Philosophy Cafe ♨️
3.42K subscribers
3.52K photos
508 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 این ذوق بد، این نیاز به حقیقت، به «حقیقت به هر بهایی»، این دیوانگی ... ما را کسل و بیزار میکند. ما تجربیات فراوان، وقار، شادی و ژرفناهای بسیار داریم. ما دیگر باور نداریم که حقیقت بی پرده و حجاب، حقیقت باقی میماند. ما در این باب به قدر ضرورت زیسته ایم و اینک پرسشی مناسب با آداب اجتماعی مطرح میکنیم تا نخواهیم همه چیز را عریان ببینیم، تا در همه جا حاضر و ناظر مشارکت نداشته باشیم، تا سعی نکنیم همه چیز را درک کنیم و «بدانیم». دخترکی از مادرش پرسید: «آیا راست است که خدای خوب در همه جا هست؟ من این امر را خلاف ادب میدانم». این هشداری است به فلاسفه!
آزرم طبیعت را که در پشت راز و رمز، شک و دودلی، پنهان است باید بازستود. شاید طبیعت (حقیقت) زنی باشد که حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود.

📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚

@philosophycafe
"کشتار امروز است؟"
"بله آقا... نگاهش کنید! بر پوستش که دست می کشی گمان می کنی به ران یک دختر باکره دست می زنی.نگاهش کنید! "
"استخان رانش که بد به نظر نمی رسد"
"بله آقا.... آبی آسمانی است.درست رنگ پیراهن زنم در شب زفافمان"
"راستی نمیخواهید از کار دست بکشید؟قوز کمرتان بیشتر شده،لنگ لنگان راه می روید حتی بچه های ری شما را پیرمرد خنزرپنزری صدا می کنند"
"تقصیر آن الدنگ،هدایت خان است که این اسم را در دهن بچه ها گذاشت.آخر هم به درک رفت،دقیقا دو ماه و چهار روز پیش"
"چرا خودش را نفله کرد؟"
"به گمانم دیگر حرفی برای گفتن نداشت..."
#کوهیار
مرد و زنی که هر دو کور بودند خواستند دخول کنند ولی چون هم دیگر را نمی دیدند مجبور شدند بر پیکر هم دست بکشند تا آلت یکدیگر را پیدا کنند ولی از قضا دست و پا نداشتند پس خواستند یکدیگر را به یاری قوت صدا شناسایی کنند ولی از بد روزگار کر هم بودند.
به واقع آن دو تنها دو سر برای آموزش مدل کوتاه کردن مو بودند.
#کوهیار
يه استادي رو ميشناسم که واسش شعر خوندن،سريع گفت اوزانش جور در نمياد، غافل از اینکه هيچ درکي از شعر نداشت،هیچی نفهميد آقای استاد،
بازم غافل از اينکه شعر به زبان پارسي دري و آرکئيک سروده شده بود، هر بيت اشاره ای به کيهان شناسي و ستاره شناسی داشت، نماد هاي اساطیری شعر مشخص بود، ساختار هماهنگ شعر بيداد ميکرد اما...
تازه نقد ريچارد که چارچوب اصلي نقد شعره رو نمی دونست،واست متأسفم استاد بزرگ....


#MArefArab

@PhilosophyCafe😤
🖋 فرهنگ در هر جامعه ای دارای عملکرد است و فرهنگی میماند و مسلط میشود که کاربردی تر باشد و مشکلات بیشتری را برای جامعه حل کند. به نظر من فرهنگ عاشورا در جامعۀ ما کارکرد «تسلی بخشی» داشته است...
البته بعداً نوعی تحول گفتمانی در جامعۀ ما پیدا شد و این فرهنگ هم بازسازی و نوسازی شد. این بازسازی های مکرر در فرهنگ عاشورا میتواند موضوع یک تحقیق تاریخی قرار بگیرد. عناصر زیادی در فرهنگ عاشورا وجود دارد. مثلاً فقط خواندن مطالبی که در مقاتل آمده ده روز طول میکشد در حالی که تمام واقعۀ عاشورا فقط یک صبح تا ظهر طول کشیده است. کسی که درصدد بازسازی فرهنگ عاشوراست از میان انبوه داده ها گزینش میکند و عاشورای خود را میسازد، یعنی فرهنگی را که به آن نیازمند است، معماری میکند و به وجود می آورد؛ فرهنگی که عملی تر و کاربردی تر باشد و بتواند به مسائل او پاسخ دهد...
این قبیل معماریها و بازسازی ها تا به حال الی ماشاءالله صورت گرفته است.

