Forwarded from Art and Literature
خوشبختی آغاز بدبختیست.
— مازیار 🦋
"Happiness is beginning of adversity."
— Maziyar 🦋
— مازیار 🦋
"Happiness is beginning of adversity."
— Maziyar 🦋
🗯 هشتم محرم بود. ساعت حول و حوش شیش بعدازظهر. اتفاقی یکی از دوستامو، سر کوچۀ خونهشون دیدم. مشغول صحبت شدیم. وسطای صحبت، یه دفعه دیدم که کوچهشون زیادی شلوغه. سه یا چهارتا ماشین تو کوچه بود که رانندههاشونم تو ماشین بودن. چند نفر هم تو کوچه ایستاده بودن. یه سِریا هم خارج از کوچه بودن، ولی معلوم بود که با این کوچه کار دارن. از دوستم پرسیدم اینجا خبریه؟ گفت "آره. اینا اومدن تا دکتر ویزیتشون کنه." خیلی خوشم اومد. چون جدیدا بعضیا به جای نذریهای قدیمی، نذریهای جدید انجام میدن که یه نمونهش مربوط میشه به کار پزشکا. یعنی پزشک مثلاً یکی از روزهای دهۀ محرم رو انتخاب میکنه و همۀ بیمارا رو تو اون روز مجانی ویزیت میکنه. اینم بالأخره یه نوع نذریه دیگه و به نظرم خیلی هم کار خوبیه. در ضمن به محیط زیست هم آسیبی نمیزنه.
🗯 وقتی رفیقم گفت ویزیت، ذهن من کلاً رفت سمت اینکه در واقع یکی از نذریهای جدید داره تو این کوچه اتفاق میفته. پرسیدم چرا همشون تو کوچه هستن؟ گفت "هنوز دکتر نیومده دیگه." دیدم یه جوونی وارد کوچه شد که خیلی مضطرب و پریشون بود. رفیقم گفت "این بنده خدا مثل اینکه اولین بارشه. قیافهش معلومه استرس داره." من نفهمیدم برا چی باید استرس داشته باشه. خب قراره ویزیت بشه دیگه، اونم تازه مجانی؛ استرسش کجاست؟ چند دقیقهای گذشت، رفیقم گفت "دکتر اومد." دیدم از ته کوچه یه نفر داره میاد، شلوار جین پاشه، تیشرت مشکی تنشه، روی تیشرتش کلی طرح عجیب و غریب بود، موهاشم به صورت عجیبی خیس بود و پایین زده بود. پرسیدم دکتر ایشونه؟ رفیقم گفت "معرفی میکنم، دکتر ی...، تولیدکننده و توزیع کنندۀ مواد مخدر در این محل و برخی محلهای اطراف."
🗯 گفتم "طرف مواد مخدر پخش میکنه؟ پس چرا بهش میگین دکتر؟". گفت "اینجا بهش میگن دکتر. چون خودش آشپزخونه داره، تولید میکنه، اینطوری صداش میکنن." طرف رفت سمت یکی از ماشینا. یه چیزایی از جیبش درآورد و گذاشت رو کاپوت ماشین. بقیه هم دورش جمع شدن. هر کسی یه چیزی میگرفت و یه چیزی میداد و میرفت. باورم نمیشد، تو فاصلۀ پونزده متری من، مواد خرید و فروش میشد. دیدم بعضیاشون به من و رفیقم زل زدن. از رفیقم پرسیدم "اینا خطرناک نیستن؟ یه بلایی سرمون نیارن؟ دارن نگاهمون میکنن." گفت "نه بابا. اینا هم مثل ما آدمن دیگه. خطرناک نیستن. بعضیاشونم تازه خیلی میترسن." پرسیدم "تو تا حالا دیده بودی چنین صحنهای رو؟" گفت "صدبار. دکتر کارش اینه، خونهش هم تو کوچۀ ماست خب."
