Philosophy Cafe ♨️
3.42K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 آیا داستان آن دیوانه را نشنیده اید که با چراغ در روز روشن و در ملأعام به دنبال خدا بود و مدام فریاد میزد «خدا را میجویم! خدا را میجویم». اما فریاد او موجب خندۀ بسیار شد، چون در میان جمع عدۀ بسیاری به خدا ایمان نداشتند. از آن جمع یکی گفت: آیا او گم شده است؟ و دیگری گفت آیا او کودکی گم کرده راه است؟ آیا او از ما میترسد و خود را پنهان میکند؟ آیا او مسافر است، یا مهاجرت کرده است؟ و بدینسان، مردم فریاد و خنده سر دادند. دیوانه در میان جمع پرید و به آنها خیره، نگاه کرد؛ سپس، فریاد زد: «من هم اینک به شما خواهم گفت خدا کجا رفته است. من و شما، یعنی ما، او را کشتیم. ما، همه، قاتل او هستیم! ولی ما چگونه این کار را انجام دادیم؟ چگونه توانستیم دریا را خشک کنیم؟... آیا ما بی وقفه و از پیش و پس، از کنار، و از همه طرف سقوط نمیکنیم؟»

🖋 سپس گفت: «من خیلی زود آمدم. زمان من هنوز فرا نرسیده است. آن رویداد عظیم هنوز در راه است و پیش می آید و هنوز به گوش انسانها نرسیده است. رعد و برق به زمان نیاز دارد، نور ستارگان به زمان نیاز دارد، اعمال ما نیز حتی اگر انجام شده باشد، به زمان نیاز دارند. این عمل هنوز از دورترین افلاک از مردم دورتر است؛ هر چند که آنها خود، این عمل را انجام داده اند.» گفته اند که این دیوانه در همین روز به کلیساهای مختلف وارد شد و در آنها در رثای مرگ خدا سرودی سر داد. هنگامی که مردم او را از کلیسا میراندند و از او توضیح میخواستند، دیوانه پیوسته میگفت: «آیا کلیسا چیزی جز مقبره و آرامگه خدایان است؟»

📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚

@philosophycafe
Forwarded from Elham obydavi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Elham obydavi
Video
✳️ این کلیپ رو یکی از دوستان لطف کردن فرستادن. یه نفر به زبان انگلیسی قطعۀ 125 کتاب «حکمت شادان» رو میخونه و اجرا میکنه (همین پستی که امروز از کتاب «حکمت شادان» توی کانال گذاشته شد، از این قطعه ست.) توصیه میکنم این کلیپ رو ببینید. هم اجرای جالبی داره و هم صدای پر انرژی ای.
این قطعه از این جهت اهمیت داره که جزو اولین نوشته های نیچه ست که در اون ایدۀ «مرگ خدا» رو مطرح میکنه. میدونیم که منظور نیچه از مرگ خدا، یه ادعای هستی شناختی نیست؛ یعنی نیچه نمیخواد بگه خدا مرده است، همونطوری که مثلاً کانت مرده است.
تمثیل «مرگ خدا» توی گفتار نیچه، بیانگر گسستن انسان مسیحی از ایمان و دینه.

🔖 اگه مطلبی مرتبط با این قطعه یا نقد و نظری در این رابطه دارین، ممنون میشم برای بنده بفرستین.
@Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
اگر شما رئیس جمهور ایران شوید، آیا تلاش خواهید کرد که پس از اتمام دوره هشت ساله خود به نحوی امور را جلو ببرید که محدودیت برداشته شود و همچنان رئیس جمهور بمانید؟
anonymous poll