📝 از مقالۀ «فرهنگ عاشورا»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝

@philosophycafe
🗯 جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک نالۀ بیچارگان خوش است بنال

@philosophycafe
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
🖋 نقاش واقعگرا

+ کار او چیست؟
- ترسیم طبیعت با وفاداری کامل!
+ مگر ترسیم کامل کل طبیعت امکان پذیر است؟ مگر کوچکترین ذرّۀ این جهان، دنیایی بی نهایت نیست؟
- آخِر او سرانجام چیزی را نقاشی میکند که از آن خوشش آید.
+ و او از چه چیزی خوشش می آید؟
- از چیزی که بتواند آن را نقاشی کند!

📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚

@philosophycafe
ساده است. نگاه کردن به بدن مرده‌ی خون آلود و فکر کردن به برآمدگی های شهوت انگیز بدنش. توی سرت والس‌های استرس‌زا تکرار میشود. شقیقه‌هایت هزار بار در ثانیه نبض میزند و ضربان قلبت... این‌ها مهم نیست. بدهی‌ات چقدر می‌شود؟! نمی‌دانی. چند متری آن طرف تر، صیغه نامه‌ای مهر شده افتاده. سعی میکنی نگاهش نکنی. می‌روی سمت یخچال و بزرگترین پرتقال را انتخاب میکنی. چاقوها کجا هستند؟! عصبی آهی میکشی و از جسد قرمز مادرت، از بین سینه هایش، چاقوی میوه خوری دسته زردی بیرون میکشی و زیر شیر آب میگیری. تطهیر ظرف خونی چطور بود؟! لوازم آشپزخانه هم ظرف اند دیگر! پرتقال را پوست می‌کنی و روی کاناپه‌ی قرمز رنگ رو به رو به جسد می‌نشینی پر پرش می‌کنی. کسی توی سرت می‌گوید: «مثل این بیچاره که پرپرش کردی!»
پرتقال تو سرخ است. خونی. مثل آن بیچاره. به سمت دهانت می‌بری‌اش و بوی خون زیر دلت میزند و به سمت آشپزخانه می‌دوی. توی سینک پر بالا می‌آوری. گلویت که می‌سوزد، آب سردی میخوری و زن پاره پاره شده را به خاطر می‌آوری و مرد و تخت خواب را. مرد مسن تر از زن بود. اولش ترسیدی و در را بستی و به اتاقت پناه بردی. مثل سکانس های کلیشه‌ای هالیوود. مرد که رفت، کم کم غیظ جلوی چشم‌هایت را گرفت. پلاستیک سیاه پر از شیشه و یک بطری سن‌ایچ مخلوط با الکل صنعتی توی کمد بود و توی سرت والس می‌زدند و تو ناپلئونی بودی که با دزیره‌اش می‌رقصید. چقدر چاقو توی آشپزخانه بود. یعنی مادرت برای همه آن‌ها جا داشت؟!
سینه‌های سفید زن از جلوی چشم هایت پاک نمی‌شود. آن زن دیگر مادرت نیست. والس های توی سرت کم کم تبدیل می‌شوند به تک نوازی ویالون. مثل ختم های آمریکایی ها؛ بر سر این جنازه هم کسی گریه نمی‌کند. مادرت جیغ کشیده بود و تو فقط با سکوت به سمتش میرفتی و با چشمهای پر از نفرتت نگاهش میکردی. فقط نگاهش میکردی.
قیچی توی شاهرگ گردنش را نگاه می‌کنی و سیاهی دورش را. سینه‌هایش هم احتمالا کبود است. سینه هایش... پلک هایت را مهم روی هم فشار می‌دهی. تند تند پلک می‌زنی. تصویر بدن سفیدش از فکرت پاک نمی‌شود. به دختر های دیگر فکر می‌کنی. بازیگرهای جذاب هندی که مادرت می‌گفت میخواهد عروسش آن شکلی باشد. زن های پلاستیکی فیلم‌های پورن. نه فکرهایت تغییری می‌کند و نه تصاویر توی سرت. فقط صدای ویالون آرام اوج می‌گیرد و کمی بعد گوش خراش می‌شود. گوش هایت را میگیری و جیغ می‌کشی. از ته حلقت. نه.. مرد ها که جیغ نمی‌کشند. فریاد میزنی. فریاد میزنی و بلند میشوی و کف پایت رو بین چاقوهای روی شکم زن فشار می‌دهی. انگار بدن مرده درد را حس می‌کند.
