Philosophy Cafe ♨️
3.42K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 ... به عنوان مثال به لبنان توجه کنید. لبنان کشوری سرشار از قبایل و طوایف و امم است، اما هنگامی که پیروان طوایف گوناگون در این کشور پاره ای سمبل های ملی را میپذیرند، از پوستۀ «قبیله» خارج میشوند و «ملت» را بنیان مینهند، و به این ترتیب از سطح ارزشهای محدود قبیلگی به سطح ارزشهایی عام تر ارتقا می یابند. ناسیونالیسم هم جنبه های مثبت دارد، هم جنبه های منفی. ناسیونالیسم از یک سو به پدید آمدن ملت، هویت یابی و کوتاه شدن دست اجانب و استعمارگران مدد میرساند، و از سوی دیگر امکان تعارض و برخورد میان ملل گوناگون را تشدید میکند. ادیان نیز این دو نقش را ایفا کرده اند. یعنی از یک سو، خشونت های قبیلگی و جاهلی را تلطیف کرده و تمدن آفریده اند، و از سوی دیگر میان پیروان ادیان گوناگون یا میان دینداران و بی دینان خشونت هایی را دامن زده اند.

📝 بخشی از اظهارات سعید حجاریان در مصاحبه با ماهنامۀ کیان، با موضوع «دین و خشونت» 📝

@philosophycafe
هاشم برای آخرین بار نوزاد را بوسید گرچه حتی صورتش هم لزج بود.چفیه اش را درآورد .آلت دخترانه ی نوزاد را با پارچه پوشاند و او را درگودال قرار داد.صدای شیون نوزاد در آن گرگ و میش هاشم را کر کرده بود.
اشک و عرق صورتش را پوشانده بود،نمیخواست دخترش زیاد درد بکشد دستانش را دور گلوی دختر چفت کرد.صدای شیون قطع شد. شیون با صدا های مبهمی جایگزین شد.
"چشمانت را ببند،همه ی شما مرده اید.پدرت تنها ابزار در گودال انداختنت بود"
"نمیخواستم بمیرم.میخواستم طعم زندگی را بچشم"
"دنیایی بهتر در انتظارت هست ،پاداش این درد را ..."
"پاداش؟! این پاداش تنها نوش داروی بعد از مرگ است"
"من از خود میگذرم ولی مادرم چه؟! مادر بزرگم چه؟ آن ها هم مکلف به رنج کشیدن بودند؟!"
" زندگی با رنج معنای خود را پذیرا می شود"
"این چه رنجیست که تنها مشمول جنس ما می شود"
"حکمتی در کار است "
"حکمتی که از درک خودتان هم خارج است!"
هاشم سرش را گرفت و در قبر زانو زد.
فریاد کشید تمامش کنید.
صدا دوباره در گوشش قوت گرفت.
"مرا کشتی؟! برای چه؟!"
هاشم اشک در چشم گفت
"جنگ جنگ جنگ..."
"جنگ چه پدر؟!"
"در جنگ با تو مثل یک حیوان ..."
دختر آخرین نفس هایش را در قبر می کشید که صدای زجه ی هزاران دختر زنده به گور شده در صحرا عاصی اش می کرد
#کوهیار
🗯 ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا

حافظ به خود نپوشید این خرقۀ می آلود
ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را

@philosophycafe
🖋 این ذوق بد، این نیاز به حقیقت، به «حقیقت به هر بهایی»، این دیوانگی ... ما را کسل و بیزار میکند. ما تجربیات فراوان، وقار، شادی و ژرفناهای بسیار داریم. ما دیگر باور نداریم که حقیقت بی پرده و حجاب، حقیقت باقی میماند. ما در این باب به قدر ضرورت زیسته ایم و اینک پرسشی مناسب با آداب اجتماعی مطرح میکنیم تا نخواهیم همه چیز را عریان ببینیم، تا در همه جا حاضر و ناظر مشارکت نداشته باشیم، تا سعی نکنیم همه چیز را درک کنیم و «بدانیم». دخترکی از مادرش پرسید: «آیا راست است که خدای خوب در همه جا هست؟ من این امر را خلاف ادب میدانم». این هشداری است به فلاسفه!
آزرم طبیعت را که در پشت راز و رمز، شک و دودلی، پنهان است باید بازستود. شاید طبیعت (حقیقت) زنی باشد که حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود.

📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚

@philosophycafe
"کشتار امروز است؟"
"بله آقا... نگاهش کنید! بر پوستش که دست می کشی گمان می کنی به ران یک دختر باکره دست می زنی.نگاهش کنید! "
"استخان رانش که بد به نظر نمی رسد"
"بله آقا.... آبی آسمانی است.درست رنگ پیراهن زنم در شب زفافمان"
"راستی نمیخواهید از کار دست بکشید؟قوز کمرتان بیشتر شده،لنگ لنگان راه می روید حتی بچه های ری شما را پیرمرد خنزرپنزری صدا می کنند"
"تقصیر آن الدنگ،هدایت خان است که این اسم را در دهن بچه ها گذاشت.آخر هم به درک رفت،دقیقا دو ماه و چهار روز پیش"
"چرا خودش را نفله کرد؟"
"به گمانم دیگر حرفی برای گفتن نداشت..."
#کوهیار
مرد و زنی که هر دو کور بودند خواستند دخول کنند ولی چون هم دیگر را نمی دیدند مجبور شدند بر پیکر هم دست بکشند تا آلت یکدیگر را پیدا کنند ولی از قضا دست و پا نداشتند پس خواستند یکدیگر را به یاری قوت صدا شناسایی کنند ولی از بد روزگار کر هم بودند.
به واقع آن دو تنها دو سر برای آموزش مدل کوتاه کردن مو بودند.
#کوهیار
يه استادي رو ميشناسم که واسش شعر خوندن،سريع گفت اوزانش جور در نمياد، غافل از اینکه هيچ درکي از شعر نداشت،هیچی نفهميد آقای استاد،
بازم غافل از اينکه شعر به زبان پارسي دري و آرکئيک سروده شده بود، هر بيت اشاره ای به کيهان شناسي و ستاره شناسی داشت، نماد هاي اساطیری شعر مشخص بود، ساختار هماهنگ شعر بيداد ميکرد اما...
تازه نقد ريچارد که چارچوب اصلي نقد شعره رو نمی دونست،واست متأسفم استاد بزرگ....


#MArefArab

@PhilosophyCafe😤
🖋 فرهنگ در هر جامعه ای دارای عملکرد است و فرهنگی میماند و مسلط میشود که کاربردی تر باشد و مشکلات بیشتری را برای جامعه حل کند. به نظر من فرهنگ عاشورا در جامعۀ ما کارکرد «تسلی بخشی» داشته است...
البته بعداً نوعی تحول گفتمانی در جامعۀ ما پیدا شد و این فرهنگ هم بازسازی و نوسازی شد. این بازسازی های مکرر در فرهنگ عاشورا میتواند موضوع یک تحقیق تاریخی قرار بگیرد. عناصر زیادی در فرهنگ عاشورا وجود دارد. مثلاً فقط خواندن مطالبی که در مقاتل آمده ده روز طول میکشد در حالی که تمام واقعۀ عاشورا فقط یک صبح تا ظهر طول کشیده است. کسی که درصدد بازسازی فرهنگ عاشوراست از میان انبوه داده ها گزینش میکند و عاشورای خود را میسازد، یعنی فرهنگی را که به آن نیازمند است، معماری میکند و به وجود می آورد؛ فرهنگی که عملی تر و کاربردی تر باشد و بتواند به مسائل او پاسخ دهد...
این قبیل معماریها و بازسازی ها تا به حال الی ماشاءالله صورت گرفته است.

