از استدلال استقرایی به استدلال قیاسی ،از ذهنیت به عینیت و از جوهر وجود به عقل فعال رسيدم، سخت کوشيدم و استنباط ها کردم لیکن هميشه ناکام ماندم،ناکام در برآورده کردن سخن چشمهایت!
#MArefArab
@PhilosophyCafe➰
#MArefArab
@PhilosophyCafe➰
🖋 امروزه تعداد بیمارانی که از «خلأ درونی» شکایت دارند رو به افزایش است و به همین دلیل من این حالت را «خلأ وجودی» نامیدهام. ...
به نظر میرسد علت خلأ وجودی پیامد این واقعیتها باشد: نخست اینکه برخلاف حیوان، هیچ محرک و غریزهای به انسان نمیگوید چه باید بکند؛ دوم اینکه در مقایسه با گذشته هیچ قرارداد، سنت و ارزشی به انسان نمیگوید چه باید بکند. و غالباً انسان حتی نمیداند چه میخواهد. در عوض دوست دارد کاری را که دیگران میکند انجام دهد، یا کاری را انجام دهد که دیگران میخواهند. ...
خلأ وجودی پدیدهای است که هم در حال افزایش و هم گسترش است. امروزه حتی روانکاوان فرویدی هم اذعان دارند همانطور که اخیراً در یک همایش بینالمللی در آلمان گفته شد، تعداد بیمارانی که از نارضایتی و بیهدفی در زندگی رنج میبرند رو به ازدیاد است. ...
البته روانشناسان فرویدی از عبارت معنا درمانی «خلأ وجودی» که ده سال قبل باب کردم، یا از تکنیکهای معنا درمانی برای رویارویی با این پدیده استفاده نمیکنند. با این حال منکر خلأ وجودی نیستند.
🖋 زیگموند فروید فلسفه را نادیده گرفته و آن را چیزی نمیداند جز یکی از مناسبترین اَشکال والایش امیال سرکوبشدۀ جنسی. من شخصاً معتقدم فلسفه صرفاً والایش میل جنسی نیست، بلکه میل جنسی غالباً گریزی متداول از مشکلات فلسفی و وجودی است که انسان را کلافه میکند.
در مجلۀ آمریکایی چنین نوشته میشود: "معقول است اگر بگوییم در دنیا هیچ کشوری مانند آمریکا گرفتار میل جنسی نیست." جای تعجب است که این مطلب نقل قولی است از نشریۀ اسکوآیر. به هر حال، اگر چنین امری صحت داشته باشد، مؤید این فرضیه است که یک آمریکایی متوسط بیشتر از سایرین در ناکامی وجودی گرفتار آمده است و بنابراین به آن ارضای جنسی اشتیاق دارد. از این دیدگاه میبینیم بررسی آماری که بین شاگردان من در دانشکدۀ پزشکی وین به عمل آمد نشان میدهد که 40 درصد شاگردان اتریشی، آلمان و سوئیس با تجربۀ شخصی به خلأ وجودی پی بردند. جالب است در بین آن دسته از شاگردان آمریکایی که در سخنرانیهای انگلیسی من حضور داشتند، این رقم 40 درصد نبود بلکه 81 درصد بود.
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
به نظر میرسد علت خلأ وجودی پیامد این واقعیتها باشد: نخست اینکه برخلاف حیوان، هیچ محرک و غریزهای به انسان نمیگوید چه باید بکند؛ دوم اینکه در مقایسه با گذشته هیچ قرارداد، سنت و ارزشی به انسان نمیگوید چه باید بکند. و غالباً انسان حتی نمیداند چه میخواهد. در عوض دوست دارد کاری را که دیگران میکند انجام دهد، یا کاری را انجام دهد که دیگران میخواهند. ...
خلأ وجودی پدیدهای است که هم در حال افزایش و هم گسترش است. امروزه حتی روانکاوان فرویدی هم اذعان دارند همانطور که اخیراً در یک همایش بینالمللی در آلمان گفته شد، تعداد بیمارانی که از نارضایتی و بیهدفی در زندگی رنج میبرند رو به ازدیاد است. ...
البته روانشناسان فرویدی از عبارت معنا درمانی «خلأ وجودی» که ده سال قبل باب کردم، یا از تکنیکهای معنا درمانی برای رویارویی با این پدیده استفاده نمیکنند. با این حال منکر خلأ وجودی نیستند.
🖋 زیگموند فروید فلسفه را نادیده گرفته و آن را چیزی نمیداند جز یکی از مناسبترین اَشکال والایش امیال سرکوبشدۀ جنسی. من شخصاً معتقدم فلسفه صرفاً والایش میل جنسی نیست، بلکه میل جنسی غالباً گریزی متداول از مشکلات فلسفی و وجودی است که انسان را کلافه میکند.
در مجلۀ آمریکایی چنین نوشته میشود: "معقول است اگر بگوییم در دنیا هیچ کشوری مانند آمریکا گرفتار میل جنسی نیست." جای تعجب است که این مطلب نقل قولی است از نشریۀ اسکوآیر. به هر حال، اگر چنین امری صحت داشته باشد، مؤید این فرضیه است که یک آمریکایی متوسط بیشتر از سایرین در ناکامی وجودی گرفتار آمده است و بنابراین به آن ارضای جنسی اشتیاق دارد. از این دیدگاه میبینیم بررسی آماری که بین شاگردان من در دانشکدۀ پزشکی وین به عمل آمد نشان میدهد که 40 درصد شاگردان اتریشی، آلمان و سوئیس با تجربۀ شخصی به خلأ وجودی پی بردند. جالب است در بین آن دسته از شاگردان آمریکایی که در سخنرانیهای انگلیسی من حضور داشتند، این رقم 40 درصد نبود بلکه 81 درصد بود.
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
همچنین عامل تصادف، خواه برخاسته از طبیعت و یا رفتار و روابط انسانها بر زندگی انسان تاثیر تعیین کنندهای دارد و در عین حال طبعا انضباطناپذیر و پیشبینیناپذیر است. «ماکیاولی» هم میگفت هرچند ممکن است دایرهی اراده و قدرت(Virtu) حاکم گسترش یابد، با این حال ممکن است عوامل پیشبینیناپذیر بخت و تصادف(Fortuna) به آن صدمه رسانند. عامل دیگری که زندگی انسان را بیشتر انضباطناپذیر و به این معنی غیرعقلانی میسازد، وجود تعارض ذاتی میان ارزشهای اصلی زندگی انسان همچون آزادی و برابری، سعادت فردی و سعادت جمعی و جز آن است. به نظر «وبر» این ارزشها با یکدیگر تنافر دارند و هیچگاه در یک چهارراه مرکزی تاریخ تلاقی نخواهند کرد. مثلا تلفیق اصول دین و سیاست ناممکن است، زیرا اگر اصول را حفظ کنیم مصلحت سیاسی از دست میرود و اگر مصلحت سیاسی را پاس داریم ممکن است عدم رعایت اصول دین ضرورت یابد. بنابراین وضعیت بشری رویهمرفته وضعیتی «تراژدیک» است که در آن انسان در مقابل راههای انتخابی قرار دارد که همگی کم و بیش قابل پذیرشاند. با توجه به عوامل فوق نباید انتظار داشت میان خواستها و نتایج اعمال انسان همواره تطابق وجود داشته باشد. بجز خواست ما، عوامل پیچیده بسیاری در تعیین نتیجه عمل موثر واقع میشوند. بنابراین بخش عمدهای از زندگی اجتماعی انسان دستخوش عوامل انضباطناپذیر و پیشبینیناپذیر و یا غیر عقلانی است.
