Human evolution, how technology influenced our evolution?
From the beginning of the mankind, humans used to develop tools, but how and in which way did our tools shape us? On both sides: past and present.
@PhilosophyCafe ♨️
From the beginning of the mankind, humans used to develop tools, but how and in which way did our tools shape us? On both sides: past and present.
@PhilosophyCafe ♨️
《آنان که به ایدهها و اندیشههای خویش ایمان افراطی دارند، برای دستیابی به اکتشافات علمی واجد شرایط نیستند》.
🔘 #کلود_برنارد
@PhilosophyCafe ♨️
🔘 #کلود_برنارد
@PhilosophyCafe ♨️
فکر میکنم که موانع اصلی در راه پیشرفت در علم از ماهیت اجتماعی برخوردارند، و آنها را می توان به دو دسته تقسیم کرد: موانع اقتصادی و موانع اعتقادی (ایدئولوژیک).
در جنبه اقتصادی، فقر احیانا می تواند یک مانع به شمار آید (هرچند اكتشافات نظری و تجربی بزرگی علی رغم فقر مادی به انجام رسیده اند. اما در سالهای اخیر به خوبی روشن شده است که رفاه مادی نیز می تواند یک مانع باشد: پولهای زیادی ممکن است صرف تکمیل ایده های معدودی شوند. البته باید پذیرفت که حتی تحت چنین شرایط نامطلوبی نیز می توان به پیشرفت دست یافت. اما روح علم در معرض خطر قرار دارد. علوم متکی به هزینه های غول آسا ممکن است علوم کبیر و برجسته را از بین ببرند. و انفجار در میزان مقالات انتشار یافته ممکن است منجر به از بین رفتن اندیشه های بدیع شود: اندیشه هایی که به دلیل قلتشان، می توانند در این سیلاب غرق شوند. خطری که اشاره شد، بسیار واقعی است، و ضرورتی ندارد که در مورد آن بیش از حد تأکید شود، اما شاید نقل این سخن یوجین ویگنر، یکی از قهرمانان اولیه حوزه مکانیک کوانتومی خالی از فایده نباشد که زمانی با اندوه اظهار داشت: «روح علم دستخوش تغییر شده است».
این به واقع فصل غمناکی است. اما چون مطلب بسیار واضح است بیش از این درباره موانع اقتصادی پیشرفت در علم سخن نمی گویم؛ در عوض، به بحث درباره موانع اعتقادی (ایدئولوژیک) خواهم پرداخت.
🔘 #پی_نوشت:
مقصود از علوم با هزینه های غول آسا Big Sciences، علومی است که در آن به عوض بهره گیری از نیروی اندیشه و عرضه نظریه های بدیع برای کشف رازهای طبیعت، از ابزار بسیار پرهزینه و روشهای مکانیکی و پرخرج بهره گرفته می شود، و علم نظری را به سطح علم کاربردی و تکنولوژی تقلیل می دهد. علوم کبیر و برجسته به عنوان معادل برای great sciences برگزیده شده است. مقصود پوپر از این علوم، نظریه های وحدت بخش، ساده و زیبایی هستند که در عین حال از عمق سوری زیادی برخوردارند و معرفت آدمی را در حوزه مربوط به خود به نحو چشمگیری افزایش که از جمله این قبیل نظریه ها می توان به نظریه نسبیت اینشتین، نظریه میدان فارادی۔ ماکسول، و نظریه تطور داروین اشاره کرد.
🔘 #اسطوره_چارچوب
🔘 #کارل_پاپر
🔘 #علی_پایا
🔘 صفحهی: ۶۱_۶۲
@PhilosophyCafe ♨️
در جنبه اقتصادی، فقر احیانا می تواند یک مانع به شمار آید (هرچند اكتشافات نظری و تجربی بزرگی علی رغم فقر مادی به انجام رسیده اند. اما در سالهای اخیر به خوبی روشن شده است که رفاه مادی نیز می تواند یک مانع باشد: پولهای زیادی ممکن است صرف تکمیل ایده های معدودی شوند. البته باید پذیرفت که حتی تحت چنین شرایط نامطلوبی نیز می توان به پیشرفت دست یافت. اما روح علم در معرض خطر قرار دارد. علوم متکی به هزینه های غول آسا ممکن است علوم کبیر و برجسته را از بین ببرند. و انفجار در میزان مقالات انتشار یافته ممکن است منجر به از بین رفتن اندیشه های بدیع شود: اندیشه هایی که به دلیل قلتشان، می توانند در این سیلاب غرق شوند. خطری که اشاره شد، بسیار واقعی است، و ضرورتی ندارد که در مورد آن بیش از حد تأکید شود، اما شاید نقل این سخن یوجین ویگنر، یکی از قهرمانان اولیه حوزه مکانیک کوانتومی خالی از فایده نباشد که زمانی با اندوه اظهار داشت: «روح علم دستخوش تغییر شده است».