خیر – 54
👍👍👍👍👍👍👍 78%

بله – 15
👍👍 22%

👥 69 people voted so far.
Philosophy Cafe ♨️ pinned «اگر شما رئیس جمهور ایران شوید، آیا تلاش خواهید کرد که پس از اتمام دوره هشت ساله خود به نحوی امور را جلو ببرید که محدودیت برداشته شود و همچنان رئیس جمهور بمانید؟ anonymous poll خیر – 54 👍👍👍👍👍👍👍 78% بله – 15 👍👍 22% 👥 69 people voted so far.»
🖋 جدا کردن رشته های در هم تنیدۀ عقلانیت و عقل عملی دشوار است. سخن از یکی تقریباً همیشه دیگری را نیز به میان می آورد؛ در اینجا نیز همین طور است...
[برخی بر این عقیده اند] انسانِ معقول، انسان اقتصادی توصیف میشود؛ یعنی یک کنشگر اقتصادی که (از نظر اجتماعی و یا ژنتیکی) با این اصل برنامه ریزی شده است که آدمی باید سودهای خویش را بیشینه کند و زیانهایش را کمینه (یا چیزی نزدیک به این مضمون). در اینجا ایدۀ اساسی این است که افراد ترغیب میشوند تا ابتدائاً از دریچۀ نفع شخصی دست به عمل بزنند و نفع شخصی آنها را هم میتوان از اینجا فهمید که ترجیح میدهند چه وضعیتی رخ بدهد.

🖋 ایراد من بر این رویکرد به عقلانیت ...[این است که] در سطح فردی، دشواری کار در اینجاست که یک تبیین [مبتنی بر] انسان اقتصادی از اینکه چرا یک فرد چنان کرد که کرد فقط هنگامی قابل عرضه است که فرد آن کار را کرده باشد، یعنی بعد از وقوع واقعیت. ...
وقتی بحث پیش بینیِ رفتار فردی در میان باشد، وضعیت این قدر ساده نیست، چرا که پیش بینی دست یافته های فردیِ واقعی پیش از وقوع امر به سختی ممکن است؛ رتبه بندی های ترجیحی و دلایل تغییرات در چنین ترتیبی ضرورتاً با اصول عقلانی تبیین شدنی نیست. یعنی ملاحظات عقلانی اغلب عوامل تعیین کننده ای در این امر نیستند که چرا شخص x، الف را به ب ترجیح میدهد. مثلاً شوق مذهبی ممکن است فرد را به جایی برساند که عمداً و آگاهانه خود را در یک موقعیت مرگبار قرار دهد. بعد از وقوع، فدا کردن خویش در راه تعصبهای مذهبی را میتوان همان قدر عقلانی نشان داد که خالی کردن موجودی انبار در روز جمعه قبل از اینکه بازار پس از یک هفته افزایش بها در بورس کالا بسته شود.

📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚

@philosophycafe
Audio
Sard Rafti
Nigina Amonqulova


@PhilosophyCafe ♨️
هر روز و هر شب فکر می‌کنم که در لحظه مرگ قرار دارم، از خودم می‌پرسم که و صادقانه هم می‌پرسم در این لحظه و در این لحظه آخر.
اصلا از درست و غلط نمی‌پرسم
از خوب و بد و زشت نمی‌پرسم
از معنا و بی‌معنایی نمی‌پرسم
گذشته خودمو رو در کسری از ثانیه می‌بینم
مرگ ویران کننده است
حتی خود مفهوم مرگ رو هم ویران می‌کند
کجا قرار دارم؟
واقعا از چی می‌پرسم؟
احساس می‌کنم که اصلا نمی‌پرسم
احساس می‌کنم دوست دارم آخرین تجربه خودم رو به تمامی سر بکشم
تجربه مرگ رو
دوست دارم در آغوشش بکشم
دوتا دستم رو زیر سر بزارم
و مرگ رو نگاه کنم که کم کم میاد و کنار من دراز می‌کشه
دوست ندارم که چیزی بپرسم
زبان به بیهودگی تمام می‌رسد
کتاب، فلسفه، تاریخ و هرچه که از جنس غیر مرگ باشد رخ می‌بازد
نمیدونم مرگ از چه جنسیه که هرچه قبل از اون بوده و هست رنگ می‌بازد
شاید مرگ همان خود گم شده ما باشد که سال‌ها به دنبالش بودیم.
همان وجود گم‌ شده
همان خودی که همیشه دوست داشتیم به آن تبدیل شویم
همان وجود ایده‌آل خودمان
دیگری‌ای که در لحظه آخر با ما یکی می‌شود.

