Audio
— | LYRICS |—
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم... گوش کن!
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست!
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید,
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست منو توست... منو توست.
— هوشنگ ابتهاج
🦋 ترجمه:
It won't art revealed to anyone what is between us,
Until gestures of sight is our letter carrier,
Hark how i'm talking withal a silent tongue... hark!
Answer me withal a looketh because that's our language...
Years passed by and nobody saw a passenger for path of love,
Now a world (of people) are worried about us!
Although nay one entered to the privacy of our hearts,
But thither are whispers about our secret love everywhere...
Thou and me.
— Hushang Ebtehaj (Iranian poet)
— Maziyar 🦋 (Translator)
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم... گوش کن!
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست!
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید,
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست منو توست... منو توست.
— هوشنگ ابتهاج
🦋 ترجمه:
It won't art revealed to anyone what is between us,
Until gestures of sight is our letter carrier,
Hark how i'm talking withal a silent tongue... hark!
Answer me withal a looketh because that's our language...
Years passed by and nobody saw a passenger for path of love,
Now a world (of people) are worried about us!
Although nay one entered to the privacy of our hearts,
But thither are whispers about our secret love everywhere...
Thou and me.
— Hushang Ebtehaj (Iranian poet)
— Maziyar 🦋 (Translator)
🖋 ... در مورد این عقیده ای هم که امروز، انبوه متفکرین ماتریالیست را به خود مشغول داشته و ارضا کرده است، همین مطلب به چشم میخورد. اینان معتقدند که دنیا با آن عظمت باید میزان و اندازه ای در معیارهای کوچک ما و معادلی در مغز کوچک ما داشته باشد؛ به «دنیای حقیقت» ایمان دارند و معتقدند این شعور انسانی و این عقلِ کوچک و سخیف ما سرانجام به آن خواهد رسید... خوب منظور! آیا به واقع ما قصد داریم با چنین افکاری، زندگی و موجودیت خود را خوار کنیم؟ آن را تبدیل کنیم به موضوع محاسبات و تمرینهای خشک ریاضیدانان؟ باید پیش از هر چیزی، به هر قیمت از تخلیۀ محتوای مبهم زندگی امتناع کنیم، آقایان، احترام به آنچه فراتر از افق دید ماست، شرطِ ذوق خوب است! اینکه تنها تعبیری از جهان قابل پذیرش است که حق را به «شما» بدهد، امور و اقداماتی را تجویز کند و در جهتی پیش رود که «شما» آن را علمی مینامید (منظورتان مکانیک است. اینطور نیست؟)، اینکه تنها تفسیری از جهان پذیرفتنی است که قابل شمارش، حساب، وزن، رؤیت و لمس باشد، اگر نگوییم دیوانگی یا حماقت، حداقل بلاهت و ساده لوحی است.
🖋 آیا برعکس نباید بپذیریم که اولین و شاید تنها چیزی که میتوانیم از زندگی و هستی دریافت کنیم، سطحی ترین، خارجی ترین و نمای ظاهر آن است؟ فقط و فقط پوستۀ خارجی آن است؟ جلوه های عینی آن است؟ به این ترتیب برداشتِ «علمی» شما از دنیا، میتواند یکی از ابلهانه ترین و احمقانه ترین برداشتهای ممکن باشد: این را باید در گوش شما و خطاب به وجدان شما بگویم: آقایان مکانیکهای عصر ما، که خود را به راحتی وارد فلسفه میکنید. آیا تصور دارید مکانیک شما اولین و آخرین دانش و قانون دنیاست که هستی و وجود باید بر پایۀ آن استوار گردد؟ دنیای منحصراً مکانیکی دنیایی ابلهانه است! مگر «ارزش» قطعۀ موسیقی را میتوان با رقم و شماره اندازه گرفت و دریافت خویش را به عدد تبدیل کرد؟
📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚
@philosophycafe
🖋 آیا برعکس نباید بپذیریم که اولین و شاید تنها چیزی که میتوانیم از زندگی و هستی دریافت کنیم، سطحی ترین، خارجی ترین و نمای ظاهر آن است؟ فقط و فقط پوستۀ خارجی آن است؟ جلوه های عینی آن است؟ به این ترتیب برداشتِ «علمی» شما از دنیا، میتواند یکی از ابلهانه ترین و احمقانه ترین برداشتهای ممکن باشد: این را باید در گوش شما و خطاب به وجدان شما بگویم: آقایان مکانیکهای عصر ما، که خود را به راحتی وارد فلسفه میکنید. آیا تصور دارید مکانیک شما اولین و آخرین دانش و قانون دنیاست که هستی و وجود باید بر پایۀ آن استوار گردد؟ دنیای منحصراً مکانیکی دنیایی ابلهانه است! مگر «ارزش» قطعۀ موسیقی را میتوان با رقم و شماره اندازه گرفت و دریافت خویش را به عدد تبدیل کرد؟
📚 از کتاب «حکمت شادان»، نوشتۀ فردریش نیچه 📚
@philosophycafe
Philosophy Cafe ♨️
احصاء العلوم ابونصر محمد بن محمد فارابی ترجمه حسین خدیو جم،ص ۵۶ @PhilosophyCafe🔆
منظور فارابی با آوردن اين مثال اينست که هيزم شکن اگر در شب به دنبال هيزم برود نه تنها هيزم تر و خشک بلکه هرچه را به جای هیزم در شب تار به اشتباه جمع میکند و شخص بي منطق هم سخنان صحيح و غلط، زشت و زيبا،سفسطه و فلسفه و....را با هم می آورد و قوه ی تمیزی ندارد تا آنها را تفکیک کند.
