستسیاست» سعی میکنه نشون بده که چطوری اقتصاد سیاسی سدۀ هجدهم، باعث شد که عقلانیتِ حکمرانی جدیدی متولد بشه و همچنین پرسشهایی رو دربارۀ فلسفۀ سیاسی و سیاستگذاری اجتماعی و نقش و جایگاه نئولیبرالیسم توی سدۀ بیستم مطرح میکنه. یکی دیگه از مسائلی که توی این درسگفتار مورد توجه فوکو هست، ارتباط بین پدیدههای زیستی و رفتار سیاسی انسانه.
🗯 فوکو اینجا از واژۀ «زیستسیاست» برای اشاره به تسلطی که قدرت سیاسی روی تمام جنبههای زندگی انسان داره اشاره میکنه. هدف قدرت سیاسی از این تسلط و تمرکز چیه؟ اون به دنبال اینه که ماشینِ تواناییهای انسان رو به حداکثر برسونه و افزایش بده. برای اینکه این مفهوم رو بهتر درک کنیم، باید به قرونوسطی برگردیم. توی قرونوسطی عموماً اینطور تلقی میشد که حاکم باید به اتباعش کمک کنه تا در عالَم پس از مرگ رستگار بشن. اما از سدۀ شونزدهم عقلانیتِ حکومتی جدیدی تحت عنوان «مصلحت دولت» شکل گرفت که طبق اون، دولت دیگه خودش رو با رستگاری اتباعش توی عالَم آخرت درگیر نمیکنه، دولت دیگه نباید نیکخواهی پدرانهش رو روی اتباعش جاری کنه. به بیان دیگه، دولت دیگه یه دربار، یا کلیسا یا امپراتوری نبود.
🗯 دولت از سدۀ شونزدهم تبدیل به واقعیتی ویژه شد. دولت هرچقدر هم که فرمانبردار طبیعت یا خداوند باشه، ولی فقط برای خودش و در نسبت با خودش وجود داره. به همین دلیل میبینیم که از این دوران، شیوههای دقیق حکمرانی متولد شدن. مثلاً توی بُعد اقتصادی شاهد این هستیم که مرکانتیلیسم به عنوان شکلی از حکمرانی پدید اومد و دولتها به دنبال این هدف بودن که پول انباشت کنن، از طریق افزایش جمعیت خودشون رو تقویت کنن و بقای خودشون رو در وضعیت رقابت دائمی با قدرتهای خارجی تضمین کنن. دومین شیوۀ حکمرانی مطابق با «مصلحت دولت»، مدیریت داخلی بود (شکلگیری پلیس) و سومین شیوه توسعۀ ارتش دائمی در کنار دیپلماسی دائمی بود. پس «مصلحت دولت» رو میشه مثلثی دونست با سه ضلع: مرکانتیلیسم، دولت پلیسی و موازنۀ اروپا.
🗯 هدف کسانی که توی دولت پلیسی حکمرانی میکنن، اینه که فعالیت گروهها و نظمها و افراد رو با شئون و جایگاههای مختلفشون رصد کنن. فوکو میگه تمام رسالههای مربوط به پلیس توی سدههای هفدهم و هجدهم میلادی با چنین اهدافی منطبقه. اما از اواسط سدۀ هجدهم این فضا تا حدودی تغییر کرد. توی سال 1751 مقالهای ناشناس توی مجلۀ اقتصادی منتشر شد و توی این مقاله ذکر شده که یکی از حاکمان اروپایی از یه بازرگانی پرسید «چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم؟» و بازرگان جواب میده «ما را به حال خودمان بگذارید». نویسندۀ اون مقاله این نکته رو توضیح میده که قاعدۀ اساسی توی اقتصاد همینه و تمام حکومتها باید اون رو محترم بشمارن. در واقع ما اینجا بهوضوح با قاعدۀ خودمحدودسازیِ عقلانیتِ حکومتی طرف هستیم.
📢 این «خودمحدودسازیِ عقلانیت حکومتی» به چه معنایی هست؟ به تعبیر فوکو، این «نوع جدید محاسبه» چیه؟ عقلانیت و محاسبهای هست که به حکومت میگه «من میپذیرم، میخواهم و قصد دارم که همۀ اینها باید به حال خودشان رها شوند». فوکو این رو «لیبرالیسم» مینامه. عقلانیت لیبرال به منزلۀ خودمحدودسازیِ حکومت بر پایۀ «طبیعیبودنِ» ابژهها و کردارها بنا شده. توی چنین نگاهی، افراد به عنوان اتباع در نظر گرفته نمیشن که بعدش یا سرسپرده و یا سرکش باشن؛ بلکه این افراد چون به مقولههایی مثل ثروت، کالا، تولید و غیره (که همگی «طبیعی» هستن) متصلن، و همچنین طول عمر و سلامتی و طرز رفتار اونها با فرایندهای اقتصادی (ثروت و غیره) گره خورده، در نتیجه افراد هم «طبیعی» هستن. از سدۀ هجدهم سوژههای حقوقی (یا همون افراد) که حاکمیت سیاسی بر اونها اِعمال میشه، به منزلۀ جمعیت نمودار میشن و حکومت باید اونها رو به این معنای جدید مدیریت کنه. اینجا نقطۀ عزیمت مسیرِ سازمانیافتۀ «زیستسیاست» هست.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«میبینی؟ من دقیقاً همون جاییام که توش باید جنگید؛ جایی که راه هست، ولی باز نیست؛ جایی که تو جنگِ خودت با خودتو باختی؛ تو جنس کیو میفروشی تو ویترینی که ساختی؟ تو چی هستی؟ چی میخوای؟ چی میگی؟ این مهمه تو دنیا رو چی دیدی» (ریشه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 فوکو اینجا از واژۀ «زیستسیاست» برای اشاره به تسلطی که قدرت سیاسی روی تمام جنبههای زندگی انسان داره اشاره میکنه. هدف قدرت سیاسی از این تسلط و تمرکز چیه؟ اون به دنبال اینه که ماشینِ تواناییهای انسان رو به حداکثر برسونه و افزایش بده. برای اینکه این مفهوم رو بهتر درک کنیم، باید به قرونوسطی برگردیم. توی قرونوسطی عموماً اینطور تلقی میشد که حاکم باید به اتباعش کمک کنه تا در عالَم پس از مرگ رستگار بشن. اما از سدۀ شونزدهم عقلانیتِ حکومتی جدیدی تحت عنوان «مصلحت دولت» شکل گرفت که طبق اون، دولت دیگه خودش رو با رستگاری اتباعش توی عالَم آخرت درگیر نمیکنه، دولت دیگه نباید نیکخواهی پدرانهش رو روی اتباعش جاری کنه. به بیان دیگه، دولت دیگه یه دربار، یا کلیسا یا امپراتوری نبود.
🗯 دولت از سدۀ شونزدهم تبدیل به واقعیتی ویژه شد. دولت هرچقدر هم که فرمانبردار طبیعت یا خداوند باشه، ولی فقط برای خودش و در نسبت با خودش وجود داره. به همین دلیل میبینیم که از این دوران، شیوههای دقیق حکمرانی متولد شدن. مثلاً توی بُعد اقتصادی شاهد این هستیم که مرکانتیلیسم به عنوان شکلی از حکمرانی پدید اومد و دولتها به دنبال این هدف بودن که پول انباشت کنن، از طریق افزایش جمعیت خودشون رو تقویت کنن و بقای خودشون رو در وضعیت رقابت دائمی با قدرتهای خارجی تضمین کنن. دومین شیوۀ حکمرانی مطابق با «مصلحت دولت»، مدیریت داخلی بود (شکلگیری پلیس) و سومین شیوه توسعۀ ارتش دائمی در کنار دیپلماسی دائمی بود. پس «مصلحت دولت» رو میشه مثلثی دونست با سه ضلع: مرکانتیلیسم، دولت پلیسی و موازنۀ اروپا.
🗯 هدف کسانی که توی دولت پلیسی حکمرانی میکنن، اینه که فعالیت گروهها و نظمها و افراد رو با شئون و جایگاههای مختلفشون رصد کنن. فوکو میگه تمام رسالههای مربوط به پلیس توی سدههای هفدهم و هجدهم میلادی با چنین اهدافی منطبقه. اما از اواسط سدۀ هجدهم این فضا تا حدودی تغییر کرد. توی سال 1751 مقالهای ناشناس توی مجلۀ اقتصادی منتشر شد و توی این مقاله ذکر شده که یکی از حاکمان اروپایی از یه بازرگانی پرسید «چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم؟» و بازرگان جواب میده «ما را به حال خودمان بگذارید». نویسندۀ اون مقاله این نکته رو توضیح میده که قاعدۀ اساسی توی اقتصاد همینه و تمام حکومتها باید اون رو محترم بشمارن. در واقع ما اینجا بهوضوح با قاعدۀ خودمحدودسازیِ عقلانیتِ حکومتی طرف هستیم.
📢 این «خودمحدودسازیِ عقلانیت حکومتی» به چه معنایی هست؟ به تعبیر فوکو، این «نوع جدید محاسبه» چیه؟ عقلانیت و محاسبهای هست که به حکومت میگه «من میپذیرم، میخواهم و قصد دارم که همۀ اینها باید به حال خودشان رها شوند». فوکو این رو «لیبرالیسم» مینامه. عقلانیت لیبرال به منزلۀ خودمحدودسازیِ حکومت بر پایۀ «طبیعیبودنِ» ابژهها و کردارها بنا شده. توی چنین نگاهی، افراد به عنوان اتباع در نظر گرفته نمیشن که بعدش یا سرسپرده و یا سرکش باشن؛ بلکه این افراد چون به مقولههایی مثل ثروت، کالا، تولید و غیره (که همگی «طبیعی» هستن) متصلن، و همچنین طول عمر و سلامتی و طرز رفتار اونها با فرایندهای اقتصادی (ثروت و غیره) گره خورده، در نتیجه افراد هم «طبیعی» هستن. از سدۀ هجدهم سوژههای حقوقی (یا همون افراد) که حاکمیت سیاسی بر اونها اِعمال میشه، به منزلۀ جمعیت نمودار میشن و حکومت باید اونها رو به این معنای جدید مدیریت کنه. اینجا نقطۀ عزیمت مسیرِ سازمانیافتۀ «زیستسیاست» هست.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«میبینی؟ من دقیقاً همون جاییام که توش باید جنگید؛ جایی که راه هست، ولی باز نیست؛ جایی که تو جنگِ خودت با خودتو باختی؛ تو جنس کیو میفروشی تو ویترینی که ساختی؟ تو چی هستی؟ چی میخوای؟ چی میگی؟ این مهمه تو دنیا رو چی دیدی» (ریشه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤4
118. Where does this investigation get its importance from, given that it seems only to destroy everything interesting: that is, all that is great and important? (As it were, all the buildings, leaving behind only bits of stone and rubble.) But what we are destroying are only houses of cards, and we are clearing up the ground of language on which they stood.
✅ اجازه دهید تمایزی قاطعتر از پیش، میان کارکرد و گرایش بگذاریم. اصل لذّت گرایشی است که در خدمت کارکردی عمل میکند، کارکردی که وظیفه آن رها ساختن دستگاه ذهنی از هیجانات به طور کامل یا ثابت نگه داشتن میزان هیجان در آن یا پایین نگه داشتن آن تا حد امکان است. ما هنوز با قاطعیت نمیتوانیم به نفع یکی از این شیوههای عمل تصمیم بگیریم؛ اما این امر روشن است که کارکردی که بدین گونه توصیف شد با عامترین و کلیترین تلاشهای تمامی مادهٔ زنده سروکار دارد، یعنی بازگشت به خاموشی و سکون دنیای غیرارگانیک. ما همه تجربه کردهایم که چگونه بیشترین لذتی که میتوانیم به آن دست یابیم، یعنی عمل جنسی، با فرو نشستن موقت هیجاناتِ بسیار شدتیافته ملازم است. مقیّد ساختن تکانه غریزی، کارکردی مقدماتی است که طراحی شده است تا هیجان را برای امحای نهایی آن در جریان لذّت ناشی از تخلیه آماده سازد.
...
✅ ... واقعیتِ مهم دیگر این است که غرایز زندگی تماس بسیار بیشتری با ادراکات درونی ما دارند - و به عنوان برهمزنندگان آرامش ظاهر میشوند و مداوماً تنشهایی را به وجود میآورند که رفع آنها با احساس لذّت قرین است - در حالیکه غرایز مرگ به نظر میرسد که کار خود را بیسروصدا انجام میدهند. به نظر میرسد که اصل لذّت عملاً در خدمت غرایز مرگ است.
➖➖➖
📚 «ورای اصل لذّت» / فروید ۱۹۲۰ / ترجمهی یوسف اباذری
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
...
✅ ... واقعیتِ مهم دیگر این است که غرایز زندگی تماس بسیار بیشتری با ادراکات درونی ما دارند - و به عنوان برهمزنندگان آرامش ظاهر میشوند و مداوماً تنشهایی را به وجود میآورند که رفع آنها با احساس لذّت قرین است - در حالیکه غرایز مرگ به نظر میرسد که کار خود را بیسروصدا انجام میدهند. به نظر میرسد که اصل لذّت عملاً در خدمت غرایز مرگ است.
➖➖➖
📚 «ورای اصل لذّت» / فروید ۱۹۲۰ / ترجمهی یوسف اباذری
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
❤2
🗯 [یه نمایشنامهای هست به اسم «سِر توماس مور» که دربارۀ یه شورش توی لندنه و تاریخ نوشتهشدنش اوایل دهۀ 1590 میلادیه. این نمایشنامه احتمالاً هرگز اجرا نشده و فقط به شکل یه دستنویس آشفته موجوده که شامل دستخط پنج نفر متفاوته. بااینحال، این متن برای منتقدهای شکسپیری خیلی اهمیت داره، چون اتفاق نظر وجود داره که یکی از اون پنج نفر شکسپیر بوده. اگه واقعاً اینطور باشه، این دستنوشته تنها نمونهای از کار ادبی شکسپیره که به خط خودش به دست ما رسیده. هیچ متن دستنوشتۀ معاصر دیگهای از نمایشنامههای شکسپیر وجود نداره. تنها نمونههای دستخط شکسپیر، اون امضاهایی هست که روی اسناد حقوقی و تجاری، ازش باقی مونده. یه بخشی از «سِر توماس مور» رو که شکسپیر نوشته، یه مونولوگ شورانگیزه که شخصیت اصلی، یعنی مور، از شورشیها میخواد که خودشون رو جای کسایی بذارن که میخوان بهشون حمله کنن. بخشی از این مونولوگ رو ببینیم:]
🖋 اکنون به پادشاه بگویید،
زیرا اگر آزاردهنده سوگواری کند، او رحیم است،
آیا باید تا این حد از تعدی بزرگ خویش چشمپوشی کنید
مگر به طرد شما بینجامد؟ کجا خواهید رفت؟
به کدام کشور با ماهیت خطای خود (پناه خواهید برد)؟
(کجا) باید لنگر بیندازید؟ به سوی فرانسه یا فلاندرها
به ایالتی آلمانی، اسپانیایی، یا پرتغالی،
نه، هر جایی که با انگلستان پیوندی ندارد.
🖋 چرا، شما باید بیگانه باشید. آیا خشنود خواهید شد
مردمی را با خوی وحشی بیابید
که با خشونتی دهشتناک به شورش برخاستند
که خانهای را بر روی زمین از شما مضایقه کنند،
چاقوهای نفرتانگیز را بر گلوهایتان بسایند،
شما را چون سگان تحقیر کنند، گویی خداوندگار
نه به تو دِینی داشت و نه تو را آفرید و نه اینکه هیچ کدام از عناصر عالم
به سبب رفاه تو نبودند
بلکه فقط خلق شده برای آنان، چه میاندیشیدید
اگر با شما چنین سخیفانه رفتار میشد؟ این همان موقعیت بیگانگان است،
و این فقدان چون کوه انسانیت شما.
📚 از نمایشنامۀ «سِر توماس مور»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚
@philosophycafe
🖋 اکنون به پادشاه بگویید،
زیرا اگر آزاردهنده سوگواری کند، او رحیم است،
آیا باید تا این حد از تعدی بزرگ خویش چشمپوشی کنید
مگر به طرد شما بینجامد؟ کجا خواهید رفت؟
به کدام کشور با ماهیت خطای خود (پناه خواهید برد)؟
(کجا) باید لنگر بیندازید؟ به سوی فرانسه یا فلاندرها
به ایالتی آلمانی، اسپانیایی، یا پرتغالی،
نه، هر جایی که با انگلستان پیوندی ندارد.
🖋 چرا، شما باید بیگانه باشید. آیا خشنود خواهید شد
مردمی را با خوی وحشی بیابید
که با خشونتی دهشتناک به شورش برخاستند
که خانهای را بر روی زمین از شما مضایقه کنند،
چاقوهای نفرتانگیز را بر گلوهایتان بسایند،
شما را چون سگان تحقیر کنند، گویی خداوندگار
نه به تو دِینی داشت و نه تو را آفرید و نه اینکه هیچ کدام از عناصر عالم
به سبب رفاه تو نبودند
بلکه فقط خلق شده برای آنان، چه میاندیشیدید
اگر با شما چنین سخیفانه رفتار میشد؟ این همان موقعیت بیگانگان است،
و این فقدان چون کوه انسانیت شما.
📚 از نمایشنامۀ «سِر توماس مور»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚
@philosophycafe
❤5👍1
✅ در قرن گذشته لایبنیتس گفته بود کمال خداوند ایجاب میکند که این جهان «بهترین جهان ممکن» باشد و این مفهوم از کمال که در بنیاد آموزه لایبنیتس قرار داشت، طی فرایند گسترشش در آلمان به دست کریستیان وولف به عقیدهای متعارف تبدیل شده بود. «کمال» جهان و «هماهنگی» همه چیز در آن حتی منجر به وضع اصطلاح جدیدی شد - «خوش بینی» - و در سال ۱۷۵۵ آکادمی علوم برلین به مقالهای با نام «همه چیز درست است» جایزهای اهدا کرد. زمینلرزه بزرگ لیسبون که کمی بعد از این تاریخ اتفاق افتاد، ولتر را بر آن داشت که کل این اندیشه را در رمانی به نام «سادهدل» به سخره بگیرد و از این مقطع به بعد روز به روز قبول این رأی که همه چیز در جهان همان گونه است که میباید باشد، سختتر میشد.
➖➖➖
📚 فلسفهی آلمانی | تری پینکارد | ترجمهی ندا قطرویی
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
➖➖➖
📚 فلسفهی آلمانی | تری پینکارد | ترجمهی ندا قطرویی
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
❤4
Forwarded from Sharif Sophia
📌 شریف سوفیا با همکاری کتابخانه مرکزی دانشگاه صنعتی شریف برگزار میکند:
🎬 سوفیاسین | سینما و فلسفه
در سوفیاسین هر دو هفته، یک فیلم را مبنای پرسیدن و گفتوگو درباره تأملات فلسفی آن قرار میدهیم.
🗓 زمان: سهشنبهها | هر دو هفته یکبار
🕔 ۱۶ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔻برنامه اول: فیلم The Matrix | ماتریکس (۲۸ مهرماه ۱۴۰۵)🔻
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
🔘 https://t.me/sharifsophiaa
🎬 سوفیاسین | سینما و فلسفه
در سوفیاسین هر دو هفته، یک فیلم را مبنای پرسیدن و گفتوگو درباره تأملات فلسفی آن قرار میدهیم.
🗓 زمان: سهشنبهها | هر دو هفته یکبار
🕔 ۱۶ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔻برنامه اول: فیلم The Matrix | ماتریکس (۲۸ مهرماه ۱۴۰۵)🔻
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
🔘 https://t.me/sharifsophiaa
🔥5❤4👍2
🗯 [توی بحث متنشناسی یه اصطلاحی وجود داره به اسم «کوارتو» که توی بحثهای نقد ادبی به شکل «Q» نشون میدن. مثلاً Q1 و Q2 نشوندهندۀ چاپهای اول و دوم کوارتو هست. کوارتو به کتابی گفته میشه که ابعادش 22 در 16 سانتیمتره و به صورت صفحۀ کاغذی استاندارد که دوبار تا شده ظاهر میشه. این شکل به سبک کتابچۀ ارزونقیمت فروخته میشد. یکی از نکات جالب کوارتوها اینه که گاهی اوقات کوارتوهایی که زمان شکسپیر از نمایشنامههاش چاپ شده و اخیراً پیدا شده، با نسخههایی که الان دست ماست فرق میکنه. مثلاً مونولوگ «بودن یا نبودن» هملت توی Q1 که مربوط به سال 1603 هست، به صورت زیره که متنش با نسخۀ آشنای ما تفاوت داره:]
🖋 بودن یا نبودن، آی نکته همینجاست،
مردن، خوابیدن، آیا همه همین است؟ آی همهاش؟
نه، خوابیدن، خواب دیدن، آی همین است،
زیرا در آن رؤیای مرگ، هنگامی که برمیخیزیم،
و متولد میشویم پیش از آن سرای ابدی،
که از آن هیچ مسافری هرگز بازنگشته،
آن سرزمین مکشوف که از دیدنش
سعادتمند لبخند میزند و نفرینشده لعن میشود.
اما برای این، امید سرشار از این،
همگان سرزنش و تملق جهان را برمیتابند،
شماتتهای متمول حق به جانب، و ثروتمند، دشنام فقیر را؟
🖋 بیوۀ مصیبتزده، و یتیم مظلوم،
طعم گرسنگی، یا حکومت بیدادگر،
و هزاران مصیبت دیگر، افزون بر آن،
گلایهکردن و عرقریختن در زیر (بار) این زندگی ملالآور
زمانی که وی آرامش کامل خویش به دست آورد،
با خنجری عریان، چه کسی این را تحمل میکند،
مگر به امید چیزی بهتر پس از مرگ
که مغز را به تپش وامیدارد و حواس را مختل میسازد،
که ما را وامیدارد آن مصائبی را که داریم تاب بیاوریم
تا به سوی آنان که نمیدانیم بشتابیم.
آری، آری این آگاهی از همۀ ما بزدلانی میسازد.
بانوی سرگرم نیایش و دعا، تمام گناهانم را به خاطر میآوری.
📚 از نمایشنامۀ «هملت»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚
@philosophycafe
🖋 بودن یا نبودن، آی نکته همینجاست،
مردن، خوابیدن، آیا همه همین است؟ آی همهاش؟
نه، خوابیدن، خواب دیدن، آی همین است،
زیرا در آن رؤیای مرگ، هنگامی که برمیخیزیم،
و متولد میشویم پیش از آن سرای ابدی،
که از آن هیچ مسافری هرگز بازنگشته،
آن سرزمین مکشوف که از دیدنش
سعادتمند لبخند میزند و نفرینشده لعن میشود.
اما برای این، امید سرشار از این،
همگان سرزنش و تملق جهان را برمیتابند،
شماتتهای متمول حق به جانب، و ثروتمند، دشنام فقیر را؟
🖋 بیوۀ مصیبتزده، و یتیم مظلوم،
طعم گرسنگی، یا حکومت بیدادگر،
و هزاران مصیبت دیگر، افزون بر آن،
گلایهکردن و عرقریختن در زیر (بار) این زندگی ملالآور
زمانی که وی آرامش کامل خویش به دست آورد،
با خنجری عریان، چه کسی این را تحمل میکند،
مگر به امید چیزی بهتر پس از مرگ
که مغز را به تپش وامیدارد و حواس را مختل میسازد،
که ما را وامیدارد آن مصائبی را که داریم تاب بیاوریم
تا به سوی آنان که نمیدانیم بشتابیم.
آری، آری این آگاهی از همۀ ما بزدلانی میسازد.
بانوی سرگرم نیایش و دعا، تمام گناهانم را به خاطر میآوری.
📚 از نمایشنامۀ «هملت»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚
@philosophycafe
❤2👍1
✅ حاصل استدلال نسبتاً پیچیدهٔ كانت تکاندهنده بود. در پسِ تمامِ تجربهٔ ما از جهان، واقعیتِ گریزناپذیرِ خودانگیختگیِ بشر نهفته است، واقعیتِ فعال بودن بشر در تفسیر این تجربه و بخشیدن شکل و صورتی به آن به صورتی که اکنون پیش روی خود میبینیم، نه طبیعت میتواند این کار را برای ما انجام دهد نه خدا؛ ما باید خود مسئولیتش را بر عهده بگیریم.
➖➖➖
📚 فلسفهی آلمانی | تری پینکارد | ترجمهی ندا قطرویی
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
➖➖➖
📚 فلسفهی آلمانی | تری پینکارد | ترجمهی ندا قطرویی
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
🗯 فیلم «زندگیهای گذشته» یه فیلم کُرهای و در ژانر درام عاشقانه، محصول سال 2023 هست. داستان فیلم دربارۀ دو نفر هست که توی دوران کودکی با هم دوست بودن و الان 24 ساله که از اون دوستی میگذره. از همون دوران کودکی این دو نفر از هم جدا میشن و مسیرهای متفاوتی رو توی زندگیشون دنبال میکنن و همزمان به ماهیت ارتباطشون فکر میکنن. فیلم نیمهزندگینامهای هست و از زندگی خود کارگردان (سلین سونگ) الهام گرفته شده. قصۀ فیلم از سال 1999 و توی سئول شروع میشه و ما با دو همکلاسی 12 ساله به اسمهای نا یونگ و ههسونگ آشنا میشیم که به همدیگه علاقهمند هستن و به یه قرارِ بازی توی پارک میرن که خانوادههاشون ترتیب اون قرار رو دادن. یه مدتی بعد، خانوادۀ نا یونگ به کانادا مهاجرت میکنن و ارتباط این دو نفر با هم قطع میشه. نا یونگ اسم خودش رو هم به نورا تغییر میده.
🗯 نورا با یه مرد آمریکایی ازدواج میکنه و توی همون دیدارهای اولش یه مفهوم کُرهای به اسم «اینیون» (inyeon) رو براش توضیح میده: «یه کلمه توی زبان کُرهای داریم: اینیون. یعنی مشیت یا تقدیر. ولی به طور خاص در مورد روابط بین آدمهاست. فکر کنم این مفهوم ریشه در آیین بودا داره و به تناسخ برمیگرده.» فیلم به نوعی یه قصه دربارۀ همین «اینیون» رو به ما ارائه میده؛ اینیون بین نورا (یا نا یونگ) و ههسونگ. نورا به نوعی دو تا زندگی داره؛ زندگی اولش که توی کُره بود و عشق اولش رو توی کودکی با ههسونگ تجربه کرد و زندگی دومش توی آمریکاست که ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده. حالا بعد از 24 سال، عشق اولش برای دیدار با نورا اومده. مثل خیلی دیگه از داستانهای مربوط به روابط، «زندگیهای گذشته» چندبار آدم رو با سؤالاتی از جنس «چی میشد اگه...» روبهرو میکنه.
🗯 «چی میشد اگه ما با هم زودتر آشنا میشدیم؟»، «چی میشد اگه ما با هم دیرتر آشنا میشدیم؟»، «چی میشد اگه توی یه کشور دیگه با هم آشنا میشدیم؟»، «چی میشد اگه جنسیتمون با هم فرق میکرد؟»، «چی میشد اگه سنمون فرق میکرد؟»، «چی میشد اگه مانعی جلوی پامون نبود که به هم برسیم؟»، «چی میشد اگه من یا تو متأهل نبودیم؟» و «چی میشد اگه...»های دیگه. این سؤالها راههای متنوعی رو جلوی آدم باز میکنن و فرد احتمالاً از خودش میپرسه که آیا از اول قرار بوده من با این آدم باشم یا نه. وقتی نورا مفهوم «اینیون» رو معرفی میکنه، انگار داره به شخصیتها این امکان رو میده که اگه توی این زندگی نشد، توی زندگیهای قبلی یا بعدی میشه به هم رسید. اینیون هنوز هم توی فرهنگ عمومی کُره وجود داره، ولی ریشهش به زمانی برمیگرده که باورهای مذهبی سنتی، ویژگی رایجتری توی زندگی روزمرۀ کرهایها بود.
🗯 امروز مفهوم شبیهی که بیشتر توی فرهنگ عمومی کره به کار میره، «جونگ» (jeong) هست. وقتی مسافرهای خارجی از کرهایها برای توضیح بعضی از رفتارهای محبتآمیزشون به غریبهها میپرسن، اونها به این مفهوم «جونگ» اشاره میکنن. جونگ اون صندلیای هست که توی اتوبوس یا مترو، به یه نفر دیگه واگذار میکنیم؛ یا اون غذای اضافهای هست که میبخشیم؛ یا اون کیف پولی هست که پیدا میکنیم و به پلیس تحویل میدیم. نورا توی این فیلم یه سرنخی ارائه میده که شاید بتونه توضیح بده چرا اینیون خارج از کره به اندازۀ جونگ شناختهشده نیست. شوهر آمریکایی نورا، آرتور، ازش میپرسه که واقعاً به این چیزها اعتقاد داره و نورا به صورت مبهمی پاسخ میده «اینیون فقط یه چیزیه که کرهایها برای اینکه مخ طرف مقابلشون رو بزنن میگن». اینیون بیشتر برای توصیف صمیمیتهای خصوصی و تا حدودی جنسی به کار میره؛ ولی جونگ برای تعاملات عادی.
📢 اینیون ریشههای عمیقتری نسبت به نظر تحقیرآمیز نورا دربارۀ این مفهوم داره. هم جونگ و هم اینیون جنبههایی از «ما» رو به عنوان یه پیوند رابطهای توصیف میکنن. از این منظر، من یه فرد جدا با منافع و تمایلات مجزا و شما یه فرد دیگه با منافع و تمایلات مجزا نیستین که صرفِ «قرارداد اجتماعی» یا «اخلاق مدنی» یا «قوانین و آموزش» ما رو به هم پیوند بده؛ بلکه نوعی پیوند عمیقتر و حتی ماورایی بین من و شما وجود داره. اینیون فاصلۀ چندانی با کارما نداره و میتونه توضیح بده که چرا روابط شکل میگیرن. اینیون از دو کلمۀ «این» (علت مستقیم) و «یون» (علت غیرمستقیم) تشکیل شده و کلمۀ «یون» توی یه ضربالمثل کرهای به کار میره که معنیش نزدیکه به چیزی که ما توی فارسی میگیم «پیوندشون توی آسمون بسته شده». یه ضربالمثل چینیِ مرتبط با مفهوم اینیون وجود داره که میگه «اگه مقدر شده باشه، مردم حتی اگه هزاران کیلومتر هم از هم دور باشن، همدیگه رو ملاقات میکنن».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«تو بهترین تکرارِ اشتباه خوب منی؛ تو بهترین اتفاقِ هر روز منی؛ که آفتابش یه لکه نور بوده؛ شامگاهش پر از اشتباه خوب بوده» (اشتباه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 نورا با یه مرد آمریکایی ازدواج میکنه و توی همون دیدارهای اولش یه مفهوم کُرهای به اسم «اینیون» (inyeon) رو براش توضیح میده: «یه کلمه توی زبان کُرهای داریم: اینیون. یعنی مشیت یا تقدیر. ولی به طور خاص در مورد روابط بین آدمهاست. فکر کنم این مفهوم ریشه در آیین بودا داره و به تناسخ برمیگرده.» فیلم به نوعی یه قصه دربارۀ همین «اینیون» رو به ما ارائه میده؛ اینیون بین نورا (یا نا یونگ) و ههسونگ. نورا به نوعی دو تا زندگی داره؛ زندگی اولش که توی کُره بود و عشق اولش رو توی کودکی با ههسونگ تجربه کرد و زندگی دومش توی آمریکاست که ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده. حالا بعد از 24 سال، عشق اولش برای دیدار با نورا اومده. مثل خیلی دیگه از داستانهای مربوط به روابط، «زندگیهای گذشته» چندبار آدم رو با سؤالاتی از جنس «چی میشد اگه...» روبهرو میکنه.
🗯 «چی میشد اگه ما با هم زودتر آشنا میشدیم؟»، «چی میشد اگه ما با هم دیرتر آشنا میشدیم؟»، «چی میشد اگه توی یه کشور دیگه با هم آشنا میشدیم؟»، «چی میشد اگه جنسیتمون با هم فرق میکرد؟»، «چی میشد اگه سنمون فرق میکرد؟»، «چی میشد اگه مانعی جلوی پامون نبود که به هم برسیم؟»، «چی میشد اگه من یا تو متأهل نبودیم؟» و «چی میشد اگه...»های دیگه. این سؤالها راههای متنوعی رو جلوی آدم باز میکنن و فرد احتمالاً از خودش میپرسه که آیا از اول قرار بوده من با این آدم باشم یا نه. وقتی نورا مفهوم «اینیون» رو معرفی میکنه، انگار داره به شخصیتها این امکان رو میده که اگه توی این زندگی نشد، توی زندگیهای قبلی یا بعدی میشه به هم رسید. اینیون هنوز هم توی فرهنگ عمومی کُره وجود داره، ولی ریشهش به زمانی برمیگرده که باورهای مذهبی سنتی، ویژگی رایجتری توی زندگی روزمرۀ کرهایها بود.
🗯 امروز مفهوم شبیهی که بیشتر توی فرهنگ عمومی کره به کار میره، «جونگ» (jeong) هست. وقتی مسافرهای خارجی از کرهایها برای توضیح بعضی از رفتارهای محبتآمیزشون به غریبهها میپرسن، اونها به این مفهوم «جونگ» اشاره میکنن. جونگ اون صندلیای هست که توی اتوبوس یا مترو، به یه نفر دیگه واگذار میکنیم؛ یا اون غذای اضافهای هست که میبخشیم؛ یا اون کیف پولی هست که پیدا میکنیم و به پلیس تحویل میدیم. نورا توی این فیلم یه سرنخی ارائه میده که شاید بتونه توضیح بده چرا اینیون خارج از کره به اندازۀ جونگ شناختهشده نیست. شوهر آمریکایی نورا، آرتور، ازش میپرسه که واقعاً به این چیزها اعتقاد داره و نورا به صورت مبهمی پاسخ میده «اینیون فقط یه چیزیه که کرهایها برای اینکه مخ طرف مقابلشون رو بزنن میگن». اینیون بیشتر برای توصیف صمیمیتهای خصوصی و تا حدودی جنسی به کار میره؛ ولی جونگ برای تعاملات عادی.
📢 اینیون ریشههای عمیقتری نسبت به نظر تحقیرآمیز نورا دربارۀ این مفهوم داره. هم جونگ و هم اینیون جنبههایی از «ما» رو به عنوان یه پیوند رابطهای توصیف میکنن. از این منظر، من یه فرد جدا با منافع و تمایلات مجزا و شما یه فرد دیگه با منافع و تمایلات مجزا نیستین که صرفِ «قرارداد اجتماعی» یا «اخلاق مدنی» یا «قوانین و آموزش» ما رو به هم پیوند بده؛ بلکه نوعی پیوند عمیقتر و حتی ماورایی بین من و شما وجود داره. اینیون فاصلۀ چندانی با کارما نداره و میتونه توضیح بده که چرا روابط شکل میگیرن. اینیون از دو کلمۀ «این» (علت مستقیم) و «یون» (علت غیرمستقیم) تشکیل شده و کلمۀ «یون» توی یه ضربالمثل کرهای به کار میره که معنیش نزدیکه به چیزی که ما توی فارسی میگیم «پیوندشون توی آسمون بسته شده». یه ضربالمثل چینیِ مرتبط با مفهوم اینیون وجود داره که میگه «اگه مقدر شده باشه، مردم حتی اگه هزاران کیلومتر هم از هم دور باشن، همدیگه رو ملاقات میکنن».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«تو بهترین تکرارِ اشتباه خوب منی؛ تو بهترین اتفاقِ هر روز منی؛ که آفتابش یه لکه نور بوده؛ شامگاهش پر از اشتباه خوب بوده» (اشتباه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤3
Forwarded from Sharif Sophia
📌 شریف سوفیا با همکاری کتابخانه مرکزی دانشگاه صنعتی شریف برگزار میکند:
🎙️ سوفیاسخن | سخنرانیهای فلسفی
🔸سخنرانی نخست
«انسان اخلاقی: مقایسه نیچه و داستایوفسکی»
🔸 دکتر ابراهیم آزادگان
(عضو هیئت علمی دانشگاه صنعتی شریف)
🗓 سهشنبه ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵
🕔 ۱۶:۳۰ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔻 علاقمندان حضور در جلسات از خارج دانشگاه صنعتی شریف، جهت ثبت نام به
آیدی @SharifSophia مراجعه فرمایید.
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سخن
#سخنرانی_فلسفی
🔘 https://t.me/sharifsophiaa
🎙️ سوفیاسخن | سخنرانیهای فلسفی
🔸سخنرانی نخست
«انسان اخلاقی: مقایسه نیچه و داستایوفسکی»
🔸 دکتر ابراهیم آزادگان
(عضو هیئت علمی دانشگاه صنعتی شریف)
🗓 سهشنبه ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵
🕔 ۱۶:۳۰ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔻 علاقمندان حضور در جلسات از خارج دانشگاه صنعتی شریف، جهت ثبت نام به
آیدی @SharifSophia مراجعه فرمایید.
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سخن
#سخنرانی_فلسفی
🔘 https://t.me/sharifsophiaa