این به واقع فصل غمناکی است. اما چون مطلب بسیار واضح است بیش از این درباره موانع اقتصادی پیشرفت در علم سخن نمی گویم؛ در عوض، به بحث درباره موانع اعتقادی (ایدئولوژیک) خواهم پرداخت.
🔘 #پی_نوشت:
مقصود از علوم با هزینه های غول آسا Big Sciences، علومی است که در آن به عوض بهره گیری از نیروی اندیشه و عرضه نظریه های بدیع برای کشف رازهای طبیعت، از ابزار بسیار پرهزینه و روشهای مکانیکی و پرخرج بهره گرفته می شود، و علم نظری را به سطح علم کاربردی و تکنولوژی تقلیل می دهد. علوم کبیر و برجسته به عنوان معادل برای great sciences برگزیده شده است. مقصود پوپر از این علوم، نظریه های وحدت بخش، ساده و زیبایی هستند که در عین حال از عمق سوری زیادی برخوردارند و معرفت آدمی را در حوزه مربوط به خود به نحو چشمگیری افزایش که از جمله این قبیل نظریه ها می توان به نظریه نسبیت اینشتین، نظریه میدان فارادی۔ ماکسول، و نظریه تطور داروین اشاره کرد.
🔘 #اسطوره_چارچوب
🔘 #کارل_پاپر
🔘 #علی_پایا
🔘 صفحهی: ۶۱_۶۲
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 همچنان که اتوبوس از آخرین تپۀ بین ما و پایگاه دیابلوکانیون بالا میرفت، حس انتظار در من شدت میگرفت. با رسیدن اتوبوس به قلۀ یک فلات کوچک، چشمم به منظرهای افتاد که سرم گیج خورد. زیر پای ما، غنوده بر ساحلِ خلیجیِ کوچیک، آن رآکتور هستهای غولپیکر بود، هنوز در دست ساخت، یک قطعۀ مستطیلی قهوهایرنگ و عظیم و دو گنبدی سفید. گنبدیها در کنار هم قدری کریهمنظر به نظر میرسیدند، همچون سینههای برآمدۀ الههای عظیم که بولدوزرهای پرتکاپو به دقت آن را در شن دفن کرده باشند. رشتهای از کابلهای برق از برجهای انرژی بالا به پایین تپه معلق بودند، در انتظار اتصال نهاییشان به نیروگاه برق. ... دقیقاً در همان لحظه بود که منظرهای دیگر نظرم را به خود جلب کرد. به موازات رآکتور و صخرۀ دیابلو اما خیلی دورتر از ساحل و درون دریا، یک نهنگ خاکستری کالیفرنیایی به ناگاه به سطح آب آمد، از ششهای خود حجم عظیمی از هوا را به آسمان فواره کرد، و بعد زیر امواج ناپدید شد. سکوتی مقاومتناپذیر بر من غلبه کرد.
🖋 وقتی نهنگ خاکستری به سطح آب آمد، انگار دقیقاً میپرسید که تا به حال کجا بودی؟ البته مسلماً پاسخم این بود که تا به حال دور از این مکان به مطالعۀ معماهای اخلاقی و سیاسی که تکنولوژی مدرن در بردارد مشغول بودم و هرگز فکر نمیکردم یکی از رقتآورترین نمونههای آن درست در سرزمین مادریام باشد. تجربۀ دیدن رآکتور، مشاهدۀ آن در یک زمان و مکان خاص، بینهایت بیشتر از همۀ تحلیلها و یافتههای همۀ مطالعات مفصلی که تا آن هنگام میتوانستم خوانده باشم سخن برای گفتن داشت.