تلفن را به برق می‌زنی و شماره‌ی رضا را از حفظ میگیری و بهش میگویی کمی از شیشه ها را مصرف کردی. بهش دروغ می‌گویی. خیلی‌شان را مصرف کردی و اینجا گفتن حقیقت نیست که کمک می‌کند. داد و بیداد های رضا پشت خط را نمی‌شنوی. نفست را پرفشار بیرون می‌دهی و بدون شنیدن صدای بم رضا تلفن را قطع می‌کنی. اصلا چرا به رضا زنگ زدی؟
زنی که کف خانه دراز کشیده، سینه های سفید و برجسته دارد. نمی‌توانی از فکرت بیرون کنی‌شان. انگار دوباره پسربچه ای هستی که همان زن از دوچرخه سواری بعد از ظهر منعش کرده و هیچ چیز دیگر در فکرت جا ندارد.
معده‌ات از گرسنگی تیر می‌کشد و زبان خشک شده ات توی دهنت سنگینی میکند. یادت نمی‌آید قبلا با زبان به این سنگینی چکار می‌کردی. زنگ در را می‌زنند. چند بار. جواب نمی‌دهی. صدای کوبیدن محکم دستی قوی روی در فلزی خانه را می‌شنوی و داد و بیداد رضا را. کی وقت کرد برسد اینجا؟ سرت تیر می‌کشد. معده‌ات محکم تر تیر می‌کشد. رضا فریاد میکشد. می‌روی توی حیاط و در را برایش باز می‌کنی. به درک که جسد بو میگیرد و خون های خشک شده‌ی کف زمین حالا حالا ها پاک نمی‌شوند. رضا یقه‌ات را می‌گیرد. می‌کوباندت دیوار. گوشت تیر میکشد و به خودت می‌آیی و رضا زده است توی گوشت. رضا زده است توی گوشت و توی نمی‌دانی چرا. قبل از این که داد بعدی را بزند؛ پسش می‌زنی و رضا به عقب سکندری می‌خورد و فریادی خفه می‌کشد. آنقدر جلو می‌روی تا گرمای نفسش بوی نفرت انگیز دهانش را حس کنی. می‌بری‌اش توی خانه. جسد وسط سالن کجا رفت؟! دورت را نگاه می‌کنی. خون ها روزی زمین خشک شده. چاقو و پرتقال خونی گوشه‌ای افتاده و جنازه؟! برمیگردی. رضا کجاست؟! نمی‌بینی اش. مارش نظامی بلندی توی سرت زدن میگیرد. سرت را با ریتمش تکان می‌دهی. رضا نیست. رضا نیست. مادرت کجاست؟!
تلفن که زنگ میزند با حرص می‌کوبی اش توی دیوار. تلفن روی زمین خرد می‌شود. موبایلت زنگ می‌زند. رضا است. مهم نیست. می‌روی توی آشپزخانه. زبانت از قبل هم سنگین تر شده. قبلا چطور توی دهانت می‌نشست؟ جسد افتاده چند سانتی متر کنار یخچال. آهی میکشی. با پا هلش میدهی کنار و شیشه‌ی آب توی یخچال را سر می‌کشی. رضا صدایت می‌زند. شقیقه هایت مثل طبل های عزاداری می‌کوبند. برمیگردی و رضا آنجاست و می‌گوید که بقیه شیشه ها
را باید گران تر بفروشی. می‌گوید اشکالی ندارد که نصفش را حلال و حرام کردی. می‌گوید فدای سرت. این رضا نیست.
می‌نشیند کنار جسد. تکیه می‌زند به یخچال و چاقو ها را دانه دانه از بدنش بیرون میکشد و بعد، شروع میکند به دست کشیدن روی تن مرده‌ی زنی که ناگهان مادرت شده. رضا می‌گوید برای یکی دیگر از رفقایتان هم اعدام بریده‌اند. لبخند میزنی. چرا مرگ نه؟! مگر مادرت که مرد چه شد؟ آسمان به زمین نرسید که.. رضا ادامه می‌دهد و ادامه می‌دهد و صدایش مثل ناخن کشیدن روی تخته سیاه، مارش نظامی ات را بهم می‌زند. فریاد می‌زنی که: خفه شو رضا! رضا ساکت می‌شود و دانه دانه به دسته‌ی چاقو ها اضافه می‌کند. چاقوی میوه‌خوری، ساطور... چاقوی دسته زرد هم بینشان است. رضا ازت می‌خواهد حرف بزنی. نه، این رضا نیست. می‌کوبی توی صورتش. انگشتان پایت به چشمش ضربه می‌زند. کفش پایت نبود؟!