📝 از مقالۀ «فرهنگ عاشورا»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝

@philosophycafe
🗯 جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک نالۀ بیچارگان خوش است بنال

@philosophycafe
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
🖋 نقاش واقعگرا

+ کار او چیست؟
- ترسیم طبیعت با وفاداری کامل!
+ مگر ترسیم کامل کل طبیعت امکان پذیر است؟ مگر کوچکترین ذرّۀ این جهان، دنیایی بی نهایت نیست؟
- آخِر او سرانجام چیزی را نقاشی میکند که از آن خوشش آید.
+ و او از چه چیزی خوشش می آید؟
- از چیزی که بتواند آن را نقاشی کند!

📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚

@philosophycafe
ساده است. نگاه کردن به بدن مرده‌ی خون آلود و فکر کردن به برآمدگی های شهوت انگیز بدنش. توی سرت والس‌های استرس‌زا تکرار میشود. شقیقه‌هایت هزار بار در ثانیه نبض میزند و ضربان قلبت... این‌ها مهم نیست. بدهی‌ات چقدر می‌شود؟! نمی‌دانی. چند متری آن طرف تر، صیغه نامه‌ای مهر شده افتاده. سعی میکنی نگاهش نکنی. می‌روی سمت یخچال و بزرگترین پرتقال را انتخاب میکنی. چاقوها کجا هستند؟! عصبی آهی میکشی و از جسد قرمز مادرت، از بین سینه هایش، چاقوی میوه خوری دسته زردی بیرون میکشی و زیر شیر آب میگیری. تطهیر ظرف خونی چطور بود؟! لوازم آشپزخانه هم ظرف اند دیگر! پرتقال را پوست می‌کنی و روی کاناپه‌ی قرمز رنگ رو به رو به جسد می‌نشینی پر پرش می‌کنی. کسی توی سرت می‌گوید: «مثل این بیچاره که پرپرش کردی!»
پرتقال تو سرخ است. خونی. مثل آن بیچاره. به سمت دهانت می‌بری‌اش و بوی خون زیر دلت میزند و به سمت آشپزخانه می‌دوی. توی سینک پر بالا می‌آوری. گلویت که می‌سوزد، آب سردی میخوری و زن پاره پاره شده را به خاطر می‌آوری و مرد و تخت خواب را. مرد مسن تر از زن بود. اولش ترسیدی و در را بستی و به اتاقت پناه بردی. مثل سکانس های کلیشه‌ای هالیوود. مرد که رفت، کم کم غیظ جلوی چشم‌هایت را گرفت. پلاستیک سیاه پر از شیشه و یک بطری سن‌ایچ مخلوط با الکل صنعتی توی کمد بود و توی سرت والس می‌زدند و تو ناپلئونی بودی که با دزیره‌اش می‌رقصید. چقدر چاقو توی آشپزخانه بود. یعنی مادرت برای همه آن‌ها جا داشت؟!
سینه‌های سفید زن از جلوی چشم هایت پاک نمی‌شود. آن زن دیگر مادرت نیست. والس های توی سرت کم کم تبدیل می‌شوند به تک نوازی ویالون. مثل ختم های آمریکایی ها؛ بر سر این جنازه هم کسی گریه نمی‌کند. مادرت جیغ کشیده بود و تو فقط با سکوت به سمتش میرفتی و با چشمهای پر از نفرتت نگاهش میکردی. فقط نگاهش میکردی.
