برای ماندن در یک مکان
آدم باید دلایلش را هم داشته باشد،
یعنی دوستانی و مهر و محبت آنها را.
وگرنه، محرکی برای ماندن در یک جا
و نماندن در جای دیگر،
وجود نخواهد داشت.
📕 سوء تفاهم
#آلبر_کامو
@PhilosophyCafe🚮
.
آدم باید دلایلش را هم داشته باشد،
یعنی دوستانی و مهر و محبت آنها را.
وگرنه، محرکی برای ماندن در یک جا
و نماندن در جای دیگر،
وجود نخواهد داشت.
📕 سوء تفاهم
#آلبر_کامو
@PhilosophyCafe🚮
.
Forwarded from تقاطع اخلاق و فناوری
✅ برنامهی مدرسهی «مطالعات اجتماعی فناوری در ایران»
📅 زمان برگزاری: ۱۷ و ۱۸ مهر ۱۳۹۸
🏢 مکان برگزاری: دانشگاه صنعتی شریف
❗️ مهلت ثبتنام تا دوازدهم مهرماه است.
(امکان شرکت برای عزیزان غیرشریفی نیز وجود دارد.)
📝 جهت ثبتنام از لینک زیر استفاده نمایید:
📎 http://bit.ly/2mtzWlY
🔴 جهت کسب اطلاعات از شرایط تخفیفی به آیدی زیر مراجعه بفرمایید:
🆔: @behzadface
————————
🆔: @ethics_technology
📅 زمان برگزاری: ۱۷ و ۱۸ مهر ۱۳۹۸
🏢 مکان برگزاری: دانشگاه صنعتی شریف
❗️ مهلت ثبتنام تا دوازدهم مهرماه است.
(امکان شرکت برای عزیزان غیرشریفی نیز وجود دارد.)
📝 جهت ثبتنام از لینک زیر استفاده نمایید:
📎 http://bit.ly/2mtzWlY
🔴 جهت کسب اطلاعات از شرایط تخفیفی به آیدی زیر مراجعه بفرمایید:
🆔: @behzadface
————————
🆔: @ethics_technology
Forwarded from انجمن علمی فلسفه علم شریف (Beh zad)
#اطلاعیه
🔸 فردا چهاردهم مهر آخرین مهلت ثبت نام در کلاس «جعبه ابزاری برای فلسفیدن» خواهد بود.
❗️ جهت ثبت نام از طریق لینک زیر اقدام کنید:
https://bit.ly/2ms9E3S
—————————
🆔: @philsharif
🔸 فردا چهاردهم مهر آخرین مهلت ثبت نام در کلاس «جعبه ابزاری برای فلسفیدن» خواهد بود.
❗️ جهت ثبت نام از طریق لینک زیر اقدام کنید:
https://bit.ly/2ms9E3S
—————————
🆔: @philsharif
🖋 هوستون اسمیت از دانشگاه هاروارد، در مصاحبهای از من پرسید که آیا به عنوان استاد عصبشناسی و روانپزشکی اذعان نمیکنم که انسان تابع شرایط و قیود است؟ پاسخ دادم که البته در مقام یک عصبشناس و روانپزشک کاملاً آگاهم که انسان تا چه حد تحت تأثیر شرایط است. اعم از اینکه شرایط زیستشناختی، روانشناختی یا جامعهشناختی باشد. اما این را هم اضافه کردم که در عین حالی که استاد دو رشتۀ عصبشناسی و روانپزشکی هستم، اما نجاتیافته از چهار اردوگاه (کار اجباری نازیها) هم هستم. به معنای دقیقتر شاهد توانمندی خارقالعادۀ انسان در مقاومت و شهامت در بدترین شرایط بودهام. توانایی منحصر به فرد انسان این است که خود را حتی از بدترین شرایط رها نماید. به هر حال، این ظرفیت بینظیر انسان در منفک کردن خود از هر وضعیتی که در آن واقع میشود، نه فقط با قهرمانگرایی به گونهای که در اردوگاههای نازیها مشاهده میکنیم، بلکه با شوخطبعی نیز در انسان بروز میکند.
