Philosophy Cafe ♨️
3.42K subscribers
3.52K photos
508 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
دستش را بر ریش پر از موخوره اش کشید و گفت برای تعجیل در ظهور صلوات بفرستید.
من زیر نیمکت رفتم و همه چنان صلوات فرستادند که ماتحتشان نزدیک بود پاره شود.
چند ثانیه بعد از صلوات اول با تردید گفت برای تعجیل در ظهور صلوات بفرستید.
من باز هم زیر نیمکت ماندم.
لنگ لنگان از بین نیمکت ها سراغم آمد.با موخوره های ریشیش ور میرفت،من عرق کرده بودم.
فریاد زد چرا صلوات نمی فرستی؟
ابرو های پرپشتش در هم رفته بود و جای مهر روی پیشانی اش از همیشه به نظرم محکم تر حک شده بود.
آرام گفتم من به تاثیر صلواتم مشکوکم.
از آن جامعه طردم کرد و گفت فردا با پدرت بیا.
پدرم گفت پسرم چیزی که فکر میکرد درست است را به شما گفت.
دستی بر موخوره های ریشش کشید و گفت هر راستی را نباید گفت اخوی.
و من به جای مهر حک شده بر پیشانی اش زل زده بودم.
#کوهیار
طرف رو ازش پرسيدم :ابن سینا درباره ی عقل فعال چه دیدگاهی داره؟
گفت :ابن سینا گفته که عقل بايد پويا باشه و دانش رو گسترده بکنه.

چرا وقتی از يه چی سر در نمياريم اصرار داريم با يه جواب مزخرف نادونيمونو بيشتر جلوه بديم....

#MArefArab

@PhilosophyCafe🧠
🖋 به من قول بده پس از مرگم فقط دوستانم سر تابوت من می ایستند، نه مردم کنجکاو و فضول. مواظب باش کشیش و یا کسی دیگر در هنگامی که نمیتوانم از خود دفاع کنم، دروغ هایی کنار قبرم نگویند. بگذار مثل یک کافر حقیقی دفن گردم.

🔖 بخشی از نامۀ فردریک نیچه به خواهرش، الیزابت نیچه، در سال 1879 🔖

@philosophycafe
《دست‌ها می‌سايم

تا دری بگشايم

بر عبث می‌پايم》

🔘 #نیما_یوشیج

@PhilosophyCafe ♨️
از تو به من راهی نيست،
چند قدمی مهر است
صداقت و خوشرویی
سوی من قدم بزن
با سادگی پذیرایت خواهم بود
با دوست داشتن
با عشق با لبخند....

#MArefArab

@PhilosophyCafe🌹
روایت ساده بود. در اعماق جنگل سفید خانه‌ای سیاه به اسارت آزادی درآمده بود.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
فیلسوف برای خود‌کشی به بیرون از دریا می‌پرد.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
کیمیای سعادت_ص46
ابوحامد امام محمد غزالی

@PhilosophyCafe🕸
زندگی زیستن بین دو سنگ آسیاب است که خری در حال چرخاندنش است.
يگانه اصل ثابت در اين جهان "بى ثباتى"است و به تعبير فيلسوفان جهان يک تطور مدام است. بايد از بچگى به فرزندان بياموزيم که هيچ چيز در اين جهان ثبات ندارد، وقتى اين نکته را باور کنيم مى توانيم بهتر زندگى کنيم.
اگر فرزندان ما انتظار اين بى ثباتى را نداشته باشند با اولين مواجهه با بى ثباتى دچار شوک و ضربه روانى مى شوند. تمام بى قرارى ما از طلب قرار در جهان بى قرارى هاست.
در جهان بى ثباتى دلبستگى خطاست.

سخنرانى اخلاق فرزندپرورى
آبان 97 ، استاد مصطفى ملکيان

@PhilosophyCafe🕸
🖋 ... به عنوان مثال به لبنان توجه کنید. لبنان کشوری سرشار از قبایل و طوایف و امم است، اما هنگامی که پیروان طوایف گوناگون در این کشور پاره ای سمبل های ملی را میپذیرند، از پوستۀ «قبیله» خارج میشوند و «ملت» را بنیان مینهند، و به این ترتیب از سطح ارزشهای محدود قبیلگی به سطح ارزشهایی عام تر ارتقا می یابند. ناسیونالیسم هم جنبه های مثبت دارد، هم جنبه های منفی. ناسیونالیسم از یک سو به پدید آمدن ملت، هویت یابی و کوتاه شدن دست اجانب و استعمارگران مدد میرساند، و از سوی دیگر امکان تعارض و برخورد میان ملل گوناگون را تشدید میکند. ادیان نیز این دو نقش را ایفا کرده اند. یعنی از یک سو، خشونت های قبیلگی و جاهلی را تلطیف کرده و تمدن آفریده اند، و از سوی دیگر میان پیروان ادیان گوناگون یا میان دینداران و بی دینان خشونت هایی را دامن زده اند.

📝 بخشی از اظهارات سعید حجاریان در مصاحبه با ماهنامۀ کیان، با موضوع «دین و خشونت» 📝

@philosophycafe
هاشم برای آخرین بار نوزاد را بوسید گرچه حتی صورتش هم لزج بود.چفیه اش را درآورد .آلت دخترانه ی نوزاد را با پارچه پوشاند و او را درگودال قرار داد.صدای شیون نوزاد در آن گرگ و میش هاشم را کر کرده بود.
اشک و عرق صورتش را پوشانده بود،نمیخواست دخترش زیاد درد بکشد دستانش را دور گلوی دختر چفت کرد.صدای شیون قطع شد. شیون با صدا های مبهمی جایگزین شد.
"چشمانت را ببند،همه ی شما مرده اید.پدرت تنها ابزار در گودال انداختنت بود"
"نمیخواستم بمیرم.میخواستم طعم زندگی را بچشم"
"دنیایی بهتر در انتظارت هست ،پاداش این درد را ..."
"پاداش؟! این پاداش تنها نوش داروی بعد از مرگ است"
"من از خود میگذرم ولی مادرم چه؟! مادر بزرگم چه؟ آن ها هم مکلف به رنج کشیدن بودند؟!"
" زندگی با رنج معنای خود را پذیرا می شود"
"این چه رنجیست که تنها مشمول جنس ما می شود"
"حکمتی در کار است "
"حکمتی که از درک خودتان هم خارج است!"
هاشم سرش را گرفت و در قبر زانو زد.
فریاد کشید تمامش کنید.
صدا دوباره در گوشش قوت گرفت.
"مرا کشتی؟! برای چه؟!"
هاشم اشک در چشم گفت
"جنگ جنگ جنگ..."
"جنگ چه پدر؟!"
"در جنگ با تو مثل یک حیوان ..."
دختر آخرین نفس هایش را در قبر می کشید که صدای زجه ی هزاران دختر زنده به گور شده در صحرا عاصی اش می کرد
#کوهیار