البته، دربارۀ آن نیروگاه برق، نقدهای استاندارد انرژی هستهای صادق است. این رآکتور مسلماً خطر یک حادثۀ فاجعهآمیز هستهای همانند حادثۀ تریمایل را بر منطقه تحمیل میکند. یقیناً تشعشعهای معمول و سطح پایین و آلودگی دمایی برای آب اقیانوس مجاورش ایجاد میکند. هیچکس طرح منسجمی برای انبار ضایعات رادیواکتیو دیرپایی که این نیروگاه و نیروگاههای مشابه آن تولید میکنند در نظر نگرفته است. هماکنون برای انهدام پایگاههای هستهای که کارشان به پایان رسیده لازم است هزینهای دهها برابر هزینۀ ساخت پایگاه که آن هم مقدار کمی نیست و پنج و نیم میلیارد دلار تخمین زده میشود صرف شود.
📚 از کتاب «نهنگ و رآکتور»، نوشتۀ لنگدون وینر 📚
@philosophycafe
🖋 وقتی نهنگ خاکستری به سطح آب آمد، انگار دقیقاً میپرسید که تا به حال کجا بودی؟ البته مسلماً پاسخم این بود که تا به حال دور از این مکان به مطالعۀ معماهای اخلاقی و سیاسی که تکنولوژی مدرن در بردارد مشغول بودم و هرگز فکر نمیکردم یکی از رقتآورترین نمونههای آن درست در سرزمین مادریام باشد. تجربۀ دیدن رآکتور، مشاهدۀ آن در یک زمان و مکان خاص، بینهایت بیشتر از همۀ تحلیلها و یافتههای همۀ مطالعات مفصلی که تا آن هنگام میتوانستم خوانده باشم سخن برای گفتن داشت.
البته، دربارۀ آن نیروگاه برق، نقدهای استاندارد انرژی هستهای صادق است. این رآکتور مسلماً خطر یک حادثۀ فاجعهآمیز هستهای همانند حادثۀ تریمایل را بر منطقه تحمیل میکند. یقیناً تشعشعهای معمول و سطح پایین و آلودگی دمایی برای آب اقیانوس مجاورش ایجاد میکند. هیچکس طرح منسجمی برای انبار ضایعات رادیواکتیو دیرپایی که این نیروگاه و نیروگاههای مشابه آن تولید میکنند در نظر نگرفته است. هماکنون برای انهدام پایگاههای هستهای که کارشان به پایان رسیده لازم است هزینهای دهها برابر هزینۀ ساخت پایگاه که آن هم مقدار کمی نیست و پنج و نیم میلیارد دلار تخمین زده میشود صرف شود.
📚 از کتاب «نهنگ و رآکتور»، نوشتۀ لنگدون وینر 📚
@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
توی شرکتمون چند وقت پیش دو طبقه پایین کامل پارتیشن بندی شد٬ فقط طبقه ما بود که پارتیشن نشده بود. آخه از پایین شروع کرده بودن به پارتیشن بندی و ما طبقه سوم بودیم. فکر کنم آخرین روز بود که صدای همکارارو میشنیدیم و همو میدیدیم و بین کارامون یک صحبتی و لبخند ریزی داشتیم.از فردا هرکی فقط سیستم خودشو میدید و یا شاید نفر دیگه ای که با اون هم اتاق یا هم پارتیشن بود.
روز بعد در باز شد کلی آدم با پارتیشن و دریل و بند و بساط اومدن تو. طبقه ما هم پارتیشن شد.
میگن که شرکت الان دوره ی پیشرفتشه٬ بعد ده سال داره ثمر میده. دیگ نباید وقتو تلف کرد. باید نیروهای بیشتر گرفت و صبح تا شب مثل ماشین کار کرد. قدیمی های شرکت ازین جملات انرژی زا به همه میگن«ما باید به فکر پیشرفت شرکت باشیم»٬ « تیم ما میتونه» ٬« ما به همه رقیبا میرسیم» و اینجور جملات. عِرق به شرکت این شرکتای موفق یه چیزی مثل عرق ملی نازی ها میمونه!!!