🗯 پیش خودم فکر کردم کسایی که اینقدر روی لفظ «دکتر» تعصب دارن و معتقدن همیشه باید اسمشون همراه با این لفظ بیان بشه تا همه بدونن که اینا دکترای یه رشتهای رو دارن، خبر دارن اصلاً تو سطح شهر، به کیا میگن «دکتر»؟ رفیقم گفت "امروز اینجا خلوته. چون دکتر نمیتونه خیلی سرویس بده. باید زود بره. شب کار داره." گفتم "شب چیکار داره مگه؟" گفت "شب شام دهی داره تو حسینیۀ محل. امشب شام با دکتره." گفتم "دکتر شام میده؟ بعد یه عدهای هم میان و اون شامو میخورن؟" گفت "چرا شام نده؟ مواد میفروشه، کافر نیست که." این جمله تو ذهنم ثبت شد. به نظرم قابل تأمله. ارزششو داره یه خرده بهش فکر کنیم: «مواد میفروشه، کافر نیست که.»
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 وقتی رفیقم گفت ویزیت، ذهن من کلاً رفت سمت اینکه در واقع یکی از نذریهای جدید داره تو این کوچه اتفاق میفته. پرسیدم چرا همشون تو کوچه هستن؟ گفت "هنوز دکتر نیومده دیگه." دیدم یه جوونی وارد کوچه شد که خیلی مضطرب و پریشون بود. رفیقم گفت "این بنده خدا مثل اینکه اولین بارشه. قیافهش معلومه استرس داره." من نفهمیدم برا چی باید استرس داشته باشه. خب قراره ویزیت بشه دیگه، اونم تازه مجانی؛ استرسش کجاست؟ چند دقیقهای گذشت، رفیقم گفت "دکتر اومد." دیدم از ته کوچه یه نفر داره میاد، شلوار جین پاشه، تیشرت مشکی تنشه، روی تیشرتش کلی طرح عجیب و غریب بود، موهاشم به صورت عجیبی خیس بود و پایین زده بود. پرسیدم دکتر ایشونه؟ رفیقم گفت "معرفی میکنم، دکتر ی...، تولیدکننده و توزیع کنندۀ مواد مخدر در این محل و برخی محلهای اطراف."
🗯 گفتم "طرف مواد مخدر پخش میکنه؟ پس چرا بهش میگین دکتر؟". گفت "اینجا بهش میگن دکتر. چون خودش آشپزخونه داره، تولید میکنه، اینطوری صداش میکنن." طرف رفت سمت یکی از ماشینا. یه چیزایی از جیبش درآورد و گذاشت رو کاپوت ماشین. بقیه هم دورش جمع شدن. هر کسی یه چیزی میگرفت و یه چیزی میداد و میرفت. باورم نمیشد، تو فاصلۀ پونزده متری من، مواد خرید و فروش میشد. دیدم بعضیاشون به من و رفیقم زل زدن. از رفیقم پرسیدم "اینا خطرناک نیستن؟ یه بلایی سرمون نیارن؟ دارن نگاهمون میکنن." گفت "نه بابا. اینا هم مثل ما آدمن دیگه. خطرناک نیستن. بعضیاشونم تازه خیلی میترسن." پرسیدم "تو تا حالا دیده بودی چنین صحنهای رو؟" گفت "صدبار. دکتر کارش اینه، خونهش هم تو کوچۀ ماست خب."
🗯 پیش خودم فکر کردم کسایی که اینقدر روی لفظ «دکتر» تعصب دارن و معتقدن همیشه باید اسمشون همراه با این لفظ بیان بشه تا همه بدونن که اینا دکترای یه رشتهای رو دارن، خبر دارن اصلاً تو سطح شهر، به کیا میگن «دکتر»؟ رفیقم گفت "امروز اینجا خلوته. چون دکتر نمیتونه خیلی سرویس بده. باید زود بره. شب کار داره." گفتم "شب چیکار داره مگه؟" گفت "شب شام دهی داره تو حسینیۀ محل. امشب شام با دکتره." گفتم "دکتر شام میده؟ بعد یه عدهای هم میان و اون شامو میخورن؟" گفت "چرا شام نده؟ مواد میفروشه، کافر نیست که." این جمله تو ذهنم ثبت شد. به نظرم قابل تأمله. ارزششو داره یه خرده بهش فکر کنیم: «مواد میفروشه، کافر نیست که.»