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانۀ مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

@philosophycafe
پيرمردى تعريف مى كرد: با دختر جوانى ازدواج كردم ، اتاق آراسته و تميزى برايش فراهم نمودم ، در خلوت با او نشستم و دل و ديده به او بستم ، شبهاى دراز نخفتم ، شوخيها با او نمودم و لطيفه ها برايش گفتم ، تا اينكه با من مانوس گردد و دلتنگ نشود، از جمله به او مى گفتم :
بخت بلندت يارت بود كه همنشين و همدم پيرى شده اى كه پخته ، تربيت يافته ، جهان ديده ، آرام خوى ، گرم و سرد دنيا چشيده ، و نيك و بد را آزموده است كه از حق همنشينى آگاه است و شرط دوستى را بجا مى آورد، دلسوز، مهربان خوش طبع و شيرين زبان است .

تا توانم دلت به دست آرم
ور بيازاريم نيازارم

ور چو طوطى ، شكر بود خورشت
جان شيرين فداى پرورشت

آرى خوشبخت شده اى كه همسر من شده اى ، نه همسر جوانى خودخواه ، سست راءى ، تندخو، گريزپا، كه هر لحظه به دنبال هوسى است و هر دم رايى دارد ، و هر شب در جايى بخوابد، و هر روز به سراغ يارى تازه رود.

وفادارى مدار از بلبلان ، چشم
كه هر دم بر گلى ديگر سرايند

(آرى از بلبلها انتظار وفادارى نداشته باش ، كه هر لحظه روى گلى نشيند و سرود خوانند.)
بر خلاف پيرانى كه بر اساس عقل و كمال زندگى كنند، نه بر اساس خوى جهل و جوانى .

ز خود بهترى جوى و فرصت شمار
كه با چون خودى گم كنى روزگار

پيرمرد افزود: آنقدر از اين گونه گفتار، به همسر جوانم گفتم كه گمان بردم دلش با دلم پيوند خورده ، و مطيع من شده است ، ناگاه آهى سوزناك از رنج و اندوه خاطرش بر كشيد و گفت : ((آنهمه سخنان تو در ترازوى عقل من ، هم وزن يك سخنى نيست كه از قابله خود شنيدم كه مى گفت :
((زن جوان را اگر تيرى در پهلو نشيند، به كه پيرى !!))

زن كز بر مرد، بى رضا برخيزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد

كوتاه سخن آنكه : امكان سازگارى نبود، و سرانجام بين من و او جدايى رخ داد، او پس از مدت عده طلاق ، با جوانى ازدواج كرد، جوانى كه تندخو، ترشرو، تهيدست و بداخلاق بود او همواره از اين همسر جوانش ستم مى كشيد و در رنج و زحمت بود، در عين حال شكر نعمت حق مى كرد و مى گفت : (( الحمد لله كه از آن عذاب اليم برهيدم و به اين نعيم مقيم (ناز و نعمت جاويد) برسيدم .)) و زبان حالش اين بود:

با اين همه جور و تندخويى
بارت بكشم كه خوبرويى

با تو مرا سوختن اندر عذاب
به كه شدن با دگرى در بهشت

بوى پياز از دهن خوبروى
نغز برآيد كه گل از دست زشت

گلستان سعدی
Ham Nafas
Mehran Modiri
Audio
— | LYRICS |—

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم... گوش کن!
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست


روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست!
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید,
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست منو توست... منو توست.
— هوشنگ ابتهاج

🦋 ترجمه:

It won't art revealed to anyone what is between us,
Until gestures of sight is our letter carrier,
Hark how i'm talking withal a silent tongue... hark!
Answer me withal a looketh because that's our language...

Years passed by and nobody saw a passenger for path of love,
Now a world (of people) are worried about us!
Although nay one entered to the privacy of our hearts,
But thither are whispers about our secret love everywhere...
Thou and me.

— Hushang Ebtehaj (Iranian poet)
— Maziyar 🦋 (Translator)
🖋 ... در مورد این عقیده ای هم که امروز، انبوه متفکرین ماتریالیست را به خود مشغول داشته و ارضا کرده است، همین مطلب به چشم میخورد. اینان معتقدند که دنیا با آن عظمت باید میزان و اندازه ای در معیارهای کوچک ما و معادلی در مغز کوچک ما داشته باشد؛ به «دنیای حقیقت» ایمان دارند و معتقدند این شعور انسانی و این عقلِ کوچک و سخیف ما سرانجام به آن خواهد رسید... خوب منظور! آیا به واقع ما قصد داریم با چنین افکاری، زندگی و موجودیت خود را خوار کنیم؟ آن را تبدیل کنیم به موضوع محاسبات و تمرینهای خشک ریاضیدانان؟ باید پیش از هر چیزی، به هر قیمت از تخلیۀ محتوای مبهم زندگی امتناع کنیم، آقایان، احترام به آنچه فراتر از افق دید ماست، شرطِ ذوق خوب است! اینکه تنها تعبیری از جهان قابل پذیرش است که حق را به «شما» بدهد، امور و اقداماتی را تجویز کند و در جهتی پیش رود که «شما» آن را علمی مینامید (منظورتان مکانیک است. اینطور نیست؟)، اینکه تنها تفسیری از جهان پذیرفتنی است که قابل شمارش، حساب، وزن، رؤیت و لمس باشد، اگر نگوییم دیوانگی یا حماقت، حداقل بلاهت و ساده لوحی است.

🖋 آیا برعکس نباید بپذیریم که اولین و شاید تنها چیزی که میتوانیم از زندگی و هستی دریافت کنیم، سطحی ترین، خارجی ترین و نمای ظاهر آن است؟ فقط و فقط پوستۀ خارجی آن است؟ جلوه های عینی آن است؟ به این ترتیب برداشتِ «علمی» شما از دنیا، میتواند یکی از ابلهانه ترین و احمقانه ترین برداشتهای ممکن باشد: این را باید در گوش شما و خطاب به وجدان شما بگویم: آقایان مکانیکهای عصر ما، که خود را به راحتی وارد فلسفه میکنید. آیا تصور دارید مکانیک شما اولین و آخرین دانش و قانون دنیاست که هستی و وجود باید بر پایۀ آن استوار گردد؟ دنیای منحصراً مکانیکی دنیایی ابلهانه است! مگر «ارزش» قطعۀ موسیقی را میتوان با رقم و شماره اندازه گرفت و دریافت خویش را به عدد تبدیل کرد؟

📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚

@philosophycafe
احصاء العلوم
ابونصر محمد بن محمد فارابی
ترجمه حسین خدیو جم،ص ۵۶

@PhilosophyCafe🔆
Philosophy Cafe ♨️
احصاء العلوم ابونصر محمد بن محمد فارابی ترجمه حسین خدیو جم،ص ۵۶ @PhilosophyCafe🔆
منظور فارابی با آوردن اين مثال اينست که هيزم شکن اگر در شب به دنبال هيزم برود نه تنها هيزم تر و خشک بلکه هرچه را به جای هیزم در شب تار به اشتباه جمع میکند و شخص بي منطق هم سخنان صحيح و غلط، زشت و زيبا،سفسطه و فلسفه و....را با هم می آورد و قوه ی تمیزی ندارد تا آنها را تفکیک کند.

#MArefArab

@PhilosophyCafe🔆
Forwarded from Arman Khademi
در «اخلاق نیکوماخوس»٬ ارسطو تعریفی از اخلاق ارائه می دهد که از آن زمان به بعد مشهور شده است. وی می گوید «سعادت فعالیت نفس در انطباق با فضیلت کامل است». بدبختانه این تعریف ممکن است برای خواننده چندان روشن تر از سوال اصلی که« سعادت چیست؟» نباشد٬ زیرا با اصطلاحات مبهمی ادا شده است. درواقع، این تعریف قرن ها برای فلاسفه سرچشمه ابهام و حیرت بوده است٬ و شروح و تفاسیر گوناگونی درباره آن عرضه شده است. یکی از تفسیرهایی که موردپسند واقع شده، هرچند تنها تفسیر موجه نیست٬این است: ارسطو اصرار می ورزید که سعادت چیزی ایستا و ساکن نیست٬ بلکه نوعی فعالیت است. منظور وی از این گفته که سعادت٬ ساکن و ایستمند نیست چیست؟ آدمیان مایلند سعادت را امری بدانند که با طی طریق می توان به آن رسید. در نظر اینان سعادت٬ هدف و مقصد ثابت معینی است که اگر ما به راه و روش معین رفتار کنیم به آن نائل می شویم. کسانی که به این نظریه معتقدند سعادت را مانند هدف و مقصد معینی می انگارند که آدمیان در پایان سیر و سفر خود از طریق فعالیت های روزانه زندگی به آن می توانند رسید. همچنان که پس از پیمودن مسافتی مثلا می توان به فلان شهر رسید.
اما این درست همان چیزی است که ارسطو انکار می کند. سعادت به این معنی مقصد و هدف نیست٬ بلکه چیزی است که همراه فعالیت های معینی است٬ نه اینکه هدف این فعالیت ها باشد. سعادت به عنوان یکی از خصوصیات زندگی مردم٬ امری است مانند پافشاری و ابرام. کسی که با پافشاری به کاری مشغول است به هدفی به نام «پافشاری» نمی رسد. بلکه طریق خاصی برای انجام امور برمی گزیند. مثلا سعی میکند تا مغلوب اوضاع و احوال نگردد. سعادت نیز به همین گونه٬ طریقه ای است برای مواجهه و اشتغال به فعالیت های گوناگون حیات مانند خوردن و مهر ورزیدن و کار کردن و غیره. اگر کسی به این فعالیت ها به نحوی خاص اشتغال ورزد٬ در آن صورت می توانیم بگوییم که او سعادتمند است. مثلا اگر از خوردن و کاوش های عقلی و دوستی و مانند آن لذت ببرد و غالبا دلتنگ و افسرده و غمگین و نگران نباشد٬ در آن حال وی انسانی نیکبخت و سعادتمند است. این بیان به طور کلی همان مقصود ارسطو از این گفتار است که سعادت یک فعالیت است.

📖«کلیات فلسفه»📖
ریچارد پاپکین
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

🔘 #باباطاهر_عریان

ما در جهان زوایا زندگی می‌کنیم. این به معنای نسبی‌گرایی نیست. نسبیت با نسبی‌گرایی متفاوت است و زندگی در جهان زوایا و فهم آن یعنی نسبیت بدون نسبی‌گرایی، یعنی باید فهم کنیم که برای یک مساله بیش از یک پاسخ احتمالی وجود دارد. اما مساله‌ای که سال‌هاست در کشور ما وجود دارد مساله حجاب است. از دید کسی که تربیت تک زاویه‌ای داشته است این مساله فقط و فقط یک جواب دارد و آن به زور پوشش سر اطرافیان کردن است. اما ببینیم باباطاهر عارف و شاعر نامی قرن پنجم چه زیبا از زاویه‌ای دیگر به این مساله نگاه کرده است. باباطاهر خنجر می‌سازد، اما نه برای کشتن #دیگری و بل برای زدن به چشمان #خود که نمی‌تواند دل قوی دارد. باباطاهر ضعف خود را با کشتن خود به انجام می‌رساند و نه با کشتن #دیگری و این یعنی فدا کردن #خود در مقابل پای #دیگری، اما چه شد که این نسبت در عصر حاضر عوض شد و خنجر در چشمان #دیگری فرو رفت و #دیگری به قربانگاه #خود برده شد؟

🔘 #امید_نادری

🔘 #باباطاهر #دیگری #جاده_لردگان

@PhilosophyCafe ♨️