Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 شازده کوچولو گفت: سلام!
دکاندار گفت: سلام!
این کاسب قرصی می‌فروخت برای رفع تشنگی. هفته‌ای یک بار یکی از آن قرص‌ها را می‌خورند و دیگر تشنه نمی‌شوند.
شازده کوچولو پرسید: تو چرا از این قرص‌ها می‌فروشی؟
دکاندار گفت: برای صرفه‌جوییِ زیاد در وقت. کارشناسان حساب کرده‌اند که با خوردن یکی از این قرص‌ها پنجاه و سه دقیقه وقت در هفته صرفه‌جویی می‌شود.
- خوب، آن پنجاه و سه دقیقه را صرف چه می‌کنند؟
- صرف هر کاری که بخواهند.
شازده کوچولو با خود گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی داشتم، خرامان خرامان به چشمه می‌رفتم».

📚 از کتاب «شازده کوچولو»، نوشتۀ آنتوان دوسنت اگزوپری 📚

@philosophycafe
☘️ مولانا و فلسفه
✍️ #ساسان_حبیب_وند

🔅“فلسفی” کیست؟ آیا می‌توان مولوی را به‌معنای دقیق کلمه یک فیلسوف دانست؟ آیا، گذشته از نگاه عرفانی و عاشقانه مولوی، اندیشه‌ی او دارای جنبه‌ی فلسفی و پرسش‌گری‌های حکمی و منطقی نیز هست؟ در آن صورت، علت فروکوفتن فلسفه از سوی وی چیست؟ مولوی چرا مکررا تفلسف را تخطئه کرده و از فلسفه به‌مثابه دانشی ناتوان و تکیه‌ناپذیر سخن گفته است؟ در گفتار پیش‌رو به‌اختصار به این پرسش‌ها خواهیم پرداخت.

متن کامل👇
✨ → 3danet.ir/9PXn7
🌾 @Sedanet | @Sasanhabibvand
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
I just published The Pseudoscience Attitude https://link.medium.com/nbYuCGoXyY

If you enjoyed, please support me by your Claps.
Forwarded from Deleted Account
Deleted Account
Voice message
این داستان رو الان نوشتم ولی چون طولانی بود تایپ نکردم.
#کوهیار
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"هیچ علمی نبود که با عالمان آن علم توانستم وارد بحث بشوم و در هیچ بحثی وارد نشدم الا اینکه شکست خورده بودم."
— شیخ بهایی

"There were no debate with men of knowledge I couldn't join, but after ten minute I failed"
— Sheikh Bahaei, The Persian philosopher
— Maziyar 🦋 (Translator)
🗯 چندی پیش سید محمد خاتمی مثل همیشه از مردم خواست تا در انتخابات آینده شرکت کنن. همونطوری که میدونیم، خیلی از افراد و گروه‌ها توی فضای مجازی به این سخنان خاتمی واکنش منفی نشون دادن و حرف از این زدن که دیگه خریدار چنین پیام‌هایی نیستن.
بعضی از دوستان حزب‌اللهی‌تر من، این واکنش منفی افراد رو نشونه‌ای از بی‌اعتبار شدن خاتمی و در نتیجۀ اون اصلاحات در عرصۀ سیاسی میدونن و تبعاً از این قضیه ناراحت نیستن. اونا میگن خاتمی دیگه اون اعتبار سال 94 و 96 رو نداره که با "تَکرار"، مردم رو بتونه به سمت کاندیدای موردنظر خودش جلب کنه.

اما من از زاویۀ دیگه‌ای به این قضیه نگاه می‌کنم: از زاویۀ میزان امید. سال 94 و 96 افراد به ندای خاتمی لبیک گفتن، چون به صندوق‌های رأی امید داشتن، به اصلاحات از طریق گفتگو امید داشتن، به تغییرات نرم امید داشتن؛ و در یه جمله «امید داشتن».
واکنش منفی امروز افراد هم نشونۀ اینه که تمام امیدهای بالا براشون از بین رفته؛ و این خطرناکه. ناامیدی شهروندان به دوتا نتیجه میتونه ختم شه: یا اونا رو به سمت بی‌تفاوتی و کرختی نسبت به آیندۀ کشور سوق میده؛ یا به سمت خیابون!

@philosophycafe
وجود آدمی متشکل از نفس ناطقه و نفس حیوانی است. نفس ناطقه از عالم بالاست و پیوسته در سعادت است و محال است که معذّب و غیر سعید باشد و نفس حیوانی نسبت به نفس ناطقه چونان مرکب و ابزار حرکت است به اسب در دست سوار بر اسب ماند. وقتی گناهی صورت می‌گیرد از ناحیه نفس حیوانی باشد که چموش می‌باشد و سواره توان کنترل آن را ندارد. بنابراین، نفس ناطقه معصیت نکند و نفس حیوانی نیز طبق غریزه حیوانی حرکت کرده باشد و مکلّف به تکلیفی نباشد، پس گناهی متوجه هیچ یک از این دو نشود تا عذاب الهی دامن‌گیرشان گردد. با توجه به سابقه رحمت الهی، هر دو مشمول رحمت ابدی شوند و غضب الهی شامل‌شان نگردد.

# فتوحات مکيه،جلد ۱، باب ۳۵۸،ص ۳۶۴ _شیخ اکبر محی الدین ابن عربی

@PhilosophyCafe✊
Philosophy Cafe ♨️
وجود آدمی متشکل از نفس ناطقه و نفس حیوانی است. نفس ناطقه از عالم بالاست و پیوسته در سعادت است و محال است که معذّب و غیر سعید باشد و نفس حیوانی نسبت به نفس ناطقه چونان مرکب و ابزار حرکت است به اسب در دست سوار بر اسب ماند. وقتی گناهی صورت می‌گیرد از ناحیه نفس…
نقد:

دو نکته در نقد این سخن ابن‌عربی شایان توجه است: یکی آن که اساساً آیا آدمی بالوجدان به دو بخش مستقل می‌تواند تقسیم شود؟ پاسخ واضح است. هر انسانی فقط یک شخص است و خود را نیز یک شخص حقیقی می‌یابد و روح حیوانی و بدن ابزار نفس ناطقه است. این مطلب با علم حضوری و بالوجدان برای هر انسانی روشن است. هر کسی خود تصمیم می‌گیرد و با پاهایش حرکت می‌نماید و با دست‌هایش مرتکب گناه می‌شود. در قوانین بشری نیز چنین انسانی در برابر قاضی نتواند عذر بیاورد که این گناه را نفس ناطقه انجام نداد و نفس حیوانی نیز بی بهره از عقل بود. پس من گنهکار و مجرم نیستم. نکته دوّم آن که در جمیع اوامر و نواحی الهی نیز انسان به‌عنوان حقیقت واحد مخاطب شارع واقع شده و مسئول اعمال خویش است. بارها خداوند انسان را به‌عنوان یک حقیقت مخاطب قرار داد و باید و نبایدها را از طریق پیامبرانش بدو رساند. مثل: ﴿یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ﴾ (الانفطار/۶): ای انسان! چه چیز تو را به پروردگار کریم مغرور کرد، ﴿یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیه﴾ (الانشقاق/۶): ای انسان! تو با رنج طاعت به سوی پروردگارت رهسپار هستی تا او را دیدار نمایی و...

بنابراین، این سخن ابن‌عربی نیز در باب نفی عذاب اخروی نه مبنای عقلی دارد و نه بر مبانی شرع استوار باشد. پس آمیان مکلّف به امتثال اوامر و خودداری از نواهی شریعتند و در برابر اعمال خود مسئول می‌باشند.

# محمد حسين بيات

@PhilosophyCafe👊
دو جوانمرگ بزرگ دوران
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
آن عاشق رکساناي باختر
شراب مرگ می نوشد به افتخار هراکلس،
و از ديده ی تاريخ می گذرد
آن مجنون شرق ، با اسب بالدار آندرومدا
که محو می شود از ذهن ناتاليا
قلبش مملوء از عزاي شعرست
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
دوستی را دوستيد و دشمنی را دشمن بر مرام و مسلک ها
به مرفئوس بگوييد خواهان آرامشيد
تا نشانتان دهد محبت و صلحی ابدی را
پس با آرزو هايتان به سوی عشق حقیقی نظاره کنید
مبادا اشک ریزید به کلام سرد عشق فانی رفته
چقدر سخت ،چه غمگین،چه بی پروا...
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز


#محمدعارف عرب_ گزيده اي از اشعار الکساندر پوشکين
#MArefArab
@PhilosophyCafe🗣
brayan_maghi-goftegoo_ba_pooper (1).pdf
1.4 MB
🔘 برایان مگی

🔘 گفتگو با پوپر

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 ما در تاریکی در امتداد جاده‌ای که از اردوگاه آشویتس (اردوگاه کار اجباری در دوران آلمان نازی) منشعب می‌شد روی سنگ‌های بزرگ سکندری می‌رفتیم و توی گودال‌های بزرگ می‌لغزیدیم. نگهبانانی که ما را همراهی می‌کردند، سرمان فریاد می‌زدند و با قنداق تفنگ ما را به پیش می‌راندند. کسانی که پاهایشان آماس کرده بود و نمی‌توانستند درست راه بروند بازوی رفیق خود را می‌گرفتند. هیچ سخنی شنیده نمی‌شد؛ زیرا سوز سرما حالی برای حرف زدن باقی نمی‌گذاشت. مردی که کنار من بود، دهانش را در یقه‌اش که بالا کشیده بود فرو برده و ناگهان در گوشم زمزمه کرد: «اگر همسران ما، ما را در این وضع می‌دیدند! امیدوارم وضع آنان در اردوگاه‌شان بهتر از ما باشد و از بلایی که به سر ما می‌آید خبر نداشته باشند.»
سخنان رفیقم مرا به یاد همسرم انداخت. در حالی که کیلومترها مسافت را روی یخ‌ها سکندری می‌خوردیم، بارها از یکدیگر به عنوان حائل استفاده می‌کردیم، یکدیگر را از زمین بلند می‌کردیم و به پیش می‌راندیم، افتان و خیزان در حرکت بودیم، بدون این‌که سخن بگوییم. اما هر دو می‌دانستیم که هر یک به همسر خود می‌اندیشیم. ...

🖋 اندیشه‌ای در من شکفت: برای نخستین بار در زندگی‌ام حقیقتی را که شعرای بسیاری به شکل ترانه سروده‌اند؛ و اندیشمندان بسیار نیز آن را به عنوان حکمت نهایی بیان داشته‌اند دیدم. این حقیقت که عشق عالی‌ترین و نهایی‌ترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. و در این‌جا بود که به معنای بزرگ‌ترین رازی که شعر بشر و اندیشه و باور بشر باید آشکار سازد، دست یافتم: رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می‌تواند به خوشبختی و عشق بیندیشد، ولو برای لحظه‌ای کوتاه به معشوقش می‌اندیشد. بشر در شرایطی که خلأ کامل را تجربه می‌کند، و نمی‌تواند نیازهای درونی‌اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او برمی‌آید این است که در حالی که رنج‌هایش را به شیوه‌ای راستین و شرافتمندانه تحمل می‌کند، می‌تواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه‌ای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند. برای نخستین بار در زندگی‌ام بود که به معنای این واژه‌ها پی بردم، «فرشتگان در اندیشه‌های شکوهمند ابدی و بی‌پایان غرقند.»

📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚

@philosophycafe
Forwarded from Intercession
A Tear in the Dark
Audio
00:00 Heroic Imp
03:03 Imp Love Theme
09:19 You Were Right
10:30 BoTH Love Theme Version
12:44 BoTH Reprise Music Box
13:56 Across Tatooine/Young Anakin's Theme Classical Guitar
17:25 Imp Reprise
20:51 Anakin's Piano Suite
پادشه سخن و گدای معنا

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"دردی‌ست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم...."
— سجاد سامانی

"Your eyes can heal the pain in my chest. Pain is pain, no remedy, never mind."
 — Sajad Samani
— Maziyar 🦋 (Translator)
در اتاقم دراز کشیده بودم،می دانستم خوابم ولی قادر به بلند شدن نبودم.از پله برقی های مترو بالا می رفتم.پایم سنگینی می کرد.دختری با موهای مشکلی با روبندی سیاه نظرم را جلب کرد.در گوشتم تکرار شد:کوهیار امشب با تو احساس نزدیکی می کنم.یادم آمد این جمله را هاجر شب عشق بازی گفت.با بالا رفتن پله شروع به دویدن کردم.وقتی به دختر رسیدم با دست راستم روبندش را کشیدم.روبند پایین افتاد.خودش بود،هاجر.گفتم هاجر هیچ وقت نمی خواستم اذیتت کنم،لبخند زد.از پله ها به پایین پرت شدم.روی تختم لرزیدم.
صدای مادرم می آمد که تلفنی به دکتر می گفت:
از وقتی قرص هایش زیاد شده همیشه خواب است.
از اتاق کناری صدای تلویزیون می آمد:
اکنون ساق پای خود را احساس کنید.
خواهرم داشت یوگا تمرین می کرد.
من هم ساق پایم را حس کردم،از درد لمس شده بود.
روی پله ایستادم،خواهرم را دیدم.گفتم:تو اینجا چه میکنی؟
گفت به هر حال گذر هر آرتیستی به روان پزشک می افتد!
گفتم روان پزشک؟!
گفت مطب دکتر همین کنار است ،در اتاق فروش بلیط.
از دور دکتر را شناختم که پوزخند میزد.
از فرط انزجار خواستم از خواب بپرم.به عمد خودم را پایین پرت کردم ولی بیدار نشدم.
اکنون دست راست خود را احساس کنید.
لعنت،باز هم همان صدای تکراری.
دستم تیر کشید.
تا به حال اینطور در برزخ خواب و بیداری معلق نبودم.من اسطوره سیزیف ام که در قرن 21زاده شده.
مادرم گفت:
دکتر برای ادامه ی تحصیل و اخذ سنوات نیاز به نامه ی شما دارد.
دوباره به خوابم پرت شدم...
اینبار محکم تر خودم را پرت کردم.ناگهان روی یک کودک خردسال افتادم.
کودک در حالی که زار می زد میگفت مادر من را چرا زاده ای،این عذاب است.
حس کردم شیرخواره ام و در آغوش مادرم با او حرف میزنم.
دیگر این کابوس برایم عادی شده بود.از سر بیکاری در جهت خلاف پله شروع به دویدن کردم ولی برخلاف بیداری قوای جسمیم تا حد خوبی بالا بود و اصلا خسته نمی شدم.
مادرم گفت:دکتر نمی دانم چرا این بچه همیشه خلاف جهت حرکت می کند.
از لج خودم را پایین پرت کردم
و پایین پرت کردم
و پرت کردم
و کردم
کردم
کرد
م
از خواب پریدم.اینبار من بیدار بودم و مادرم و خواهرم خواب بودند ولی طبق معمول اثری از پدرم در خانه نبود.
#کوهیار