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
کوتاه قامت دراز سایه ام
معلق در میان
در میان چه؟
نمی دانم
تازه نافم را بردیده اند
مادرم؟
نمی دانم
تنها بودم
وقتی که آمدم
پدرم؟
نمی دانم
شاید
شاید من نتیجه
نتیجه عشق بود به نبودم
شایدم نتیجه تجاوز این دو
میان دو ارثیه گیر کرده ام
یکی به بودن می خواند می خواند و دیگری به نبودن
چه پیوند ترسناکی
بودن یا نبودن
کدوم یکی رو بیشتر دوست داری؟
پدر یا مادر رو؟
میان مرز بودن و نبودن
سر مرز زندگی کردن
زندگی که نه
همون زنده بودن
جنگ میان دو واژه
الفبا رو هم تقسیم کردن
ذهن را
ضمیر را
زمان را
و زبان را
می ترسم
سردمه
در جهنمی ترین بهشت ممکن
زمزمه همه ی وجودم را برداشته است
انگشت هایم حرف می زنند
پاهایم
موهایم
سر درد، دردِ سرم شده است
به هم تجاوز می کنند
ذهن و زبان و ضمیر
واژه حرامزاده ای در دهن من که جیغ و داد می کند
صدای تجاوزشان بلند است
می شنوید؟
می خوانید؟
این ها حرامزاده های درون منن
نتیجه تجاوز گروهی به به گروه دیگر و فتحی در فتح دیگر
برای رهایی از حرامزادگی فقط باید حرامزده درست کرد
و بزرگترین حرام زاده همین واژه است
افیون است
دست هایم می لرزد
از زمانی که به یاد دارم
هوسی حادثه ساز شده است
حادثه ای شوم
نام من است
چشمانم می سوزد
از آتش درونم
رژه بی کسی بر روی کسی
سردمه
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
معلق در میان
در میان چه؟
نمی دانم
تازه نافم را بردیده اند
مادرم؟
نمی دانم
تنها بودم
وقتی که آمدم
پدرم؟
نمی دانم
شاید
شاید من نتیجه
نتیجه عشق بود به نبودم
شایدم نتیجه تجاوز این دو
میان دو ارثیه گیر کرده ام
یکی به بودن می خواند می خواند و دیگری به نبودن
چه پیوند ترسناکی
بودن یا نبودن
کدوم یکی رو بیشتر دوست داری؟
پدر یا مادر رو؟
میان مرز بودن و نبودن
سر مرز زندگی کردن
زندگی که نه
همون زنده بودن
جنگ میان دو واژه
الفبا رو هم تقسیم کردن
ذهن را
ضمیر را
زمان را
و زبان را
می ترسم
سردمه
در جهنمی ترین بهشت ممکن
زمزمه همه ی وجودم را برداشته است
انگشت هایم حرف می زنند
پاهایم
موهایم
سر درد، دردِ سرم شده است
به هم تجاوز می کنند
ذهن و زبان و ضمیر
واژه حرامزاده ای در دهن من که جیغ و داد می کند
صدای تجاوزشان بلند است
می شنوید؟
می خوانید؟
این ها حرامزاده های درون منن
نتیجه تجاوز گروهی به به گروه دیگر و فتحی در فتح دیگر
برای رهایی از حرامزادگی فقط باید حرامزده درست کرد
و بزرگترین حرام زاده همین واژه است
افیون است
دست هایم می لرزد
از زمانی که به یاد دارم
هوسی حادثه ساز شده است
حادثه ای شوم
نام من است
چشمانم می سوزد
از آتش درونم
رژه بی کسی بر روی کسی
سردمه
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Azadism
مُشک آن است که خود ببوید
نه آنکه عطار بگوید.
وقتی ما در زبان فارسی چنین مَثلی داریم چیزی رو جزء این ثابت نمی کنه که خود بزرگ بینی و تعاریف مسخره از خود در ایران ریشه کهنی داره.
@ForAzadism
نه آنکه عطار بگوید.
وقتی ما در زبان فارسی چنین مَثلی داریم چیزی رو جزء این ثابت نمی کنه که خود بزرگ بینی و تعاریف مسخره از خود در ایران ریشه کهنی داره.
