The Artist | Creative Types
https://mycreativetype.com/share/artist/
اینم آزمون خلاقیت من
طراحی شده توسط شرکت آدوبی
توصیه میکنم حتما شرکت کنید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
https://mycreativetype.com/share/artist/
اینم آزمون خلاقیت من
طراحی شده توسط شرکت آدوبی
توصیه میکنم حتما شرکت کنید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Creative Types by Adobe Create
My creative type is Artist, and we're known for our ability to bring ideas to life. To discover your Creative Type, take the quiz now.
صورتم را به آینه نزدیک کردم.شیار های روی گونه ام توی ذوق می زد.نگاهم را بالاتر آوردم.مردمک های چشمم هر چه خون در مغزم وجود داشت به سمت خودش مکیده بود.
از دستشویی بیرون آمدم.ساعت حدودا نه شب بود.
جز چند دلقک که نام عاشق را بر خود گذاشته بودند و لاس می زدند کسی نبود.جامدادی ام را محکم به سینه گرفته بودم.
سمت یکی از کاناپه ها رفتم.هیچ کس متوجه ام نبود ولی می دانستم همه دارند به گوش بریده ی در جامدادی فکر می کنند.
آرام نزدیکش شدم،عرق کرده بودم.با کمربندم از پشت خفه اش کردم.حتی فرصت جیغ کشیدن به آن دختر ندادم.
چرا کشتمش؟چون خیانت کرد.
چرا گوشش را بریدم؟واضح است،چون گوشواره ی یادگاری از گوشش جدا نمی شد.
خون بر صورتم شتک زد.
بر کاناپه لم دادم.چشمانم را بستم.کمتر از چند دقیقه نگذشت که خوابم برد.
در خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابم ام و در خواب خوابم خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابیده ام و ....
با صدای وز وز ترانس مهتابی بیدار شدم.چشمانم بر نور سفید باز شد.سریع نگاهم را آنور کردم.
به سقف خیره شدم و حرف های دیگران به گوشم می خوردند:
"اگر یک روز یک جای دور بروم چی میکنی؟"
لعنت...
پدرم همین را به من گفت،گفتم شهامتش را نداری ولی زمانی که طناب دور گردنش پیچیده شد و شلوارم خیس شد فهمیدم جدی بود.
شایدآن پسر هم می خواست اعدام شود.
چند نفر بیشتر آن جا نبودند ولی بودنشان مثل سوزن پوستم را سوراخ می کرد.همه یمان به گوش بریده شده فکر می کردیم.
رفتار عادی مضحکشان نمی توانست مرا قانع کند که به قتل من فکر نمی کنند.شک ندارم به محض ان که می فهمیدند من قاتلم مرا مثل پدرم اعدام می کردند.پدرم نیز مادرم را به خاطر خیانت کشت.
تصمیم گرفتم در یکی از اتاق های دانشکده جامدادی را گم و گور کنم.بو کرده بود گرچه پلاستیک دورش مانع نفوذ خون به بیرون شده بود.
ازپله ها بالا رفتم،ساختمان یک هزارتو بود که در هر اتاقش کسی نشسته بود.
پایین آمدم و در باغچه ی دانشکده چالش کردم.نیم ساعتی کنار نشستم و سیگاری آتش زدم ولی ناگهان چند بچه گربه دور گور جمع شدند.همه به گربه ها نگاه می کردند،
ترسیدم و بالفور سنگی به شیشه ی دانشکده پرتاب کردم.بعد از صدای جیغ چند حراستی پیدایشان شد.
با صدای وزوز مهتابی در بیمارستان مهرگان چشم باز کردم.
#کوهیار
از دستشویی بیرون آمدم.ساعت حدودا نه شب بود.
جز چند دلقک که نام عاشق را بر خود گذاشته بودند و لاس می زدند کسی نبود.جامدادی ام را محکم به سینه گرفته بودم.
سمت یکی از کاناپه ها رفتم.هیچ کس متوجه ام نبود ولی می دانستم همه دارند به گوش بریده ی در جامدادی فکر می کنند.
آرام نزدیکش شدم،عرق کرده بودم.با کمربندم از پشت خفه اش کردم.حتی فرصت جیغ کشیدن به آن دختر ندادم.