فردای اونروز رسید. ازونجایی که من معمولا نیم ساعت قبل از شروع به کار شرکت اونجا هستم٬ هر وقت میرم به جز آبدارچی معمولا کسی نیست. طبق معمول در حالی که نصف لامپ های اون طبقه خاموش بود نشسته بودم پشت سیستم که آبدارچی اومد تو و چون کسی نبود شروع کرد به گفت و گو. کلی درد دل کرد و گفت من دیگ اینجا نمیمونم. سعی میکنم برم. با حالت عصبی میگفت مگه کارمندا آدم نیستن. طرف دانشگاه دولتی مدرک گرفته و کلی درس خونده که بیاد صبح تا شب پشت سیستم با کسیم حرف نزنه(در حالی اینو میگفت که کمرشو خم کرد و چشاشو از حدقه دراورد و انگستاشو مثل کار کردن با صفحه کلید تکون می داد) بعد شبشم بره زود بخوابه که فردا زود پاشه دوباره فردا همین داستان. آدما باید باهم صحبت کنن. باید حرکت داشته باشن. اینجوری مرده ان. الان چه فرقی با مرده میکنید شما.
چون صحبت هاش دیگ زیاد شده بود و چراغ های شرکت دیگ خاموش نبود و همه اومده بودن من احساس کردم بقیه دارن میبینن و گوش میدن و واسه جفتمون بده. البته تا حدودی هم کارهام عقب افتاده بود و روم نمیشد کارمو شروع کنم. سعی کردم رو به سیستم بشم و با تایید سر حرفاشو تایید کنم که کم کم بره. اون در حالی که رفت سراغ تمیز کردن و کارش٬ ادامه ی حرفشو با لحجه غلیظ ترکی داشت میزد:«حرَکت٬ حرَکت٬ مرده٬ مرده» اینارو همش میگفت و داشت کارشو انجام میداد و کم کم دور شد.
شاید از نظر خیلی ها این خیلی منطقی و معقوله که باید مثل ماشین کار کرد و پارتیشن بندی کرد. باید واس موفقیت ازین کارها کرد.و کار غیر این وقت تلف کردنه حتی یک لبخند کوچیک موقع کار شاید وقت تلف کردن و هدر دادن پوله. اما به نظرم این موضوع رو خیلی فراتر باید ببینیم. از بعد اونروز گفته های اون پیرمرد آبدارچی رو مثل یک زنگ خطر میبینم. زنگ خطری برای بشریت. این حالت برای ما عادیه ولی برای اون که دو نسل قدیمی تر از ماست اینطور نیست.اون این تغییر رو نمیتونه تحمل کنه و خودشو تطبیق بده. اگر ازین به بعد هر نسل اینطور بشه وضع خیلی بدتر از این میشه قطعا. باید اونجارو دید. اینکه پنجاه نسل بعد چی میشه؟ شاید نخندیدن برای آدما کاملا عادی باشه. شاید اصلا حرف نزدن کاملا عادی باشه. شوخی کردن چیز از مد افتاده ای باشه. این تغییر تا کجا پیش میره؟
✅ آرمان خادمی
⚠️ بهار۹۸
روز بعد در باز شد کلی آدم با پارتیشن و دریل و بند و بساط اومدن تو. طبقه ما هم پارتیشن شد.
میگن که شرکت الان دوره ی پیشرفتشه٬ بعد ده سال داره ثمر میده. دیگ نباید وقتو تلف کرد. باید نیروهای بیشتر گرفت و صبح تا شب مثل ماشین کار کرد. قدیمی های شرکت ازین جملات انرژی زا به همه میگن«ما باید به فکر پیشرفت شرکت باشیم»٬ « تیم ما میتونه» ٬« ما به همه رقیبا میرسیم» و اینجور جملات. عِرق به شرکت این شرکتای موفق یه چیزی مثل عرق ملی نازی ها میمونه!!!
فردای اونروز رسید. ازونجایی که من معمولا نیم ساعت قبل از شروع به کار شرکت اونجا هستم٬ هر وقت میرم به جز آبدارچی معمولا کسی نیست. طبق معمول در حالی که نصف لامپ های اون طبقه خاموش بود نشسته بودم پشت سیستم که آبدارچی اومد تو و چون کسی نبود شروع کرد به گفت و گو. کلی درد دل کرد و گفت من دیگ اینجا نمیمونم. سعی میکنم برم. با حالت عصبی میگفت مگه کارمندا آدم نیستن. طرف دانشگاه دولتی مدرک گرفته و کلی درس خونده که بیاد صبح تا شب پشت سیستم با کسیم حرف نزنه(در حالی اینو میگفت که کمرشو خم کرد و چشاشو از حدقه دراورد و انگستاشو مثل کار کردن با صفحه کلید تکون می داد) بعد شبشم بره زود بخوابه که فردا زود پاشه دوباره فردا همین داستان. آدما باید باهم صحبت کنن. باید حرکت داشته باشن. اینجوری مرده ان. الان چه فرقی با مرده میکنید شما.
چون صحبت هاش دیگ زیاد شده بود و چراغ های شرکت دیگ خاموش نبود و همه اومده بودن من احساس کردم بقیه دارن میبینن و گوش میدن و واسه جفتمون بده. البته تا حدودی هم کارهام عقب افتاده بود و روم نمیشد کارمو شروع کنم. سعی کردم رو به سیستم بشم و با تایید سر حرفاشو تایید کنم که کم کم بره. اون در حالی که رفت سراغ تمیز کردن و کارش٬ ادامه ی حرفشو با لحجه غلیظ ترکی داشت میزد:«حرَکت٬ حرَکت٬ مرده٬ مرده» اینارو همش میگفت و داشت کارشو انجام میداد و کم کم دور شد.
شاید از نظر خیلی ها این خیلی منطقی و معقوله که باید مثل ماشین کار کرد و پارتیشن بندی کرد. باید واس موفقیت ازین کارها کرد.و کار غیر این وقت تلف کردنه حتی یک لبخند کوچیک موقع کار شاید وقت تلف کردن و هدر دادن پوله. اما به نظرم این موضوع رو خیلی فراتر باید ببینیم. از بعد اونروز گفته های اون پیرمرد آبدارچی رو مثل یک زنگ خطر میبینم. زنگ خطری برای بشریت. این حالت برای ما عادیه ولی برای اون که دو نسل قدیمی تر از ماست اینطور نیست.اون این تغییر رو نمیتونه تحمل کنه و خودشو تطبیق بده. اگر ازین به بعد هر نسل اینطور بشه وضع خیلی بدتر از این میشه قطعا. باید اونجارو دید. اینکه پنجاه نسل بعد چی میشه؟ شاید نخندیدن برای آدما کاملا عادی باشه. شاید اصلا حرف نزدن کاملا عادی باشه. شوخی کردن چیز از مد افتاده ای باشه. این تغییر تا کجا پیش میره؟
✅ آرمان خادمی
⚠️ بهار۹۸
🗯 مرا هزار امید است و هر هزار تویی!
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است
ستارهای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زان همه دشمن چون دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
🔹 سیمین بهبهانی 🔹
@philosophycafe
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است
ستارهای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زان همه دشمن چون دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
🔹 سیمین بهبهانی 🔹
@philosophycafe
هاکسلی در جواب اسقف ویلبرفورس که بهطعنه پرسیده بود «جد پدریش میمون بوده است و یا جد مادریش» میگوید:
«ترجیح می دهد، با یک میمون قوموخویش باشد تا با مردی که کفایتش به اثبات رسیده، اما از مغزش برای تحریف حقیقت استفاده می کند»
(کالین، ا.رنان، 1366: 585).
@PhilosophyCafe ♨️
«ترجیح می دهد، با یک میمون قوموخویش باشد تا با مردی که کفایتش به اثبات رسیده، اما از مغزش برای تحریف حقیقت استفاده می کند»
(کالین، ا.رنان، 1366: 585).
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 مرد میانسال فربهی با لباسهای رسمی و رفتاری موقرانه به فروشگاه واردات اسپینوزا قدم گذاشت و اجناس را بررسی کرد. اسپینوزا آنقدر غرق نوشتنِ صورت کالاها در دفتر روزانهاش بود که متوجه ورود مشتری نشد. سرانجام، فوندِناِندن (همان مرد میانسال) با ادب و متانت سرفهای کرد تا حضور خود را اعلام کند و سپس محکم و باقدرت، اما نه با بیمهری، گفت: «مرد جوان، آنقدر سرمان شلوغ نیست که به مشتری توجه نکنیم، هست؟»
اسپینوزا نوشتۀ خود را ناتمام گذاشت و قلمش را انداخت و با عجله از جایش برخاست. «شلوغ؟ به ندرت آقا، امروز شما اولین مشتری من هستید. لطفاً بیتوجهی مرا ببخشید.»