@ForAzadism
🖋 یکی از مقامات عالیرتبۀ سیاسی آمریکا، روزی به مطب من در وین آمد تا رواندرمانی خود را که پنج سال پیش، با یک روانکاو در شهر نیویورک آغاز کرده بود پیگیری کند. پیش از هر چیز از او پرسیدم چرا به این فکر افتاده است که میبایست روانکاوی شود. اصلاً چرا روانکاوی را آغاز کرده است؟
استنتاج من از گفتۀ او این بود که حرفۀ خود دوست نداشت و تحمل سیاستهای خارجی آمریکا برایش دشوار بود. روانکاو کراراً به او گفته بود که مشکل واقعی او در ارتباط با پدرش است و لازم است با پدرش کنار بیاید. زیرا دولت آمریکا برای او به صورت جایگزینی از قدرت مافوق درآمده است که با تصویر پدر جابهجا شده است. نارضایتی او به واسطۀ نفرتی بود که به طور ناخودآگاه نسبت به پدر داشت.
به وسیلۀ درمان که پنج سال به درازا کشید، بیمار به مرور زمان و در اثر تکرار، میرفت که تعبیر و تفسیر درمانگر را بپذیرد و دیگر توان آن را نداشت که جنگل حقیقت را از ورای درختان خیالی و تصورات قراردادی ببیند.
🖋 پس از چند جلسه مصاحبه مشخص گردید که شغل او، موجب ناکامی «معنیجوییاش» گردیده بود، و آرزو داشت که شغل دیگری برگزیند. دلیلی وجود نداشت که این کار را نکند. از این رو استعفا داد و دنبال کار دیگری رفت که علاقۀ بیشتری داشت و نتیجه نیز رضایتبخش بود. او اخیراً به من اطلاع داد که مدت پنج سال است که در شغل جدید مشغول کار است و از زندگی بسیار خشنود است. من تصور نمیکنم که این فرد یک بیمار نوروتیک بود. به عقیدۀ من او نه به روانکاوی نیاز داشت و نه حتی به لوگوتراپی. زیرا اصولاً بیمار نبود. وجود تعارض در فرد، الزاماً دلیل بر نوروتیک بودن او نیست. تعارضات و تنش در حد متعادل، عادی و نشانۀ سلامت است. همچنین است رنج و درد. هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشأ نوروزها و نشانۀ بیماریهای عصبی است. این درد و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد.
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
استنتاج من از گفتۀ او این بود که حرفۀ خود دوست نداشت و تحمل سیاستهای خارجی آمریکا برایش دشوار بود. روانکاو کراراً به او گفته بود که مشکل واقعی او در ارتباط با پدرش است و لازم است با پدرش کنار بیاید. زیرا دولت آمریکا برای او به صورت جایگزینی از قدرت مافوق درآمده است که با تصویر پدر جابهجا شده است. نارضایتی او به واسطۀ نفرتی بود که به طور ناخودآگاه نسبت به پدر داشت.
به وسیلۀ درمان که پنج سال به درازا کشید، بیمار به مرور زمان و در اثر تکرار، میرفت که تعبیر و تفسیر درمانگر را بپذیرد و دیگر توان آن را نداشت که جنگل حقیقت را از ورای درختان خیالی و تصورات قراردادی ببیند.
🖋 پس از چند جلسه مصاحبه مشخص گردید که شغل او، موجب ناکامی «معنیجوییاش» گردیده بود، و آرزو داشت که شغل دیگری برگزیند. دلیلی وجود نداشت که این کار را نکند. از این رو استعفا داد و دنبال کار دیگری رفت که علاقۀ بیشتری داشت و نتیجه نیز رضایتبخش بود. او اخیراً به من اطلاع داد که مدت پنج سال است که در شغل جدید مشغول کار است و از زندگی بسیار خشنود است. من تصور نمیکنم که این فرد یک بیمار نوروتیک بود. به عقیدۀ من او نه به روانکاوی نیاز داشت و نه حتی به لوگوتراپی. زیرا اصولاً بیمار نبود. وجود تعارض در فرد، الزاماً دلیل بر نوروتیک بودن او نیست. تعارضات و تنش در حد متعادل، عادی و نشانۀ سلامت است. همچنین است رنج و درد. هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشأ نوروزها و نشانۀ بیماریهای عصبی است. این درد و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد.
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature
"[…] If you think you have a problem, then you probably have one"
"[…] If someone else thinks you have a problem, then you definitely have."
— Maziyar 🦋
"[…] If someone else thinks you have a problem, then you definitely have."
— Maziyar 🦋
🖋 از کجا معلوم میشود که طبیعت کاری بیهوده انجام نمیدهد؟ و این همه نظم و زیبایی که در جهان میبینیم از کجا سرچشمه میگیرد؟ چگونه بدن جانوران با چنین هنری ابداع شده است و غایت اندامهای آنان کدام است؟ آیا چشم بدون مهارت در نورشناسی آفریده شده است؟ ... آیا از تأمل در پدیدهها آشکار نمیشود که موجودی غیرمادی، حی و هوشمند وجود دارد؟
📚 از کتاب «اپتیک» [=نورشناسی]، نوشتۀ آیزاک نیوتن 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «اپتیک» [=نورشناسی]، نوشتۀ آیزاک نیوتن 📚
@philosophycafe
🗯 یه مستندی هست به اسم «متولد اورشلیم»، ساختۀ حسین شمقدری. من از شمقدری مستند «میراث آلبرتا» رو تا حدودی دیدم و مستند «انقلاب جنسی 1». «انقلاب جنسی» بد نبود، افتضاح بود. ولی مستند «متولد اورشلیم» نشون میده که شمقدری کمی پختهتر شده. تو این مستند با پنج نفر که اهل اسرائیل هستن، مصاحبه شده. مصاحبهکننده هم محمد دلاوری هست که به نظرم آدم تواناییه. فضای گفتگوها هم تقریباً صمیمیه و مستند در حال شعار دادن نیست.
🗯 تو یکی از گفتگوها، دلاوری از فرد روبروش که اسرائیلیه، میپرسه "آیا وجود کشور فعلی به نام اسرائیل و با چنین روشی برات قابل قبوله؟". اون تقریباً از کوره در میره. میگه "میدونی تو جنگ جهانی دوم چه بلایی سر یهودیها آوردن؟". دلاوری میگه "من باهات موافقم که تعداد زیادی یهودی کشته شدن. ولی مسئله اینه که چرا فلسطینیها باید الان کشته بشن؟ گناه اونا چیه؟ این قضیه چه ربطی به اونا داره؟". فرد جواب میده "من با ظلم مخالفم، ولی باید کشوری به نام اسرائیل تشکیل بشه." اون توضیحی نمیده در این مورد که تشکیل این کشور، به چه قیمتی باید باشه.
🗯 تو یکی از گفتگوهای دیگه، دلاوری با کسی مصاحبه میکنه که اون فرد قبلاً توی ارتش اسرائیل خدمت کرده بود. دلاوری ازش میپرسه "تو تا حالا آدم کشتی؟". فرد خیلی عادی جواب میده "آره". دلاوری میپرسه "واقعاً آدم کشتی؟ یعنی تو حاضری که آدم بکشی؟". فرد جواب میده "وقتی وطنم در خطر باشه، باید دفاع کنم خب. من حاضرم از وطنم دفاع کنم. نمیتونم بشینم و نگاه کنم." اون فرد توضیحی نمیده در مورد اینکه دقیقاً عبارت "دفاع از وطن" یعنی چی و مسئلۀ بعد اینکه دفاع از وطن به چه قیمتی.
🗯 اما موضوعی که برای من جالبه و توی هر دو گفتگوی بالا وجود داره، اینه که چی باعث میشه یه فرد عمل قتل رو به راحتی انجام بده یا از عمل قتل دفاع کنه. این دو فرد، با این استدلال که "چون در گذشته به کیش ما، یا به حزب ما، یا به عقیدۀ ما، یا به جنسیت ما، یا به طبقۀ ما، یا به دین ما، یا به مذهب ما، یا به حکومت ما ظلم شده"، پس ما الان حق داریم یه جاهایی اخلاق رو دور بزنیم تا از دینمون، یا حکومتمون یا جنسیتمون یا .... دفاع کنیم. دور زدن اخلاق، توی خلأ انجام نمیشه؛ عمدتاً تحت مفاهیمی ایدئولوژیک انجام میشه. افراد تصور میکنن که دارن از مفاهیم ایدئولوژیکشون دفاع میکنن، اما حواسشون نیست که گاهی اوقات دارن به انسانهای دیگه حمله میکنن. قطعاً چنین عقیدهای فقط به اسرائیل اختصاص نداره.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 تو یکی از گفتگوها، دلاوری از فرد روبروش که اسرائیلیه، میپرسه "آیا وجود کشور فعلی به نام اسرائیل و با چنین روشی برات قابل قبوله؟". اون تقریباً از کوره در میره. میگه "میدونی تو جنگ جهانی دوم چه بلایی سر یهودیها آوردن؟". دلاوری میگه "من باهات موافقم که تعداد زیادی یهودی کشته شدن. ولی مسئله اینه که چرا فلسطینیها باید الان کشته بشن؟ گناه اونا چیه؟ این قضیه چه ربطی به اونا داره؟". فرد جواب میده "من با ظلم مخالفم، ولی باید کشوری به نام اسرائیل تشکیل بشه." اون توضیحی نمیده در این مورد که تشکیل این کشور، به چه قیمتی باید باشه.