چرا کشتمش؟چون خیانت کرد.
چرا گوشش را بریدم؟واضح است،چون گوشواره ی یادگاری از گوشش جدا نمی شد.
خون بر صورتم شتک زد.
بر کاناپه لم دادم.چشمانم را بستم.کمتر از چند دقیقه نگذشت که خوابم برد.
در خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابم ام و در خواب خوابم خواب دیدم که چشمانم قرمز است و روی کاناپه خوابیده ام و ....
با صدای وز وز ترانس مهتابی بیدار شدم.چشمانم بر نور سفید باز شد.سریع نگاهم را آنور کردم.
به سقف خیره شدم و حرف های دیگران به گوشم می خوردند:
"اگر یک روز یک جای دور بروم چی میکنی؟"
لعنت...
پدرم همین را به من گفت،گفتم شهامتش را نداری ولی زمانی که طناب دور گردنش پیچیده شد و شلوارم خیس شد فهمیدم جدی بود.
شایدآن پسر هم می خواست اعدام شود.
چند نفر بیشتر آن جا نبودند ولی بودنشان مثل سوزن پوستم را سوراخ می کرد.همه یمان به گوش بریده شده فکر می کردیم.
رفتار عادی مضحکشان نمی توانست مرا قانع کند که به قتل من فکر نمی کنند.شک ندارم به محض ان که می فهمیدند من قاتلم مرا مثل پدرم اعدام می کردند.پدرم نیز مادرم را به خاطر خیانت کشت.
تصمیم گرفتم در یکی از اتاق های دانشکده جامدادی را گم و گور کنم.بو کرده بود گرچه پلاستیک دورش مانع نفوذ خون به بیرون شده بود.
ازپله ها بالا رفتم،ساختمان یک هزارتو بود که در هر اتاقش کسی نشسته بود.
پایین آمدم و در باغچه ی دانشکده چالش کردم.نیم ساعتی کنار نشستم و سیگاری آتش زدم ولی ناگهان چند بچه گربه دور گور جمع شدند.همه به گربه ها نگاه می کردند،
ترسیدم و بالفور سنگی به شیشه ی دانشکده پرتاب کردم.بعد از صدای جیغ چند حراستی پیدایشان شد.
با صدای وزوز مهتابی در بیمارستان مهرگان چشم باز کردم.
#کوهیار
🖋 به بیرون قدم گذاشت و به نبرد روزانۀ خود با قفلِ زنگ زدۀ درِ مغازه پرداخت. صدای ناآشنایی که به زبان پرتغالی صحبت میکرد، او را شگفت زده کرد.
«شما بنتو اسپینوزا هستید؟»
اسپینوزا برگشت و با دو چهرۀ غریبه روبه رو شد. دو مرد جوان خسته و درمانده که به نظر میرسید از سفری طولانی آمده اند... اسپینوزا با نگرانی با تکان سر تأیید کرد.
مرد بلندقامت تر گفت: «من ژاکوب مِندوزا هستم. باید شما را ببینیم. باید با شما صحبت کنیم. ایشان پسرعموی من است، فرانکو بنیتیز که او را از پرتغال آورده ام. پسرعمویم...» ژاکوب شانۀ فرانکو را محکم گرفت، «در بحران است.»
اسپینوزا پاسخ داد: «چه شده؟»
«در بحرانی شدید است.»
«چرا دنبال من هستید؟»
«به ما گفتند شما کمک میکنی. شاید یگانه کسی باشی که میتوانی کمک کنی.»
«کمک؟»
«فرانکو ایمان خود را از دست داده است. به همه چیز شک دارد، به همۀ مراسمهای مذهبی و نمازها و دعاها. حتی به وجود خداوند. تمام مدت میترسد. نمیخوابد. از خودکشی حرف میزند.»
«و چه کسی شما را با فرستادن نزد من گمراه کرده است؟ من فقط بازرگانی هستم که به تجارتهای کوچک مشغولم. و همانطور که میبینید خیلی هم سودآور نیست... خاخام مورتریا رهبر معنوی ماست. باید نزد او بروید.»
«ما دیروز از راه رسیدیم و صبح امروز دقیقاً همین کار را میخواستیم بکنیم. اما میزبان ما که پسرعمویمان است، ما را از این کار بازداشت. او به ما گفت که خاخام مورتریا با شکاکها سرسخت و خشن است و اینکه معتقد است همۀ یهودیان پرتغال که به مسیحیت گرویدند با بدبختی و فلاکت ابدی مواجه خواهند شد، حتی اگر مجبور شده باشند بین تغییر مذهب و مرگ یکی را انتخاب کنند. او گفت "خاخام مورتریا فقط سبب خواهد شد فرانکو احساس بدتری پیدا کند. برو بنتو اسپینوزا را ببین. فرانکو به کمک نیاز دارد، نه قاضی".»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
«شما بنتو اسپینوزا هستید؟»
اسپینوزا برگشت و با دو چهرۀ غریبه روبه رو شد. دو مرد جوان خسته و درمانده که به نظر میرسید از سفری طولانی آمده اند... اسپینوزا با نگرانی با تکان سر تأیید کرد.
مرد بلندقامت تر گفت: «من ژاکوب مِندوزا هستم. باید شما را ببینیم. باید با شما صحبت کنیم. ایشان پسرعموی من است، فرانکو بنیتیز که او را از پرتغال آورده ام. پسرعمویم...» ژاکوب شانۀ فرانکو را محکم گرفت، «در بحران است.»
اسپینوزا پاسخ داد: «چه شده؟»
«در بحرانی شدید است.»
«چرا دنبال من هستید؟»
«به ما گفتند شما کمک میکنی. شاید یگانه کسی باشی که میتوانی کمک کنی.»
«کمک؟»
«فرانکو ایمان خود را از دست داده است. به همه چیز شک دارد، به همۀ مراسمهای مذهبی و نمازها و دعاها. حتی به وجود خداوند. تمام مدت میترسد. نمیخوابد. از خودکشی حرف میزند.»
«و چه کسی شما را با فرستادن نزد من گمراه کرده است؟ من فقط بازرگانی هستم که به تجارتهای کوچک مشغولم. و همانطور که میبینید خیلی هم سودآور نیست... خاخام مورتریا رهبر معنوی ماست. باید نزد او بروید.»
«ما دیروز از راه رسیدیم و صبح امروز دقیقاً همین کار را میخواستیم بکنیم. اما میزبان ما که پسرعمویمان است، ما را از این کار بازداشت. او به ما گفت که خاخام مورتریا با شکاکها سرسخت و خشن است و اینکه معتقد است همۀ یهودیان پرتغال که به مسیحیت گرویدند با بدبختی و فلاکت ابدی مواجه خواهند شد، حتی اگر مجبور شده باشند بین تغییر مذهب و مرگ یکی را انتخاب کنند. او گفت "خاخام مورتریا فقط سبب خواهد شد فرانکو احساس بدتری پیدا کند. برو بنتو اسپینوزا را ببین. فرانکو به کمک نیاز دارد، نه قاضی".»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
🖋 برخلاف تبیینهای علمی، که هدف آنها پیوند دادن یک رویداد معین به یک مجموعۀ عامتر از حقایق کلی است، تبیینهای تکنیکی در پی فهم رویدادهای معین بر حسب دیگر جزئیات دقیقاند...برای همین، اگر بخواهیم بدانیم که چرا یک پل فرو ریخته یا یک رآکتور هستهای منفجر شده است، با پرسش از اینکه چرا پل تاکوما فرو ریخت یا چرا رآکتور چرنوبیل منفجر شد آغاز میکنیم، نه با این پرسش که چرا به طور کلی پلها فرو میریزند. پاسخهای مناسب به این پرسشهای جزئی ما با توسل به تعمیمهایی همچون «گرانش»، در مورد اول، یا «چون بحرانی شده بود» (با گزارش از همۀ قوانین دخیل در شکافت هستهای)، در مورد دوم، حاصل نخواهد شد...
نه عدم موفقیت، نه موفقیت و نه پیامدهای ناخواستۀ تکنولوژیکی، هیچکدام را نمیتوان به صورت «کلی» تبیین کرد. فاجعۀ پل تاکوما یک علت واحد نداشت؛ عوامل زیادی در آن دخیل بودند. برخی از متغیرهای ممکن عبارتاند از وضعیت آبوهوایی، عوامل زمینشناختی، تنش مواد، طراحی ضعیف، کیفیت ضعیف مصالح، عدم موفقیت در برآوردن مشخصات لازم و نداشتن دانش دربارۀ آثار متقابل این عوامل. دربارۀ حادثۀ چرنوبیل نیز همینطور است، اما به فهرست بالا «خطای انسانی » را نیز بیفزایید.
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe
نه عدم موفقیت، نه موفقیت و نه پیامدهای ناخواستۀ تکنولوژیکی، هیچکدام را نمیتوان به صورت «کلی» تبیین کرد. فاجعۀ پل تاکوما یک علت واحد نداشت؛ عوامل زیادی در آن دخیل بودند. برخی از متغیرهای ممکن عبارتاند از وضعیت آبوهوایی، عوامل زمینشناختی، تنش مواد، طراحی ضعیف، کیفیت ضعیف مصالح، عدم موفقیت در برآوردن مشخصات لازم و نداشتن دانش دربارۀ آثار متقابل این عوامل. دربارۀ حادثۀ چرنوبیل نیز همینطور است، اما به فهرست بالا «خطای انسانی » را نیز بیفزایید.
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe
Human evolution, how technology influenced our evolution?
From the beginning of the mankind, humans used to develop tools, but how and in which way did our tools shape us? On both sides: past and present.
@PhilosophyCafe ♨️
From the beginning of the mankind, humans used to develop tools, but how and in which way did our tools shape us? On both sides: past and present.
@PhilosophyCafe ♨️
《آنان که به ایدهها و اندیشههای خویش ایمان افراطی دارند، برای دستیابی به اکتشافات علمی واجد شرایط نیستند》.
🔘 #کلود_برنارد
@PhilosophyCafe ♨️
🔘 #کلود_برنارد
@PhilosophyCafe ♨️
فکر میکنم که موانع اصلی در راه پیشرفت در علم از ماهیت اجتماعی برخوردارند، و آنها را می توان به دو دسته تقسیم کرد: موانع اقتصادی و موانع اعتقادی (ایدئولوژیک).
در جنبه اقتصادی، فقر احیانا می تواند یک مانع به شمار آید (هرچند اكتشافات نظری و تجربی بزرگی علی رغم فقر مادی به انجام رسیده اند. اما در سالهای اخیر به خوبی روشن شده است که رفاه مادی نیز می تواند یک مانع باشد: پولهای زیادی ممکن است صرف تکمیل ایده های معدودی شوند. البته باید پذیرفت که حتی تحت چنین شرایط نامطلوبی نیز می توان به پیشرفت دست یافت. اما روح علم در معرض خطر قرار دارد. علوم متکی به هزینه های غول آسا ممکن است علوم کبیر و برجسته را از بین ببرند. و انفجار در میزان مقالات انتشار یافته ممکن است منجر به از بین رفتن اندیشه های بدیع شود: اندیشه هایی که به دلیل قلتشان، می توانند در این سیلاب غرق شوند. خطری که اشاره شد، بسیار واقعی است، و ضرورتی ندارد که در مورد آن بیش از حد تأکید شود، اما شاید نقل این سخن یوجین ویگنر، یکی از قهرمانان اولیه حوزه مکانیک کوانتومی خالی از فایده نباشد که زمانی با اندوه اظهار داشت: «روح علم دستخوش تغییر شده است».
این به واقع فصل غمناکی است. اما چون مطلب بسیار واضح است بیش از این درباره موانع اقتصادی پیشرفت در علم سخن نمی گویم؛ در عوض، به بحث درباره موانع اعتقادی (ایدئولوژیک) خواهم پرداخت.
🔘 #پی_نوشت:
مقصود از علوم با هزینه های غول آسا Big Sciences، علومی است که در آن به عوض بهره گیری از نیروی اندیشه و عرضه نظریه های بدیع برای کشف رازهای طبیعت، از ابزار بسیار پرهزینه و روشهای مکانیکی و پرخرج بهره گرفته می شود، و علم نظری را به سطح علم کاربردی و تکنولوژی تقلیل می دهد. علوم کبیر و برجسته به عنوان معادل برای great sciences برگزیده شده است. مقصود پوپر از این علوم، نظریه های وحدت بخش، ساده و زیبایی هستند که در عین حال از عمق سوری زیادی برخوردارند و معرفت آدمی را در حوزه مربوط به خود به نحو چشمگیری افزایش که از جمله این قبیل نظریه ها می توان به نظریه نسبیت اینشتین، نظریه میدان فارادی۔ ماکسول، و نظریه تطور داروین اشاره کرد.
🔘 #اسطوره_چارچوب
🔘 #کارل_پاپر
🔘 #علی_پایا
🔘 صفحهی: ۶۱_۶۲
@PhilosophyCafe ♨️
در جنبه اقتصادی، فقر احیانا می تواند یک مانع به شمار آید (هرچند اكتشافات نظری و تجربی بزرگی علی رغم فقر مادی به انجام رسیده اند. اما در سالهای اخیر به خوبی روشن شده است که رفاه مادی نیز می تواند یک مانع باشد: پولهای زیادی ممکن است صرف تکمیل ایده های معدودی شوند. البته باید پذیرفت که حتی تحت چنین شرایط نامطلوبی نیز می توان به پیشرفت دست یافت. اما روح علم در معرض خطر قرار دارد. علوم متکی به هزینه های غول آسا ممکن است علوم کبیر و برجسته را از بین ببرند. و انفجار در میزان مقالات انتشار یافته ممکن است منجر به از بین رفتن اندیشه های بدیع شود: اندیشه هایی که به دلیل قلتشان، می توانند در این سیلاب غرق شوند. خطری که اشاره شد، بسیار واقعی است، و ضرورتی ندارد که در مورد آن بیش از حد تأکید شود، اما شاید نقل این سخن یوجین ویگنر، یکی از قهرمانان اولیه حوزه مکانیک کوانتومی خالی از فایده نباشد که زمانی با اندوه اظهار داشت: «روح علم دستخوش تغییر شده است».
این به واقع فصل غمناکی است. اما چون مطلب بسیار واضح است بیش از این درباره موانع اقتصادی پیشرفت در علم سخن نمی گویم؛ در عوض، به بحث درباره موانع اعتقادی (ایدئولوژیک) خواهم پرداخت.
🔘 #پی_نوشت:
مقصود از علوم با هزینه های غول آسا Big Sciences، علومی است که در آن به عوض بهره گیری از نیروی اندیشه و عرضه نظریه های بدیع برای کشف رازهای طبیعت، از ابزار بسیار پرهزینه و روشهای مکانیکی و پرخرج بهره گرفته می شود، و علم نظری را به سطح علم کاربردی و تکنولوژی تقلیل می دهد. علوم کبیر و برجسته به عنوان معادل برای great sciences برگزیده شده است. مقصود پوپر از این علوم، نظریه های وحدت بخش، ساده و زیبایی هستند که در عین حال از عمق سوری زیادی برخوردارند و معرفت آدمی را در حوزه مربوط به خود به نحو چشمگیری افزایش که از جمله این قبیل نظریه ها می توان به نظریه نسبیت اینشتین، نظریه میدان فارادی۔ ماکسول، و نظریه تطور داروین اشاره کرد.
🔘 #اسطوره_چارچوب
🔘 #کارل_پاپر
🔘 #علی_پایا
🔘 صفحهی: ۶۱_۶۲
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 همچنان که اتوبوس از آخرین تپۀ بین ما و پایگاه دیابلوکانیون بالا میرفت، حس انتظار در من شدت میگرفت. با رسیدن اتوبوس به قلۀ یک فلات کوچک، چشمم به منظرهای افتاد که سرم گیج خورد. زیر پای ما، غنوده بر ساحلِ خلیجیِ کوچیک، آن رآکتور هستهای غولپیکر بود، هنوز در دست ساخت، یک قطعۀ مستطیلی قهوهایرنگ و عظیم و دو گنبدی سفید. گنبدیها در کنار هم قدری کریهمنظر به نظر میرسیدند، همچون سینههای برآمدۀ الههای عظیم که بولدوزرهای پرتکاپو به دقت آن را در شن دفن کرده باشند. رشتهای از کابلهای برق از برجهای انرژی بالا به پایین تپه معلق بودند، در انتظار اتصال نهاییشان به نیروگاه برق. ... دقیقاً در همان لحظه بود که منظرهای دیگر نظرم را به خود جلب کرد. به موازات رآکتور و صخرۀ دیابلو اما خیلی دورتر از ساحل و درون دریا، یک نهنگ خاکستری کالیفرنیایی به ناگاه به سطح آب آمد، از ششهای خود حجم عظیمی از هوا را به آسمان فواره کرد، و بعد زیر امواج ناپدید شد. سکوتی مقاومتناپذیر بر من غلبه کرد.
🖋 وقتی نهنگ خاکستری به سطح آب آمد، انگار دقیقاً میپرسید که تا به حال کجا بودی؟ البته مسلماً پاسخم این بود که تا به حال دور از این مکان به مطالعۀ معماهای اخلاقی و سیاسی که تکنولوژی مدرن در بردارد مشغول بودم و هرگز فکر نمیکردم یکی از رقتآورترین نمونههای آن درست در سرزمین مادریام باشد. تجربۀ دیدن رآکتور، مشاهدۀ آن در یک زمان و مکان خاص، بینهایت بیشتر از همۀ تحلیلها و یافتههای همۀ مطالعات مفصلی که تا آن هنگام میتوانستم خوانده باشم سخن برای گفتن داشت.
البته، دربارۀ آن نیروگاه برق، نقدهای استاندارد انرژی هستهای صادق است. این رآکتور مسلماً خطر یک حادثۀ فاجعهآمیز هستهای همانند حادثۀ تریمایل را بر منطقه تحمیل میکند. یقیناً تشعشعهای معمول و سطح پایین و آلودگی دمایی برای آب اقیانوس مجاورش ایجاد میکند. هیچکس طرح منسجمی برای انبار ضایعات رادیواکتیو دیرپایی که این نیروگاه و نیروگاههای مشابه آن تولید میکنند در نظر نگرفته است. هماکنون برای انهدام پایگاههای هستهای که کارشان به پایان رسیده لازم است هزینهای دهها برابر هزینۀ ساخت پایگاه که آن هم مقدار کمی نیست و پنج و نیم میلیارد دلار تخمین زده میشود صرف شود.
📚 از کتاب «نهنگ و رآکتور»، نوشتۀ لنگدون وینر 📚
@philosophycafe
🖋 وقتی نهنگ خاکستری به سطح آب آمد، انگار دقیقاً میپرسید که تا به حال کجا بودی؟ البته مسلماً پاسخم این بود که تا به حال دور از این مکان به مطالعۀ معماهای اخلاقی و سیاسی که تکنولوژی مدرن در بردارد مشغول بودم و هرگز فکر نمیکردم یکی از رقتآورترین نمونههای آن درست در سرزمین مادریام باشد. تجربۀ دیدن رآکتور، مشاهدۀ آن در یک زمان و مکان خاص، بینهایت بیشتر از همۀ تحلیلها و یافتههای همۀ مطالعات مفصلی که تا آن هنگام میتوانستم خوانده باشم سخن برای گفتن داشت.
البته، دربارۀ آن نیروگاه برق، نقدهای استاندارد انرژی هستهای صادق است. این رآکتور مسلماً خطر یک حادثۀ فاجعهآمیز هستهای همانند حادثۀ تریمایل را بر منطقه تحمیل میکند. یقیناً تشعشعهای معمول و سطح پایین و آلودگی دمایی برای آب اقیانوس مجاورش ایجاد میکند. هیچکس طرح منسجمی برای انبار ضایعات رادیواکتیو دیرپایی که این نیروگاه و نیروگاههای مشابه آن تولید میکنند در نظر نگرفته است. هماکنون برای انهدام پایگاههای هستهای که کارشان به پایان رسیده لازم است هزینهای دهها برابر هزینۀ ساخت پایگاه که آن هم مقدار کمی نیست و پنج و نیم میلیارد دلار تخمین زده میشود صرف شود.
📚 از کتاب «نهنگ و رآکتور»، نوشتۀ لنگدون وینر 📚
@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
توی شرکتمون چند وقت پیش دو طبقه پایین کامل پارتیشن بندی شد٬ فقط طبقه ما بود که پارتیشن نشده بود. آخه از پایین شروع کرده بودن به پارتیشن بندی و ما طبقه سوم بودیم. فکر کنم آخرین روز بود که صدای همکارارو میشنیدیم و همو میدیدیم و بین کارامون یک صحبتی و لبخند ریزی داشتیم.از فردا هرکی فقط سیستم خودشو میدید و یا شاید نفر دیگه ای که با اون هم اتاق یا هم پارتیشن بود.
روز بعد در باز شد کلی آدم با پارتیشن و دریل و بند و بساط اومدن تو. طبقه ما هم پارتیشن شد.
میگن که شرکت الان دوره ی پیشرفتشه٬ بعد ده سال داره ثمر میده. دیگ نباید وقتو تلف کرد. باید نیروهای بیشتر گرفت و صبح تا شب مثل ماشین کار کرد. قدیمی های شرکت ازین جملات انرژی زا به همه میگن«ما باید به فکر پیشرفت شرکت باشیم»٬ « تیم ما میتونه» ٬« ما به همه رقیبا میرسیم» و اینجور جملات. عِرق به شرکت این شرکتای موفق یه چیزی مثل عرق ملی نازی ها میمونه!!!
فردای اونروز رسید. ازونجایی که من معمولا نیم ساعت قبل از شروع به کار شرکت اونجا هستم٬ هر وقت میرم به جز آبدارچی معمولا کسی نیست. طبق معمول در حالی که نصف لامپ های اون طبقه خاموش بود نشسته بودم پشت سیستم که آبدارچی اومد تو و چون کسی نبود شروع کرد به گفت و گو. کلی درد دل کرد و گفت من دیگ اینجا نمیمونم. سعی میکنم برم. با حالت عصبی میگفت مگه کارمندا آدم نیستن. طرف دانشگاه دولتی مدرک گرفته و کلی درس خونده که بیاد صبح تا شب پشت سیستم با کسیم حرف نزنه(در حالی اینو میگفت که کمرشو خم کرد و چشاشو از حدقه دراورد و انگستاشو مثل کار کردن با صفحه کلید تکون می داد) بعد شبشم بره زود بخوابه که فردا زود پاشه دوباره فردا همین داستان. آدما باید باهم صحبت کنن. باید حرکت داشته باشن. اینجوری مرده ان. الان چه فرقی با مرده میکنید شما.
چون صحبت هاش دیگ زیاد شده بود و چراغ های شرکت دیگ خاموش نبود و همه اومده بودن من احساس کردم بقیه دارن میبینن و گوش میدن و واسه جفتمون بده. البته تا حدودی هم کارهام عقب افتاده بود و روم نمیشد کارمو شروع کنم. سعی کردم رو به سیستم بشم و با تایید سر حرفاشو تایید کنم که کم کم بره. اون در حالی که رفت سراغ تمیز کردن و کارش٬ ادامه ی حرفشو با لحجه غلیظ ترکی داشت میزد:«حرَکت٬ حرَکت٬ مرده٬ مرده» اینارو همش میگفت و داشت کارشو انجام میداد و کم کم دور شد.
شاید از نظر خیلی ها این خیلی منطقی و معقوله که باید مثل ماشین کار کرد و پارتیشن بندی کرد. باید واس موفقیت ازین کارها کرد.و کار غیر این وقت تلف کردنه حتی یک لبخند کوچیک موقع کار شاید وقت تلف کردن و هدر دادن پوله. اما به نظرم این موضوع رو خیلی فراتر باید ببینیم. از بعد اونروز گفته های اون پیرمرد آبدارچی رو مثل یک زنگ خطر میبینم. زنگ خطری برای بشریت. این حالت برای ما عادیه ولی برای اون که دو نسل قدیمی تر از ماست اینطور نیست.اون این تغییر رو نمیتونه تحمل کنه و خودشو تطبیق بده. اگر ازین به بعد هر نسل اینطور بشه وضع خیلی بدتر از این میشه قطعا. باید اونجارو دید. اینکه پنجاه نسل بعد چی میشه؟ شاید نخندیدن برای آدما کاملا عادی باشه. شاید اصلا حرف نزدن کاملا عادی باشه. شوخی کردن چیز از مد افتاده ای باشه. این تغییر تا کجا پیش میره؟
✅ آرمان خادمی
⚠️ بهار۹۸
روز بعد در باز شد کلی آدم با پارتیشن و دریل و بند و بساط اومدن تو. طبقه ما هم پارتیشن شد.
میگن که شرکت الان دوره ی پیشرفتشه٬ بعد ده سال داره ثمر میده. دیگ نباید وقتو تلف کرد. باید نیروهای بیشتر گرفت و صبح تا شب مثل ماشین کار کرد. قدیمی های شرکت ازین جملات انرژی زا به همه میگن«ما باید به فکر پیشرفت شرکت باشیم»٬ « تیم ما میتونه» ٬« ما به همه رقیبا میرسیم» و اینجور جملات. عِرق به شرکت این شرکتای موفق یه چیزی مثل عرق ملی نازی ها میمونه!!!
فردای اونروز رسید. ازونجایی که من معمولا نیم ساعت قبل از شروع به کار شرکت اونجا هستم٬ هر وقت میرم به جز آبدارچی معمولا کسی نیست. طبق معمول در حالی که نصف لامپ های اون طبقه خاموش بود نشسته بودم پشت سیستم که آبدارچی اومد تو و چون کسی نبود شروع کرد به گفت و گو. کلی درد دل کرد و گفت من دیگ اینجا نمیمونم. سعی میکنم برم. با حالت عصبی میگفت مگه کارمندا آدم نیستن. طرف دانشگاه دولتی مدرک گرفته و کلی درس خونده که بیاد صبح تا شب پشت سیستم با کسیم حرف نزنه(در حالی اینو میگفت که کمرشو خم کرد و چشاشو از حدقه دراورد و انگستاشو مثل کار کردن با صفحه کلید تکون می داد) بعد شبشم بره زود بخوابه که فردا زود پاشه دوباره فردا همین داستان. آدما باید باهم صحبت کنن. باید حرکت داشته باشن. اینجوری مرده ان. الان چه فرقی با مرده میکنید شما.
چون صحبت هاش دیگ زیاد شده بود و چراغ های شرکت دیگ خاموش نبود و همه اومده بودن من احساس کردم بقیه دارن میبینن و گوش میدن و واسه جفتمون بده. البته تا حدودی هم کارهام عقب افتاده بود و روم نمیشد کارمو شروع کنم. سعی کردم رو به سیستم بشم و با تایید سر حرفاشو تایید کنم که کم کم بره. اون در حالی که رفت سراغ تمیز کردن و کارش٬ ادامه ی حرفشو با لحجه غلیظ ترکی داشت میزد:«حرَکت٬ حرَکت٬ مرده٬ مرده» اینارو همش میگفت و داشت کارشو انجام میداد و کم کم دور شد.
شاید از نظر خیلی ها این خیلی منطقی و معقوله که باید مثل ماشین کار کرد و پارتیشن بندی کرد. باید واس موفقیت ازین کارها کرد.و کار غیر این وقت تلف کردنه حتی یک لبخند کوچیک موقع کار شاید وقت تلف کردن و هدر دادن پوله. اما به نظرم این موضوع رو خیلی فراتر باید ببینیم. از بعد اونروز گفته های اون پیرمرد آبدارچی رو مثل یک زنگ خطر میبینم. زنگ خطری برای بشریت. این حالت برای ما عادیه ولی برای اون که دو نسل قدیمی تر از ماست اینطور نیست.اون این تغییر رو نمیتونه تحمل کنه و خودشو تطبیق بده. اگر ازین به بعد هر نسل اینطور بشه وضع خیلی بدتر از این میشه قطعا. باید اونجارو دید. اینکه پنجاه نسل بعد چی میشه؟ شاید نخندیدن برای آدما کاملا عادی باشه. شاید اصلا حرف نزدن کاملا عادی باشه. شوخی کردن چیز از مد افتاده ای باشه. این تغییر تا کجا پیش میره؟
✅ آرمان خادمی
⚠️ بهار۹۸
🗯 مرا هزار امید است و هر هزار تویی!
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است
ستارهای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زان همه دشمن چون دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
🔹 سیمین بهبهانی 🔹
@philosophycafe
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است
ستارهای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زان همه دشمن چون دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
🔹 سیمین بهبهانی 🔹
@philosophycafe