مشتری به دفتر اسپینوزا اشاره کرد که هنوز روی صفحهای که مینوشت باز بود. «اجازه بده دربارۀ نوشتههایت حدس بزنم. وضع تجارت بد است. بیشک دربارۀ عاقبت فهرست کالاهایت نگران هستی. در دفتر روزانه جدول هزینه و درآمد میکشی، بودجه تعیین میکنی و راهحلهای ممکن را فهرست میکنی؟ درسته؟»
«ذهن من به ندرت غرق تجارت میشود و هرگز دربارۀ آن نمینویسم.»
فوندِناِندن گفت: «مرد جوان، اگر نوشتههایت دربارۀ تجارت نیست، پس دربارۀ چیست؟»
«صرفاً آنچه از پشت پنجرۀ مغازهام میبینم.»
فوندناندن چرخید و نگاه اسپینوزا به بیرون، به خیابان را دنبال کرد.
«ببینید، همه در حال حرکت هستند. هر روز، در همۀ زندگیشان، دوان دوان از این سو به آن سو میروند. به سوی چه مقصدی؟ ثروت؟ شهرت؟ لذت بردن از امیال؟ مسلماً این مقصدها نمایانگر چرخشهای اشتباه است.»
«چرا؟»
اسپینوزا هر آنچه را دوست داشت بگوید، گفت، اما با پرسش مشتری خود جسارت پیدا کرد و ادامه داد: «چنین اهدافی زایا هستند. هر بار به هدفی میرسند، صرفاً نیازی اضافی تولید میشود. بنابراین، هر چه بیشتر بدوی، بیشتر میجویی، تا ابد. حتماً راه درست به سوی شادیهای ماندگار در جایی دیگر قرار دارد. این چیزی است که به آن میاندیشم و دربارهاش مینویسم.»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
اسپینوزا نوشتۀ خود را ناتمام گذاشت و قلمش را انداخت و با عجله از جایش برخاست. «شلوغ؟ به ندرت آقا، امروز شما اولین مشتری من هستید. لطفاً بیتوجهی مرا ببخشید.»
مشتری به دفتر اسپینوزا اشاره کرد که هنوز روی صفحهای که مینوشت باز بود. «اجازه بده دربارۀ نوشتههایت حدس بزنم. وضع تجارت بد است. بیشک دربارۀ عاقبت فهرست کالاهایت نگران هستی. در دفتر روزانه جدول هزینه و درآمد میکشی، بودجه تعیین میکنی و راهحلهای ممکن را فهرست میکنی؟ درسته؟»
«ذهن من به ندرت غرق تجارت میشود و هرگز دربارۀ آن نمینویسم.»
فوندِناِندن گفت: «مرد جوان، اگر نوشتههایت دربارۀ تجارت نیست، پس دربارۀ چیست؟»
«صرفاً آنچه از پشت پنجرۀ مغازهام میبینم.»
فوندناندن چرخید و نگاه اسپینوزا به بیرون، به خیابان را دنبال کرد.
«ببینید، همه در حال حرکت هستند. هر روز، در همۀ زندگیشان، دوان دوان از این سو به آن سو میروند. به سوی چه مقصدی؟ ثروت؟ شهرت؟ لذت بردن از امیال؟ مسلماً این مقصدها نمایانگر چرخشهای اشتباه است.»
«چرا؟»
اسپینوزا هر آنچه را دوست داشت بگوید، گفت، اما با پرسش مشتری خود جسارت پیدا کرد و ادامه داد: «چنین اهدافی زایا هستند. هر بار به هدفی میرسند، صرفاً نیازی اضافی تولید میشود. بنابراین، هر چه بیشتر بدوی، بیشتر میجویی، تا ابد. حتماً راه درست به سوی شادیهای ماندگار در جایی دیگر قرار دارد. این چیزی است که به آن میاندیشم و دربارهاش مینویسم.»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
🖋 تکنولوژی نسبت به اقتصاد و سیاست خودمختار است. تکنولوژی، تغییر اجتماعی و سیاسی و اقتصادی پدید میآورد و بر آنها قید میگذارد. تکنولوژی محرک اولی در همه چیز است، به رغم آنچه به نظر میآید و به رغم غرور آدمی که ادعا میکند نظریههای فلسفی او هنوز برتریِ تعیینکنندهای دارد و رژیمهای سیاسی او عوامل سرنوشتساز تکامل تکنولوژی است.