🗯 تو یکی از گفتگوهای دیگه، دلاوری با کسی مصاحبه میکنه که اون فرد قبلاً توی ارتش اسرائیل خدمت کرده بود. دلاوری ازش میپرسه "تو تا حالا آدم کشتی؟". فرد خیلی عادی جواب میده "آره". دلاوری میپرسه "واقعاً آدم کشتی؟ یعنی تو حاضری که آدم بکشی؟". فرد جواب میده "وقتی وطنم در خطر باشه، باید دفاع کنم خب. من حاضرم از وطنم دفاع کنم. نمیتونم بشینم و نگاه کنم." اون فرد توضیحی نمیده در مورد اینکه دقیقاً عبارت "دفاع از وطن" یعنی چی و مسئلۀ بعد اینکه دفاع از وطن به چه قیمتی.
🗯 اما موضوعی که برای من جالبه و توی هر دو گفتگوی بالا وجود داره، اینه که چی باعث میشه یه فرد عمل قتل رو به راحتی انجام بده یا از عمل قتل دفاع کنه. این دو فرد، با این استدلال که "چون در گذشته به کیش ما، یا به حزب ما، یا به عقیدۀ ما، یا به جنسیت ما، یا به طبقۀ ما، یا به دین ما، یا به مذهب ما، یا به حکومت ما ظلم شده"، پس ما الان حق داریم یه جاهایی اخلاق رو دور بزنیم تا از دینمون، یا حکومتمون یا جنسیتمون یا .... دفاع کنیم. دور زدن اخلاق، توی خلأ انجام نمیشه؛ عمدتاً تحت مفاهیمی ایدئولوژیک انجام میشه. افراد تصور میکنن که دارن از مفاهیم ایدئولوژیکشون دفاع میکنن، اما حواسشون نیست که گاهی اوقات دارن به انسانهای دیگه حمله میکنن. قطعاً چنین عقیدهای فقط به اسرائیل اختصاص نداره.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Forwarded from انجمن علمی فلسفه علم شریف (Beh zad)
#معرفی_کتاب
چه نسبتی بین فلسفه و علوم اجتماعی برقرار است؟ 1. فلسفه میتواند به کمک استدلال عقلانی، بنیادیترین حقایق دربارۀ هستی و انسان و البته قواعد شناخت را در اختیار علوم قرار دهد؛ پس فلسفه برای دیگر علوم، جایگاه «استادی» دارد. 2. انسان با اندیشیدن بیعمل دربارۀ جهان نمیتواند به شناخت معتبری دست یابد و شناخت فقط از دل تجربۀ عملی و مشاهده و آزمایش بیرون میآید؛ بنابراین، علوم نباید منتظر دستاوردهای فلسفه بمانند و فقط زمانی که نیازی به دستاوردهای فلسفی پیدا کردند، باید از آن کمک بگیرند؛ پس فلسفه جایگاهی بهتر از «شاگردی» علوم ندارد. کرایب و تدبنتون موضع دوم را با تغییراتی اساسی برمیگزینند و پنج نیاز اساسی جامعهشناسی به فلسفه را برمیشمرند: نظریۀ شناخت، هستیشناسی، منطق، علم اخلاق و فلسفۀ اخلاق و نیز سیاست و فلسفۀ سیاسی.
نویسندگان، در فصل اول، دربارۀ پیوند عمیق فلسفه و سیاست سخن میگویند. در فصل دوم و سوم رویکرد پوزیتیویستی به علم طبیعی را شرح میدهند و شیوۀ بهکاربردن این رویکرد توسط عالمان علوم اجتماعی را توضیح میدهند. در بخشهایی از فصل سوم و تمام فصل پنجم، به نقد این نظریه در علوم اجتماعی میپردازند؛ ولی بهکاربردن آن را ناسودمند نمیدانند و فقط هشدار میدهند که پژوهشگران باید دربارۀ دستاوردهای نظری این رویکرد، مراقب باشند. در فصلهای چهارم تا ششم، فرایند حرکت جامعهشناسی از احکام مطلق پوزیتیویستی به احکام نسبی و فرهنگی را کالبد میشکافند و در فصلهای هفتم تا دهم، واکنشهای گوناگون نظری به این روند را از عقلانیت انتقادی هابرماس تا رئالیسم انتقادی و رویکردهای فمنیستی و پستمدرنیستی را شرح میدهند.
🔰 کتاب «فلسفۀ علوم اجتماعی؛ بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی» از تدبنتون و یان کرایب؛ ترجمه شده توسط شهناز مسمیپرست و محمود متحد
————————————
🆔: @philosophyofss
✅: @philsharif
چه نسبتی بین فلسفه و علوم اجتماعی برقرار است؟ 1. فلسفه میتواند به کمک استدلال عقلانی، بنیادیترین حقایق دربارۀ هستی و انسان و البته قواعد شناخت را در اختیار علوم قرار دهد؛ پس فلسفه برای دیگر علوم، جایگاه «استادی» دارد. 2. انسان با اندیشیدن بیعمل دربارۀ جهان نمیتواند به شناخت معتبری دست یابد و شناخت فقط از دل تجربۀ عملی و مشاهده و آزمایش بیرون میآید؛ بنابراین، علوم نباید منتظر دستاوردهای فلسفه بمانند و فقط زمانی که نیازی به دستاوردهای فلسفی پیدا کردند، باید از آن کمک بگیرند؛ پس فلسفه جایگاهی بهتر از «شاگردی» علوم ندارد. کرایب و تدبنتون موضع دوم را با تغییراتی اساسی برمیگزینند و پنج نیاز اساسی جامعهشناسی به فلسفه را برمیشمرند: نظریۀ شناخت، هستیشناسی، منطق، علم اخلاق و فلسفۀ اخلاق و نیز سیاست و فلسفۀ سیاسی.
نویسندگان، در فصل اول، دربارۀ پیوند عمیق فلسفه و سیاست سخن میگویند. در فصل دوم و سوم رویکرد پوزیتیویستی به علم طبیعی را شرح میدهند و شیوۀ بهکاربردن این رویکرد توسط عالمان علوم اجتماعی را توضیح میدهند. در بخشهایی از فصل سوم و تمام فصل پنجم، به نقد این نظریه در علوم اجتماعی میپردازند؛ ولی بهکاربردن آن را ناسودمند نمیدانند و فقط هشدار میدهند که پژوهشگران باید دربارۀ دستاوردهای نظری این رویکرد، مراقب باشند. در فصلهای چهارم تا ششم، فرایند حرکت جامعهشناسی از احکام مطلق پوزیتیویستی به احکام نسبی و فرهنگی را کالبد میشکافند و در فصلهای هفتم تا دهم، واکنشهای گوناگون نظری به این روند را از عقلانیت انتقادی هابرماس تا رئالیسم انتقادی و رویکردهای فمنیستی و پستمدرنیستی را شرح میدهند.
🔰 کتاب «فلسفۀ علوم اجتماعی؛ بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی» از تدبنتون و یان کرایب؛ ترجمه شده توسط شهناز مسمیپرست و محمود متحد
————————————
🆔: @philosophyofss
✅: @philsharif
Agahbookshop
فلسفه علوم اجتماعي (بنيادهاي فلسفي تفكر اجتماعي)/انتشارات آگاه
اين اثر از نخستين كتابهاي مجموعهي سنتهاي نظريهي اجتماعي است كه منتخبي از مقدمات فشرده را بر سنتهاي خاصي در تفكر جامعهشناختي ارايه ميدهد غرض از اين مجمو