Philosophy Cafe ♨️
3.46K subscribers
3.53K photos
508 videos
636 files
1.37K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
تا پیش از تو جاده نه راهی برای رسیدن و بل راهی برای رفتن بود. جاده تنهایی آدم را به نحو عجیبی به رخ او می‌کشد، جاده آدم را یتیم می‌کند، یتیم وجودی، یتیم جاده‌ای. بی کس و تنها.
تا پیش از تو جاده تکلیفی بود بر دوش و امروز؟ نمیدانم امروز دیگر جاده چیست محبوبم ولی می‌دانم که دیگر انگار جاده‌ به چیز دیگری تبدیل شده است. همیشه نوشتن از جاده برایم سخت بوده و هنوز هم هست. نمی‌توانم دروغ بگویم و نگویم که من هنوز در جاده مانده‌ام. عکس آنچه که در اول گفتم گویی هنوز بین جاده رفتن و رسیدن مانده‌ام. نمی‌دانم شاید به این دلیل باشد که بختیاری آواره خود در کوچ به دنیا آمده است. شاید به همین علت باشد که سال‌هاست در جاده می‌نویسم، در جاده می‌خوانم و در جاده فکر می‌کنم. جاده شکستن و ساختن پیوسته درلحظه است. از این رو است که معتقدم فیلسوف کسی نیست که فقط کوزه ساختن خوب بلد است و بل کسی است که کوزه شکستن را هم خوب بلد است. اما باز هم نمی‌توانم اعتراف نکنم که این‌کار چقدر کار سخت و دشواری است و چقدر آرزو می‌کنم که کاش فلسفه نخوانده بودم که تا، تایی وجود داشت چنگ در زلف تو می‌‌زدم و دست از دامانت بر‌نمی‌کشیدم. کاش راهی پیدا می‌کردم. سخت است بپذیریم که تعین ما در تعین‌ناپذیری ماست. سخت‌ است بدون لنگرگاه زیستن. سال‌ها تلاش کردم که تا می‌توانم بِبُرَم روابط خودم را ولی در آخر به این‌جا رسیدم که این روابط هستند که به زندگی ما معنا می‌دهند و بدون رابطه، معنایی هم وجود نخواهد داشت. آزادی را شجاعت در شکستن و ساختن این روابط دانستم. اما اکنون، اکنون که به تو رسیدم هر بار که می‌خواهم ابراهیم‌وار چاقو بردارم و روابط خودم را قطع کنم، منکر هر خدا و عقلانیت و فلسفه‌ای می‌شوم. تو بگو ابراهیم چگونه توانستی چاقو برداری و تصمیم به قطع روابط خود کنی؟ چگونه می‌توان بدون ایمان دست به چاقو برد؟ چگونه می‌توانم؟ چگونه می‌توانم؟ چگونه می‌توانم؟ منی که چون ابراهیم ایمان ندارم باید چاقو بر گردن خود بگذارم تا اسمائیل روابطه‌ام را قطع کنم. آیا واقعا میل به مُثُل دارد روح مرا مُثلِه می‌کند؟ آیا خود عقلانیت هم یک مثل نیست در کنار سایر مُثِل‌ها؟ آیا میل فلاسفه به فرا رفتن، آن‌ها را دچار فرو‌روی نکرده است؟ چرا باید همه‌چیز را به عقلانیت محض فرو کاست؟ محض، چه لغت لعنتی‌ای. شکل دیگری از همان مثل. چرا نباید عقل، احساس، رویا، توهم و همه‌ی چیزهای دیگر را در کنار هم پذیرفت؟ از عقل محض می‌ترسم. از انسان مثلی و از هر چیز مثلی می‌ترسم. من عاشق میوه‌های کالم، رسیده‌های برای شما لطفا. سال‌های سال تلاش کردم تا فرا‌بروم ولی امرور احساس می‌کنم که تا کنون فرو رفته‌ام و دوباره باید تلاش کنم تا به نقط صفر آغازین خودم برگردم. از انسان انتزاعی به انسان انضمامی. از انسان گزاره‌ای به انسان وجودی. چه کار سختی است دوباره شکستن و دوباره ساختن. چه رنج عظیمی است خودکشی پیوسته.
امان از جاده.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
《در به کارگیری فهم خود شهامت داشته باش.》

《شهامت به کار‌گیری فهم خود را داشته باش.》

🔷 کدام یک؟
@LostExistence

@PhilosophyCafe ♨️
پرفورمنس

By @redancegroup

در پرفورمنسِ حاضر، مردی، روی تَلی از کتاب شناور است. به ناگاه، همانند آشفته‌حالان از خود بیخود گشته، یورش می‌برد و با کلّه‌اش کتاب‌ها را از هم می‌گسلد. او، ظاهراً از این کار لذت می‌برد.