🖋 شوخطبعی هم از توانمندیهای منحصر به فرد انسان است، که نباید از آن شرمنده بود. حتی برخی پا فراتر گذاشته و معتقدند که شوخطبعی یک ویژگی الهی است. در مزامیر داود به خداوند به عنوان «خداوند متبسم» اشاره میشود. شوخطبعی و قهرمانگرایی بیانگر توانمندی بینظیر انسان در جدایی خود از شرایط موجود است. با همین توانمندی است که انسان میتواند نه تنها خود را از یک وضعیت رها کند، بلکه میتواند از خودش نیز رهایی یابد. انسان قادر است نگرشی را که نسبت به خود دارد برگزیند. و با انجام چنین کاری او واقعاً جایگاهی را در جهت عوامل تعیینکننده و قیود و شرایط جسمی و روحی برای خود برمیگزیند. و چنین انتخابی برای رواندرمانی، روانپزشکی، آموزش و پرورش و مذهب پیامدی تعیینکننده دارد. زیرا همچنان که در پرتو این امر مشاهده میکنیم، شخص آزاد است شخصیت خود را شکل بخشیده و مسئول خویشتنی است که از خود ساخته است.
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
🖋 شوخطبعی هم از توانمندیهای منحصر به فرد انسان است، که نباید از آن شرمنده بود. حتی برخی پا فراتر گذاشته و معتقدند که شوخطبعی یک ویژگی الهی است. در مزامیر داود به خداوند به عنوان «خداوند متبسم» اشاره میشود. شوخطبعی و قهرمانگرایی بیانگر توانمندی بینظیر انسان در جدایی خود از شرایط موجود است. با همین توانمندی است که انسان میتواند نه تنها خود را از یک وضعیت رها کند، بلکه میتواند از خودش نیز رهایی یابد. انسان قادر است نگرشی را که نسبت به خود دارد برگزیند. و با انجام چنین کاری او واقعاً جایگاهی را در جهت عوامل تعیینکننده و قیود و شرایط جسمی و روحی برای خود برمیگزیند. و چنین انتخابی برای رواندرمانی، روانپزشکی، آموزش و پرورش و مذهب پیامدی تعیینکننده دارد. زیرا همچنان که در پرتو این امر مشاهده میکنیم، شخص آزاد است شخصیت خود را شکل بخشیده و مسئول خویشتنی است که از خود ساخته است.
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
🖋 اصلاحگران دینی [در قرن شانزدهم، در اروپا] به این دیدگاه معتقد بودند که انسان از راه شناخت جهانِ طبیعت میتواند به شناخت خداوند دست یابد؛ زیرا خداوند، خود را در عملکردهای طبیعت آشکار ساخته است؛ از این رو، علم، دشمن دین به شمار نمیآمد، بلکه بنیانی استوار برای ایمان تلقی میشد. از دید آنان، چون «کارهای نیک»، اگر نگوییم دلیل برگزیده شدن برای رستگاری است، دست کم، نشانهای از آن است؛ و نیز از آنجا که خداوند را میتوان از راه «فایدهگرایی اجتماعی» تمجید نمود، پس علم، امری نیک است؛ چرا که برای کارهای نیک و بهبود اجتماعی، ابزاری کارآمد تلقی میشود. آنها برای عقل، ارزش زیادی قائل بودند؛ زیرا خداوند، تنها انسان را برای برخورداری از آن برگزیده است و نیز از کاهلی و بتپرستی جلوگیری میکند.
📚 از کتاب «علم و نظم اجتماعی»، نوشتۀ برنارد باربر 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «علم و نظم اجتماعی»، نوشتۀ برنارد باربر 📚
@philosophycafe
گزیده ای از اشعار الکساندر پوشکين
مترجمان:
سینا غلامی،محمدعارف عرب،شيرين ارمنده پور و فاطمه ونک
نگارگر:
استاد کميل خدابین
همکاری با شما دوستان باعث افتخار بنده ست...🌹
#MArefArab
@PhilosophyCafe
مترجمان:
سینا غلامی،محمدعارف عرب،شيرين ارمنده پور و فاطمه ونک
نگارگر:
استاد کميل خدابین
همکاری با شما دوستان باعث افتخار بنده ست...🌹
#MArefArab
@PhilosophyCafe
Forwarded from Arman Khademi
یکی دیگر از منابع فکری عمده جامعهشناسی سیاسی را باید در آراء کارل مارکس و سنت مارکسیسم به طور کلی جستجو کرد. بر اساس برخی تفسیرها، جامعهشناسی سیاسی اصولا محصول اندیشه مارکس بوده است. درست است که مارکس هیچگاه واژه «جامعهشناسی» را بهکار نبرد و نسبت به اگوست کنت نظر تحقیرآمیزی داشت(چنانکه در یکی از نامههای خود میگوید:«موضع من کاملا مخالف موضع کنت است و من برای او به عنوان اهل علم و دانش مرتبهی بالایی قائل نیستم») لیکن در واقع منظور اصلی مارکس از «اقتصاد سیاسی»، جامعهشناسی اقتصادی و سیاسی بود. وی بر آن بود که جامعهشناسی اگوست کنت دارای خصلتی ایستا است و منازعهی اجتماعی را نادیده میگیرد. در حقیقت، مارکس در مقابل الگوی جامعهشناسی پوزیتیویستی کنت چارچوب جامعهشناسی سیاسی دیگری را عرضه میداشت که موضوع اصلی آن بررسی کشمکش گروهها و طبقات اجتماعی بوده است. بنابراین روشن است که مارکس با نفی «جامعهشناسی» به مفهوم پوزیتیویستی آن، مخالف وجود جامعهشناسی نبود بلکه نوع دیگری از جامعهشناسی که مبتنی بر معرفتشناسی و روششناسی دیگری بود عرضه میکرد. بحث اصلی مارکس در این زمینه کشف ریشههای دولت در درون جامعه و طبقات اجتماعی بود. کتاب «سرمایه» نیز در حقیقت با نفی اندیشه انتزاعی «انسان اقتصادی» و «قوانین طبیعی اقتصاد» خود مبحثی اساسی در جامعهشناسی اقتصادی-سیاسی است. از این دیدگاه پدیدهها و فعالیتهای اقتصادی در صورتی که از جامعه به طور کلی منتزع شوند معنای خود را از دست میدهند. به این اعتبار، مارکس درواقع کل حیات اجتماعی را به حیات اقتصادی تقلیل نمیداد بلکه برعکس بر آن بود که زندگی اقتصادی و مقولاتی مانند کالا و ارزش و قیمت تابعی از کلیت زندگی اجتماعی هستند. به همین ترتیب زندگی سیاسی مانند زندگی اقتصادی بر مبنای جامعه و گروههای اجتماعی قابل تبیین است. هدف تمام فعالیتهای انتقادی مارکس علیه هگل و هگلیان جوان تاکید بر ضرورت تأسیس اقتصاد سیاسی یا جامعهشناسی سیاسی بود. ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس و بحث از رابطهی زیربنا و روبنا، بحثی فلسفی یا معرفتشناختی و یا تاریخی نیست بلکه دقیقا بحثی جامعهشناختی است. دیالکتیک مارکس نیز برای تبیین حرکت و پویایی کلیت اجتماع و روابط پیچیده میان نیروهای تولیدی و روابط تولید و آگاهی و ایدئولوژی به کار گرفته شد. مارکس خود در مقدمهی«دیباچهای بر نقد اقتصادی سیاسی» اعلام داشت که اقتصاد سیاسی علمی غیر ایدئولوژیک است. با این همه آنچه در سنت مارکسیسم در قرن بیستم به عنوان میراث عمده اندیشه مارکس تداوم یافت نه بعد جامعهشناختی یا اقتصاد سیاسی آن بلکه بعد ایدئولوژیک بود، به این معنی که بحث از بحران در جامعه سرمایهداری پیشرفته و شرایط انقلاب سوسیالیستی(به جای اقتصاد سیاسی) محور اصلی مباحث مارکسیستی شد.
📚📚بریدهای از کتاب «جامعهشناسی سیاسی» از دکتر حسین بشیریه
📚📚بریدهای از کتاب «جامعهشناسی سیاسی» از دکتر حسین بشیریه
🗯 توی خوابگاه، من یه هماتاقی دارم که اهل کرمانشاهه؛ قوم لَک. میگه اونجا اینطوری نیست که همه شیعه باشن، پیروان مذاهب و ادیان دیگه هم هستن. نکتۀ جالبش هم اینه که اینطوری نیست که اینا محله محله باشن؛ مثلاً اینطور نیست که پیروان مذهب «الف» تو یه محله زندگی کنن، پیروان مذهب «ب» تو محلۀ دیگهای و همینطور تا آخر. خودش میگه اینا که شیعهان؛ خونۀ روبهروییشون اهل سنتن؛ خونۀ بغلیشون اهل حقن؛ و خانوادهای هم میشناسه که خونهشون دوتا کوچه با خونۀ اینا فاصله داره و اونا یهودیان. البته تو این شهر ارمنیها هم هستن. اینا هر کدوم مراسمهای خاص خودشون رو اجرا میکنن که البته شیعیان تو این زمینه گویی آزادی بیشتری دارن و میتونن بعضی از مراسمهای خودشون رو به کوچه و خیابون هم بکشونن.
🗯 یه هماتاقی دیگه دارم که لُره، اهل یاسوج. کلیپی از مراسم عروسیشون رو بهم نشون داد که برای خودش سنتیه اونجا. تو کلیپ دیدم که حدودا پونزده تا بیست تا مرد، دست همو گرفتن و حلقه تشکیل دادن، میگردن و پاهاشون رو به حالت رقص تکون میدن. دور این حلقه، یه حلقۀ بزرگتری هست که زنها دست همو گرفتن و با لباسهای رنگارنگ، اونا هم میرقصن، البته با حالتی آرومتر از مردها. دوباره دور این زنها هم یه حلقۀ دیگه بود که مردها بودن. یه چیز دیگه هم که این هماتاقی میگه، اینه که پیرزنهای اونجا تعریف میکنن که قدیما خیلی مرسوم بوده که زنهای اونجا «زلف میبستن». یعنی بخشهایی از موی خودشون رو با حالت خاصی میبستن و بیرون از روسری میذاشتن.
🗯 وقتی با این دو نفر صحبت میکنم، کلی از رسم و رسوم محل زندگیشون رو میگن که برام جالبه. دوتا نکته به ذهنم میرسه. برخلاف اون تصوری که معتقده "در جهان سنتی، افراد و گروههایی که عقاید مختلف داشتن، در حال دریدن هم بودن و همدیگه رو تیکه تیکه میکردن و دائم در جنگ با هم بودن تا اینکه مدرنیته ظهور کرد و ما با دموکراسی و حقوق بشر و عقلانیت آشنا شدیم و یاد گرفتیم که همدیگه رو تحمل کنیم"؛ مناطقی وجود دارن که افراد از قدیم بلد بودن چطوری با عقاید و مناسک متفاوت در کنار هم زندگی کنن.
🗯 نکتۀ دوم اینکه سنت «ما»، فقط فقه نیست؛ فربهتر از فقه هست. وقتی از سنت صحبت میکنیم، باید حواسمون به این سنتهای قومیتی هم باشه که ممکنه برخی جاها با فقه در تضاد باشن. توی این سنتها، انواع رقصها، موسیقیها، لباسهای گوناگون و رنگارنگ، اختلاطها و ... دیده میشه که از غرب نیومدن، تهاجم فرهنگی نیستن، فریب استکبار جهانی نیستن؛ اینها جزو سنت ما هستن؛ سنتهایی که سابقۀ کمی هم ندارن. شناخت و توجه به این سنتها، احتمالاً برداشت ما رو از مفاهیمی مثل «ما» و «سنت» عوض میکنه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 یه هماتاقی دیگه دارم که لُره، اهل یاسوج. کلیپی از مراسم عروسیشون رو بهم نشون داد که برای خودش سنتیه اونجا. تو کلیپ دیدم که حدودا پونزده تا بیست تا مرد، دست همو گرفتن و حلقه تشکیل دادن، میگردن و پاهاشون رو به حالت رقص تکون میدن. دور این حلقه، یه حلقۀ بزرگتری هست که زنها دست همو گرفتن و با لباسهای رنگارنگ، اونا هم میرقصن، البته با حالتی آرومتر از مردها. دوباره دور این زنها هم یه حلقۀ دیگه بود که مردها بودن. یه چیز دیگه هم که این هماتاقی میگه، اینه که پیرزنهای اونجا تعریف میکنن که قدیما خیلی مرسوم بوده که زنهای اونجا «زلف میبستن». یعنی بخشهایی از موی خودشون رو با حالت خاصی میبستن و بیرون از روسری میذاشتن.
🗯 وقتی با این دو نفر صحبت میکنم، کلی از رسم و رسوم محل زندگیشون رو میگن که برام جالبه. دوتا نکته به ذهنم میرسه. برخلاف اون تصوری که معتقده "در جهان سنتی، افراد و گروههایی که عقاید مختلف داشتن، در حال دریدن هم بودن و همدیگه رو تیکه تیکه میکردن و دائم در جنگ با هم بودن تا اینکه مدرنیته ظهور کرد و ما با دموکراسی و حقوق بشر و عقلانیت آشنا شدیم و یاد گرفتیم که همدیگه رو تحمل کنیم"؛ مناطقی وجود دارن که افراد از قدیم بلد بودن چطوری با عقاید و مناسک متفاوت در کنار هم زندگی کنن.
🗯 نکتۀ دوم اینکه سنت «ما»، فقط فقه نیست؛ فربهتر از فقه هست. وقتی از سنت صحبت میکنیم، باید حواسمون به این سنتهای قومیتی هم باشه که ممکنه برخی جاها با فقه در تضاد باشن. توی این سنتها، انواع رقصها، موسیقیها، لباسهای گوناگون و رنگارنگ، اختلاطها و ... دیده میشه که از غرب نیومدن، تهاجم فرهنگی نیستن، فریب استکبار جهانی نیستن؛ اینها جزو سنت ما هستن؛ سنتهایی که سابقۀ کمی هم ندارن. شناخت و توجه به این سنتها، احتمالاً برداشت ما رو از مفاهیمی مثل «ما» و «سنت» عوض میکنه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
مقاله ی ابن خلدون تاریخ شناس،فیلسوف اجتماعی و جامعه شناس
نوشته ی دکتر امير آشفته تهرانی
نشریه پژوهشی دانشگاه اصفهان
@PhilosophyCafe🕌
نوشته ی دکتر امير آشفته تهرانی
نشریه پژوهشی دانشگاه اصفهان
@PhilosophyCafe🕌
🖋 شارلوت بولر (روانشناس آلمانی) در آخرین تحقیق خود گفته است "بنابر اصل تعادل حیاتی فروید، هدف نهایی دستیابی به رضایت خاطری است که فرد بتواند با از بین بردن امیالش تعادل خود را حفظ کند". در واقع همۀ خلاقیتهای فرهنگی انسان از این دیدگاه، پیامد جنبی کشش فرد برای رضایت شخصی است. اما شارلوت بولر در امید بستن به صورتبندیهای دوبارۀ نظریۀ روانکاوی دچار تردید است، زیرا معتقد است "نظریۀ روانکاوی با وجود همۀ تلاشها برای احیای خود، هرگز نمیتواند از فرضیۀ اصلی خود که مهمترین هدف نهایی همۀ تلاشها را، ارضای تعادل حیاتی میداند، فاصله بگیرد". به علت غلبۀ «من» و «فرا من» بر نهاد، خلق ارزشها و به انجام رساندن کارها اهداف ثانوی هستند، اما نهایتاً باز هم برای ارضای خاطر انسان صورت میگیرند.
🖋 برعکس، شارلوت بولر اعتقاد دارد "انسان موجودی است که هدفمند زندگی میکند، و این به معنای هدفمند زیستن است. هدف این است که به زندگی معنا ببخشیم... انسان میخواهد ارزشها را خلق کند". او حتی فراتر رفته و میگوید "موضعگیری اولیه یا فطری انسان در جهت ارزشها و خلق آنهاست".
بنابراین اصل تعادل حیاتی، زمینۀ کافی به ما نمیدهد که بتوانیم بر مبنای آن رفتار انسان را تعریف کنیم. به ویژه پدیدهای انسانی مانند خلاقیت انسان که در جهت ارزشها و معنا سوگیری شده است، در چنین چارچوبهایی نادیده گرفته میشود.
در انتقاد از اصل لذت، پا فراتر گذاشته، در تحلیل نهایی ادعا دارم که اصل لذت محکوم به شکست است. آدمی هر چه بیشتر لذت را هدف قرار دهد، از هدف خود دورتر میافتد. به عبارت دیگر، دقیقاً در "جستجوی خوشبختی بودن"، خوشبختی را خنثی میکند. کیفیتِ خودشکنِ در جستجوی لذت بودن، علت بسیاری از روانرنجوریهای جنسی است. روانپزشک بارها در وضعیتی قرار میگیرد که شاهد آسیب دیدن ارگاسم و توان جنسی فرد، به دلیل هدف قرار دادن آن است.
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
🖋 برعکس، شارلوت بولر اعتقاد دارد "انسان موجودی است که هدفمند زندگی میکند، و این به معنای هدفمند زیستن است. هدف این است که به زندگی معنا ببخشیم... انسان میخواهد ارزشها را خلق کند". او حتی فراتر رفته و میگوید "موضعگیری اولیه یا فطری انسان در جهت ارزشها و خلق آنهاست".
بنابراین اصل تعادل حیاتی، زمینۀ کافی به ما نمیدهد که بتوانیم بر مبنای آن رفتار انسان را تعریف کنیم. به ویژه پدیدهای انسانی مانند خلاقیت انسان که در جهت ارزشها و معنا سوگیری شده است، در چنین چارچوبهایی نادیده گرفته میشود.
در انتقاد از اصل لذت، پا فراتر گذاشته، در تحلیل نهایی ادعا دارم که اصل لذت محکوم به شکست است. آدمی هر چه بیشتر لذت را هدف قرار دهد، از هدف خود دورتر میافتد. به عبارت دیگر، دقیقاً در "جستجوی خوشبختی بودن"، خوشبختی را خنثی میکند. کیفیتِ خودشکنِ در جستجوی لذت بودن، علت بسیاری از روانرنجوریهای جنسی است. روانپزشک بارها در وضعیتی قرار میگیرد که شاهد آسیب دیدن ارگاسم و توان جنسی فرد، به دلیل هدف قرار دادن آن است.
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
Philosophy Cafe ♨️ pinned «https://t.me/joinchat/BfwvN0wd_AeHAtxcLrJaYA گروه کافه فلسفه @PhilosophyCafe ♨️»
🖋 با تلفیق کیهانشناسی ارسطویی و الهیات مسیحی، تصویر قرون وسطی از جهان شکل گرفت. زمین، یک فلک مرکزی ثابت انگاشته میشد که با افلاک آسمانی هممرکز، احاطه شده بود. در نظریۀ بطلمیوس، سیارهها در حرکت خود از مسیرهای دایرهایشکل پیروی میکردند که مراکز آنها به افلاک «حرکت بخش» متصل بود. از آنجا که اجرام سماوی، کامل و فسادناپذیر تلقی میشدند، باید در حرکت خود از کاملترین شکلها، یعنی دایره پیروی میکردند. این طرحِ زمینمرکزی به سادگی به تصویر درمیآمد و با تجربۀ عرفی از ساکن بودنِ زمین، مطابق بود. در اینجا، موقعیت مکانی [زمین] و تقدیر [انسان] بر یکدیگر انطباق مییافتند. انسان موجودی بیهمتا انگاشته میشد و از نظر موقعیت مکانی و اهمیت در مرکز قرار داشت.
🖋 ساحت الوهی، کاملتر و جامعتر بود و از نظر جغرافیایی و متافیزیکی از نظام خلقت جدا شمرده میشد. در این طرح فراگیر، هر موجود از بزرگترین تا کوچکترین، از مقام و غایتی خاص در سلسلهمراتب واقعیت برخوردار بودند: خداوند، سیارات، فرشتگان، مردان، زنان، حیوانات و گیاهان. همه چیز در آرایشی منظم در طرحی کامل و یکپارچه جای داشت. بر این اساس، این جهان، جهانی قانونمند بود، اما قوانین آن، قوانین اخلاقی به شمار میآمد نه مکانیکی. علم جدید موجب شد تا این تصویر از جهان که در قرون وسطی ارائه میشد، زیر سؤال رود.
... تا مدتها تقدیر [روحانی و] معنوی، به قدری از روابطِ زمانی و دنیوی مهمتر تلقی میشد که جهان به مثابۀ تمثیلی بزرگ به شمار میآمد که راز اصلیاش، معنای دینی آن بود نه عملکرد یا علل آن.
📚 از کتاب «دین و علم»، نوشتۀ ایان باربور 📚
@philosophycafe
🖋 ساحت الوهی، کاملتر و جامعتر بود و از نظر جغرافیایی و متافیزیکی از نظام خلقت جدا شمرده میشد. در این طرح فراگیر، هر موجود از بزرگترین تا کوچکترین، از مقام و غایتی خاص در سلسلهمراتب واقعیت برخوردار بودند: خداوند، سیارات، فرشتگان، مردان، زنان، حیوانات و گیاهان. همه چیز در آرایشی منظم در طرحی کامل و یکپارچه جای داشت. بر این اساس، این جهان، جهانی قانونمند بود، اما قوانین آن، قوانین اخلاقی به شمار میآمد نه مکانیکی. علم جدید موجب شد تا این تصویر از جهان که در قرون وسطی ارائه میشد، زیر سؤال رود.
... تا مدتها تقدیر [روحانی و] معنوی، به قدری از روابطِ زمانی و دنیوی مهمتر تلقی میشد که جهان به مثابۀ تمثیلی بزرگ به شمار میآمد که راز اصلیاش، معنای دینی آن بود نه عملکرد یا علل آن.
📚 از کتاب «دین و علم»، نوشتۀ ایان باربور 📚
@philosophycafe
Forwarded from Deleted Account
#چندسطری_درموردکتاب
مجموعه شعر" به روش سامورایی"
سید مهدی موسوی
انتشارات سایه ها👇
اولین کتابی ست که از سید مهدی موسوی می خوانم
البته پیش تر پراکنده شعرهایی از ایشان خوانده بودم.
مجموعه شعر " به روش سامورایی" بی شک بخشی از وجود این شاعر وارسته است.
به دنیا آوردن این همه واژه آن هم در غربت و برای وطن دردی جان فرسا دارد.
تو گویی کسی خنجری برداشته و زنده زنده رگ هایت را می بُرد
و روحت را سلاخی می کند.
وقتی شعر هایش را خواندم
به هنرش غبطه خوردم.
با دستمالی تمام دردها و فجایع تاریخ را به تصویر می کشد.
انگار که نشسته باشی کنار کارتون خواب ها و فاحشه هایِ غمگین و با آن ها غم هایت را بغض کرده باشی.
صداقت و رُک بودنش را دوست داشتم و دارم.
واژه ها را عریان تر از هر چیزی به رخ می کشد
و درد های بشریت را درونش می ریزد
و فریاد می زند.
عشق
آزادی
زن
عدالت
و درد
هم چون ماری بر خود می پیچند
و روی لب های زنی جان می دهند.
واژه ها در ذهن مَردی بی دهان می گندند
و ماتم و غم بر دیوارهای خانه های مان قاب می شوند.
با شعر های سید مهدی موسوی
هم می شود
گریه کرد
هم خندید
و هم درد کشید.
در سطر سطر نوشته هایش می توان خود را یافت و گم کرد.
کیست که دو بار متولد شود و هزاران بار بمیرد؟
بی شک شاعرانی چون او
این چنین اند.
آن که می نویسد
تکه ای از خود واقعی و پنهانش را به دیگری می بخشد.
و من از خود می پرسم:
بخشنده تر از شاعر کیست؟
شاعر با آن که می بخشد
هیچ وقت دچار خلا و پوچی نمی شود.
شاعران واقعی در اولین سطر شعر های شان جان می دهند.
شاعر واقعی هرگز به پایان قافیه نمی رسد.
از سید مهدی موسوی نوشتن کار من نیست
او بزرگ تر از این حرف هاست که در کلمات بگنجد.
او خود کتابی ست به وسعت هزاران جهان زیسته نشده و بکر.
#میم_اردیبهشت
مجموعه شعر" به روش سامورایی"
سید مهدی موسوی
انتشارات سایه ها👇
اولین کتابی ست که از سید مهدی موسوی می خوانم
البته پیش تر پراکنده شعرهایی از ایشان خوانده بودم.
مجموعه شعر " به روش سامورایی" بی شک بخشی از وجود این شاعر وارسته است.
به دنیا آوردن این همه واژه آن هم در غربت و برای وطن دردی جان فرسا دارد.
تو گویی کسی خنجری برداشته و زنده زنده رگ هایت را می بُرد
و روحت را سلاخی می کند.
وقتی شعر هایش را خواندم
به هنرش غبطه خوردم.
با دستمالی تمام دردها و فجایع تاریخ را به تصویر می کشد.
انگار که نشسته باشی کنار کارتون خواب ها و فاحشه هایِ غمگین و با آن ها غم هایت را بغض کرده باشی.
صداقت و رُک بودنش را دوست داشتم و دارم.
واژه ها را عریان تر از هر چیزی به رخ می کشد
و درد های بشریت را درونش می ریزد
و فریاد می زند.
عشق
آزادی
زن
عدالت
و درد
هم چون ماری بر خود می پیچند
و روی لب های زنی جان می دهند.
واژه ها در ذهن مَردی بی دهان می گندند
و ماتم و غم بر دیوارهای خانه های مان قاب می شوند.
با شعر های سید مهدی موسوی
هم می شود
گریه کرد
هم خندید
و هم درد کشید.
در سطر سطر نوشته هایش می توان خود را یافت و گم کرد.
کیست که دو بار متولد شود و هزاران بار بمیرد؟
بی شک شاعرانی چون او
این چنین اند.
آن که می نویسد
تکه ای از خود واقعی و پنهانش را به دیگری می بخشد.
و من از خود می پرسم:
بخشنده تر از شاعر کیست؟
شاعر با آن که می بخشد
هیچ وقت دچار خلا و پوچی نمی شود.
شاعران واقعی در اولین سطر شعر های شان جان می دهند.
شاعر واقعی هرگز به پایان قافیه نمی رسد.
از سید مهدی موسوی نوشتن کار من نیست
او بزرگ تر از این حرف هاست که در کلمات بگنجد.
او خود کتابی ست به وسعت هزاران جهان زیسته نشده و بکر.
#میم_اردیبهشت
Forwarded from Deleted Account
می خواستم که برگردم از غربتم
به ایران، به انبوهی از خاطره
نباید که اون کوچه های عزیز
توو تنهایی محض، یادم بره
نمی خواستم قاطی اشک هام
به مشتی غریبه تبسّم کنم
شکوه دماوند یام بره
نمی خواستم ریشه مو گم کنم
بلیطی خریدم به سمت بهشت
اگر چه کمی دور، شاید که دیر!
نمی شد که قایم کنم حسّمو
می خندید چشمام تموم مسیر
رسیدم به اون سرزمین بزرگ
رسیدم به اون خاک اسطوره ای
پلیسا نگاشون پر از کینه بود
توی قلبم افتاد دلشوره ای
نگاه کردم از شیشه ی تاکسی
به خورشیدِ مخفی شده پشت دود
به جز عکسِ تبلیغِ رو بیلبورد
توو هیچ صورتی ردّ شادی نبود
توی میدونا سهم هر کارگر
فقط منّت و کار بی مُزّد بود
کسی که می اومد به خونه ات شبا
جای خواب خوش، خنده ی دزد بود
جوونا می گشن پی ساقیا
برای فراموشی و دلخوشی
خبرهای هر روزنامه فقط:
تجاوز به هم، قتل یا خودکشی
نه راهی، نه امیّد یه معجزه
واسه نسلی که گم شده توو سراب
یکی مُرد، اما می گشن هنوز
پلیسا پی دخترِ بد حجاب!
کنار خیابون قدم می زدن
دو تا بچّه ی کار، یه فاحشه
نه! ایران من نیست این لعنتی
نباید ته قصّه مون بد بشه
همه می خورن تا که خورده نشن
باید زنده بودش به هر قیمتی!!
به من سرزمین منو پس بدین
نه! ایران من نیست این لعنتی...
مجموعه شعر" به روش سامورایی"
سید مهدی موسوی
انتشارات سایه ها
به ایران، به انبوهی از خاطره
نباید که اون کوچه های عزیز
توو تنهایی محض، یادم بره
نمی خواستم قاطی اشک هام
به مشتی غریبه تبسّم کنم
شکوه دماوند یام بره
نمی خواستم ریشه مو گم کنم
بلیطی خریدم به سمت بهشت
اگر چه کمی دور، شاید که دیر!
نمی شد که قایم کنم حسّمو
می خندید چشمام تموم مسیر
رسیدم به اون سرزمین بزرگ
رسیدم به اون خاک اسطوره ای
پلیسا نگاشون پر از کینه بود
توی قلبم افتاد دلشوره ای
نگاه کردم از شیشه ی تاکسی
به خورشیدِ مخفی شده پشت دود
به جز عکسِ تبلیغِ رو بیلبورد
توو هیچ صورتی ردّ شادی نبود
توی میدونا سهم هر کارگر
فقط منّت و کار بی مُزّد بود
کسی که می اومد به خونه ات شبا
جای خواب خوش، خنده ی دزد بود
جوونا می گشن پی ساقیا
برای فراموشی و دلخوشی
خبرهای هر روزنامه فقط:
تجاوز به هم، قتل یا خودکشی
نه راهی، نه امیّد یه معجزه
واسه نسلی که گم شده توو سراب
یکی مُرد، اما می گشن هنوز
پلیسا پی دخترِ بد حجاب!
کنار خیابون قدم می زدن
دو تا بچّه ی کار، یه فاحشه
نه! ایران من نیست این لعنتی
نباید ته قصّه مون بد بشه
همه می خورن تا که خورده نشن
باید زنده بودش به هر قیمتی!!
به من سرزمین منو پس بدین
نه! ایران من نیست این لعنتی...
مجموعه شعر" به روش سامورایی"
سید مهدی موسوی
انتشارات سایه ها