📚📚بریدهای از کتاب «جامعهشناسی سیاسی» دکتر «حسین بشریه»
📖📖قسمت «چارچوب جامعهشناسی سیاسی وبر»
📚📚بریدهای از کتاب «جامعهشناسی سیاسی» دکتر «حسین بشریه»
📖📖قسمت «چارچوب جامعهشناسی سیاسی وبر»
🖋 تفکر اسکولاستیک [در قرون وسطی] هم بر عقل و هم بر وحی مبتنی بود و ترکیب خاصی از عناصر فلسفۀ یونان و ایمان کتاب مقدس را نشان میداد. بر این اساس، خداوند هم از راه الهیات طبیعی و هم از طریق الهیات وحیانی شناخته میشود. حقایق طبیعی در دسترس همۀ انسانها قرار دارد و بدون امداد خارجی و تنها با قوای عقلانی انسان قابل درک است. خداوند، حقایق وحیانی را توسط مسیح و دیگر پیامبران آشکار ساخته است و این حقایق از راه کتاب مقدس و سنت، ارسال و به وسیلۀ کلیسا حفظ میشود. از آنجا که همۀ حقایق از خداوند سرچشمه میگیرد، بنابراین، این دو منبع اصلی با یکدیگر سازگار خواهند بود.
در نظام اکویناس، عقل، مقدمهای مهم برای ایمان به شمار میآید. عقل میتواند بعضی از حقایق مربوط به الهیات -از جمله وجود خداوند- را احراز کند.
🖋 برهان غایتشناختی، از شواهد مربوط به طرح و تدبیر در طبیعت، به ایدۀ طراح و صانعِ علیم رهنمون شود. برهان کیهانشناختی [=برهان وجوب و امکان]، از امکان جهان، به وجود یک مبدأ ضروری، یعنی علت نخستینِ همۀ معلولها میانجامد. بر این اساس، خداوند دست کم تا حدودی در جهان آشکار شده است؛ اما به عقیدۀ اکویناس، اینگونه الهیات طبیعی در مقایسه با الهیات وحیانی در رتبۀ دوم قرار داشت و بر خلاف نظر بسیاری از اندیشمندان قرن هجدهم، یگانه سرچشمۀ اصلی برای معرفت خداوند به شمار نمیآمد.
از دید اکویناس، وحی، یک امر ضروری است؛ زیرا مهمترین حقایق مربوط به الهیات، در دسترس عقل قرار ندارند. وجود خداوند از نظر عقلانی، اثباتشدنی است، ولی تثلیث و تجسد، اینگونه نیستند. طرح الهی برای رستگاری، از طریق مسیرهایی شناخته میشود که خداوند آنها را برگزیده است؛ حتی حقایقی که از نظر فلسفی، اثباتپذیرند از طریق وحی، آسانتر در دسترس مردم عادی قرار میگیرند.
📚 از کتاب «دین و علم»، نوشتۀ ایان باربِر 📚
@philosophycafe
در نظام اکویناس، عقل، مقدمهای مهم برای ایمان به شمار میآید. عقل میتواند بعضی از حقایق مربوط به الهیات -از جمله وجود خداوند- را احراز کند.
🖋 برهان غایتشناختی، از شواهد مربوط به طرح و تدبیر در طبیعت، به ایدۀ طراح و صانعِ علیم رهنمون شود. برهان کیهانشناختی [=برهان وجوب و امکان]، از امکان جهان، به وجود یک مبدأ ضروری، یعنی علت نخستینِ همۀ معلولها میانجامد. بر این اساس، خداوند دست کم تا حدودی در جهان آشکار شده است؛ اما به عقیدۀ اکویناس، اینگونه الهیات طبیعی در مقایسه با الهیات وحیانی در رتبۀ دوم قرار داشت و بر خلاف نظر بسیاری از اندیشمندان قرن هجدهم، یگانه سرچشمۀ اصلی برای معرفت خداوند به شمار نمیآمد.
از دید اکویناس، وحی، یک امر ضروری است؛ زیرا مهمترین حقایق مربوط به الهیات، در دسترس عقل قرار ندارند. وجود خداوند از نظر عقلانی، اثباتشدنی است، ولی تثلیث و تجسد، اینگونه نیستند. طرح الهی برای رستگاری، از طریق مسیرهایی شناخته میشود که خداوند آنها را برگزیده است؛ حتی حقایقی که از نظر فلسفی، اثباتپذیرند از طریق وحی، آسانتر در دسترس مردم عادی قرار میگیرند.
📚 از کتاب «دین و علم»، نوشتۀ ایان باربِر 📚
@philosophycafe
#امید_نادری
شکل زندگی، قدرت شکل یافته است.
ما قدرت را شکل میدهیم و با شکل دادن به قدرت شکل زندگی خود را میسازیم، ازاینرو شکل زندگی همان قدرت شکل یافته است و قدرت شکل یافته نحوی است که 《درهمبودگی》 ظاهر/پنهان میگردد. با شکل زندگی است که شکل معنا به وجود میآید. به عبارت دیگر معنای زندگی شیوهای است که قدرت تجلی مییابد. معنا تجلی قدرت است و به اندازهای که درهمبودگی بیشتر باشد، این معنا و قدرت هم بیشتر و شکل زندگی نمود بیشتری از قدرت شکل یافته را نشان میدهد تا جایی که فرد به نوعی نقطه کانونی تبدیل میشود که گویی چگالی وجودیش به حدی از اطراف بیشتر است که هستی به سویش خم میشود. از این وجودهای چگال بیشمار وجود دارد و همهی ما در زندگی روزمره میتوانیم آنها را مشاهده کنیم. از پدر و مادر گرفته تا معلم و حتی بقالی سر کوچه. اما متاسفانه اشکال زندگی/معنا/قدرت در عین قیاسپذیری با هم سنجشناپذیر هستند و نمیتوان سنجه یکسانی برای آنها یافت و این از این جهت است که این دست موارد از نوع شکل هستند و یا به عبارت دیگر شاکله هستند. اشکال را نمیتوان با هم سنجید و گفت که مربع بهتر است و یا دایره. جهان جدید معرفت را به وجه زبانی فروکاست و صدق و کذب را امری زبانی دانست. فلسفه جدید هدفش را شناخت و نه وصال قرار داد، چرا که بنیانهایش عوض شده بود و وجه وجودی حذف شده بود. اما شاید بتوان نوعی رابطه میان زبان و وجود ترسیم کرد و جایگاه اختصاصی و اشتراکی هر کدام را نشان داد. تا به واسطه آن زبان و وجود بتوانند درهمبودگی دوباره یابند.
#معنای_زندگی #وجود #رابطهی_گزارهای #رابطهی_وجودی #معنای_وجودی #معنای_گزارهای #بازهای_زبانی #سنجشناپذیری #قیاسناپذیری #پارادایم #ویتگنشتاین #توماس_کون #ضیافت_افلاطون
#باور_صادق_موجه #فلسفه #عاشق_یکی_شدن #فنا #رسیدن #عقلانیت_نقاد #پاپر #فوکو
@PhilosophyCafe ♨️
شکل زندگی، قدرت شکل یافته است.
ما قدرت را شکل میدهیم و با شکل دادن به قدرت شکل زندگی خود را میسازیم، ازاینرو شکل زندگی همان قدرت شکل یافته است و قدرت شکل یافته نحوی است که 《درهمبودگی》 ظاهر/پنهان میگردد. با شکل زندگی است که شکل معنا به وجود میآید. به عبارت دیگر معنای زندگی شیوهای است که قدرت تجلی مییابد. معنا تجلی قدرت است و به اندازهای که درهمبودگی بیشتر باشد، این معنا و قدرت هم بیشتر و شکل زندگی نمود بیشتری از قدرت شکل یافته را نشان میدهد تا جایی که فرد به نوعی نقطه کانونی تبدیل میشود که گویی چگالی وجودیش به حدی از اطراف بیشتر است که هستی به سویش خم میشود. از این وجودهای چگال بیشمار وجود دارد و همهی ما در زندگی روزمره میتوانیم آنها را مشاهده کنیم. از پدر و مادر گرفته تا معلم و حتی بقالی سر کوچه. اما متاسفانه اشکال زندگی/معنا/قدرت در عین قیاسپذیری با هم سنجشناپذیر هستند و نمیتوان سنجه یکسانی برای آنها یافت و این از این جهت است که این دست موارد از نوع شکل هستند و یا به عبارت دیگر شاکله هستند. اشکال را نمیتوان با هم سنجید و گفت که مربع بهتر است و یا دایره. جهان جدید معرفت را به وجه زبانی فروکاست و صدق و کذب را امری زبانی دانست. فلسفه جدید هدفش را شناخت و نه وصال قرار داد، چرا که بنیانهایش عوض شده بود و وجه وجودی حذف شده بود. اما شاید بتوان نوعی رابطه میان زبان و وجود ترسیم کرد و جایگاه اختصاصی و اشتراکی هر کدام را نشان داد. تا به واسطه آن زبان و وجود بتوانند درهمبودگی دوباره یابند.
#معنای_زندگی #وجود #رابطهی_گزارهای #رابطهی_وجودی #معنای_وجودی #معنای_گزارهای #بازهای_زبانی #سنجشناپذیری #قیاسناپذیری #پارادایم #ویتگنشتاین #توماس_کون #ضیافت_افلاطون
#باور_صادق_موجه #فلسفه #عاشق_یکی_شدن #فنا #رسیدن #عقلانیت_نقاد #پاپر #فوکو
@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «#امید_نادری شکل زندگی، قدرت شکل یافته است. ما قدرت را شکل میدهیم و با شکل دادن به قدرت شکل زندگی خود را میسازیم، ازاینرو شکل زندگی همان قدرت شکل یافته است و قدرت شکل یافته نحوی است که 《درهمبودگی》 ظاهر/پنهان میگردد. با شکل زندگی است که شکل معنا به…»
🗯 چند روز پیش توی استان مازندران، یه سارق به دزدیهای خودش اعتراف کرد و بازداشت شد. بعد از اون، روابط عمومی دادگستری استان مازندران اعلام کرد طبق قوانین مجازات اسلامی، دست این سارق قطع شد و سارق به سزای اعمالش رسید. جدا از ابعاد اخلاقی و جامعهشناختی که میشه از اون زوایا هم به این موضوع نگاه کرد، یه بُعد این موضوع هم بُعد دینی قضیه است. این حکم از آیۀ 38 سورۀ مائده گرفته شده: "والسارق و السارقة فاقطعوا أیدیهما..." (دستان مرد و زن دزد را ببرید). تفسیر رسمی این هست که معنای آیه، همینه که تو ظاهرشه. دستها باید بریده بشه. اما عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) نظر دیگهای داره.
🗯 برداشت بازرگان از این آیه اینه که دست سارق باید از جامعه کوتاه بشه؛ یعنی بسیاری از آزادیها و تواناییهای اجتماعی سارق ازش گرفته بشه. مثل اینکه ما میگیم "مصدق باعث خلع ید شرکت نفت بریتانیا شد". مصدق که دست فیزیکیِ شرکت بیپی رو قطع نکرد. این "خلع ید" کنایه از کاهش قدرت و ایجاد محدودیت برای اون شرکت نفته. اما دلایل بازرگان برای رد تفسیر رایج از این آیه چیه؟ چرا بازرگان معتقده که منظور این آیه، قطع دست فیزیکی سارق نیست؟ بازرگان سه تا نکته رو مطرح میکنه.
🗯 اول، توی چندتا آیه بالاتر تو همین سوره (مائده)، قرآن داره بیان میکنه خوردن چه چیزهایی حرامه. قرآن تک تک موارد رو میگه: مردار حرامه، خون حرامه، گوشت خوک حرامه، ذبحی که موقعش اسم خدا برده نشه حرامه، حیوونی که خفه شده باشه حرامه (حتی اگه حلالگوشت باشه)، حیوونی که با ضرب سنگ و چوب مرده باشه حرامه، حیوونی که از بلندی افتاده باشه حرامه و همینطور قرآن موارد رو ذکر میکنه با جزئیات. بازرگان میپرسه چرا وقتی چندتا آیۀ بعد به قطع دست میرسه، قرآن «هیچ» جزئیاتی نمیگه؟ خب دست از کجا قطع شه؟ از انگشت؟ چند تا انگشت؟ از مچ؟ از ساعد؟ از آرنج؟ از بالاتر؟ قرآن هیچی نمیگه و عبور میکنه از این مسئله. خب سؤال اینه که چرا توی اون مسئله، تا ته جزئیات گفته میشه، ولی توی این مسئله، چیزی گفته نمیشه؟
🗯 دوم، تو آیۀ 39 سورۀ مائده (یعنی دقیقاً آیۀ بعد از "قطع دست") قرآن میگه هر کس که بعد از ستم توبه کنه، خداوند میبخشه، چرا که خداوند آمرزگاره. بازرگان میپرسه خب اگه سارقی توبه کرد و توبهش قبول شد، چرا باید مجازات رو تحمل کنه؟ یعنی بعد از اینکه خداوند سارق رو بخشیده، گویی جامعۀ اسلامی هنوز سارق رو نبخشیده؛ چون بلایی سر سارق آورده که برگشتپذیر نیست. محدودیتهای اجتماعی رو میشه بعداً برداشت و سارق رو وارد جامعه کرد؛ اما دستی که قطع شده، برنمیگرده.
🗯 سوم، در ماجرای یوسف و زلیخا، قرآن وقتی میخواد اون صحنهای رو توضیح بده که یوسف وارد محفل مهمانی میشه و زنان دربار دستشون رو میبرن، فعل "قَطَّعنَ" رو به کار میبره. بازرگان میگه فعل "قطّعن" بار معنایی شدیدتری داره نسبت به "اقطعوا" (مصدر این دوتا فعل با هم متفاوته.). پس چطور ما در ماجرای یوسف، اون فعل رو «خراش» معنی میکنیم؛ ولی توی این آیه که فعل سبکتری رو به کار برده، قطع فیزیکی و کامل دست رو برداشت میکنیم؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 برداشت بازرگان از این آیه اینه که دست سارق باید از جامعه کوتاه بشه؛ یعنی بسیاری از آزادیها و تواناییهای اجتماعی سارق ازش گرفته بشه. مثل اینکه ما میگیم "مصدق باعث خلع ید شرکت نفت بریتانیا شد". مصدق که دست فیزیکیِ شرکت بیپی رو قطع نکرد. این "خلع ید" کنایه از کاهش قدرت و ایجاد محدودیت برای اون شرکت نفته. اما دلایل بازرگان برای رد تفسیر رایج از این آیه چیه؟ چرا بازرگان معتقده که منظور این آیه، قطع دست فیزیکی سارق نیست؟ بازرگان سه تا نکته رو مطرح میکنه.
🗯 اول، توی چندتا آیه بالاتر تو همین سوره (مائده)، قرآن داره بیان میکنه خوردن چه چیزهایی حرامه. قرآن تک تک موارد رو میگه: مردار حرامه، خون حرامه، گوشت خوک حرامه، ذبحی که موقعش اسم خدا برده نشه حرامه، حیوونی که خفه شده باشه حرامه (حتی اگه حلالگوشت باشه)، حیوونی که با ضرب سنگ و چوب مرده باشه حرامه، حیوونی که از بلندی افتاده باشه حرامه و همینطور قرآن موارد رو ذکر میکنه با جزئیات. بازرگان میپرسه چرا وقتی چندتا آیۀ بعد به قطع دست میرسه، قرآن «هیچ» جزئیاتی نمیگه؟ خب دست از کجا قطع شه؟ از انگشت؟ چند تا انگشت؟ از مچ؟ از ساعد؟ از آرنج؟ از بالاتر؟ قرآن هیچی نمیگه و عبور میکنه از این مسئله. خب سؤال اینه که چرا توی اون مسئله، تا ته جزئیات گفته میشه، ولی توی این مسئله، چیزی گفته نمیشه؟
🗯 دوم، تو آیۀ 39 سورۀ مائده (یعنی دقیقاً آیۀ بعد از "قطع دست") قرآن میگه هر کس که بعد از ستم توبه کنه، خداوند میبخشه، چرا که خداوند آمرزگاره. بازرگان میپرسه خب اگه سارقی توبه کرد و توبهش قبول شد، چرا باید مجازات رو تحمل کنه؟ یعنی بعد از اینکه خداوند سارق رو بخشیده، گویی جامعۀ اسلامی هنوز سارق رو نبخشیده؛ چون بلایی سر سارق آورده که برگشتپذیر نیست. محدودیتهای اجتماعی رو میشه بعداً برداشت و سارق رو وارد جامعه کرد؛ اما دستی که قطع شده، برنمیگرده.
🗯 سوم، در ماجرای یوسف و زلیخا، قرآن وقتی میخواد اون صحنهای رو توضیح بده که یوسف وارد محفل مهمانی میشه و زنان دربار دستشون رو میبرن، فعل "قَطَّعنَ" رو به کار میبره. بازرگان میگه فعل "قطّعن" بار معنایی شدیدتری داره نسبت به "اقطعوا" (مصدر این دوتا فعل با هم متفاوته.). پس چطور ما در ماجرای یوسف، اون فعل رو «خراش» معنی میکنیم؛ ولی توی این آیه که فعل سبکتری رو به کار برده، قطع فیزیکی و کامل دست رو برداشت میکنیم؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 در قصد متناقض [که یکی از روشهای معنا درمانی است]، بیمار تشویق میشود همان چیزی را که از آن میترسد، انجام داده یا آرزو کند تا اتفاق بیفتد. برای اینکه به کارایی درمانی این تکنیک پی ببریم باید به پدیدهای به نام "اضطراب وجودی" توجه داشته باشیم. منظورم این است که بیمار نسبت به یک حادثه با انتظارِ همراه با ترس از تکرارِ دوبارۀ آن واکنش نشان میدهد. به هر حال ترس موجب میشود دقیقاً چیزی که از آن میترسیم اتفاق بیفتد و اضطراب انتظاری نیز چنین عمل میکند. به این ترتیب دور باطل شکل میگیرد. یعنی علامت بیماری، ایجاد ترس بیمارگونه [=فوبیا] میکند و ترس بیمارگونه موجب علامت بیماری میشود. و بعد بازگشتِ بیماری، ترس بیمارگونه را تشدید میکند. و به این ترتیب بیمار در پیلهای گرفتار میآید و مکانیسم بازخورد ایجاد میشود. ...
🖋 یکی از شاگردان آمریکایی من باید واحدی را با من میگذراند، وضع خود را در رابطه با قصد متناقض چنین نوشت: "همیشه در حضور دیگران معدهام غاروغور میکرد. هر چه بیشتر سعی میکردم از شرّ این وضعیت خلاص شوم، کمتر موفق میشدم. تا اینکه دیگر این فکر را رها کردم و میدانستم که تا آخر عمر این وضعیت را خواهم داشت. وقتی شروع به مدارا با این وضعیت کردم و با دیگران به آن میخندیدیم، به زودی معدهام آرام گرفت."
در اینجا میخواهم تأکید کنم که شاگرد من نگرش شوخیآمیز نسبت به این وضعیت داشت. در واقع قصد متناقض باید همیشه با شوخ طبعی انجام پذیرد. بیتردید شوخی یک پدیدۀ انسانی است. از همۀ اینها گذشته هیچ حیوانی توانایی خندیدن ندارد. آنچه بیش از همه اهمیت دارد، این است که مزاح موجب میشود انسان چشماندازی ایجاد کند که میان او و آنچه با آن روبهرو است فاصله ایجاد کند.
بر همین اساس مزاح موجب میشود انسان خود را از خویشتن جدا کند تا به این ترتیب بتواند کاملاً بر خود تسلط پیدا کند. با توجه به آنچه گفته شد و به طوری که کنراد لورنتس در تازهترین کتاب خود ادعا میکند، "انسان شوخی را به اندازۀ کافی جدی نمیگیرد".
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
🖋 یکی از شاگردان آمریکایی من باید واحدی را با من میگذراند، وضع خود را در رابطه با قصد متناقض چنین نوشت: "همیشه در حضور دیگران معدهام غاروغور میکرد. هر چه بیشتر سعی میکردم از شرّ این وضعیت خلاص شوم، کمتر موفق میشدم. تا اینکه دیگر این فکر را رها کردم و میدانستم که تا آخر عمر این وضعیت را خواهم داشت. وقتی شروع به مدارا با این وضعیت کردم و با دیگران به آن میخندیدیم، به زودی معدهام آرام گرفت."
در اینجا میخواهم تأکید کنم که شاگرد من نگرش شوخیآمیز نسبت به این وضعیت داشت. در واقع قصد متناقض باید همیشه با شوخ طبعی انجام پذیرد. بیتردید شوخی یک پدیدۀ انسانی است. از همۀ اینها گذشته هیچ حیوانی توانایی خندیدن ندارد. آنچه بیش از همه اهمیت دارد، این است که مزاح موجب میشود انسان چشماندازی ایجاد کند که میان او و آنچه با آن روبهرو است فاصله ایجاد کند.
بر همین اساس مزاح موجب میشود انسان خود را از خویشتن جدا کند تا به این ترتیب بتواند کاملاً بر خود تسلط پیدا کند. با توجه به آنچه گفته شد و به طوری که کنراد لورنتس در تازهترین کتاب خود ادعا میکند، "انسان شوخی را به اندازۀ کافی جدی نمیگیرد".
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
Forwarded from دریـــــا
چند سطر درباره ی چیزهایی که از کتاب "حسرت نمی خوریم_ زندگی در کره ی شمالی" یادگرفتم؛
وقتی عنوان کتاب را دیدم با توجه به چیزهایی که درباره کره شمالی پراکنده خوانده بودم
فوراً با خودم گفتم: هه، چه شعار مضحکی! حسرت نخوردن در حکومتی کمونیستی_ توتالیتر در خواب و رویا هم محال است چه برسد در واقعیت و متن زندگی.
هر چه قدر از کتاب را می خواندم ناراحت می شدم
و از بازی های سیاسی کثیف بیزارتر و از ذهن ها و افکار پوسیده رنجیده تر.
دست خودم نبود و هر لحظه کره شمالی را با کره جنوبی و کشورهای دیگر مقایسه می کردم
به ویژه کشور خودمان!
نوع حکومت تعیین می کند من برای چه هدفی زندگی کنم
و چه چیزهایی را ارزش بدانم
و برای آن ها جانم را فدا کنم!
تقریبا دُرست مثل همه ی حکومت های کنونی جهان.
تنها فَرق کره شمالی با بقیه کشورها این است که کره شمالی دیگر حنایش برای ملتش و جهان رنگ ندارد
اما بقیه چرا!
بیش از پیش به این باور می رسم در حال حاضر علم کمی چاره ساز است
به خصوص علم اقتصاد
وهیچ نوع حکومتی بهترین نیست نه در نظر و نه در عمل
و یکی از بهترین و موثرترین راه های پیشرفت توجه به آموزش همگانی در سطوح مختلف شناختی_مهارتی است
و منعطف کردن قانون اساسی
و می توانم بگویم بین نویسندگان جورج اورول را شایسته ی رهبر #شدن می دانم.
به گمانم تنها چیزی که در حال حاضر ارزش ندارد
جان انسان ها و شادی آن هاست.
زندگی را برای آدم ها پوچ کرده اند
طوری که آدمی فقط به دنبال سیْر کردن شکم خود است
و هرگز به ذهنش خطور نمی کند به دنبال آگاهی و معنای زندگی اش برود
چیزی که این نوع حکومت ها را زنده و پابرجا نگه می دارد
و روز به روز قدرتشان بیش تر می شود.
شست و شوی مغزی از کودکی با انواع عنوان ها و برای اهداف از پیش تعیین شده یکی از پُر کاربرد ترین روِش ها در چنین جوامعی ست.
ما تنها یک کره ی شمالی روی کره ی زمین نداریم.
هر برگ از تاریخ را که ورق بزنیم هر کدام مان در صفحه ای جا مانده ایم!
و در سطر سطر کتاب یاد گرفتم
دو چیز را هرگز نمی توان از بشر گرفت
آزادی و عشق.
پس تا می توانیم به موقع زندگی کنیم و
به خود و دیگران عشق بورزیم.
#میم_اردیبهشت
پ.ن۱: کتاب حسرت نمی خوریم_ زندگی در کره ی شمالی شامل ۲۱فصل و ۴۳۵صفحه است. همان طور که روْی جلد کتاب عنوان شده جایزه ی اثر غیر داستانی بی بی را از آن خود کرده و هم چنین نامزد جایزه ی ملی انگلستان شده.
ارزش چند بار خواندن را دارد.
پ.ن۲: حتما بین قفسه های کتاب قدم بزنین
لذت خاصی داره😍
وقتی عنوان کتاب را دیدم با توجه به چیزهایی که درباره کره شمالی پراکنده خوانده بودم
فوراً با خودم گفتم: هه، چه شعار مضحکی! حسرت نخوردن در حکومتی کمونیستی_ توتالیتر در خواب و رویا هم محال است چه برسد در واقعیت و متن زندگی.
هر چه قدر از کتاب را می خواندم ناراحت می شدم
و از بازی های سیاسی کثیف بیزارتر و از ذهن ها و افکار پوسیده رنجیده تر.
دست خودم نبود و هر لحظه کره شمالی را با کره جنوبی و کشورهای دیگر مقایسه می کردم
به ویژه کشور خودمان!
نوع حکومت تعیین می کند من برای چه هدفی زندگی کنم
و چه چیزهایی را ارزش بدانم
و برای آن ها جانم را فدا کنم!
تقریبا دُرست مثل همه ی حکومت های کنونی جهان.
تنها فَرق کره شمالی با بقیه کشورها این است که کره شمالی دیگر حنایش برای ملتش و جهان رنگ ندارد
اما بقیه چرا!
بیش از پیش به این باور می رسم در حال حاضر علم کمی چاره ساز است
به خصوص علم اقتصاد
وهیچ نوع حکومتی بهترین نیست نه در نظر و نه در عمل
و یکی از بهترین و موثرترین راه های پیشرفت توجه به آموزش همگانی در سطوح مختلف شناختی_مهارتی است
و منعطف کردن قانون اساسی
و می توانم بگویم بین نویسندگان جورج اورول را شایسته ی رهبر #شدن می دانم.
به گمانم تنها چیزی که در حال حاضر ارزش ندارد
جان انسان ها و شادی آن هاست.
زندگی را برای آدم ها پوچ کرده اند
طوری که آدمی فقط به دنبال سیْر کردن شکم خود است
و هرگز به ذهنش خطور نمی کند به دنبال آگاهی و معنای زندگی اش برود
چیزی که این نوع حکومت ها را زنده و پابرجا نگه می دارد
و روز به روز قدرتشان بیش تر می شود.
شست و شوی مغزی از کودکی با انواع عنوان ها و برای اهداف از پیش تعیین شده یکی از پُر کاربرد ترین روِش ها در چنین جوامعی ست.
ما تنها یک کره ی شمالی روی کره ی زمین نداریم.
هر برگ از تاریخ را که ورق بزنیم هر کدام مان در صفحه ای جا مانده ایم!
و در سطر سطر کتاب یاد گرفتم
دو چیز را هرگز نمی توان از بشر گرفت
آزادی و عشق.
پس تا می توانیم به موقع زندگی کنیم و
به خود و دیگران عشق بورزیم.
#میم_اردیبهشت
پ.ن۱: کتاب حسرت نمی خوریم_ زندگی در کره ی شمالی شامل ۲۱فصل و ۴۳۵صفحه است. همان طور که روْی جلد کتاب عنوان شده جایزه ی اثر غیر داستانی بی بی را از آن خود کرده و هم چنین نامزد جایزه ی ملی انگلستان شده.
ارزش چند بار خواندن را دارد.
پ.ن۲: حتما بین قفسه های کتاب قدم بزنین
لذت خاصی داره😍
🗯 نگاهی وجود داره که میدان سیاست رو به خوبها و بدها تقسیم میکنه. این نگاه معتقده حکومت «الف» و حزب سیاسی «ب» خوبن، ولی حکومت «پ» و حزب سیاسی «ت»، بدن. حکومتها و احزاب بد، شر مطلقن. اونا فقط به فکر منافع شخصیان، برای بشریت ضررن، هیچ فایدهای ندارن، فساد میکنن. ولی حکومتها و احزاب خوب، مفیدن، خدمت میکنن، به فکر مردمن. این نگاه، صحنۀ سیاست رو شبیه افسانهها میبینه؛ سیاست، صحنۀ رویارویی فرشتگان با شیاطینه. این نگاه، محدود به سیاست باقی نمیمونه.
🗯 در عرصۀ تاریخ هم این نگاه وارد میشه. بعضی از شخصیتای تاریخی شر مطلقن، آدمکشی رو دوست دارن، اصلاً مریضن، هر کاری میکنن تا به مردم آسیب بزنن. ولی بعضی شخصیتا خیلی خوبن و ... . مثلاً هیتلر تبدیل میشه به یه شر مطلق. هیتلر، یه شیطانه از این نگاه. هیچ منطقی نداره. فقط آدم کشته. به همین دلیل هم باید هر چه زودتر از بین میرفت. این نگاه اصلاً نمیپرسه که چرا کسی مثل هیتلر ظهور کرد؟ و چرا کسی مثل هیتلر مورد استقبال جامعۀ آلمان قرار گرفت؟ ارتباط بین پیمان ورسای با جنگ جهانی دوم چیه؟ اینا مهم نیست. یک کلام، هیتلر بده. داستانِ تاریخ احتیاج به شخصیتای منفی داره و این نگاه به دنبال مصداقهایی هست تا اونا رو بد ببینه. بدون تحلیل.
🗯 این نگاه وارد تاریخ علم هم میشه. ما در تاریخ علم هم افراد رو به خوبها و بدها تقسیم میکنیم. منتها تو تاریخ علم، کسی آدم نکشته، کسی فساد نکرده، کسی جنگ نکرده. این نگاه با ادبیات دیگهای در مورد تاریخ علم قضاوت میکنه: با ادبیات "شواهد تجربی". مثلاً گالیله میشه آدم خوبه. اونوقت ما میگیم گالیله حرفهایی زد که با "شواهد تجربی" همخونی داشت. ولی مثلاً یه شخصی مثل بلارمین که مخالف گالیله بود، میشه آدم بده و میگیم که بلارمین شواهد تجربی برا حرفاش نداشته. اون فقط به خاطر تعصبات دینی خودش با گالیله مخالفت کرد و هیچ شاهدی نداشت. یا داروین میشه آدم خوبه. پس "شواهد تجربی" داشته؛ ولی ریچارد اوون و لویی آگاسیز که با داروین مخالف بودن، "شواهد تجربی" نداشتن و از سر لجبازی مخالفت میکردن. راست گفتن که «تاریخ رو فاتحان مینویسن». تاریخ علم رو چطور؟ آدمهای بیطرف نوشتن؟!
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 در عرصۀ تاریخ هم این نگاه وارد میشه. بعضی از شخصیتای تاریخی شر مطلقن، آدمکشی رو دوست دارن، اصلاً مریضن، هر کاری میکنن تا به مردم آسیب بزنن. ولی بعضی شخصیتا خیلی خوبن و ... . مثلاً هیتلر تبدیل میشه به یه شر مطلق. هیتلر، یه شیطانه از این نگاه. هیچ منطقی نداره. فقط آدم کشته. به همین دلیل هم باید هر چه زودتر از بین میرفت. این نگاه اصلاً نمیپرسه که چرا کسی مثل هیتلر ظهور کرد؟ و چرا کسی مثل هیتلر مورد استقبال جامعۀ آلمان قرار گرفت؟ ارتباط بین پیمان ورسای با جنگ جهانی دوم چیه؟ اینا مهم نیست. یک کلام، هیتلر بده. داستانِ تاریخ احتیاج به شخصیتای منفی داره و این نگاه به دنبال مصداقهایی هست تا اونا رو بد ببینه. بدون تحلیل.
🗯 این نگاه وارد تاریخ علم هم میشه. ما در تاریخ علم هم افراد رو به خوبها و بدها تقسیم میکنیم. منتها تو تاریخ علم، کسی آدم نکشته، کسی فساد نکرده، کسی جنگ نکرده. این نگاه با ادبیات دیگهای در مورد تاریخ علم قضاوت میکنه: با ادبیات "شواهد تجربی". مثلاً گالیله میشه آدم خوبه. اونوقت ما میگیم گالیله حرفهایی زد که با "شواهد تجربی" همخونی داشت. ولی مثلاً یه شخصی مثل بلارمین که مخالف گالیله بود، میشه آدم بده و میگیم که بلارمین شواهد تجربی برا حرفاش نداشته. اون فقط به خاطر تعصبات دینی خودش با گالیله مخالفت کرد و هیچ شاهدی نداشت. یا داروین میشه آدم خوبه. پس "شواهد تجربی" داشته؛ ولی ریچارد اوون و لویی آگاسیز که با داروین مخالف بودن، "شواهد تجربی" نداشتن و از سر لجبازی مخالفت میکردن. راست گفتن که «تاریخ رو فاتحان مینویسن». تاریخ علم رو چطور؟ آدمهای بیطرف نوشتن؟!
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Philosophy Cafe ♨️
Audio
ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیم
این نیست مزد رنج من و باغبانیم
پروردمت به ناز که بنشینمت به پای
ای گل چرا به خاک سیه می نشانیم
دریاب دست من که به پیری رسی جوان
آخر به پیش پای توگم شد جوانیم
گرنیستم خزانه خزف هم نیم حبیب
باری مده ز دست به این رایگانیم
تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو
لب وا نشد به شکوه ز بی همزبانیم
با صد هزار زخم زبان زنده ام هنوز
گردون گمان نداشت به این سخت جانیم
یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت
یاری ز من بجوی که با این روانیم
ای گل بیا و از چمن طبع شهریار
بشنو ترانه غزل جاودانیم
این نیست مزد رنج من و باغبانیم
پروردمت به ناز که بنشینمت به پای
ای گل چرا به خاک سیه می نشانیم
دریاب دست من که به پیری رسی جوان
آخر به پیش پای توگم شد جوانیم
گرنیستم خزانه خزف هم نیم حبیب
باری مده ز دست به این رایگانیم
تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو
لب وا نشد به شکوه ز بی همزبانیم
با صد هزار زخم زبان زنده ام هنوز
گردون گمان نداشت به این سخت جانیم
یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت
یاری ز من بجوی که با این روانیم
ای گل بیا و از چمن طبع شهریار
بشنو ترانه غزل جاودانیم
🖋 خانم جویس تراولبی از دانشگاه نیویورک ... موفق شد در کتابی که بر مبنای مفهوم معنا درمانی بود، روششناسیای را که "برای کمک به بیماران در دستیابی به معنای زندگی طراحی شده بود" تنظیم کند. اعتقاد عمدۀ او این بحث است که انسان با جستجوی معنا در تجربههای زندگی برانگیخته میشود، و میتواند معنا را در تجربۀ بیماری، رنج و درد هم بیابد. بگذارید برای نشان دادن روشهایی که پروفسور تراولبی بر مبنای آن حرکت میکند، یکی از روشهای انتخابی او را که روش تمثیلی است نقل کنم.
🖋 "به نظر میرسد روش تمثیلی به ویژه برای بعضی از بیماران مناسب است. پرستار در استفاده از این روش به خصوص هنگام تعامل با بیمار، داستان یا تمثیلی را بیان میکند که نمایانگر آن است که هیچ انسانی رها از بیماری نیست. یکی از داستانهای مفید، داستان دانههای خردل است. گوتامی در هند زاده شد و بعد از ازدواج به خانۀ بستگان شوهرش رفت. پسری زایید که در دم درگذشت. مادر بیتابی میکرد، و جسد پسرش را از شهری به شهر دیگر میبرد و درخواست دارو میکرد. مردم او را مسخره میکردند. مردی دلش به حال او سوخت و به او گفت از معلم بزرگ دنیا کمک بخواهد. زن، پسرش را نزد معلم بزرگ برد و از او دارو برای بازگرداندن پسرش به زندگی خواست. معلم به او گفت از این که برای دارو نزد او آمده است خوشحال است. معلم از او خواست در سراسر شهر، خانه به خانه برود و از هر خانهای که در آن بیماری نبوده یا کسی نمرده است، یک دانۀ خردل بیاورد. زن، خانه به خانه شهر را زیر پا گذاشت، اما خانهای نیافت که کسی در آن رنج نبرده باشد. در اینجا زن به خود آمد و دید پسر او تنها بچهای نیست که رنج برده است و رنج، قانون طبیعت است که همگان در آن سهیماند."
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
🖋 "به نظر میرسد روش تمثیلی به ویژه برای بعضی از بیماران مناسب است. پرستار در استفاده از این روش به خصوص هنگام تعامل با بیمار، داستان یا تمثیلی را بیان میکند که نمایانگر آن است که هیچ انسانی رها از بیماری نیست. یکی از داستانهای مفید، داستان دانههای خردل است. گوتامی در هند زاده شد و بعد از ازدواج به خانۀ بستگان شوهرش رفت. پسری زایید که در دم درگذشت. مادر بیتابی میکرد، و جسد پسرش را از شهری به شهر دیگر میبرد و درخواست دارو میکرد. مردم او را مسخره میکردند. مردی دلش به حال او سوخت و به او گفت از معلم بزرگ دنیا کمک بخواهد. زن، پسرش را نزد معلم بزرگ برد و از او دارو برای بازگرداندن پسرش به زندگی خواست. معلم به او گفت از این که برای دارو نزد او آمده است خوشحال است. معلم از او خواست در سراسر شهر، خانه به خانه برود و از هر خانهای که در آن بیماری نبوده یا کسی نمرده است، یک دانۀ خردل بیاورد. زن، خانه به خانه شهر را زیر پا گذاشت، اما خانهای نیافت که کسی در آن رنج نبرده باشد. در اینجا زن به خود آمد و دید پسر او تنها بچهای نیست که رنج برده است و رنج، قانون طبیعت است که همگان در آن سهیماند."
📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
🖋 از دید کانت، علم و دین حوزههایی کاملاً متفاوت را به خود اختصاص میدهند و به آنها نقشهای متمایزی داده شده است به گونهای که با یکدیگر چنان سازگارند که تعارض به هیچ وجه ضرورت ندارد. قلمروی معرفت ممکن، به علم تعلق دارد و علم، موجب تکمیل اختیار انسان شده است تا با روش خاص خود به کندوکاو در آن حوزه بپردازد. وظیفۀ دین، روشن کردن شیفتگی اخلاقی ما و اعطای آرامشی فراگیر به آن است.
📚 از کتاب «انواع فلسفههای دینی»، نوشتۀ ادوین برت 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «انواع فلسفههای دینی»، نوشتۀ ادوین برت 📚
@philosophycafe
🗯 دینداری آگاهانه، یعنی اینکه من حرف مخالفان و منتقدان دین رو شنیده باشم و بعد دین رو انتخاب کرده باشم. دینداری آگاهانه، یعنی من مرحلۀ تردید در مورد خیلی از باورهای دینی رو گذرونده باشم؛ یعنی به خیلی از سؤالات در مورد جهانبینی دینی فکر کرده باشم؛ یعنی برم سراغ آدمهایی که عقیدۀ دینی منو قبول ندارن و ازشون بشنوم که حرف حسابشون چیه. یا حداقلش اینه که اگه یه کتابی رو وا کردم که توش چهارتا حرفی نوشته بود که با عقیدۀ دینی من سازگاری نداشت، سریع کتاب رو نبندم؛ تا آخرش برم، ببینم ادعاهای مخالفا چیه.
🗯 چند وقت پیش یه خبرنگاری میره سمت شمال غربی کشور، تا در مورد مشکلات آموزشی خبری تهیه کنه. تو یکی از گزارشا، یه دختر دبستانی به اسم زهرا، این حرفا رو به زبون ترکی میگه: "آقا، ما معلم نداریم. توی کلاس ما، دانشآموزای دو تا پایه هستن. به خاطر همین نمیتونیم درس بخونیم. کلاس اولمون خوب بود، ولی الان ریاضیمون ضعیف شده. کلاسامون قاطی شده." مجری که از جدیت دختر خوشش میاد، با شوخی میپرسه: "حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟". زهرا جواب میده: "بایدم عصبانی بشم. من باید درس بخونم که بتونم مملکتمو درست کنم". بعدش که مجری از این جواب زهرا تعجب میکنه، زهرا با حالت با نمکی شروع میکنه به خندیدن.
🗯 زهرا دیگه الان بین ما نیست. فوت شد؛ تو سن ده سالگی؛ تو زلزلۀ اخیری که تو آذربایجان شرقی اومد. منطق این جهان چیه؟ یکی که میخواد درس بخونه تا یه کارهای بشه، یه جایی رو درست کنه، باید بره؛ ولی خیلیای دیگه دارن راست راست میگردن و زندگیشونو میکنن. چرا همیشه این بلاها برا آدمای حاشیه باید رخ بده؟ چرا همیشه باید طبقات پایین جامعه این بلایا رو حس کنن؟ چرا همیشه اونایی که تو روستا یا تو عشایر هستن، باید تبعات بلایای طبیعی رو بچشن؟ این اتفاقا، فقط مختص جامعۀ ایران و فقط هم تو این دورۀ زمانی نیست که رخ میده. گویی همیشه همین بوده؛ کمتر یا بیشتر.
🗯 نقش خداوند تو چنین جهانی چیه؟ فقط نظاره میکنه یا دخالتهایی هم داره؟ این جهان عادلانه ست؟ ما تو روایات دینی، شاهد تعداد زیادی معجزه هستیم. معجزههایی که گویی قوانین طبیعت رو میشکونن تا اون اتفاقی که نباید بیفته، نیفته. چه دلیلی وجود داره که الان این معجزات رخ نده؟ اون پدری که جنازۀ بچهشو از زیر آوار درمیاره، مگه برای سلامتی بچهش دعا نکرده بود؟ چرا این دعاها عملی نشد؟ اینا، بخشی از سؤالاتیه که دیندار عصر ما، اگه میخواد دینداری آگاهانهای داشته باشه، باید در موردشون فکر کنه. قطعاً این سؤالا تلخه، سخته، مثل آتیشه، میسوزونه. ولی دیندار آگاه باید به این مسائل فکر کنه. «سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش؛ بیخاکستر شدن، کِی نو توانی شد؟».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 چند وقت پیش یه خبرنگاری میره سمت شمال غربی کشور، تا در مورد مشکلات آموزشی خبری تهیه کنه. تو یکی از گزارشا، یه دختر دبستانی به اسم زهرا، این حرفا رو به زبون ترکی میگه: "آقا، ما معلم نداریم. توی کلاس ما، دانشآموزای دو تا پایه هستن. به خاطر همین نمیتونیم درس بخونیم. کلاس اولمون خوب بود، ولی الان ریاضیمون ضعیف شده. کلاسامون قاطی شده." مجری که از جدیت دختر خوشش میاد، با شوخی میپرسه: "حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟". زهرا جواب میده: "بایدم عصبانی بشم. من باید درس بخونم که بتونم مملکتمو درست کنم". بعدش که مجری از این جواب زهرا تعجب میکنه، زهرا با حالت با نمکی شروع میکنه به خندیدن.
🗯 زهرا دیگه الان بین ما نیست. فوت شد؛ تو سن ده سالگی؛ تو زلزلۀ اخیری که تو آذربایجان شرقی اومد. منطق این جهان چیه؟ یکی که میخواد درس بخونه تا یه کارهای بشه، یه جایی رو درست کنه، باید بره؛ ولی خیلیای دیگه دارن راست راست میگردن و زندگیشونو میکنن. چرا همیشه این بلاها برا آدمای حاشیه باید رخ بده؟ چرا همیشه باید طبقات پایین جامعه این بلایا رو حس کنن؟ چرا همیشه اونایی که تو روستا یا تو عشایر هستن، باید تبعات بلایای طبیعی رو بچشن؟ این اتفاقا، فقط مختص جامعۀ ایران و فقط هم تو این دورۀ زمانی نیست که رخ میده. گویی همیشه همین بوده؛ کمتر یا بیشتر.
🗯 نقش خداوند تو چنین جهانی چیه؟ فقط نظاره میکنه یا دخالتهایی هم داره؟ این جهان عادلانه ست؟ ما تو روایات دینی، شاهد تعداد زیادی معجزه هستیم. معجزههایی که گویی قوانین طبیعت رو میشکونن تا اون اتفاقی که نباید بیفته، نیفته. چه دلیلی وجود داره که الان این معجزات رخ نده؟ اون پدری که جنازۀ بچهشو از زیر آوار درمیاره، مگه برای سلامتی بچهش دعا نکرده بود؟ چرا این دعاها عملی نشد؟ اینا، بخشی از سؤالاتیه که دیندار عصر ما، اگه میخواد دینداری آگاهانهای داشته باشه، باید در موردشون فکر کنه. قطعاً این سؤالا تلخه، سخته، مثل آتیشه، میسوزونه. ولی دیندار آگاه باید به این مسائل فکر کنه. «سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش؛ بیخاکستر شدن، کِی نو توانی شد؟».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
ترجیح میدهم در یک حکومت کافر و عادل زندگی کنم تا در یک حکومت مسلمان و ظالم.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️