پنجره را باز می‌کنی و برمیگردی و رضا کجاست؟! مادرت کجاست؟! چاقو ها پخش زمین اند. چاقوی میوه خوری دست زرد. چرا مادرت چاقوهارا از کف زمین جمع نمی‌کند؟.. یادت نبود مادرت را کشتی. بلند بلند می‌خندی. آنقدر که عضلات دهانت درد می‌گیرد. بعد سرت تیر می‌کشد. بعد دلت درد می‌گیرد. بعد پیراهنت خیس است. مارش نظامی بلند تر و بلند تر میشود و چاقوی دست زرد از روی پیراهن آبی آسمانی ات توی شکمت فرو رفته و خون گرم از اطرافش بیرون می‌ریزد. چاقو را بیرون می‌کشی. و پر پرتقال خونی را توی دهانت می‌گذاری. پرتقال قبلا اینجا بود؟! مطمئنی نبوده. از آشپزخانه بیرون می‌دوی می‌روی توی اتاق. مادرت آنجا خوابیده. توی لباسی تمیز. بدون حتی یک قطره خون و با هزار چاقو فرو رفته توی بدنش. از بدنت خون می‌رود. انگار رگ هایت قصد کرده اند یک قطره هم توی بدنت باقی نگذارند. مادرت را نگاه می‌کنی. زانو هایت تا می‌شود. خودت را می‌اندازی روی جسد. سرت با زمین برخورد می‌کند اما. بدنت که به زمین می‌رسد؛ چاقو بیشتر توی بدنت فرو می‌رود. کدام چاقو؟ از بدنت خون می‌رود و از چشم هایت اشک. روی زمین افتاده‌ای و اشک می‌ریزی و اشک می‌ریزی و اشک. شاید هم اشک‌های آمیخته به خونت رودی شدند و تو را آنقدر با خودشان بردند و بردند که نه دیگر مادری باشد و نه رضایی..
#آیه 🌿
@philosophycafe 🌻
Forwarded from موسسه پرسش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محمدرضا تاجیک/ درسگفتار ملاحظاتی درباره چپ پست مدرن در ایران/ موسسه پرسش/ پاییز 1395
@porseshiha
با خودم گفتم سینه های زنم خشک است،عاطفه شیر خشک میخواهد.آن ها که مرده اند لااقل بگذار این طفل معصوم زنده بماند
.به سمت بم رفتم...
پنجره های اتوبوس کدر بود و پشت پنجره ها تاریک.زنی عکس پسرش را گرفته بود و با ناله از ماموران هلال احمر سراغ او را می گرفت ولی او تنها نبود.همه دردشان یکی بود
.مرد کنار دستمی ام سر صحبت را باز کرد:
"به نظرت چند کودک و مادر زیر آوار منتظر کمک ما هستن"
"نمیدانم،خیلی"
ولی من تنها به عاطفه فکر میکردم.عاطفه تنها من را داشت...
شب ها که پرده ی تاریکی بر بم کشیده می شد مدام به جستجوی گرندبند و اشیای قیمتی مردگان می رفتم ولی چیزی پیدا نمی کردم،چیزی که آن جا زیاد بود دزد و نیازمند بود.
شب آخر که میخواستم برگردم آخرین تلاشم را کردم ولی کاش آن شب از چادر بیرون نمیزدم.
سینه های نورس و لیمویی زنی جوان نظرم را جلب کرد،به سمتش رفتم.دیدم کودک شیرخواره ای پستان های مادرمرده اش را می مکد .گوشواره های گران قیمتی به گوش هایش آویزان بود رفتم ماموران را صدا کنم ولی برگشتم.گفتم بازشان کنم ولی سخت چفت شده بودند.چاقو را درآوردم،آخر چه باید می کردم؟!عاطفه یا این نوزاد؟!
#کوهیار