خوب! آیا درست دیدیم؟ آنچه دیدیم، آیا حقیقتِ حضورِ این مرد را بر فراز کتاب‌ها نمایان ساخت؟

چنانچه از ظاهر این مرد برمی‌آید، یعنی از پوشش نسبتاً آراسته‌اش، او مردی‌ست نجیب. کار او نیز شرافتمندانه است: هم‌آغوشی با کتاب‌ها. درست مثل خود ما: که دوست داریم لابه‌لای کتاب‌های‌مان لولیده، و بلکه با آنها یکی شویم. تا بدینجا مشکلی نیست. چه عیبی دارد طرحِ چنین خواستهٔ معقولی؟! مشکل اما از آنجا آغاز می‌شود که این مرد نجیب، همانند بسیاری از ما، قادر نیست تمایزی میان " عطش مخربِ " خود با " حقیقت فردیِ " خویش قائل شود. در واقع، چنین شخصی فاقدِ اعتبار و صلاحیت لازم برای یکی‌شدن با اندیشه‌ٔ متعالِ معاصر است. از همین‌روست که علی‌رغم پوششِ رسمی ( پیداست که کت‌اش را درآورده )، با پاهای برهنه ( که خود، نمادِ بی‌مقداری و نه‌جیبیِ! اوست )، مشغولِ تجاوزی مجلسی و رسمی به کتاب‌هاست! بله، دقیقاً تجاوزی آکادمیک به ساحتِ اندیشهٔ دیگران.

ادامه: 👇👇👇

https://goo.gl/aemySK

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 اینطور نیست که حقیقت، پدیده ای بی مرز باشد. حقیقت در چارچوب رژیمهای معرفتی متفاوت محصور میشود. آرای کوهن دربارۀ پارادایم ها یا آرای لاکاتوش دربارۀ برنامه های پژوهشی نیز حکایت از وجود مرزهای هویت ساز در حوزۀ علم و معرفت محض و در رژیمهای معرفتی میکند. لاکاتوش میگوید هر برنامۀ پژوهشی دارای یک هستۀ سخت است. درون این هستۀ سخت، بعضی از آکسیوم ها و جزمیات وجود دارد که روی آنها بحث نمیشود و آنها مفروض گرفته میشوند. کسانی که آن برنامۀ پژوهشی را پذیرفته اند، تعبداً نسبت به مضمون هستۀ سخت چون و چرا نمیکنند و آن را مورد انتقاد قرار نمیدهند. دور هر هستۀ سخت، یک کمربند محافظتی وجود دارد. ... کمربند محافظتی در واقع خط قرمز مستدیری است که حول هستۀ سخت هر برنامۀ پژوهشی کشیده میشود تا مانع ورود به منطقۀ ممنوعۀ این معرفت شود. به هر حال علمایی که در درون یک برنامۀ پژوهشی یا یک پارادایم کار میکنند پاره ای از مفروضات را پذیرفته اند و دیگر حول آنها چون و چرا نمیکنند تا بتوانند با همدیگر تعاملات علمی داشته باشند. پس در مسائل علمی و معرفتی خالص و پوزیتیو هم خطوط قرمز و هنجارهایی وجود دارد که توسط اهل علم و اهل آن پارادایم و رژیم معرفتی پذیرفته شده اند. از همین جاست که به تئوریهای متفاوتی راجع به ماهیت علم میرسیم.

📝 از مقالۀ «خط قرمز: ارزش یا هنجار؟»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝

@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature
"ردیف کن نبینمت."
— مازیار 🦋

"Let me don't see you"
— Maziyar 🦋
《سیزیف در اساطیر یونان بخاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تخته سنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.۱》

این روزها هرچه بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که سیزیف نماد ما مردم ایران است. مردمی که بخاطر جهل تاریخ‌نخوانی و تاریخ‌ندانی و ضعف مزمن عقلانیت دست به آشکارگی راز خدایگان زدند. چهل سال است که به خود وعده وعید می‌دهیم که این‌بار دیگر از پس مشکلات عبور می‌کنیم و ما هم می‌توانیم به مانند سایر مردم جهان روزی رنگ آسایش را ببینیم. هر روز سنگ رنج را بالا و بالاتر می‌بریم و همین‌که به قله می‌رسیم خدایی اهریمنی سنگ را دوباره به پایین غلط می‌دهد. تا کی باید چنین سیزیف‌وار رنج سنگ را تحمل کنیم؟ آیا همان‌گونه که کامو راز پیروزی سیزیف را در آگاهی می‌داند، راز پیروزی ما هم در آگاهی نهفته است؟ آیا وقت آن نرسیده است رنج سنگ رنج را به پایان برسانیم؟

#امید_نادری

۱. #پی‌نوشت: این قسمت برگرفته از وی‌کی‌پدیا است.

@PhilosophyCafe ♨️
بدون رابطه معنایی هم وجود نخواهد داشت. اما عشق! عشق واقعا چیست؟ چگونه می‌توان عاشق شد و عاشق ماند؟ آیا ما عشق را انتخاب می‌کنیم و یا عشق ما را انتخاب می‌کند و در وجود ما حلول می‌کند؟ چگونه، آری چگونه می‌توان عشق دوطرفه داشت؟
همه‌ی این حرفا مزخرفن.
عشق یک طرفه اگر در مقابلت انسان باشد ویرانت می‌کند و اگر غیرانسان . . ..
اما عشق دوطرفه؟ آه امان از عشق دوطرفه.
چگونه می‌توان؟
بازهم دور بریزید این مزخرفات را.
می‌خواهم بگویم که اگر، اگر نباشد. . .
دل، شهر آشوب است.
تنهایی
بودن مانده از شدن
لعنت بر شما کلمات
لعنت بر تو ای خود لعنت
چرا نمی‌شود دید، چرا نمی‌شود خواند
چرا زبان؟
چه ابزار ارتباطی مزخرفی
چرا نه وجود؟
چرا سیلان نمی‌یابد؟
چرا نمی‌شود دست در وجود برد؟
چرا نمی‌شود در وجودِ هم آبتنی کرد؟
چرا زبان، چرا نه وجود؟
چرا این فاحشه‌ همه‌جایی؟
چرا این همه تلاش برای بیان وجودی که با این موجودات قابل بیان نیست؟
چه رنجی وجود می‌کشد وقتی که تلاش می‌کند خود را به شکل هزاران موجود نمایش دهد تا بل‌که معشوقش او را دریابد؟
به راستی معشوق وجود کیست که وی خود را چنین جلوه در جلوه می‌کند؟
چه رنج عظیمی ای وجود؟
تو عاشق کیستی که این‌چنین ما را به جلوه درآوردیستی؟
چه رنجی می‌کشی ای وجود؟
تو عاشق کیستی؟
چه وجودی است که نمی‌توانی با او عشق بازی کنی و هر دو یکی شوید؟
نکند، نکند ای پدر ما تو عاشق خود شده‌ای؟
نکند، نکند تو؟
ای وای نه . . .

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «بدون رابطه معنایی هم وجود نخواهد داشت. اما عشق! عشق واقعا چیست؟ چگونه می‌توان عاشق شد و عاشق ماند؟ آیا ما عشق را انتخاب می‌کنیم و یا عشق ما را انتخاب می‌کند و در وجود ما حلول می‌کند؟ چگونه، آری چگونه می‌توان عشق دوطرفه داشت؟ همه‌ی این حرفا مزخرفن. عشق یک…»
فقط می‌دونم درگیرم

مثل یه ادمی که تب کرده

و همش کابوس می‌بینه

منم تب کردم

این نوشته‌ها کابوس‌های من هستن

ترس و لرز

به آدمی که در حال کابوس دیدن و جیغ و فریاد کشیدن، می‌شینید کنارش و می‌گید که چه جالب جیغ زدی؟

بیماری که کسی حاضر نیست ازش پرستاری کنه

ازش نقاشی می‌کشن

کابوساش رو می‌نویسن

نقد می‌کنن

مدح می‌کنن

همزمان که اون داره در آتیش تبش می‌سوزه

کسی که نیست که حاضر باشه بیماریش رو به جان بخره و بره لخت کنارش دراز بکشه و گرمش کنه

فاصله ایمنی باید رعایت بشه

فقط بعضی وقتا غذایی بهش داده بشه

مثل یه حیوون توی سیرک و یا باغ وحش بقیه بیان ببیننش و از این راه پولی در بیاد

مثل یه بچه که مادرش رو گم کرده

تک و تنها

زیر بارون

توی یه کوچه تنها

تاریکی

سرما

وحشت

ترس و لرز

هر سایه‌ای که نزدیک بشه ترسناک

نوک پاهاش در حال یخ زدنه

اب دماغش آویزون

دستاش رو داره با ها گرم می‌کنه

بغض کرده و می‌خواد گریه کنه

مدام در حال سرزنش کردن خودش که چرا دست مادرش رو ول کرده

چرا فکر می‌کنید من در حال گفت‌و‌گو با شما هستم؟ چرا اینا رو هنوز به صورت جمله می‌بینید. چرا کابوس رو کتاب و دیالوگ می‌بینید.

می‌بینید وقتی که می‌گم کسی نیست و حاضر نیست یعنی همین

شما هنوز دنبال دیالوگید

هنوز تئوری

هنوز نظریه

هنوز گزاره

به آدمی که در حال کابوس دیدن و جیغ و فریاد کشیدن، می‌شینید کنارش و می‌گید که چه جالب جیغ زدی؟ دردت رو ویرایش کن؟ آهان اینجوری آه و ناله کن؟ این دردت غلط؟ این دردت درست؟

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

@philosophycafe