#MArefArab
@PhilosophyCafe🔆
#MArefArab
@PhilosophyCafe🔆
Forwarded from Arman Khademi
در «اخلاق نیکوماخوس»٬ ارسطو تعریفی از اخلاق ارائه می دهد که از آن زمان به بعد مشهور شده است. وی می گوید «سعادت فعالیت نفس در انطباق با فضیلت کامل است». بدبختانه این تعریف ممکن است برای خواننده چندان روشن تر از سوال اصلی که« سعادت چیست؟» نباشد٬ زیرا با اصطلاحات مبهمی ادا شده است. درواقع، این تعریف قرن ها برای فلاسفه سرچشمه ابهام و حیرت بوده است٬ و شروح و تفاسیر گوناگونی درباره آن عرضه شده است. یکی از تفسیرهایی که موردپسند واقع شده، هرچند تنها تفسیر موجه نیست٬این است: ارسطو اصرار می ورزید که سعادت چیزی ایستا و ساکن نیست٬ بلکه نوعی فعالیت است. منظور وی از این گفته که سعادت٬ ساکن و ایستمند نیست چیست؟ آدمیان مایلند سعادت را امری بدانند که با طی طریق می توان به آن رسید. در نظر اینان سعادت٬ هدف و مقصد ثابت معینی است که اگر ما به راه و روش معین رفتار کنیم به آن نائل می شویم. کسانی که به این نظریه معتقدند سعادت را مانند هدف و مقصد معینی می انگارند که آدمیان در پایان سیر و سفر خود از طریق فعالیت های روزانه زندگی به آن می توانند رسید. همچنان که پس از پیمودن مسافتی مثلا می توان به فلان شهر رسید.
اما این درست همان چیزی است که ارسطو انکار می کند. سعادت به این معنی مقصد و هدف نیست٬ بلکه چیزی است که همراه فعالیت های معینی است٬ نه اینکه هدف این فعالیت ها باشد. سعادت به عنوان یکی از خصوصیات زندگی مردم٬ امری است مانند پافشاری و ابرام. کسی که با پافشاری به کاری مشغول است به هدفی به نام «پافشاری» نمی رسد. بلکه طریق خاصی برای انجام امور برمی گزیند. مثلا سعی میکند تا مغلوب اوضاع و احوال نگردد. سعادت نیز به همین گونه٬ طریقه ای است برای مواجهه و اشتغال به فعالیت های گوناگون حیات مانند خوردن و مهر ورزیدن و کار کردن و غیره. اگر کسی به این فعالیت ها به نحوی خاص اشتغال ورزد٬ در آن صورت می توانیم بگوییم که او سعادتمند است. مثلا اگر از خوردن و کاوش های عقلی و دوستی و مانند آن لذت ببرد و غالبا دلتنگ و افسرده و غمگین و نگران نباشد٬ در آن حال وی انسانی نیکبخت و سعادتمند است. این بیان به طور کلی همان مقصود ارسطو از این گفتار است که سعادت یک فعالیت است.