قیچی توی شاهرگ گردنش را نگاه می‌کنی و سیاهی دورش را. سینه‌هایش هم احتمالا کبود است. سینه هایش... پلک هایت را مهم روی هم فشار می‌دهی. تند تند پلک می‌زنی. تصویر بدن سفیدش از فکرت پاک نمی‌شود. به دختر های دیگر فکر می‌کنی. بازیگرهای جذاب هندی که مادرت می‌گفت میخواهد عروسش آن شکلی باشد. زن های پلاستیکی فیلم‌های پورن. نه فکرهایت تغییری می‌کند و نه تصاویر توی سرت. فقط صدای ویالون آرام اوج می‌گیرد و کمی بعد گوش خراش می‌شود. گوش هایت را میگیری و جیغ می‌کشی. از ته حلقت. نه.. مرد ها که جیغ نمی‌کشند. فریاد میزنی. فریاد میزنی و بلند میشوی و کف پایت رو بین چاقوهای روی شکم زن فشار می‌دهی. انگار بدن مرده درد را حس می‌کند.
تلفن را به برق می‌زنی و شماره‌ی رضا را از حفظ میگیری و بهش میگویی کمی از شیشه ها را مصرف کردی. بهش دروغ می‌گویی. خیلی‌شان را مصرف کردی و اینجا گفتن حقیقت نیست که کمک می‌کند. داد و بیداد های رضا پشت خط را نمی‌شنوی. نفست را پرفشار بیرون می‌دهی و بدون شنیدن صدای بم رضا تلفن را قطع می‌کنی. اصلا چرا به رضا زنگ زدی؟
زنی که کف خانه دراز کشیده، سینه های سفید و برجسته دارد. نمی‌توانی از فکرت بیرون کنی‌شان. انگار دوباره پسربچه ای هستی که همان زن از دوچرخه سواری بعد از ظهر منعش کرده و هیچ چیز دیگر در فکرت جا ندارد.
معده‌ات از گرسنگی تیر می‌کشد و زبان خشک شده ات توی دهنت سنگینی میکند. یادت نمی‌آید قبلا با زبان به این سنگینی چکار می‌کردی. زنگ در را می‌زنند. چند بار. جواب نمی‌دهی. صدای کوبیدن محکم دستی قوی روی در فلزی خانه را می‌شنوی و داد و بیداد رضا را. کی وقت کرد برسد اینجا؟ سرت تیر می‌کشد. معده‌ات محکم تر تیر می‌کشد. رضا فریاد میکشد. می‌روی توی حیاط و در را برایش باز می‌کنی. به درک که جسد بو میگیرد و خون های خشک شده‌ی کف زمین حالا حالا ها پاک نمی‌شوند. رضا یقه‌ات را می‌گیرد. می‌کوباندت دیوار. گوشت تیر میکشد و به خودت می‌آیی و رضا زده است توی گوشت. رضا زده است توی گوشت و توی نمی‌دانی چرا. قبل از این که داد بعدی را بزند؛ پسش می‌زنی و رضا به عقب سکندری می‌خورد و فریادی خفه می‌کشد. آنقدر جلو می‌روی تا گرمای نفسش بوی نفرت انگیز دهانش را حس کنی. می‌بری‌اش توی خانه. جسد وسط سالن کجا رفت؟! دورت را نگاه می‌کنی. خون ها روزی زمین خشک شده. چاقو و پرتقال خونی گوشه‌ای افتاده و جنازه؟! برمیگردی. رضا کجاست؟! نمی‌بینی اش. مارش نظامی بلندی توی سرت زدن میگیرد. سرت را با ریتمش تکان می‌دهی. رضا نیست. رضا نیست. مادرت کجاست؟!
تلفن که زنگ میزند با حرص می‌کوبی اش توی دیوار. تلفن روی زمین خرد می‌شود. موبایلت زنگ می‌زند. رضا است. مهم نیست. می‌روی توی آشپزخانه. زبانت از قبل هم سنگین تر شده. قبلا چطور توی دهانت می‌نشست؟ جسد افتاده چند سانتی متر کنار یخچال. آهی میکشی. با پا هلش میدهی کنار و شیشه‌ی آب توی یخچال را سر می‌کشی. رضا صدایت می‌زند. شقیقه هایت مثل طبل های عزاداری می‌کوبند. برمیگردی و رضا آنجاست و می‌گوید که بقیه شیشه ها