Philosophy Cafe ♨️
3.41K subscribers
3.52K photos
508 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
راه رفتن برای مادر بزرگم سخت است،تمام وزنش را بر واکر می اندازد و قدم قدم مثل کودکی خودش را جلو می کشد.کلید را به در انداختم،گیر داشت.به محض ورود از بوی گوشت گندیده ی آمیخته با آویشن گیج شدم.از تعفن سرم را به عقب راندم.سرم بازار مس گر ها بود،قلبم را در سینه احساس می کردم.در را هل دادم و یک راست سراغ مادر بزرگم که میدانستم همیشه در آشپزخانه است رفتم. چشم هایش به عکس مادرش روی اوپن خیره مانده بود و خودش روی آویشن های خشک شده ولو بود.دست پاچه بودم،نبضش را گرفتم.حس کردم خون به سختی خودش را رگ های گرفته اش جلو می کشد.چشمم به طناب پاره ی دور گردنش افتاد که مانند گیسوی دوران جوانی اش به او زیبایی بی حدی بخشیده بود.ایستادم،سه قدم جلو رفتم.کنار قاب عکس جعبه ی کارد ها را دیدم،خواستم کمکش کنم تا راحت شود،جان های آخرش را می کند.چاقوی بلند دست قرمز را که برای سلاخی گوسفند به کار می برد شناختم. یخچال را باز کردم و لیوانی آب برایش ریختم،یخچال تقریبا خالی بود یعنی ...
وسط آشپز خانه ی مربع شکل زانو زدم . پلک هایم خیس شده بود ولی قدرت پدربزرگ را در دست هایم حس کردم.درست همان طور که مادر بزرگم را با کمربند سرخ می کرد دستم را بلند کردم ولی به جای کمربند چاقو در دستم بود یعنی یک مرحله از او جلو تر بودم.چاقو را بر شاه رگ کدرش زدم.چند قطره خون روی عینکم و عکس مادرش شتک زد.طناب بافته شده در گیسویش را جدا کردم،دور گردنش حلقه کردم و با تمام نیرو کشیدم.دوتایی مادر بزرگم را کشتیم.
#کوهیار
Philosophy is a battle against the bewitchment of our intelligence by means of language. (PI, 109)

🔘 #WITTGENSTEIN

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 لا تَقنَطوا مِن رَحمَة الله إنَّ اللهَ یَغفِرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّهُ هُوَ الغَفورُ الرَّحِیمُ

🖍 از رحمت خدا نومید مشوید در حقیقت خدا همۀ گناهان را می آمرزد که او خود آمرزندۀ مهربان است.

📚 قرآن، سورۀ زمر 📚

@philosophycafe
موروک به روی خمچه همچو خسست به جغتای
شمال سوی درسار گلین کند سراپای

