Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 بد نیست نقدی را که دکتر جولیوس هِشِر بر دو جلد کتاب روان‌کاو برجستۀ فرویدی نوشته و به چاپ رسانده است، مطرح کنم. این روان‌کاو کتاب خود را به گوته اختصاص داده است. در این کتاب نویسنده، "نابغه‌ای را با علائم اختلال عاطفی شدید، پارانویید، اختلال شبه صرع، همجنس‌بازی، زنا، نظربازی جنسی، عورت‌نمایی، فتیش، ناتوانی جنسی، خودشیفتگی، روان‌رنجوری وسواس جبری، هیستری، خودبزرگ‌بینی و غیره به تصویر می‌کشد ... به نظر می‌رسد وی انحصاراً بر نیروهای پویای غریزی که زیربنای کار هنری است، متمرکز شده است. او می‌خواهد با این کار ما را به این باور برساند که (کار گوته) چیزی نیست جز پیامد تثبیت در مرحلۀ پیشاتناسلی [=مرحله‌ای در رشد روانی جنسی، در نظریۀ روان‌کاوی]. تلاش او به منظور دست یافتن به کمالِ مطلوب، زیبایی و ارزش‌ها نیست، بلکه برای فائق آمدن به مشکل آزار دهندۀ انزال زودرس است".

🖋 هشِر در پایان نقد خود نتیجه‌گیری می‌کند که "ادعاهای اساسی روان‌کاوی حقیقتاً تغییر نکرده است."
حالا می‌بینیم که ویلیام ایروین تامپسون تا چه حد حق داشت بپرسد "اگر فرهیخته‌ترین اعضای فرهنگ ما به نوابغ به چشم منحرفان جنسی‌ای بنگرند که ماسک بر چهره دارند؛ اگر هم‌چنان فکر کنند که همۀ ارزش‌ها افسانه‌های فریبنده‌ای است که انسان جمعی تجویز کرده است، و نه عالِم هوشمندی که مسائل را بهتر می‌شناسد؛ اگر توده‌های مردم فرهنگ ما توجه کمی به ارزش‌ها نشان داده و در عوض خودشان را در زیاده‌روی در مصرف، ارتکاب جرم و اعمال ناپسند گم کنند، چگونه باید جلوی خطر را گرفت؟"

📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚

@philosophycafe
Forwarded from Intercession
Audio
Those Who Ride With Giants - Numinous [Full album]

Tracklist:
01. The Preface 00:00
02. The Scent of the Old Ocean 01:31
03. The Promise of the Setting Sun 05:56
04. The Deepness 10:02
05. The Guardians of the Deepness 12:50
06. The Second Sighting 19:46 07. The Protection of Night 22:40
08. The Encounter against the Moonlight 27:57
09. The Respect for the Old Beast 35:35
10. The Final Murmur 40:16
............................👤..............................

انسان مابین وجود و گزاره قرار دارد. وجود را به گزاره و گزاره را به وجود تبدیل می‌کند. به عبارت دیگر ما مدام در حال تبدیل روابط به یکدیگر هستیم.

رابطه‌ی گزاره‌ای ↔️ رابطه‌ی وجودی

معنای گزاره‌ای ↔️ معنای وجودی

و این فرایندی است که هر روزه در زندگی ما اتفاق می‌افتد. نحوی که این فرایند انجام می‌شود تفاوت میان افراد را متعین می‌سازد. گروهی با تقلید گزاره را به وجود درونی خود تبدیل می‌کنند و به همان نحو می‌خواهند وجود خود را با تقلید به دیگران بقبولانند. حالت‌های منطقی زیادی ممکن است میان این دو اتفاق بیفتد که در اینجا از آن‌ها درمی‌گذریم ولی آنچه که این نوشته بیان می‌دارد این است که بهترین راه عقلانیت نقاد است. با عقلانیت نقاد ما می‌توانیم به نوعی زندگی معنایی دست یابیم. با توجه به محتوای اندیشه عقلانیت نقاد می‌توان گفت که حتی اصل 《این همانی》 نیز یک حدس است که هنوز ابطال نشده است. از این‌رو هرچند ما به این اصل ایمان نداریم ولی به این معنا هم نیست که آن را دور خواهیم انداخت. زندگی معنایی نقادانه یا انتقادی نیز بدین شیوه است. یعنی ما بدون اینکه به هرهری مسلکی سقوط کنیم و نتوانیم از هیچ معنایی دفاع کنیم و یا از هر معنایی دفاع کنیم، فقط از معانی‌ای دفاع می‌کنیم که هنوز ابطال نشده‌اند و فقط این معانی هستند که موقتا شایستگی پذیرش دارند و به محض اینکه معنایی جدید یافت شود دست از آن‌ها برمی‌داریم و این با عبارتی دیگر یعنی نسبیت بدون نسبی‌گرایی.

🔷 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «............................👤.............................. انسان مابین وجود و گزاره قرار دارد. وجود را به گزاره و گزاره را به وجود تبدیل می‌کند. به عبارت دیگر ما مدام در حال تبدیل روابط به یکدیگر هستیم. رابطه‌ی گزاره‌ای ↔️ رابطه‌ی وجودی معنای گزاره‌ای…»
Forwarded from کتب فلسفی (Mohammad.Tupchi)
پیشنهاد درسگفتار فلسفی:

«تولد کلینیک» اثری چندلایه است و به بهترین شکل وجهۀ آکادمیک فوکو به‌عنوان پژوهشگری ژرف‌بین در سنت فکری فرانسوی را نشان می‌دهد. مترجم کتاب، ولیانی هم معتقد است که «علی‌رغم آنکه بسیاری آن را استوارترین و معتبرترین اثر فوکو می‌دانند سخت مهجور مانده است و باوجود چاپ‌های مکرر، در سپهر آثار فوکو جایگاه مشخصی ندارد، واقعاً خوانده‌نشده است و دربارۀ آن بحث و بررسی جدی درنگرفته است». (از مقدمه مترجم کتاب)

شاید یک علت دیده نشدن این اثر مهم را بتوان به موضوع کتاب و واژگان تخصصی مرتبط دانست؛ خوانندگان آثار فوکو بیشتر از فلسفه و علوم اجتماعی سررشته دارند و این امر شده یکی از علتهای مهجور ماندن این کتاب مهم. فلسفه علم انگلو-امریکن هم مقصر دیگر این اتفاق است که وسواس گونه‌ به فیزیک به‌عنوان نمونه اعلای علم باور داشت و پزشکی را به لحاظ معرفت‌شناسی سست‌تر، کهتر و فاقد هرگونه جذابیتی برای تأمل مستقل می‌دانست.

ما در مدرسه عالی علوم انسانی یکی از درسگفتارها را به بازخوانی این اثر مهم اختصاص داده ایم و در پی کشف مفاهیم دیریاب و ناب آن هستیم. شیوه این کلاس هم متن‌خوانی (متن فارسی و مقابله با متن اصلی فرانسه و ترجمۀ انگلیسی) و بحث و گفتگو خواهد بود.


📞 برای اطلاع از نحوه ثبت نام و زمان شروع کلاس با شماره تلفن 02166174081 تماس بگیرید

https://www.instagram.com/p/B3rXgG6JZo1/?igshid=1iyipqsew87eg

👇👇👇👇

@philosophic_books
Forwarded from خبرهای تکاملی (محمد معصومی)
وقتی چیزی برای خواندن نیست/ نگاهی به کتاب چگونه داروین بخوانیم
http://sazandeginews.com/News/4609
🗯 جامعه‌ای رو تصور کنین که حاکمیت سیاسی، بیان عقیده‌های «الف» و «ب» رو توی حوزه‌های عمومی آزاد بذاره؛ و از طرفی عقیده‌های «پ» و «ت» رو یا کلاً ممنوع کنه یا فقط بهشون اجازه بده که تو بعضی جمع‌های خاص آکادمیک درباره‌شون صحبت بشه. ادعای حاکمیت هم این باشه که رواج عقیده‌های «پ» و «ت» رو توی جامعه به صلاح نمیدونه؛ به همین دلیل هم خوب نیست که عموم افراد جامعه این دوتا عقیده رو بشنون. توی چنین جامعه‌ای چه اتفاقی میفته؟ به نظرم تا مدت کوتاهی این سیستم جواب میده.

🗯 تلویزیون پر میشه از طرفداران عقیده‌های «الف» و «ب». کتابهای درسی همین‌طور. سخنرانی‌های رسمی هم. پس از چند دهه، اگه عقیده‌های «پ» و «ت» تو جامعه تقاضا داشته باشه، باقی میمونه، حذف نمیشه، میشه شبیه آتیش زیر خاکستر. اما دغدغه‌ها و نگاه طرفدارای عقیده‌های «پ» و «ت» با چند دهۀ پیش به تدریج فرق میکنه. منتها چون صداشون خفه شده و اجازۀ بیان ندارن، اصلاً این فرصت برای طرفدارای عقیده‌های «الف» و «ب» پیش نمیاد که متوجه شن سؤالها و دغدغه‌های نسل جدید چیه. به همین دلیل اونا تو سخنرانی‌ها و تریبون‌های رسمیشون، همون حرف‌های چند دهۀ قبل رو تکرار میکنن که امروز خریدار نخواهد داشت. چه زمانی یه مکتب فکری شروع به زوال میکنه؟ موقعی که به سؤال‌های جدید، همون پاسخ‌های قدیمی رو تحویل بده.

🗯 اما از اون طرف، طرفدارای عقیده‌های «پ» و «ت» هم بیکار نمیشینن. اونا تو پستوی خونه‌هاشون، تو کافه‌ها، تو دانشگاه‌ها و جاهای دیگه دورهمی‌ها و جلساتی برگزار میکنن و با هم صحبت میکنن. منتها چون صداشون تو حوزه‌های عمومی شنیده نمیشه، مخالفت بنیادی‌ای هم باهاشون نمیشه. اونا تبدیل میشن به یه سری هم‌نظر که به طور مرتب دور هم جمع میشن و با هم اختلاط میکنن و فکر میکنن که عقیده‌های «پ» و «ت» بهترین عقیده‌های دنیان. چون تفکر اونا نقد نشده، بلکه خفه شده. وقتی یه عقیده‌ای خفه میشه، احتمالاً این تصور برا طرفداراش پیش میاد که حتماً حقانیتی توش بوده که ممنوع شده دیگه.

🗯 این‌طور میشه که ما تو جامعه با دو یا چند جبهه روبه‌رو میشیم: جبهه‌هایی که صدای همو نمیشنون، از حرف‌های هم خبر ندارن، حوصلۀ همدیگه‌رو هم ندارن. گفتگویی شکل نمی‌گیره. «شنیدن صدای مخالف» دیگه معنایی پیدا نمی‌کنه؛ نه برای این جبهه، و نه برای اون جبهه. طرفدارای این عقیده‌ها تبدیل میشن به یه مشت «صلوات فرست» یا «کف و جیغ و سوت زن». وقتی معدود دفعاتی رخ میده که این دو دسته با هم روبه‌رو میشن، انگار طرفدارای دو تا تیم فوتبال با هم روبه‌رو شدن: کل کل، کُری خونی، شعار؛ هیچ خبری هم تقریباً از گفتگو نیست.

✅ نقد و نظر:@Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
الف به مانند یک کاغذ سفید است. اگر یک نقطه سیاه درون آن باشد، شما سعی می‌کنید که آن یک نقطه سیاه را پاک کنید. اگر دو نقطه سیاه درون کاغذ باشد شما سعی می‌کنید آن‌ها را حذف کنید ولی اگر به جایی رسیدید که از این کاغذ فقط یک نقطه سفید باقی ماند، سعی می‌کنید که این کاغذ را مچاله کنید و دور بیاندازید و از کاغذ دیگری استفاده کنید.

پی‌نوشت: به جای این الف می‌توانید حکومت، شغل، رشته، دانشگاه، دوست، همسر، شهر، خانه، خانواده و یا هر چیز دیگری را قرار دهید.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
از استدلال استقرایی به استدلال قیاسی ،از ذهنیت به عینیت و از جوهر وجود به عقل فعال رسيدم، سخت کوشيدم و استنباط ها کردم لیکن هميشه ناکام ماندم،ناکام در برآورده کردن سخن چشمهایت!

#MArefArab


@PhilosophyCafe➰
🖋 امروزه تعداد بیمارانی که از «خلأ درونی» شکایت دارند رو به افزایش است و به همین دلیل من این حالت را «خلأ وجودی» نامیده‌ام. ...
به نظر می‌رسد علت خلأ وجودی پیامد این واقعیت‌ها باشد: نخست این‌که برخلاف حیوان، هیچ محرک و غریزه‌ای به انسان نمی‌گوید چه باید بکند؛ دوم این‌که در مقایسه با گذشته هیچ قرارداد، سنت و ارزشی به انسان نمی‌گوید چه باید بکند. و غالباً انسان حتی نمی‌داند چه می‌خواهد. در عوض دوست دارد کاری را که دیگران می‌کند انجام دهد، یا کاری را انجام دهد که دیگران می‌خواهند. ...
خلأ وجودی پدیده‌ای است که هم در حال افزایش و هم گسترش است. امروزه حتی روانکاوان فرویدی هم اذعان دارند همان‌طور که اخیراً در یک همایش بین‌المللی در آلمان گفته شد، تعداد بیمارانی که از نارضایتی و بی‌هدفی در زندگی رنج می‌برند رو به ازدیاد است. ...
البته روان‌شناسان فرویدی از عبارت معنا درمانی «خلأ وجودی» که ده سال قبل باب کردم، یا از تکنیک‌های معنا درمانی برای رویارویی با این پدیده استفاده نمی‌کنند. با این حال منکر خلأ وجودی نیستند.

🖋 زیگموند فروید فلسفه را نادیده گرفته و آن را چیزی نمی‌داند جز یکی از مناسب‌ترین اَشکال والایش امیال سرکوب‌شدۀ جنسی. من شخصاً معتقدم فلسفه صرفاً والایش میل جنسی نیست، بلکه میل جنسی غالباً گریزی متداول از مشکلات فلسفی و وجودی است که انسان را کلافه می‌کند.
در مجلۀ آمریکایی چنین نوشته می‌شود: "معقول است اگر بگوییم در دنیا هیچ کشوری مانند آمریکا گرفتار میل جنسی نیست." جای تعجب است که این مطلب نقل قولی است از نشریۀ اسکوآیر. به هر حال، اگر چنین امری صحت داشته باشد، مؤید این فرضیه است که یک آمریکایی متوسط بیشتر از سایرین در ناکامی وجودی گرفتار آمده است و بنابراین به آن ارضای جنسی اشتیاق دارد. از این دیدگاه می‌بینیم بررسی آماری که بین شاگردان من در دانشکدۀ پزشکی وین به عمل آمد نشان می‌دهد که 40 درصد شاگردان اتریشی، آلمان و سوئیس با تجربۀ شخصی به خلأ وجودی پی بردند. جالب است در بین آن دسته از شاگردان آمریکایی که در سخنرانی‌های انگلیسی من حضور داشتند، این رقم 40 درصد نبود بلکه 81 درصد بود.

📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚

@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
همچنین عامل تصادف، خواه برخاسته از طبیعت و یا رفتار و روابط انسان‌ها بر زندگی انسان تاثیر تعیین ‌کننده‌ای دارد و در عین حال طبعا انضباط‌ناپذیر و پیش‌بینی‌ناپذیر است. «ماکیاولی» هم میگفت هرچند ممکن است دایره‌ی اراده و قدرت(Virtu) حاکم گسترش یابد، با این حال ممکن است عوامل پیش‌بینی‌ناپذیر بخت و تصادف(Fortuna) به آن صدمه رسانند. عامل دیگری که زندگی انسان را بیشتر انضباط‌ناپذیر و به این معنی غیرعقلانی می‌سازد، وجود تعارض ذاتی میان ارزش‌های اصلی زندگی انسان همچون آزادی و برابری، سعادت فردی و سعادت جمعی و جز آن است. به نظر «وبر» این ارزش‌ها با یکدیگر تنافر دارند و هیچگاه در یک چهارراه مرکزی تاریخ تلاقی نخواهند کرد. مثلا تلفیق اصول دین و سیاست ناممکن است، زیرا اگر اصول را حفظ کنیم مصلحت سیاسی از دست می‌رود و اگر مصلحت سیاسی را پاس داریم ممکن است عدم رعایت اصول دین ضرورت یابد. بنابراین وضعیت بشری روی‌هم‌رفته وضعیتی «تراژدیک» است که در آن انسان در مقابل راه‌های انتخابی قرار دارد که همگی کم و بیش قابل پذیرش‌اند. با توجه به عوامل فوق نباید انتظار داشت میان خواست‌ها و نتایج اعمال انسان همواره تطابق وجود داشته باشد. بجز خواست ما، عوامل پیچیده بسیاری در تعیین نتیجه عمل موثر واقع می‌شوند. بنابراین بخش عمده‌ای از زندگی اجتماعی انسان دستخوش عوامل انضباط‌ناپذیر و پیش‌بینی‌ناپذیر و یا غیر عقلانی است.

📚📚بریده‌ای از کتاب «جامعه‌شناسی سیاسی» دکتر «حسین بشریه»
📖📖قسمت «چارچوب جامعه‌شناسی سیاسی وبر»
🖋 تفکر اسکولاستیک [در قرون وسطی] هم بر عقل و هم بر وحی مبتنی بود و ترکیب خاصی از عناصر فلسفۀ یونان و ایمان کتاب مقدس را نشان می‌داد. بر این اساس، خداوند هم از راه الهیات طبیعی و هم از طریق الهیات وحیانی شناخته می‌شود. حقایق طبیعی در دسترس همۀ انسان‌ها قرار دارد و بدون امداد خارجی و تنها با قوای عقلانی انسان قابل درک است. خداوند، حقایق وحیانی را توسط مسیح و دیگر پیامبران آشکار ساخته است و این حقایق از راه کتاب مقدس و سنت، ارسال و به وسیلۀ کلیسا حفظ می‌شود. از آن‌جا که همۀ حقایق از خداوند سرچشمه می‌گیرد، بنابراین، این دو منبع اصلی با یکدیگر سازگار خواهند بود.
در نظام اکویناس، عقل، مقدمه‌ای مهم برای ایمان به شمار می‌آید. عقل می‌تواند بعضی از حقایق مربوط به الهیات -از جمله وجود خداوند- را احراز کند.

🖋 برهان غایت‌شناختی، از شواهد مربوط به طرح و تدبیر در طبیعت، به ایدۀ طراح و صانعِ علیم رهنمون شود. برهان کیهان‌شناختی [=برهان وجوب و امکان]، از امکان جهان، به وجود یک مبدأ ضروری، یعنی علت نخستینِ همۀ معلول‌ها می‌انجامد. بر این اساس، خداوند دست کم تا حدودی در جهان آشکار شده است؛ اما به عقیدۀ اکویناس، این‌گونه الهیات طبیعی در مقایسه با الهیات وحیانی در رتبۀ دوم قرار داشت و بر خلاف نظر بسیاری از اندیشمندان قرن هجدهم، یگانه سرچشمۀ اصلی برای معرفت خداوند به شمار نمی‌آمد.
از دید اکویناس، وحی، یک امر ضروری است؛ زیرا مهم‌ترین حقایق مربوط به الهیات، در دسترس عقل قرار ندارند. وجود خداوند از نظر عقلانی، اثبات‌شدنی است، ولی تثلیث و تجسد، این‌گونه نیستند. طرح الهی برای رستگاری، از طریق مسیرهایی شناخته می‌شود که خداوند آن‌ها را برگزیده است؛ حتی حقایقی که از نظر فلسفی، اثبات‌پذیرند از طریق وحی، آسان‌تر در دسترس مردم عادی قرار می‌گیرند.

📚 از کتاب «دین و علم»، نوشتۀ ایان باربِر 📚

@philosophycafe
#امید_نادری

شکل زندگی، قدرت شکل یافته است.

ما قدرت را شکل می‌دهیم و با شکل دادن به قدرت شکل زندگی خود را می‌سازیم، از‌این‌رو شکل زندگی همان قدرت شکل یافته است و قدرت شکل یافته نحوی است که 《درهم‌بودگی》 ظاهر/پنهان می‌گردد. با شکل زندگی است که شکل معنا به وجود می‌آید. به عبارت دیگر معنای زندگی شیوه‌ای است که قدرت تجلی می‌یابد. معنا تجلی قدرت است و به اندازه‌ای که درهم‌بودگی بیشتر باشد، این معنا و قدرت هم بیشتر و شکل زندگی نمود بیشتری از قدرت شکل یافته را نشان می‌دهد تا جایی که فرد به نوعی نقطه کانونی تبدیل می‌شود که گویی چگالی وجودیش به حدی از اطراف بیشتر است که هستی به سویش خم می‌شود. از این وجودهای چگال بی‌شمار وجود دارد و همه‌ی ما در زندگی روزمره می‌توانیم آن‌ها را مشاهده کنیم. از پدر و مادر گرفته تا معلم و حتی بقالی سر کوچه. اما متاسفانه اشکال زندگی/معنا/قدرت در عین قیاس‌پذیری با هم سنجش‌ناپذیر هستند و نمی‌توان سنجه یکسانی برای آن‌ها یافت و این از این جهت است که این دست موارد از نوع شکل هستند و یا به عبارت دیگر شاکله هستند. اشکال را نمی‌توان با هم سنجید و گفت که مربع بهتر است و یا دایره. جهان جدید معرفت را به وجه زبانی فروکاست و صدق و کذب را امری زبانی دانست. فلسفه جدید هدفش را شناخت و نه وصال قرار داد، چرا که بنیان‌هایش عوض شده بود و وجه وجودی حذف شده بود. اما شاید بتوان نوعی رابطه‌ میان زبان و وجود ترسیم کرد و جایگاه اختصاصی و اشتراکی هر کدام را نشان داد. تا به واسطه آن زبان و وجود بتوانند درهم‌بودگی دوباره یابند.

#معنای_زندگی #وجود #رابطه‌ی_گزاره‌ای #رابطه‌ی_وجودی #معنای_وجودی #معنای_گزاره‌ای #بازهای_زبانی #سنجش‌ناپذیری #قیاس‌ناپذیری #پارادایم #ویتگنشتاین #توماس_کون #ضیافت‌_افلاطون
#باور_صادق_موجه #فلسفه #عاشق_یکی‌_شدن #فنا #رسیدن #عقلانیت_نقاد #پاپر #فوکو

@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «#امید_نادری شکل زندگی، قدرت شکل یافته است. ما قدرت را شکل می‌دهیم و با شکل دادن به قدرت شکل زندگی خود را می‌سازیم، از‌این‌رو شکل زندگی همان قدرت شکل یافته است و قدرت شکل یافته نحوی است که 《درهم‌بودگی》 ظاهر/پنهان می‌گردد. با شکل زندگی است که شکل معنا به…»
🗯 چند روز پیش توی استان مازندران، یه سارق به دزدی‌های خودش اعتراف کرد و بازداشت شد. بعد از اون، روابط عمومی دادگستری استان مازندران اعلام کرد طبق قوانین مجازات اسلامی، دست این سارق قطع شد و سارق به سزای اعمالش رسید. جدا از ابعاد اخلاقی و جامعه‌شناختی که میشه از اون زوایا هم به این موضوع نگاه کرد، یه بُعد این موضوع هم بُعد دینی قضیه است. این حکم از آیۀ 38 سورۀ مائده گرفته شده: "والسارق و السارقة فاقطعوا أیدیهما..." (دستان مرد و زن دزد را ببرید). تفسیر رسمی این هست که معنای آیه، همینه که تو ظاهرشه. دستها باید بریده بشه. اما عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) نظر دیگه‌ای داره.

🗯 برداشت بازرگان از این آیه اینه که دست سارق باید از جامعه کوتاه بشه؛ یعنی بسیاری از آزادی‌ها و توانایی‌های اجتماعی سارق ازش گرفته بشه. مثل اینکه ما میگیم "مصدق باعث خلع ید شرکت نفت بریتانیا شد". مصدق که دست فیزیکیِ شرکت بی‌پی رو قطع نکرد. این "خلع ید" کنایه از کاهش قدرت و ایجاد محدودیت برای اون شرکت نفته. اما دلایل بازرگان برای رد تفسیر رایج از این آیه چیه؟ چرا بازرگان معتقده که منظور این آیه، قطع دست فیزیکی سارق نیست؟ بازرگان سه تا نکته رو مطرح میکنه.

🗯 اول، توی چندتا آیه بالاتر تو همین سوره (مائده)، قرآن داره بیان میکنه خوردن چه چیزهایی حرامه. قرآن تک تک موارد رو میگه: مردار حرامه، خون حرامه، گوشت خوک حرامه، ذبحی که موقعش اسم خدا برده نشه حرامه، حیوونی که خفه شده باشه حرامه (حتی اگه حلال‌گوشت باشه)، حیوونی که با ضرب سنگ و چوب مرده باشه حرامه، حیوونی که از بلندی افتاده باشه حرامه و همینطور قرآن موارد رو ذکر میکنه با جزئیات. بازرگان میپرسه چرا وقتی چندتا آیۀ بعد به قطع دست میرسه، قرآن «هیچ» جزئیاتی نمیگه؟ خب دست از کجا قطع شه؟ از انگشت؟ چند تا انگشت؟ از مچ؟ از ساعد؟ از آرنج؟ از بالاتر؟ قرآن هیچی نمیگه و عبور میکنه از این مسئله. خب سؤال اینه که چرا توی اون مسئله، تا ته جزئیات گفته میشه، ولی توی این مسئله، چیزی گفته نمیشه؟

🗯 دوم، تو آیۀ 39 سورۀ مائده (یعنی دقیقاً آیۀ بعد از "قطع دست") قرآن میگه هر کس که بعد از ستم توبه کنه، خداوند میبخشه، چرا که خداوند آمرزگاره. بازرگان میپرسه خب اگه سارقی توبه کرد و توبه‌ش قبول شد، چرا باید مجازات رو تحمل کنه؟ یعنی بعد از اینکه خداوند سارق رو بخشیده، گویی جامعۀ اسلامی هنوز سارق رو نبخشیده؛ چون بلایی سر سارق آورده که برگشت‌پذیر نیست. محدودیت‌های اجتماعی رو میشه بعداً برداشت و سارق رو وارد جامعه کرد؛ اما دستی که قطع شده، برنمیگرده.

🗯 سوم، در ماجرای یوسف و زلیخا، قرآن وقتی میخواد اون صحنه‌ای رو توضیح بده که یوسف وارد محفل مهمانی میشه و زنان دربار دستشون رو میبرن، فعل "قَطَّعنَ" رو به کار میبره. بازرگان میگه فعل "قطّعن" بار معنایی شدیدتری داره نسبت به "اقطعوا" (مصدر این دوتا فعل با هم متفاوته.). پس چطور ما در ماجرای یوسف، اون فعل رو «خراش» معنی میکنیم؛ ولی توی این آیه که فعل سبک‌تری رو به کار برده، قطع فیزیکی و کامل دست رو برداشت می‌کنیم؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe