Philosophy Cafe ♨️
3.44K subscribers
3.52K photos
508 videos
636 files
1.37K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
Philosophy Cafe ♨️ pinned «《دانش چیزی است که داریم؛ حکمت، در مقابل، داشتن چیزی نیست، #نحوه‌ای #بودن است. دانش مستقل است از کسی که آن را در اختیار دارد، ولی حکمت اعتبارش به تحقق آن در کسی است که آن را دارد. حکیم باید شخص خود را در گرو حکمت خویش نهد.》 🔘 #Hauge,387_388 🔘 #ویتگنشتاین‌و‌حکمت…»
🔘 ناتان خطاب به درویش: 《الهافی! زود به صحرایت برگرد! می‌ترسم در میان مردمان از یاد ببری که انسانی.》

🔘 درویش: 《درست می‌گویی؛ خود من هم می‌ترسم.》

🔘 رخا دختر خوانده ناتان: 《پدرم بسیار کم خوش دارد علم سرد حاصل از کتاب را که با نشانه‌های مرده فقط به مغز فشار می‌آورد.》

🔘 #عقل‌_سرد‌_آرام #حکمت‌سرد

🔘 #ویتگنشتاین‌و‌حکمت

🔘 #مالک_حسینی

🔘 #صفحه‌ی: ٣٤

@PhilosophyCafe ♨️
در برخورد با پرسش‌ها اولین کار نه پاسخ بدان‌ها و بل پرسش از آن‌ها است. بدین طریق اگر پرسش قابل حل باشد، تلاش می‌کنیم آن را حل کنیم و چنان‌چه با پرسش از پرسش دریابیم که آن منحل می‌شود باید بدون هیچ رحمی آن را منحل کنیم، اما مشکلات وجودی پرسش نیستند که سعی کنیم آن‌ها را حل و یا منحل کنیم و بل آن‌ها ناشی از بر هم خوردن ریخت زندگی هستند، پس هر‌گونه تلاشی برای حل و یا منحل کردن آن‌ها تلاشی‌ است بیهوده و دست و پا زدن در مقام گزاره. چرا که پرسش متعلق به امر گزاره‌ای و مشکل متعلق به امر وجودی است. چنان‌چه بتوانید با این امر رابطه وجودی و نه گزاره‌ای برقرار کنید، خواهید فهمید (به نحو وجودی) که بسیاری از آن‌چه که تاکنون پرسش می‌نامیدید در واقع نه پرسش و بل مشکل بودند. مشکلاتی که ناشی از برهم خوردن درهم‌بودگی شما بوده‌اند، در این‌جا شما باید برای رفع بکوشید و نه حل و یا منحل و چنان‌چه بتوانید با این امر رابطه وجودی برقرار کنید به نحو وجودی خواهید فهمید که باید سعی کنید هم‌ریختی خود را دوباره باز یابید. از این رو این مکان، مکان سکوت و نشان دادن است و نه گفتن، چرا که هر گفتنی فرو رفتن بیشتر در باتلاق و گرفتاری بیشتر در دام عنکبوت است.

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🔘 #هستی_و_اعتیاد

۱. جهان از روابط تشکیل شده است و هر بار که رابطه‌ای قطع می‌شود، ما دچار بحران وجودی می‌شویم.

۲. شخصی که در بیمارستان بر اثر شکستی استخوان بستری شده است به میزانی مواد آرامش بخش به وی تزریق می‌شود که چندین برابر مصرف یک شخص وابسته به این مواد در طول چندین هفته است ولی چرا شخص اول به این مواد وابسته نمی‌شود و بعد از طی کردن مدت درمان به زندگی عادی برمی‌گردد ولی شخص دوم نمی‌تواند خود را از این وابستگی نجات دهد؟ جواب ساده است، شخص اول بعد از مرخص شدن از بیمارستان به جمع خانوادگی و یا روابط پیشین خود بر‌می‌گردد و معنای وجودی خود را دوباره باز می‌یابد، چرا که روابط سازنده معنای زندگی ما هستند، اما برای شخص دوم مواد مخدر خود وسیله‌ای برای رابطه برقرار کردن با هستی می‌باشند و چنان‌چه مواد مخدر از وی گرفته شوند دچار گسست رابطه‌ای و بحران معنا خواهد شد، در نتیجه شخص دوم وابسته باقی می‌ماند اما شخص اول نه.

۳. سهم هرکسی از معنای زندگی به میزان رابطه‌ای است که وی می‌تواند با هستی برقرار کند. ما در هستی ریشه می‌زنیم و هرچه این ریشه‌ها بیشتر و قوی‌تر باشند معنای زندگی ما نیز بیشتر و قوی‌تر خواهد بود. اما این‌ امر به معنای وابستگی و به تحت تسلط در‌آمدن توسط هستی نیست و بل عین آزادگی می‌باشد، چرا که هستی ما آن‌چنان قوی و ریشه‌مند است که می‌تواند هربار که اراده کند خود را از جایی به جای دیگر برهاند. به عبارت دیگر این ریشه‌مند بودن را نباید به معنای ایستایی و ریشه فیزیکی در نظر گرفت و بل باید ریشه‌مندی را در توانایی ریشه‌زدن به آزادی فهم کرد، یعنی ریشه‌های شخص چنان قوی است که هر بار می‌تواند خود را از هر چه که دارد برهاند و به شیوه‌ای نو ریشه‌هایی جدید فرونشاند در دل هستی.

۴. ما ازدواج می‌کنیم که بتوانیم روابط محکم‌تری با هستی ایجاد کنیم و به عبارت دیگر درهم‌بودگی خود و یا چگالی وجود خودمان را در هستی افزایش دهیم.

۵. سیگار کشیدن، طبق مد لباس پوشیدن، کتاب‌خواندن، دانشگاه رفتن، ازدواج و بچه‌دار شدن، نگه‌داری از حیوانات، عاشقان تمبر، عاشقان گل و گیاه و هر کاری که شما در حال انجام دادن آن هستید برای افزایش این درهم‌بودگی و یا افزایش چگالی وجودی خود در هستی می‌باشد.

۶. افزایش این درهم‌بودگی و یا چگالی یعنی افزایش آزادگی شما در ریشه‌زنی و ریشه‌مند بودن.

۷. بدون رابطه معنایی هم وجود نخواهد داشت. انسان بدون رابطه یک انسان مرده نیست و بل یک مردهِ انسان است.

۸. در جهان انسانی هیچ گزاره‌ای نمی‌تواند بدون وجود باشد و هیچ وجودی نیز نمی‌تواند بدون گزاره باشد. اولی اصلا قابل شناسایی نیست چرا که هیچ وجودی ندارد و دومی قابل بیان نیست چرا که به هیچ وجه راه به سوی زبان نخواهد برد. از این رو روابط وجودی و گزاره‌ای صفر و یک نیستند و بل از صفر تا یک هستند و این دو سر طیف نمی‌توانند در جهان ما وجود داشته باشند. از این روی است که ما می‌توانیم جهان گزاره‌ها را به جهان وجود و جهان وجود را به جهان گزاره‌ها تبدیل کنیم و بشر توانایی ارتباط می‌یابد.

🗑 #پی‌نوشت: اگر نتوانید با این متن ارتباط برقرار کنید، در نتیجه نخواهید توانست هیچ معنای وجودی از آن اکتساب کنید، پس بهتر است آن را حذف و به سطل آشغال هستی بریزید.

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «در برخورد با پرسش‌ها اولین کار نه پاسخ بدان‌ها و بل پرسش از آن‌ها است. بدین طریق اگر پرسش قابل حل باشد، تلاش می‌کنیم آن را حل کنیم و چنان‌چه با پرسش از پرسش دریابیم که آن منحل می‌شود باید بدون هیچ رحمی آن را منحل کنیم، اما مشکلات وجودی پرسش نیستند که سعی کنیم…»
Philosophy Cafe ♨️ pinned «🔘 #هستی_و_اعتیاد ۱. جهان از روابط تشکیل شده است و هر بار که رابطه‌ای قطع می‌شود، ما دچار بحران وجودی می‌شویم. ۲. شخصی که در بیمارستان بر اثر شکستی استخوان بستری شده است به میزانی مواد آرامش بخش به وی تزریق می‌شود که چندین برابر مصرف یک شخص وابسته به این…»
🖋 فرمانروا در درجۀ اول باید مراقب باشد که افکار عمومی را بر ضد خود برنینگیزد... اگر افکار عمومی بر ضد فرمانروا نباشد تجاوزهای سادۀ او بر حقوق دیگران چندان زیانی به او نمیرسانند چون آدمیان ستمهای گهگاهی را چندان مهم تلقی نمیکنند که برای گرفتن انتقام آنها خود را در خطری بزرگ بیندازند، و اگر هم قدرت و جرأت کافی برای این کار داشته باشند محبت عمومی نسبت به فرمانروا ایشان را از آن باز میدارد. تجاوز فرمانروا یا به مال مردم است، یا به جان، و یا به شرف ایشان. در مورد تجاوز به جان، تهدید به تجاوز، خطرناک تر از تجاوز عملی است؛ در حالی که عمل تجاوز هیچ خطری در بر ندارد چون مُرده به فکر انتقام نمی افتد و در بیشتر موارد، زندگان هم اندیشۀ انتقام را با نعش مرده یکجا به خاک میسپارند... گذشته از تجاوز به جان؛ مال و شرف دو چیزند که تجاوز به آنها آدمیان را بیش از همه چیز می آزارد. فرمانروا باید از تجاوز به این دو چیز سخت بپرهیزد زیرا نمیتواند کسی را چنان غارت کند که خنجری برایش باقی نماند، و احساس شرف کسی را نمیتواند چنان زخمدار کند که امکان تصمیم گیری برای انتقام، از او سلب شود.

📚 از کتاب «گفتارها»، نوشتۀ نیکولو ماکیاولی 📚

@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature
" چه نیک گفته است نیچه: «ما هرگز پیِ خود نگشته ایم — پس چه گونه تواند بود که روزی خود را بیابیم؟» لطفا اندکی صبر بفرمایید، براستی چگونه پی خود گشتن ممکن است؟"
— مازیار 🦋

"How right Nietzsche says 'We have never looked for ourselves, – so how are we ever supposed to find our-selves?' Please wait a little. "How could it really be?"
— Maziyar 🦋
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️
بزرگترین دشمن یک جامعه کتاب است. #امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️
و کتاب‌خوان یک عضو خطرناکٍ جامعه است. یک محقق یک عضو مسخره‌ی سیری ناپذیر جامعه است. و عام، بی مغز‌ترین عضو جامعه هستند که به دلیل این فقدانیت، از هفت دولت آزاد‌اند و افراد نام‌برده را دیوانه می‌خوانند. هشدار جدی من به این بی مغزان و سبک مغزان این است که ما را دست‌کم نگیرند.
— Maziyar 🦋
🍂🍃
🍂 @PhilosophyCafe
زندگی با مرگ پایان می‌یابد، اما مرگ‌اندیشی آغاز زندگی‌ست.

🔘 #نیچه

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Art and Literature
"The fact that one becomes what one is, presupposes that one has not the remotest suspicion of what one is." 
— Friedrich Nietzsche

"این حقیقت که 'بشویم آنچه که هستیم' مستلزم و مشروط بر آن است که اصلا ندانیم که چه هستیم..."
— Maziyar 🦋 (Translator)
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
🔘 #بشو_آنچه_هستی

این جمله مستلزم نوعی غایت انگاری است. غایت‌انگاری که ریشه در تلقی پیشاسقراطیان از هستی داشت. در اینجا وقت نیست که به این تلقی پرداخته شود ولی به طور خلاصه به نظر می‌رسد که می‌توان معنای آن را به شکلی که در ادامه می‌آید بیان کرد. بشو آنچه که هستی به معنای این نیست که بشو هر آنچه که فکر می‌کنی و دوست داری، به عبارت دیگر نباید این جمله را مطابق شعارهای مکاتب روانشناسی امروزی فهم کرد که مرتب می‌گویند خودت را آزاد کن، خودت را سانسور نکن و به دنبال علایق خود بروید، یعنی هرهری مسلکی را به هیچ عنوان ترویج نمی‌کند و بل بدین معنا است که بودن ما با نوس (Nus) یا همان عقل کیهانی باید گره بخورد یعنی برگرد و تبدیل شو به آن وجود جهانی تا مصداق فیلسوفیا شوی یعنی فنا در وجود لایتغیر. شاید در اینجا بد نباشد که به معنای فیلسوفیا هم پرداخته شود. خلاف آن‌چه که در کتاب‌های ترجمی فارسی آمده است، فیلوسوفیا به معنا دوست‌دار دانایی نیست. در اینجا #فیلو نه به معنای دوست‌دار و بل به معنای عاشق است و #سوفیا نیز نه به معنای مطلق دانش و بل به معنای دانش مطلق است، یعنی دانش بدون تغییر که از نظر افلاتون همان جهان مُثل است، به عبارت دیگر فیلوسوفیا یعنی عاشق فنا شدن و یا پیوستن و یکی شدن با با آن مُثل اولیه و جهان مثل است. اگر در اینجا جهان مثل را برابر با وجود بگیریم تعبیر دیگرش می‌شود یکی شدن‌ با وجود و عقلانیت محض. به عبارت دیگر بشو آنچه هستی در واقع یعنی بشو آنچه که بودی، یعنی برگرد و با مُثل اولیه که از روی اون کپی شدی یکی شو. یعنی برگرد به روزگار وصل خویش. بودن یعنی موجود و #شدن یعنی وجود. پس #بشو آنچه که هستی یعنی دست از #موجود بودن بردار و به #وجود تبدیل شو تا وجود هم به تو تبدیل شود و نامحدود شوی.

#پی‌نوشت: در اینجا هدف ارزش‌گذاری نیست و بل فقط هدف شرح این جمله بود.

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
من و مرگ همکاریم
من در کشتن و او در زنده کردن.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️