📖«کلیات فلسفه»📖
ریچارد پاپکین
اما این درست همان چیزی است که ارسطو انکار می کند. سعادت به این معنی مقصد و هدف نیست٬ بلکه چیزی است که همراه فعالیت های معینی است٬ نه اینکه هدف این فعالیت ها باشد. سعادت به عنوان یکی از خصوصیات زندگی مردم٬ امری است مانند پافشاری و ابرام. کسی که با پافشاری به کاری مشغول است به هدفی به نام «پافشاری» نمی رسد. بلکه طریق خاصی برای انجام امور برمی گزیند. مثلا سعی میکند تا مغلوب اوضاع و احوال نگردد. سعادت نیز به همین گونه٬ طریقه ای است برای مواجهه و اشتغال به فعالیت های گوناگون حیات مانند خوردن و مهر ورزیدن و کار کردن و غیره. اگر کسی به این فعالیت ها به نحوی خاص اشتغال ورزد٬ در آن صورت می توانیم بگوییم که او سعادتمند است. مثلا اگر از خوردن و کاوش های عقلی و دوستی و مانند آن لذت ببرد و غالبا دلتنگ و افسرده و غمگین و نگران نباشد٬ در آن حال وی انسانی نیکبخت و سعادتمند است. این بیان به طور کلی همان مقصود ارسطو از این گفتار است که سعادت یک فعالیت است.
📖«کلیات فلسفه»📖
ریچارد پاپکین
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
🔘 #باباطاهر_عریان
ما در جهان زوایا زندگی میکنیم. این به معنای نسبیگرایی نیست. نسبیت با نسبیگرایی متفاوت است و زندگی در جهان زوایا و فهم آن یعنی نسبیت بدون نسبیگرایی، یعنی باید فهم کنیم که برای یک مساله بیش از یک پاسخ احتمالی وجود دارد. اما مسالهای که سالهاست در کشور ما وجود دارد مساله حجاب است. از دید کسی که تربیت تک زاویهای داشته است این مساله فقط و فقط یک جواب دارد و آن به زور پوشش سر اطرافیان کردن است. اما ببینیم باباطاهر عارف و شاعر نامی قرن پنجم چه زیبا از زاویهای دیگر به این مساله نگاه کرده است. باباطاهر خنجر میسازد، اما نه برای کشتن #دیگری و بل برای زدن به چشمان #خود که نمیتواند دل قوی دارد. باباطاهر ضعف خود را با کشتن خود به انجام میرساند و نه با کشتن #دیگری و این یعنی فدا کردن #خود در مقابل پای #دیگری، اما چه شد که این نسبت در عصر حاضر عوض شد و خنجر در چشمان #دیگری فرو رفت و #دیگری به قربانگاه #خود برده شد؟
🔘 #امید_نادری
🔘 #باباطاهر #دیگری #جاده_لردگان
@PhilosophyCafe ♨️
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
🔘 #باباطاهر_عریان
ما در جهان زوایا زندگی میکنیم. این به معنای نسبیگرایی نیست. نسبیت با نسبیگرایی متفاوت است و زندگی در جهان زوایا و فهم آن یعنی نسبیت بدون نسبیگرایی، یعنی باید فهم کنیم که برای یک مساله بیش از یک پاسخ احتمالی وجود دارد. اما مسالهای که سالهاست در کشور ما وجود دارد مساله حجاب است. از دید کسی که تربیت تک زاویهای داشته است این مساله فقط و فقط یک جواب دارد و آن به زور پوشش سر اطرافیان کردن است. اما ببینیم باباطاهر عارف و شاعر نامی قرن پنجم چه زیبا از زاویهای دیگر به این مساله نگاه کرده است. باباطاهر خنجر میسازد، اما نه برای کشتن #دیگری و بل برای زدن به چشمان #خود که نمیتواند دل قوی دارد. باباطاهر ضعف خود را با کشتن خود به انجام میرساند و نه با کشتن #دیگری و این یعنی فدا کردن #خود در مقابل پای #دیگری، اما چه شد که این نسبت در عصر حاضر عوض شد و خنجر در چشمان #دیگری فرو رفت و #دیگری به قربانگاه #خود برده شد؟
🔘 #امید_نادری
🔘 #باباطاهر #دیگری #جاده_لردگان
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 علم و تکنولوژی هر چه باشند، باید آنها را پدیده هایی تاریخی فهمید و در بافتهای اجتماعی تاریخی خاصی که ویژگیهای تمایزبخش آنها را بدیشان بخشیده نگاهشان کرد. از آنجا که بافتهای اجتماعی با گذر زمان تغییر میکنند، باید فرض کنیم که علم و تکنولوژی نیز، به عنوان پدیده هایی تاریخی که در بافتهای اجتماعی در حال تغییر قرار دارند، تغییر خواهند کرد... تعبیرِ من از دانش تکنولوژیکی، روی هم رفته، به تکنولوژی در مدرن ترین هیئت آن، یعنی از حوالی جنگ جهانی دوم به این طرف، محدود خواهد شد...
دقیقاً به همین دلیل که علم و تکنولوژی بی شک پدیده هایی اجتماعی تاریخی اند، تردید نمیتوان کرد که علم پس از جنگ جهانی دوم نیز به صورت چشمگیری با علم پیش از جگ جهانی دوم متفاوت است. این تفاوت ابتدائاً به ساختار سازمانی آن مربوط میشود.
🖋 جنگ جهانی دوم، که مرز جدایی علم کوچک از علم بزرگ است، تغییر علم از شکل عوام پسندانۀ آن، یعنی قلمرو افرادی که کورکورانه در پی «حقیقت برای خود حقیقت» هستند، به علم معاصر، یعنی علم سرمایه گذاری کلان دولتی و برنامه های پژوهشی پر توان در دانشگاه، را مشخص میکند. این علمِ نهادمحور، که امروزه غالب شده است، هدف محورتر است و از فرصتهای سرمایه گذاری فراهم شده به دست عوامل دولتی و اجتماعی بیشتر تأثیر میپذیرد، یعنی همان چیزهایی که، تا همین اواخر، معمولاً فیلسوفان، اما نه مورخان و جامعه شناسان، فکر میکردند که خارج از فرایند علمی است.
روی هم رفته، تحلیل فلسفی دانش علمی چنان پیش رفته که گویی تغییر از علمِ فردگرا به علمِ نهادمحور هیچ تأثیری در ماهیت دانش علمی نداشته است. این فرضها در آثار اخیر در حوزۀ جامعه شناسی علم به چالش کشیده میشود. نتایج این مجادله هنوز روشن نیست، اما، ...یک چیز قطعی است: این فرضِ معرفت شناختیِ بدوی که دانش، آن چیزی است که افراد برای خودشان خلق میکنند باید کنار گذاشته شود.
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe
دقیقاً به همین دلیل که علم و تکنولوژی بی شک پدیده هایی اجتماعی تاریخی اند، تردید نمیتوان کرد که علم پس از جنگ جهانی دوم نیز به صورت چشمگیری با علم پیش از جگ جهانی دوم متفاوت است. این تفاوت ابتدائاً به ساختار سازمانی آن مربوط میشود.
🖋 جنگ جهانی دوم، که مرز جدایی علم کوچک از علم بزرگ است، تغییر علم از شکل عوام پسندانۀ آن، یعنی قلمرو افرادی که کورکورانه در پی «حقیقت برای خود حقیقت» هستند، به علم معاصر، یعنی علم سرمایه گذاری کلان دولتی و برنامه های پژوهشی پر توان در دانشگاه، را مشخص میکند. این علمِ نهادمحور، که امروزه غالب شده است، هدف محورتر است و از فرصتهای سرمایه گذاری فراهم شده به دست عوامل دولتی و اجتماعی بیشتر تأثیر میپذیرد، یعنی همان چیزهایی که، تا همین اواخر، معمولاً فیلسوفان، اما نه مورخان و جامعه شناسان، فکر میکردند که خارج از فرایند علمی است.
روی هم رفته، تحلیل فلسفی دانش علمی چنان پیش رفته که گویی تغییر از علمِ فردگرا به علمِ نهادمحور هیچ تأثیری در ماهیت دانش علمی نداشته است. این فرضها در آثار اخیر در حوزۀ جامعه شناسی علم به چالش کشیده میشود. نتایج این مجادله هنوز روشن نیست، اما، ...یک چیز قطعی است: این فرضِ معرفت شناختیِ بدوی که دانش، آن چیزی است که افراد برای خودشان خلق میکنند باید کنار گذاشته شود.
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe
ESET NOD32 Key license username & password 2019/2020
DEAS-W33H-C4V4-4C8V-FJM4
BBXR-XPTN-E8AE-4D68-N4P7
CNDU-W33B-UAJ8-8NB7-PVU6
DEAS-W33H-CAG3-3KW8-8G8C
TKTT-X32S-BE3J-GK82-59CH
DEAS-W33H-CNRS-SXXX-NXN8
VC25-ANBH-2SFD-J5XR-UEJW
TKTT-X32S-BE3J-GK82-59CH
DEAS-W33H-CUUM-M9J3-XR4P
B83W-XKE9-2PSU-54NV-AUPT
2TNT-X2AS-CPMB-JVRU-BVRH
@PhilosophyCafe ♨️
DEAS-W33H-C4V4-4C8V-FJM4
BBXR-XPTN-E8AE-4D68-N4P7
CNDU-W33B-UAJ8-8NB7-PVU6
DEAS-W33H-CAG3-3KW8-8G8C
TKTT-X32S-BE3J-GK82-59CH
DEAS-W33H-CNRS-SXXX-NXN8
VC25-ANBH-2SFD-J5XR-UEJW
TKTT-X32S-BE3J-GK82-59CH
DEAS-W33H-CUUM-M9J3-XR4P
B83W-XKE9-2PSU-54NV-AUPT
2TNT-X2AS-CPMB-JVRU-BVRH
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Deleted Account
من به کتاب صوتی"خانهی ناکام ما"در نوار گوش میدم.
https://navaar.app.link/QlL70Wto9V
https://navaar.app.link/QlL70Wto9V
navaar.app.link
نوار، مرجع کتابهای صوتی
بهترین و جدید ترین کتاب های صوتی را دانلود کرده و در کامپیوتر، تبلت و یا موبایل خود گوش نمایید.
🗯 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطۀ عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
@philosophycafe
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطۀ عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
@philosophycafe
The Artist | Creative Types
https://mycreativetype.com/share/artist/
اینم آزمون خلاقیت من
طراحی شده توسط شرکت آدوبی
توصیه میکنم حتما شرکت کنید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
https://mycreativetype.com/share/artist/
اینم آزمون خلاقیت من
طراحی شده توسط شرکت آدوبی
توصیه میکنم حتما شرکت کنید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Creative Types by Adobe Create
My creative type is Artist, and we're known for our ability to bring ideas to life. To discover your Creative Type, take the quiz now.
صورتم را به آینه نزدیک کردم.شیار های روی گونه ام توی ذوق می زد.نگاهم را بالاتر آوردم.مردمک های چشمم هر چه خون در مغزم وجود داشت به سمت خودش مکیده بود.
از دستشویی بیرون آمدم.ساعت حدودا نه شب بود.
جز چند دلقک که نام عاشق را بر خود گذاشته بودند و لاس می زدند کسی نبود.جامدادی ام را محکم به سینه گرفته بودم.
سمت یکی از کاناپه ها رفتم.هیچ کس متوجه ام نبود ولی می دانستم همه دارند به گوش بریده ی در جامدادی فکر می کنند.
آرام نزدیکش شدم،عرق کرده بودم.با کمربندم از پشت خفه اش کردم.حتی فرصت جیغ کشیدن به آن دختر ندادم.
چرا کشتمش؟چون خیانت کرد.
چرا گوشش را بریدم؟واضح است،چون گوشواره ی یادگاری از گوشش جدا نمی شد.
خون بر صورتم شتک زد.
بر کاناپه لم دادم.چشمانم را بستم.کمتر از چند دقیقه نگذشت که خوابم برد.
در خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابم ام و در خواب خوابم خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابیده ام و ....
با صدای وز وز ترانس مهتابی بیدار شدم.چشمانم بر نور سفید باز شد.سریع نگاهم را آنور کردم.
به سقف خیره شدم و حرف های دیگران به گوشم می خوردند:
"اگر یک روز یک جای دور بروم چی میکنی؟"
لعنت...
پدرم همین را به من گفت،گفتم شهامتش را نداری ولی زمانی که طناب دور گردنش پیچیده شد و شلوارم خیس شد فهمیدم جدی بود.
شایدآن پسر هم می خواست اعدام شود.
چند نفر بیشتر آن جا نبودند ولی بودنشان مثل سوزن پوستم را سوراخ می کرد.همه یمان به گوش بریده شده فکر می کردیم.