#MArefArab

@PhilosophyCafe📜
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (معین طلا)
روایت کردن داستانی با مضمون زیر دشوار است زیرا روای باید احتیاط کند در دام هنر اروتیک نیفتد و همچنین وقایع را به گونه ای تعریف کند تا خوانندگان نوشته را" هدایت گونه" نپندارند.
بیماری روحی اینگونه است که دیواری را سیاه می بینی ولی مادر و عزیزانت می خواهند اقرار کنی دیوار سفید است،در این حال کلافه می شوی و تشخیص رنگ دیوار را به آن ها می سپاری.
فریدون از شیشه ی بخار گرفته ی تاکسی تابلو های تبلیغاتی را به سختی میدید:
ساقه طلایی،شیشه شور،علی دایی،پخش سرامیک و...
خواندن تابلو ها برایش کسل کننده شد و به راننده تاکسی زل زد. پیرمردی با موهای کم پشت بود که صورتش را نمی توانست ببیند حتی انسجام حرف هایش را نمیتوانست درک کند فقط کلمات آشنا را تشخیص می داد:
الدنگ،گوسفند،مرغ،گوشت،دزد،اسنپ،مسافر،خودروی شخصی.
فریدون گفت هر جا می شود من را پیاده کنید،راننده بدون کوچکترین حرفی روی ترمز زد.
پیاده شدم.هوا سرد بود درخت توت سفیدی را در کنار جدول دیدم که طنابی از آن آویزان بود در سرم صدایی شنیدم:
اگر به شاخه ی توت سفید ببندند طناب را ....
این مرگ،مرگ مرررررگ مرررررگ
دهان چند نفر را شیرین می کند
راستی عمه" شیرین" کجاست؟!خیلی وقت است او را ندیدم!
از کتاب فروشی "پ" رد شدم پشت ویترین چند کوزه ی سفالی و چند کتاب زرد رنگ دیدم:
من پیش از تو،من پس از تو....
کتاب آخر اسمش واضح نبود ولی بنابر استقرا اسمش باید چنین می بود،من زیر تو.
کتاب فروشی شلوغ بود،هفت هشت نفری حلقه زده بودند و "در اسرار گیتی کند و کو می کردند "بی اعتنا به آن ها راهم را گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم.
.فریدون گوشه ی خانقاه چهار زانو نشسته بود و به دفیدن دف گوش میکرد.همراه دف هو هو شنیده می شد و لابه لای دفیدن دف تنبور نوازی میگفت یا احمد جامی مدد....
من ترسیدم،در دف صدای ناله ی دختر خاله ام را می شنیدم که میگفت :این مررررررگ این مررررگ ....
بی اختیار از جا پریدم و درمیان موهای ژولیده ای که از هر طرف به طرف دیگر پرتاب می شدند راهم را گرفتم و رفتم و رفتم و رفت دختر خاله ام.
فریدون تمام شب را کابوس دید.اول او تیرکمانی در دست بچه ای ابله بود که به سمت یک سیب نشانه شده، سپس تیر شد و با سرعت به سیب اصابت کرد.سیب از بالای درخت پایین افتاد و جاذبه کشف شد.
اواخر شب هم خواب دید او جنینی در رحم دختر خاله اش است و کیستی به او فشار می اورد تا خفه اش کند.با صدای اذان صبح دختر خاله اش سر زا رفت و فریدون پا به هستی گذاشت،یک مرگ در برابر یک زندگی.
از صدای گریه ی مادرش از خواب پرید.اشک های مادرش کمرش را خم کرده بود با گریستن او فریدون هم گریست.گفت مادر چه شده؟!مادر با گفت دختر خاله ات سر زا مرده فریدون گفت یک مرگ در برابر یک زندگی.
دیشب شب عجیبی بود ، خوشا دوباره زاده شدن.به خیابان زدم تا درخت ها را تماشا کنم شاید تنها چیزهایی که ارزش دیده شدن دارند درخت ها باشند چون در زیبایی آن ها هیچ فریبی نیست.ساق پای دختری را دید و با دیدنش یاد ساق پای سبزه ی دختر خاله اش افتاد،رویش را با اکره کشید گفت لعنت به توت سفید.
همه چیز زیر توت سفید آغاز شد.در حیاط خانه ی مادر بزرگ فریدون و دختر خاله اش طناب را به درخت بستند تا بارش را بگیرند ،در آن خلوت فریدون رویش را بوسید گفت چشمانت،چشمانت غوغا می کند.
یکباره از دخترخاله اش بیزار شد چون او را مانع پیمودن مسیرش یافت.شب ها گریه می کرد تا آن لحظه را به تاریکی های فراموشی بسپارد ولی با دیدن هر دختری یاد آن چشم ها می افتاد،به راستی چشم هایش غوغا می کرد،غوغا.
فریدون خودش را چهل روز حبس کرد تا به اصطلاح پایش را از دام غریزه رها کند.
من چهل روز در زندان خودخواسته بودم و یاد لجنش را به فراموشی سپردم اکنون می توانم به خانقاه بروم و سرم را بلند کنم.
دم در خانقاه دختری رد شد با چشم هایی به زلالی دریا،چند لحظه فریدون در دیدگانش زل زد و دوید،حتی پشت سرش را نگاه نکرد.
دستانش می لرزید،به سختی کلید انداخت و خواست دوش بگیرد:
در قرن هجده ام گروهی در روسیه برای دوری از شهوت خود را اخته می کردند.



خون روی زمین جاری شد و صدای دختر خاله اش را می شنید که زمزمه میکرد این مرگ دهان چند نفر را شیرین می کند.
#کوهیار
Shigeru Umoboyashi
Audio
🔘 #افسون‌شدگی

چگونه می¬توان از واقعیت خارج از انسان سخن به میان آورد و فرض کرد که انسانی وجود ندارد و آنگاه به این واقعیت معتقد شد، این فرض فقط یک فریب زبانی است. ما همزمان که فرض می¬کنیم جهانی بدون انسان وجود دارد، همزمان خود را جایگاه خدایی قرار داده¬ایم و نظاره¬گر وجود آن جهان هستیم. فرض بدون فرض¬کننده یک امر ممکن ناپذیر و خودشکن است. جدا کردن و جدا گرفتن ذهن، زبان و جهان، افسون شدگی شعور ماست توسط زبان جزئیت کش و کلیت ساز. این امر از آن¬جا ناشی می¬شود که ما درهم¬بودگی را در نمی¬یابیم و با تلاش مذبوحانه¬ای کل را به کلی تبدیل می¬کنیم. بیایید ببینیم وقتی که می¬پرسیم که آیا «جهان مستقل از ما وجود دارد» این امر را به چه معنا خواهان یافتنیم. من از شما می¬پرسم طبق آنچه که خود می¬پرسید، منظور از «جهان چیست؟» شما می¬گویید: منظور همین چوب و سنگ و علف و گاو و سگ است. در اینجا دوباره از شما می¬پرسم که به عنوان مثال منظور شما از سگ چیست؟ شما سعی خواهید کرد یا با تعریف کردن سگ و یا با یک تصویر و یا یک سگی که در اطراف ما وجود دارد، منظور خود را برسانید. ولی این دوباره جز استفاده از زبان برای رابطه برقرار کردن است؟ پس چرا فکر می¬کنید که جدای از زبان سگی وجود دارد؟ چرا فکر می¬کنید هرآنچه برای شما اکنون سگ است برای گذشتگان و آیندگان نیز سگ بوده و یا خواهد بود؟ وجود جهان مستقل از ذهن ناشی از تفکر متافیزیکی یونانی است که بر ذاتی¬-مثلی باور دارد. فقط در این تفکر است که تناقض معنا می¬یابد، چرا که فقط در این تفکر است که جهان به کلیات و یا به عبارت دیگر جهان به زبان تقلیل می¬یابد و کلی¬ها خود سرچشمه تناقض می¬باشند. در این نگاه معرفت به امری زبانی یعنی رابطه گزاره¬ای فروکاسته می¬شود و با این فروکاهش است که تناقض رخ می¬دهد و الف می¬تواند تغییر و یا ثبوت را منکر شود و در عین حال هم به زندگی خود ادامه دهد، به عبارت دیگر تناقض نتیجه کلی سازی کل است. این فلسفه یونانی است که معرفت را به امری گزاره¬ای یعنی «باور صادق موجه» می¬کاهد و در همین‌جاست که ما یا دچار دور می‌شویم و یا دچار تسلسل، یا مجبوریم انسجام‌گرا شویم و یا مبنا‌گرا و غیره، چرا که درهم‌بودگی را به معرفت و معرفت را نیز به زبان و زبان را نیز به گزاره فروکاسته‌ایم. 《ایسم》 در فلسفه یونانی یعنی همین فروکاهش، یعنی ناتوانی در دیدن کل و به مسلخ بردن کل در مقابل کلی. فلسفه یونانی از بنیان یک فلسفه تقلیل¬گرا است، فلسفه¬ای که معرفت را به امری ذهنی فرو می¬کاهد. فلسفه فروکاهش معرفت به امری ذهنی¬-زبانی. در این فلسفه جهان و در جهان¬بودگی انسان حذف می¬شود. هرچند که در آنجا ما فلسفه عملی داریم ولی فلسفه عملی نیز خود مقوله کردن جهان است. اما ویتگنشتاین در مقابل این سیر فلسفی می¬ایستد. ویتگنشتاین با وارد کردن مفهوم بازی¬های زبانی و شکل¬های زندگی و در مرکزیت قرار دادن کنش تلاش می¬کند آدمی را دوباره به درهم¬بودگی برگردانند، البته نه آدمی و بل فلاسفه، چرا که این فلاسفه هستند که گرفتار بطری مگس¬گیر شده¬اند و ویتگنشتاین تلاش می¬کند تا به واسطه فلسفه و در نبردی با افسون¬شدگی شعور ما به واسطه زبان آن¬ها را برهاند و شاید مفهوم لوگوس نیز در ابتدا نه به معنای امری متعالی و مثلی و بل به معنای زندگی عملی به کار می¬رفته¬ است، به عبارت دیگر شخص دارای لوگوس شخصی بود که در زندگی تناقضی نداشت.
فلسفه ویتگنشتاین شورشی علیه فلسفه مدرسی است، فلسفه¬ای که همه چیز را از چشم تنگ گزاره¬ها به نظاره می¬نشیند. فلسفه¬ای که در تقابل کامل با متافیزیک، معرفت¬شناسی و معناشناسی/فلسفه زبان است. فلسفه ویتگنشتاین فلسفه کنش است، اما این بدین معنا نیست که باز به شیوه مدرسی به فلسفه¬ورزی درمورد کنش بپردازیم، ویتگنشتاین خواهان امر «ورزیدن» است. فلسفه جدید از «ورزیدن» به معنای درهم¬بودگی «اندیشه و عمل» به ورزیدن به معنای اندیشه¬ورزی رسید و انسان «اندیشه¬ورز» را بنیان نهاد و فلسفه جدیدتر از انسان «اندیشه¬ورز» به انسان «مقاله¬ورز» رسید. فلسفه یونان فلسفه مقوله¬ساز و مقوله بین است، این فلسفه جهان را از عینک مقوله می¬بیند، اما تمام تلاش ویتگنشتاین این است که کار وی نه به معنای مقوله¬ای دیگر و بل به معنای اصیل «ورزیدن» فهم شود و این یعنی زدودن هرگونه عینک و نه جایگزین کردن عینکی با عینک دیگر. به عبارت دیگر «ورزیدن» همان «شکل زندگی» از نگاه او است. نوعی باور درمانی که در پی تعریف کردن هیچ دکترین متافیزیکی و یا معرفت¬شناختی و یا معنایی نیست و صرفا فعالیتی است که به دنبال جستجوی این امر است که «بیماری» شعور را درمان کند.

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
و شاید تو منی باشی

که در خود مانده باشی

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 تاریخ در برابر چشم شماست. نگاه توانید کرد. از دورۀ شاه عباس تا این عصر برای ملت ایران در عالَم تربیت، از تأثیر عقاید باطله، ترقیات زیاد روی نداده است. شاید تفاوتی بوده باشد، اما خیلی جزئی. در سیاست ... چه حرکتهای خنک (زشت) از اولیای سلطنت ناشی شده است که آدم از بی تربیتی و وحشی خصلتی ایشان انگشت تحیر به دندان میگزد. اگر این حرکتها را خاطرنشان نکنی آگاه و متنبه نمیگردند و در غفلت میمانند. اگر خاطرنشان کنی، تعرض شمرده میشود. پس چه باید کرد؟ اما صلاح ملک و ملت مقتضی آنست که خاطرنشان شود. فن کریتیکا (نقد) همین است. اینگونه مطالب را با مواعظ و نصایح بیان کردن ممکن نیست. وقتی که بیان کردی کریتیکا خواهد شد، وعظ و نصیحتش نمیتوانی نامید. امروز در هر یک از دول یوروپا (اروپا) روزنامه های ساطریق (طنز) یعنی روزنامه های کریتیکا و هجو در حق اعمال شنیعۀ هموطنان در هر هفته مرقوم و منتشر میگردد. دول یوروپا بدین نظم و ترقی از طریق کریتیکا رسیده اند، نه از طریق مواعظ و نصایح. امم یوروپا بدین درجۀ معرفت و کمال از طریق کریتیکا رسیده اند، نه از طریق مواعظ و نصایح.

📝 بخشی از نامۀ میرزا فتحعلی آخوندزاده به میرزا یوسف خان، به سال 1871 میلادی 📝

@philosophycafe
ما خون دل خوردیم و خود به خواب زدیم لیکن ندانسته در کابوس خيال شديم تا همه چیز وهم باشد و پندار...قطره اشکی به توهم دامن زد!
#MArefArab

@PhilosophyCafe🌑
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
Audio
عشق غریزی ترین غریزه ی ممکن است
#کوهیار
@philosophycafe