Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
Forwarded from Lost Cafe ♨️ (Omid)
@LostCafe ♨️
در بین تار هایی که به شکل پنج ضلعی منتظم بافته ام زندگی میکنم.از اینجا،از کنج بالایی اتاق خواب،من بر تخت اشراف دارم.
زندگی آدم ها از تخت خواب شروع می شود،وقتی اسپرم اند، و بر تخت تمام می شود.
پیرزن آرام آرام خودش را جلو می کشد.به آینه می رسد،تا می تواند سرخاب می زند.در نهایت با دستانش پستان هایش را بالا می دهد و با غرور بیرون می رود.
دیگر چیزی نمی بینم.فقط صدای فریاد از پذیرایی می آید:
زنکه،تو ده سال از من بزرگتری.من نباید با تو ازدواج میکردم.
خفه شو،زیر سرت بلند شده.اگر من نبودم که الان باید کارتون خواب می شدی.
پیر مرد با عصبانیت وارد اتاق می شود و محکم در را پشت سرش می بندد.از صدای در تار ها می لرزند.
از این بالا تنها سر کچل و بینی کشیده اش دیده می شود.صورتش واضح نیست ولی بعید هم می دانم جذابیتی داشته باشد.
پنجره را نیم باز می کند.سیگاری از جیب بیرون می آورد و در همان حال که خاکستر سیگار را روی سرامیک می ریزد پیرزن می آید.
مردپشت به او ایستاده و نگاهش نمیکند.
پیرزن فریاد می کشد:
تو یک الدنگ به تمام معنایی!
پیردمرد اصلا توجهی نمی کند.پیر مرد از خانه بیرون می زند و در لحظه ی آخر به زن چشم غره می رود.
زن بر لبه ی تخت می نشنیدو هق هقش بلند می شود.شروع به حرف زدن می کند.یک آن میترسم نکند متوجه من شده باشد ولی بعدا میفهمم پاک خل شده.
تلفن را برمیدارد:
آقای دکتر سلام.دیگر نمی دانم چه باید کنم.می گوید از زندگی تکراری اش خسته شده....
از این بالا هیچ چیز زیبا نیست.در بین دود سیگار باقی مانده در اتاق به تار هایم خیره می شوم.
پیر زن ساکش را میبندد و بیرون می رود.
چند ساعت بعد پیرمرد با دختر جوانی می آید و با خنده می گوید فخری مسافرت رفته تا حالش عوض شود.
دختر برتحت ولو می شود.
پیرمرد متوجه من می شود و با جارو برقی به سمتم می آید.
#کوهیار