📚 از کتاب «جامعۀ تکنولوژیکی»، نوشتۀ ژاک الول 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «جامعۀ تکنولوژیکی»، نوشتۀ ژاک الول 📚
@philosophycafe
👍1
🗯 من شرّ و ضدّبشر میخوانم همۀ آن آموزهها دربارۀ یکتا و کامل و بیجنبش و بینیاز و پایدار را! هر آنچه پایدار است جز مجاز شاعرانه نیست! و شاعران دروغزناند.
🔹 چنین گفت زرتشت / فردریش نیچه 🔹
@philosophycafe
🔹 چنین گفت زرتشت / فردریش نیچه 🔹
@philosophycafe
🖋 دو برادر، بنتو (اسپینوزا) و گابریل در سکوت پهلوی هم نشستند. گابریل سکوت را شکست: «بنتو مرا ببخش، اما اگر صحبت نکنم خواهم ترکید... به خاطر اعمال تو زندگیام مصیبتبار است. در رفتن به کنیسۀ (نیایشگاه یهودیان) خودم و پیوستن به مردم خودم و نماز خواندن برای خدای خودم شادمانی وجود ندارد.»
«چه اعمالی انجام دادم؟»
گابریل گفت: «خب، بگذار با عملِ کنار گذاشتنِ رسوم یهودی شروع کنیم، حتی عمل کنار گذاشتن همنشینی با یهودیان و سپس عمل نپرداختن به نیایشهای روز سَبَت (روز تعطیل هفته در دین یهودیت) و دوری از کنیسه و اینکه امسال عملاً هیچ چیزی هِبِه (بخشش مال) نکردی. منظورم این نوع اعمال است.»
گابریل به بنتو (اسپینوزا) نگاه کرد که ساکت نشسته بود.
«بنتو، بگذار اعمال دیگری را برایت بگویم. همین دیشب، عمل نپذیرفتن صرف شام سَبَت در منزل سارا. تو میدانی که قصد دارم با او ازدواج کنم، با این وجود، با پیوستن به ما برای روز سَبَت سبب پیوند دو خانواده نمیشوی. تو حق نداری قانون جامعۀ مذهبیمان را زیر سؤال ببری. به علاوه، پدر سارا دربارۀ مسائلی صحبت کرد. میخواهی بشنوی چه گفت؟»
«گمان کنم میخواهی به من بگویی.»
🖋 گابریل ادامه داد: «او گفت "مسئلۀ اسپینوزا"، آنطور که او مینامد، ممکن است به سالها پیش برگردد، به بیادبی تو در حین آماده شدن برای مراسم بارمیتزوا (جشن تکلیف یهودیان). او به یاد میآورد که خاخام مورتریا در بین دانشآموزان، بیش از همه از تو پشتیبانی میکرد و تو را به عنوان جانشین احتمالی خود اعلام کرد. و سپس تو داستان آدم و حوا را در تورات "قصه" خواندی. پدر سارا گفت وقتی خاخام تو را سرزنش کرد که کلام خدا را انکار میکنی، تو پاسخ دادی، "تورات مبهم و نامشخص است، چون اگر حضرت آدم اولین انسان است، پسرش هابیل دقیقاً با چه کسی ازدواج کرده است؟" بنتو تو این را گفتی؟ درست است که تو تورات را "نامشخص و درهم و برهم" نامیدی؟»
بنتو (اسپینوزا) پاسخ داد: «درست است که تورات گفته آدم اولین انسان است، و درست است که گفته پسرش قابیل ازدواج کرده است. مسلماً ما حق داریم پرسشی آشکار بپرسیم: اگر آدم اولین انسان بوده است، پس چطور ممکن است کس دیگری وجود داشته باشد که قایبل با وی ازدواج کرده باشد؟ این پرسش که آن را "مسئلۀ پیش از نسل آدم" نامیدند، بیش از هزار سال است که در مطالعات توراتی دربارۀ آن بحث میشود. بنابراین اگر از من بپرسی که آیا اینگونه است؟ حتماً پاسخ میدهم، بله. بدیهی است که داستان است، اما استعاره.»
📚 از کتاب «مسئلۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
«چه اعمالی انجام دادم؟»
گابریل گفت: «خب، بگذار با عملِ کنار گذاشتنِ رسوم یهودی شروع کنیم، حتی عمل کنار گذاشتن همنشینی با یهودیان و سپس عمل نپرداختن به نیایشهای روز سَبَت (روز تعطیل هفته در دین یهودیت) و دوری از کنیسه و اینکه امسال عملاً هیچ چیزی هِبِه (بخشش مال) نکردی. منظورم این نوع اعمال است.»
گابریل به بنتو (اسپینوزا) نگاه کرد که ساکت نشسته بود.
«بنتو، بگذار اعمال دیگری را برایت بگویم. همین دیشب، عمل نپذیرفتن صرف شام سَبَت در منزل سارا. تو میدانی که قصد دارم با او ازدواج کنم، با این وجود، با پیوستن به ما برای روز سَبَت سبب پیوند دو خانواده نمیشوی. تو حق نداری قانون جامعۀ مذهبیمان را زیر سؤال ببری. به علاوه، پدر سارا دربارۀ مسائلی صحبت کرد. میخواهی بشنوی چه گفت؟»
«گمان کنم میخواهی به من بگویی.»
🖋 گابریل ادامه داد: «او گفت "مسئلۀ اسپینوزا"، آنطور که او مینامد، ممکن است به سالها پیش برگردد، به بیادبی تو در حین آماده شدن برای مراسم بارمیتزوا (جشن تکلیف یهودیان). او به یاد میآورد که خاخام مورتریا در بین دانشآموزان، بیش از همه از تو پشتیبانی میکرد و تو را به عنوان جانشین احتمالی خود اعلام کرد. و سپس تو داستان آدم و حوا را در تورات "قصه" خواندی. پدر سارا گفت وقتی خاخام تو را سرزنش کرد که کلام خدا را انکار میکنی، تو پاسخ دادی، "تورات مبهم و نامشخص است، چون اگر حضرت آدم اولین انسان است، پسرش هابیل دقیقاً با چه کسی ازدواج کرده است؟" بنتو تو این را گفتی؟ درست است که تو تورات را "نامشخص و درهم و برهم" نامیدی؟»
بنتو (اسپینوزا) پاسخ داد: «درست است که تورات گفته آدم اولین انسان است، و درست است که گفته پسرش قابیل ازدواج کرده است. مسلماً ما حق داریم پرسشی آشکار بپرسیم: اگر آدم اولین انسان بوده است، پس چطور ممکن است کس دیگری وجود داشته باشد که قایبل با وی ازدواج کرده باشد؟ این پرسش که آن را "مسئلۀ پیش از نسل آدم" نامیدند، بیش از هزار سال است که در مطالعات توراتی دربارۀ آن بحث میشود. بنابراین اگر از من بپرسی که آیا اینگونه است؟ حتماً پاسخ میدهم، بله. بدیهی است که داستان است، اما استعاره.»
📚 از کتاب «مسئلۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
🖋 تکنولوژی از نظر معرفتی بر علم مقدم است... نظرپردازی از دل عمل رشد میکند، از طریق تأمل بر موفقیت یا شکست عمل. در مقام انسان، دغدغۀ اصلی ما عمل کردن است. تغییر دادن محیطمان، تا اهداف و نیازهایمان را برآورده کنیم. ما نخست عمل میکنیم، از اعمالمان چیز یاد میگیریم، و بعد دوباره تلاش میکنیم. این معنای آرمانیِ پراگماتیسم است که میگوید دانش به خاطر عمل است. ماجرا این نیست که قبل از عمل کردن باید بدانیم. نیاز به دانستن از نیاز به بهتر عمل کردن برمیآید. دانش، از جمله علم، در مقایسه با عمل، امری ثانویه است. به عبارت دیگر، دانش، یعنی علم، خودش هم یک ابزار است. اما این واقعیت که تکنولوژی در ترتیب وجودی از علم پیشی میگیرد، بدین معنی نیست که تکنولوژی فقط یک شیء [چیز] است. نه، تکنولوژی ویژگی مشترک همۀ کردارهای آدمی است. در پی تحصیل اهدافمان، ما ساختارها و سازمانها و وسایل متعددی را ابتدا میسازیم و بعد تغییر میدهیم تا کمکمان کنند. این سرشت جانوران است: رشد کردن در بافتِ یادگیری برای بقا.
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe