Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🗯 توی خوابگاه، من یه هم‌اتاقی دارم که اهل کرمانشاهه؛ قوم لَک. میگه اونجا اینطوری نیست که همه شیعه باشن، پیروان مذاهب و ادیان دیگه هم هستن. نکتۀ جالبش هم اینه که اینطوری نیست که اینا محله محله باشن؛ مثلاً اینطور نیست که پیروان مذهب «الف» تو یه محله زندگی کنن، پیروان مذهب «ب» تو محلۀ دیگه‌ای و همینطور تا آخر. خودش میگه اینا که شیعه‌ان؛ خونۀ روبه‌روییشون اهل سنتن؛ خونۀ بغلیشون اهل حق‌ن؛ و خانواده‌ای هم میشناسه که خونه‌شون دوتا کوچه با خونۀ اینا فاصله داره و اونا یهودی‌ان. البته تو این شهر ارمنی‌ها هم هستن. اینا هر کدوم مراسم‌های خاص خودشون رو اجرا میکنن که البته شیعیان تو این زمینه گویی آزادی بیشتری دارن و میتونن بعضی از مراسم‌های خودشون رو به کوچه و خیابون هم بکشونن.

🗯 یه هم‌اتاقی دیگه دارم که لُره، اهل یاسوج. کلیپی از مراسم عروسیشون رو بهم نشون داد که برای خودش سنتیه اونجا. تو کلیپ دیدم که حدودا پونزده تا بیست تا مرد، دست همو گرفتن و حلقه تشکیل دادن، میگردن و پاهاشون رو به حالت رقص تکون میدن. دور این حلقه، یه حلقۀ بزرگتری هست که زنها دست همو گرفتن و با لباس‌های رنگارنگ، اونا هم می‌رقصن، البته با حالتی آروم‌تر از مردها. دوباره دور این زنها هم یه حلقۀ دیگه بود که مردها بودن. یه چیز دیگه هم که این هم‌اتاقی میگه، اینه که پیرزن‌های اونجا تعریف میکنن که قدیما خیلی مرسوم بوده که زنهای اونجا «زلف می‌بستن». یعنی بخش‌هایی از موی خودشون رو با حالت خاصی می‌بستن و بیرون از روسری میذاشتن.

🗯 وقتی با این دو نفر صحبت میکنم، کلی از رسم و رسوم محل زندگیشون رو میگن که برام جالبه. دوتا نکته به ذهنم میرسه. برخلاف اون تصوری که معتقده "در جهان سنتی، افراد و گروه‌هایی که عقاید مختلف داشتن، در حال دریدن هم بودن و همدیگه‌ رو تیکه تیکه می‌کردن و دائم در جنگ با هم بودن تا این‌که مدرنیته ظهور کرد و ما با دموکراسی و حقوق بشر و عقلانیت آشنا شدیم و یاد گرفتیم که همدیگه رو تحمل کنیم"؛ مناطقی وجود دارن که افراد از قدیم بلد بودن چطوری با عقاید و مناسک متفاوت در کنار هم زندگی کنن.


🗯 نکتۀ دوم این‌که سنت «ما»، فقط فقه نیست؛ فربه‌تر از فقه هست. وقتی از سنت صحبت می‌کنیم، باید حواسمون به این سنت‌های قومیتی هم باشه که ممکنه برخی جاها با فقه در تضاد باشن. توی این سنت‌ها، انواع رقص‌ها، موسیقی‌ها، لباس‌های گوناگون و رنگارنگ، اختلاط‌ها و ... دیده میشه که از غرب نیومدن، تهاجم فرهنگی نیستن، فریب استکبار جهانی نیستن؛ اینها جزو سنت ما هستن؛ سنت‌هایی که سابقۀ کمی هم ندارن. شناخت و توجه به این سنت‌ها، احتمالاً برداشت ما رو از مفاهیمی مثل «ما» و «سنت» عوض می‌کنه.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
مقاله ی ابن خلدون تاریخ شناس،فیلسوف اجتماعی و جامعه شناس
نوشته ی دکتر امير آشفته تهرانی
نشریه پژوهشی دانشگاه اصفهان

@PhilosophyCafe🕌
🖋 شارلوت بولر (روان‌شناس آلمانی) در آخرین تحقیق خود گفته است "بنابر اصل تعادل حیاتی فروید، هدف نهایی دستیابی به رضایت خاطری است که فرد بتواند با از بین بردن امیالش تعادل خود را حفظ کند". در واقع همۀ خلاقیت‌های فرهنگی انسان از این دیدگاه، پیامد جنبی کشش فرد برای رضایت شخصی است. اما شارلوت بولر در امید بستن به صورت‌بندی‌های دوبارۀ نظریۀ روان‌کاوی دچار تردید است، زیرا معتقد است "نظریۀ روان‌کاوی با وجود همۀ تلاش‌ها برای احیای خود، هرگز نمی‌تواند از فرضیۀ اصلی خود که مهم‌ترین هدف نهایی همۀ تلاش‌ها را، ارضای تعادل حیاتی می‌داند، فاصله بگیرد". به علت غلبۀ «من» و «فرا من» بر نهاد، خلق ارزش‌ها و به انجام رساندن کارها اهداف ثانوی هستند، اما نهایتاً باز هم برای ارضای خاطر انسان صورت می‌گیرند.

🖋 برعکس، شارلوت بولر اعتقاد دارد "انسان موجودی است که هدفمند زندگی می‌کند، و این به معنای هدفمند زیستن است. هدف این است که به زندگی معنا ببخشیم... انسان می‌خواهد ارزش‌ها را خلق کند". او حتی فراتر رفته و میگوید "موضع‌گیری اولیه یا فطری انسان در جهت ارزش‌ها و خلق آن‌هاست".
بنابراین اصل تعادل حیاتی، زمینۀ کافی به ما نمی‌دهد که بتوانیم بر مبنای آن رفتار انسان را تعریف کنیم. به ویژه پدیده‌ای انسانی مانند خلاقیت انسان که در جهت ارزش‌ها و معنا سوگیری شده است، در چنین چارچوب‌هایی نادیده گرفته می‌شود.
در انتقاد از اصل لذت، پا فراتر گذاشته، در تحلیل نهایی ادعا دارم که اصل لذت محکوم به شکست است. آدمی هر چه بیشتر لذت را هدف قرار دهد، از هدف خود دورتر می‌افتد. به عبارت دیگر، دقیقاً در "جستجوی خوشبختی بودن"، خوشبختی را خنثی می‌کند. کیفیتِ خودشکنِ در جستجوی لذت بودن، علت بسیاری از روان‌رنجوری‌های جنسی است. روان‌پزشک بارها در وضعیتی قرار می‌گیرد که شاهد آسیب دیدن ارگاسم و توان جنسی فرد، به دلیل هدف قرار دادن آن است.

📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚

@philosophycafe
Philosophy Cafe ♨️ pinned «https://t.me/joinchat/BfwvN0wd_AeHAtxcLrJaYA گروه کافه فلسفه @PhilosophyCafe ♨️»
🖋 با تلفیق کیهان‌شناسی ارسطویی و الهیات مسیحی، تصویر قرون وسطی از جهان شکل گرفت. زمین، یک فلک مرکزی ثابت انگاشته می‌شد که با افلاک آسمانی هم‌مرکز، احاطه شده بود. در نظریۀ بطلمیوس، سیاره‌ها در حرکت خود از مسیرهای دایره‌ای‌شکل پیروی می‌کردند که مراکز آن‌ها به افلاک «حرکت بخش» متصل بود. از آن‌جا که اجرام سماوی، کامل و فسادناپذیر تلقی میشدند، باید در حرکت خود از کامل‌ترین شکل‌ها، یعنی دایره پیروی می‌کردند. این طرحِ زمین‌مرکزی به سادگی به تصویر درمی‌آمد و با تجربۀ عرفی از ساکن بودنِ زمین، مطابق بود. در این‌جا، موقعیت مکانی [زمین] و تقدیر [انسان] بر یکدیگر انطباق می‌یافتند. انسان موجودی بی‌همتا انگاشته می‌شد و از نظر موقعیت مکانی و اهمیت در مرکز قرار داشت.

🖋 ساحت الوهی، کامل‌تر و جامع‌تر بود و از نظر جغرافیایی و متافیزیکی از نظام خلقت جدا شمرده می‌شد. در این طرح فراگیر، هر موجود از بزرگترین تا کوچک‌ترین، از مقام و غایتی خاص در سلسله‌مراتب واقعیت برخوردار بودند: خداوند، سیارات، فرشتگان، مردان، زنان، حیوانات و گیاهان. همه چیز در آرایشی منظم در طرحی کامل و یکپارچه جای داشت. بر این اساس، این جهان، جهانی قانونمند بود، اما قوانین آن، قوانین اخلاقی به شمار می‌آمد نه مکانیکی. علم جدید موجب شد تا این تصویر از جهان که در قرون وسطی ارائه می‌شد، زیر سؤال رود.
... تا مدت‌ها تقدیر [روحانی و] معنوی، به قدری از روابطِ زمانی و دنیوی مهم‌تر تلقی می‌شد که جهان به مثابۀ تمثیلی بزرگ به شمار می‌آمد که راز اصلی‌اش، معنای دینی آن بود نه عملکرد یا علل آن.

📚 از کتاب «دین و علم»، نوشتۀ ایان باربور 📚

@philosophycafe
Forwarded from Deleted Account
#چندسطری_درموردکتاب
مجموعه شعر" به روش سامورایی"
سید مهدی موسوی
انتشارات سایه ها👇

اولین کتابی ست که از سید مهدی موسوی می خوانم
البته پیش تر پراکنده شعرهایی از ایشان خوانده بودم.
مجموعه شعر " به روش سامورایی" بی شک بخشی از وجود این شاعر وارسته است.
به دنیا آوردن این همه واژه آن هم در غربت و برای وطن دردی جان فرسا دارد.
تو گویی کسی خنجری برداشته و زنده زنده رگ هایت را می بُرد
و روحت را سلاخی می کند.

وقتی شعر هایش را خواندم
به هنرش غبطه خوردم.
با دستمالی تمام دردها و فجایع تاریخ را به تصویر می کشد.
انگار که نشسته باشی کنار کارتون خواب ها و فاحشه هایِ غمگین و با آن ها غم هایت را بغض کرده باشی.
صداقت و رُک بودنش را دوست داشتم و دارم.
واژه ها را عریان تر از هر چیزی به رخ می کشد
و درد های بشریت را درونش می ریزد
و فریاد می زند.

عشق
آزادی
زن
عدالت
و درد
هم چون ماری بر خود می پیچند
و روی لب های زنی جان می دهند.
واژه ها در ذهن مَردی بی دهان می گندند
و ماتم و غم بر دیوارهای خانه های مان قاب می شوند.

با شعر های سید مهدی موسوی
هم می شود
گریه کرد
هم خندید
و هم درد کشید.

در سطر سطر نوشته هایش می توان خود را یافت و گم کرد.

کیست که دو بار متولد شود و هزاران بار بمیرد؟
بی شک شاعرانی چون او
این چنین اند.

آن که می نویسد
تکه ای از خود واقعی و پنهانش را به دیگری می بخشد.
و من از خود می پرسم:
بخشنده تر از شاعر کیست؟

شاعر با آن که می بخشد
هیچ وقت دچار خلا و پوچی نمی شود.

شاعران واقعی در اولین سطر شعر های شان جان می دهند.

شاعر واقعی هرگز به پایان قافیه نمی رسد.

از سید مهدی موسوی نوشتن کار من نیست
او بزرگ تر از این حرف هاست که در کلمات بگنجد.

او خود کتابی ست به وسعت هزاران جهان زیسته نشده و بکر.

#میم_اردیبهشت
Forwarded from Deleted Account
می خواستم که برگردم از غربتم
به ایران، به انبوهی از خاطره
نباید که اون کوچه های عزیز
توو تنهایی محض، یادم بره

نمی خواستم قاطی اشک هام
به مشتی غریبه تبسّم کنم
شکوه دماوند یام بره
نمی خواستم ریشه مو گم کنم

بلیطی خریدم به سمت بهشت
اگر چه کمی دور، شاید که دیر!
نمی شد که قایم کنم حسّمو
می خندید چشمام تموم مسیر

رسیدم به اون سرزمین بزرگ
رسیدم به اون خاک اسطوره ای
پلیسا نگاشون پر از کینه بود
توی قلبم افتاد دلشوره ای

نگاه کردم از شیشه ی تاکسی
به خورشیدِ مخفی شده پشت دود
به جز عکسِ تبلیغِ رو بیلبورد
توو هیچ صورتی ردّ شادی نبود

توی میدونا سهم هر کارگر
فقط منّت و کار بی مُزّد بود
کسی که می اومد به خونه ات شبا
جای خواب خوش، خنده ی دزد بود
جوونا می گشن پی ساقیا
برای فراموشی و دلخوشی
خبرهای هر روزنامه فقط:
تجاوز به هم، قتل یا خودکشی

نه راهی، نه امیّد یه معجزه
واسه نسلی که گم شده توو سراب
یکی مُرد، اما می گشن هنوز
پلیسا پی دخترِ بد حجاب!


کنار خیابون قدم می زدن
دو تا بچّه ی کار، یه فاحشه
نه! ایران من نیست این لعنتی
نباید ته قصّه مون بد بشه

همه می خورن تا که خورده نشن
باید زنده بودش به هر قیمتی!!
به من سرزمین منو پس بدین
نه! ایران من نیست این لعنتی...

مجموعه شعر" به روش سامورایی"
سید مهدی موسوی
انتشارات سایه ها
👑گنج تاراسي 👑
نویسنده: محمدعارف عرب
ویراستار: فاطمه عرب
طرح پشت جلد: استاد کميل خدابین
@PhilosophyCafe📕
🖋 بد نیست نقدی را که دکتر جولیوس هِشِر بر دو جلد کتاب روان‌کاو برجستۀ فرویدی نوشته و به چاپ رسانده است، مطرح کنم. این روان‌کاو کتاب خود را به گوته اختصاص داده است. در این کتاب نویسنده، "نابغه‌ای را با علائم اختلال عاطفی شدید، پارانویید، اختلال شبه صرع، همجنس‌بازی، زنا، نظربازی جنسی، عورت‌نمایی، فتیش، ناتوانی جنسی، خودشیفتگی، روان‌رنجوری وسواس جبری، هیستری، خودبزرگ‌بینی و غیره به تصویر می‌کشد ... به نظر می‌رسد وی انحصاراً بر نیروهای پویای غریزی که زیربنای کار هنری است، متمرکز شده است. او می‌خواهد با این کار ما را به این باور برساند که (کار گوته) چیزی نیست جز پیامد تثبیت در مرحلۀ پیشاتناسلی [=مرحله‌ای در رشد روانی جنسی، در نظریۀ روان‌کاوی]. تلاش او به منظور دست یافتن به کمالِ مطلوب، زیبایی و ارزش‌ها نیست، بلکه برای فائق آمدن به مشکل آزار دهندۀ انزال زودرس است".

🖋 هشِر در پایان نقد خود نتیجه‌گیری می‌کند که "ادعاهای اساسی روان‌کاوی حقیقتاً تغییر نکرده است."
حالا می‌بینیم که ویلیام ایروین تامپسون تا چه حد حق داشت بپرسد "اگر فرهیخته‌ترین اعضای فرهنگ ما به نوابغ به چشم منحرفان جنسی‌ای بنگرند که ماسک بر چهره دارند؛ اگر هم‌چنان فکر کنند که همۀ ارزش‌ها افسانه‌های فریبنده‌ای است که انسان جمعی تجویز کرده است، و نه عالِم هوشمندی که مسائل را بهتر می‌شناسد؛ اگر توده‌های مردم فرهنگ ما توجه کمی به ارزش‌ها نشان داده و در عوض خودشان را در زیاده‌روی در مصرف، ارتکاب جرم و اعمال ناپسند گم کنند، چگونه باید جلوی خطر را گرفت؟"

📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚

@philosophycafe
Forwarded from Intercession
Audio
Those Who Ride With Giants - Numinous [Full album]

Tracklist:
01. The Preface 00:00
02. The Scent of the Old Ocean 01:31
03. The Promise of the Setting Sun 05:56
04. The Deepness 10:02
05. The Guardians of the Deepness 12:50
06. The Second Sighting 19:46 07. The Protection of Night 22:40
08. The Encounter against the Moonlight 27:57
09. The Respect for the Old Beast 35:35
10. The Final Murmur 40:16
............................👤..............................

انسان مابین وجود و گزاره قرار دارد. وجود را به گزاره و گزاره را به وجود تبدیل می‌کند. به عبارت دیگر ما مدام در حال تبدیل روابط به یکدیگر هستیم.

رابطه‌ی گزاره‌ای ↔️ رابطه‌ی وجودی

معنای گزاره‌ای ↔️ معنای وجودی

و این فرایندی است که هر روزه در زندگی ما اتفاق می‌افتد. نحوی که این فرایند انجام می‌شود تفاوت میان افراد را متعین می‌سازد. گروهی با تقلید گزاره را به وجود درونی خود تبدیل می‌کنند و به همان نحو می‌خواهند وجود خود را با تقلید به دیگران بقبولانند. حالت‌های منطقی زیادی ممکن است میان این دو اتفاق بیفتد که در اینجا از آن‌ها درمی‌گذریم ولی آنچه که این نوشته بیان می‌دارد این است که بهترین راه عقلانیت نقاد است. با عقلانیت نقاد ما می‌توانیم به نوعی زندگی معنایی دست یابیم. با توجه به محتوای اندیشه عقلانیت نقاد می‌توان گفت که حتی اصل 《این همانی》 نیز یک حدس است که هنوز ابطال نشده است. از این‌رو هرچند ما به این اصل ایمان نداریم ولی به این معنا هم نیست که آن را دور خواهیم انداخت. زندگی معنایی نقادانه یا انتقادی نیز بدین شیوه است. یعنی ما بدون اینکه به هرهری مسلکی سقوط کنیم و نتوانیم از هیچ معنایی دفاع کنیم و یا از هر معنایی دفاع کنیم، فقط از معانی‌ای دفاع می‌کنیم که هنوز ابطال نشده‌اند و فقط این معانی هستند که موقتا شایستگی پذیرش دارند و به محض اینکه معنایی جدید یافت شود دست از آن‌ها برمی‌داریم و این با عبارتی دیگر یعنی نسبیت بدون نسبی‌گرایی.

🔷 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «............................👤.............................. انسان مابین وجود و گزاره قرار دارد. وجود را به گزاره و گزاره را به وجود تبدیل می‌کند. به عبارت دیگر ما مدام در حال تبدیل روابط به یکدیگر هستیم. رابطه‌ی گزاره‌ای ↔️ رابطه‌ی وجودی معنای گزاره‌ای…»
Forwarded from کتب فلسفی (Mohammad.Tupchi)
پیشنهاد درسگفتار فلسفی:

«تولد کلینیک» اثری چندلایه است و به بهترین شکل وجهۀ آکادمیک فوکو به‌عنوان پژوهشگری ژرف‌بین در سنت فکری فرانسوی را نشان می‌دهد. مترجم کتاب، ولیانی هم معتقد است که «علی‌رغم آنکه بسیاری آن را استوارترین و معتبرترین اثر فوکو می‌دانند سخت مهجور مانده است و باوجود چاپ‌های مکرر، در سپهر آثار فوکو جایگاه مشخصی ندارد، واقعاً خوانده‌نشده است و دربارۀ آن بحث و بررسی جدی درنگرفته است». (از مقدمه مترجم کتاب)

شاید یک علت دیده نشدن این اثر مهم را بتوان به موضوع کتاب و واژگان تخصصی مرتبط دانست؛ خوانندگان آثار فوکو بیشتر از فلسفه و علوم اجتماعی سررشته دارند و این امر شده یکی از علتهای مهجور ماندن این کتاب مهم. فلسفه علم انگلو-امریکن هم مقصر دیگر این اتفاق است که وسواس گونه‌ به فیزیک به‌عنوان نمونه اعلای علم باور داشت و پزشکی را به لحاظ معرفت‌شناسی سست‌تر، کهتر و فاقد هرگونه جذابیتی برای تأمل مستقل می‌دانست.

ما در مدرسه عالی علوم انسانی یکی از درسگفتارها را به بازخوانی این اثر مهم اختصاص داده ایم و در پی کشف مفاهیم دیریاب و ناب آن هستیم. شیوه این کلاس هم متن‌خوانی (متن فارسی و مقابله با متن اصلی فرانسه و ترجمۀ انگلیسی) و بحث و گفتگو خواهد بود.


📞 برای اطلاع از نحوه ثبت نام و زمان شروع کلاس با شماره تلفن 02166174081 تماس بگیرید

https://www.instagram.com/p/B3rXgG6JZo1/?igshid=1iyipqsew87eg

👇👇👇👇

@philosophic_books
Forwarded from خبرهای تکاملی (محمد معصومی)
وقتی چیزی برای خواندن نیست/ نگاهی به کتاب چگونه داروین بخوانیم
http://sazandeginews.com/News/4609
🗯 جامعه‌ای رو تصور کنین که حاکمیت سیاسی، بیان عقیده‌های «الف» و «ب» رو توی حوزه‌های عمومی آزاد بذاره؛ و از طرفی عقیده‌های «پ» و «ت» رو یا کلاً ممنوع کنه یا فقط بهشون اجازه بده که تو بعضی جمع‌های خاص آکادمیک درباره‌شون صحبت بشه. ادعای حاکمیت هم این باشه که رواج عقیده‌های «پ» و «ت» رو توی جامعه به صلاح نمیدونه؛ به همین دلیل هم خوب نیست که عموم افراد جامعه این دوتا عقیده رو بشنون. توی چنین جامعه‌ای چه اتفاقی میفته؟ به نظرم تا مدت کوتاهی این سیستم جواب میده.

🗯 تلویزیون پر میشه از طرفداران عقیده‌های «الف» و «ب». کتابهای درسی همین‌طور. سخنرانی‌های رسمی هم. پس از چند دهه، اگه عقیده‌های «پ» و «ت» تو جامعه تقاضا داشته باشه، باقی میمونه، حذف نمیشه، میشه شبیه آتیش زیر خاکستر. اما دغدغه‌ها و نگاه طرفدارای عقیده‌های «پ» و «ت» با چند دهۀ پیش به تدریج فرق میکنه. منتها چون صداشون خفه شده و اجازۀ بیان ندارن، اصلاً این فرصت برای طرفدارای عقیده‌های «الف» و «ب» پیش نمیاد که متوجه شن سؤالها و دغدغه‌های نسل جدید چیه. به همین دلیل اونا تو سخنرانی‌ها و تریبون‌های رسمیشون، همون حرف‌های چند دهۀ قبل رو تکرار میکنن که امروز خریدار نخواهد داشت. چه زمانی یه مکتب فکری شروع به زوال میکنه؟ موقعی که به سؤال‌های جدید، همون پاسخ‌های قدیمی رو تحویل بده.

🗯 اما از اون طرف، طرفدارای عقیده‌های «پ» و «ت» هم بیکار نمیشینن. اونا تو پستوی خونه‌هاشون، تو کافه‌ها، تو دانشگاه‌ها و جاهای دیگه دورهمی‌ها و جلساتی برگزار میکنن و با هم صحبت میکنن. منتها چون صداشون تو حوزه‌های عمومی شنیده نمیشه، مخالفت بنیادی‌ای هم باهاشون نمیشه. اونا تبدیل میشن به یه سری هم‌نظر که به طور مرتب دور هم جمع میشن و با هم اختلاط میکنن و فکر میکنن که عقیده‌های «پ» و «ت» بهترین عقیده‌های دنیان. چون تفکر اونا نقد نشده، بلکه خفه شده. وقتی یه عقیده‌ای خفه میشه، احتمالاً این تصور برا طرفداراش پیش میاد که حتماً حقانیتی توش بوده که ممنوع شده دیگه.

🗯 این‌طور میشه که ما تو جامعه با دو یا چند جبهه روبه‌رو میشیم: جبهه‌هایی که صدای همو نمیشنون، از حرف‌های هم خبر ندارن، حوصلۀ همدیگه‌رو هم ندارن. گفتگویی شکل نمی‌گیره. «شنیدن صدای مخالف» دیگه معنایی پیدا نمی‌کنه؛ نه برای این جبهه، و نه برای اون جبهه. طرفدارای این عقیده‌ها تبدیل میشن به یه مشت «صلوات فرست» یا «کف و جیغ و سوت زن». وقتی معدود دفعاتی رخ میده که این دو دسته با هم روبه‌رو میشن، انگار طرفدارای دو تا تیم فوتبال با هم روبه‌رو شدن: کل کل، کُری خونی، شعار؛ هیچ خبری هم تقریباً از گفتگو نیست.

✅ نقد و نظر:@Ali_soltanzadeh

@philosophycafe