رفتار عادی مضحکشان نمی توانست مرا قانع کند که به قتل من فکر نمی کنند.شک ندارم به محض ان که می فهمیدند من قاتلم مرا مثل پدرم اعدام می کردند.پدرم نیز مادرم را به خاطر خیانت کشت.
تصمیم گرفتم در یکی از اتاق های دانشکده جامدادی را گم و گور کنم.بو کرده بود گرچه پلاستیک دورش مانع نفوذ خون به بیرون شده بود.
ازپله ها بالا رفتم،ساختمان یک هزارتو بود که در هر اتاقش کسی نشسته بود.
پایین آمدم و در باغچه ی دانشکده چالش کردم.نیم ساعتی کنار نشستم و سیگاری آتش زدم ولی ناگهان چند بچه گربه دور گور جمع شدند.همه به گربه ها نگاه می کردند،
ترسیدم و بالفور سنگی به شیشه ی دانشکده پرتاب کردم.بعد از صدای جیغ چند حراستی پیدایشان شد.
با صدای وزوز مهتابی در بیمارستان مهرگان چشم باز کردم.
#کوهیار
از دستشویی بیرون آمدم.ساعت حدودا نه شب بود.
جز چند دلقک که نام عاشق را بر خود گذاشته بودند و لاس می زدند کسی نبود.جامدادی ام را محکم به سینه گرفته بودم.
سمت یکی از کاناپه ها رفتم.هیچ کس متوجه ام نبود ولی می دانستم همه دارند به گوش بریده ی در جامدادی فکر می کنند.
آرام نزدیکش شدم،عرق کرده بودم.با کمربندم از پشت خفه اش کردم.حتی فرصت جیغ کشیدن به آن دختر ندادم.
چرا کشتمش؟چون خیانت کرد.
چرا گوشش را بریدم؟واضح است،چون گوشواره ی یادگاری از گوشش جدا نمی شد.
خون بر صورتم شتک زد.
بر کاناپه لم دادم.چشمانم را بستم.کمتر از چند دقیقه نگذشت که خوابم برد.
در خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابم ام و در خواب خوابم خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابیده ام و ....
با صدای وز وز ترانس مهتابی بیدار شدم.چشمانم بر نور سفید باز شد.سریع نگاهم را آنور کردم.
به سقف خیره شدم و حرف های دیگران به گوشم می خوردند:
"اگر یک روز یک جای دور بروم چی میکنی؟"
لعنت...
پدرم همین را به من گفت،گفتم شهامتش را نداری ولی زمانی که طناب دور گردنش پیچیده شد و شلوارم خیس شد فهمیدم جدی بود.
شایدآن پسر هم می خواست اعدام شود.
چند نفر بیشتر آن جا نبودند ولی بودنشان مثل سوزن پوستم را سوراخ می کرد.همه یمان به گوش بریده شده فکر می کردیم.
رفتار عادی مضحکشان نمی توانست مرا قانع کند که به قتل من فکر نمی کنند.شک ندارم به محض ان که می فهمیدند من قاتلم مرا مثل پدرم اعدام می کردند.پدرم نیز مادرم را به خاطر خیانت کشت.
تصمیم گرفتم در یکی از اتاق های دانشکده جامدادی را گم و گور کنم.بو کرده بود گرچه پلاستیک دورش مانع نفوذ خون به بیرون شده بود.
ازپله ها بالا رفتم،ساختمان یک هزارتو بود که در هر اتاقش کسی نشسته بود.
پایین آمدم و در باغچه ی دانشکده چالش کردم.نیم ساعتی کنار نشستم و سیگاری آتش زدم ولی ناگهان چند بچه گربه دور گور جمع شدند.همه به گربه ها نگاه می کردند،
ترسیدم و بالفور سنگی به شیشه ی دانشکده پرتاب کردم.بعد از صدای جیغ چند حراستی پیدایشان شد.
با صدای وزوز مهتابی در بیمارستان مهرگان چشم باز کردم.
#کوهیار
🖋 به بیرون قدم گذاشت و به نبرد روزانۀ خود با قفلِ زنگ زدۀ درِ مغازه پرداخت. صدای ناآشنایی که به زبان پرتغالی صحبت میکرد، او را شگفت زده کرد.
«شما بنتو اسپینوزا هستید؟»
اسپینوزا برگشت و با دو چهرۀ غریبه روبه رو شد. دو مرد جوان خسته و درمانده که به نظر میرسید از سفری طولانی آمده اند... اسپینوزا با نگرانی با تکان سر تأیید کرد.
مرد بلندقامت تر گفت: «من ژاکوب مِندوزا هستم. باید شما را ببینیم. باید با شما صحبت کنیم. ایشان پسرعموی من است، فرانکو بنیتیز که او را از پرتغال آورده ام. پسرعمویم...» ژاکوب شانۀ فرانکو را محکم گرفت، «در بحران است.»
اسپینوزا پاسخ داد: «چه شده؟»
«در بحرانی شدید است.»
«چرا دنبال من هستید؟»
«به ما گفتند شما کمک میکنی. شاید یگانه کسی باشی که میتوانی کمک کنی.»
«کمک؟»
«فرانکو ایمان خود را از دست داده است. به همه چیز شک دارد، به همۀ مراسمهای مذهبی و نمازها و دعاها. حتی به وجود خداوند. تمام مدت میترسد. نمیخوابد. از خودکشی حرف میزند.»
«و چه کسی شما را با فرستادن نزد من گمراه کرده است؟ من فقط بازرگانی هستم که به تجارتهای کوچک مشغولم. و همانطور که میبینید خیلی هم سودآور نیست... خاخام مورتریا رهبر معنوی ماست. باید نزد او بروید.»
«ما دیروز از راه رسیدیم و صبح امروز دقیقاً همین کار را میخواستیم بکنیم. اما میزبان ما که پسرعمویمان است، ما را از این کار بازداشت. او به ما گفت که خاخام مورتریا با شکاکها سرسخت و خشن است و اینکه معتقد است همۀ یهودیان پرتغال که به مسیحیت گرویدند با بدبختی و فلاکت ابدی مواجه خواهند شد، حتی اگر مجبور شده باشند بین تغییر مذهب و مرگ یکی را انتخاب کنند. او گفت "خاخام مورتریا فقط سبب خواهد شد فرانکو احساس بدتری پیدا کند. برو بنتو اسپینوزا را ببین. فرانکو به کمک نیاز دارد، نه قاضی".»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
«شما بنتو اسپینوزا هستید؟»
اسپینوزا برگشت و با دو چهرۀ غریبه روبه رو شد. دو مرد جوان خسته و درمانده که به نظر میرسید از سفری طولانی آمده اند... اسپینوزا با نگرانی با تکان سر تأیید کرد.
مرد بلندقامت تر گفت: «من ژاکوب مِندوزا هستم. باید شما را ببینیم. باید با شما صحبت کنیم. ایشان پسرعموی من است، فرانکو بنیتیز که او را از پرتغال آورده ام. پسرعمویم...» ژاکوب شانۀ فرانکو را محکم گرفت، «در بحران است.»
اسپینوزا پاسخ داد: «چه شده؟»
«در بحرانی شدید است.»
«چرا دنبال من هستید؟»
«به ما گفتند شما کمک میکنی. شاید یگانه کسی باشی که میتوانی کمک کنی.»
«کمک؟»
«فرانکو ایمان خود را از دست داده است. به همه چیز شک دارد، به همۀ مراسمهای مذهبی و نمازها و دعاها. حتی به وجود خداوند. تمام مدت میترسد. نمیخوابد. از خودکشی حرف میزند.»
«و چه کسی شما را با فرستادن نزد من گمراه کرده است؟ من فقط بازرگانی هستم که به تجارتهای کوچک مشغولم. و همانطور که میبینید خیلی هم سودآور نیست... خاخام مورتریا رهبر معنوی ماست. باید نزد او بروید.»
«ما دیروز از راه رسیدیم و صبح امروز دقیقاً همین کار را میخواستیم بکنیم. اما میزبان ما که پسرعمویمان است، ما را از این کار بازداشت. او به ما گفت که خاخام مورتریا با شکاکها سرسخت و خشن است و اینکه معتقد است همۀ یهودیان پرتغال که به مسیحیت گرویدند با بدبختی و فلاکت ابدی مواجه خواهند شد، حتی اگر مجبور شده باشند بین تغییر مذهب و مرگ یکی را انتخاب کنند. او گفت "خاخام مورتریا فقط سبب خواهد شد فرانکو احساس بدتری پیدا کند. برو بنتو اسپینوزا را ببین. فرانکو به کمک نیاز دارد، نه قاضی".»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe