Philosophy Cafe ♨️
’Because they are patterns, regularities, configurations, Wittgenstein calls them forms; and because they are patterns in the fabric of human existence and activity on earth, he calls them forms of life’. Wittgenstein and Justice Hanna Pitkin @PhilosophyCafe…
If I have exhausted the justifications I have reached bedrock, and my spade is turned. Then I am inclined to say: ’This is
simply what I do’. [PI, 217.]
اگر توجیه را به آخر رسانده باشم کفگیرم به ته دیگ خورده است و ورق من رو شده است. پس مایلم بگویم: « این فقط کاری است که میکنم»
@PhilosophyCafe ♨️
simply what I do’. [PI, 217.]
اگر توجیه را به آخر رسانده باشم کفگیرم به ته دیگ خورده است و ورق من رو شده است. پس مایلم بگویم: « این فقط کاری است که میکنم»
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 فلاسفه در محال بودن اثبات علم و قدرت و اراده برای مبدأ اول [=خدا] اتفاق دارند، چنانکه معتزله نیز بر این امر اتفاق کردهاند، و گمان بردهاند، که این اسامی در شرع وارد شده، و اطلاق آنها بر سبیل لغت جایز است، ولیکن این اسامی به ذات واحدی برمیگردد. و اثبات صفاتی که زائد بر ذات وی [=خدا] باشد جایز نیست ... زیرا این امر موجب کثرت در ذات واجبالوجود میشود، و آن محال است، و بدین جهت (فلاسفه) بر نفی صفات اجماع کردهاند.
پس آنها [=فیلسوفان] را گوییم که: شما محال بودن کثرت را بدین صورت از کجا شناختید؟ ... برهانتان بر آن چیست؟ زیرا اینکه کسی بگوید کثرت در واجبالوجود محال است به سبب آنکه ذات موصوف واحد است و از اینجا برمیآید که کثرت صفات محال باشد، حال آنکه در این نکته نزاع وجود دارد، و محال بودنش به طور ضروری معلوم نیست.
🖋 [فیلسوفان] میگویند برهان بر این امر آن است که هر یک از صفت و موصوف، هرگاه این، آن و آن، این نباشد، پس یا هر دو در وجود بینیاز هستند، یا هر یک از آندو به دیگر محتاج است، یا یکی از دیگری بینیاز است ولی دومی نیازمند بدوست. [سپس نشان میدهند که هر سه حالت محال است].
... [اما غزالی حالت سوم را محال نمیداند و میگوید] ذات در قوام و هستی خویش نیازمند صفات نیست و صفات، محتاج موصوفاند آنچنان که در حق ما [انسانها نیز] همینطور است پس باقی میماند که [فیلسوفان اعتراض کنند و] بگویند: آنچه [=صفات خدا] به غیر خود [ذات خدا] نیازمند باشد، واجبالوجود نتواند بود. در جواب به آنها [=فیلسوفان] گوییم: اگر به واجبالوجود آن را اراده میکنید که علتی فاعلی برای او نباشد، پس چرا میگویید فرض اینکه یکی از آندو محتاج به دیگری است، محال است؟ و چه محالی دارد که بگویند: همچنان که ذات واجبالوجود قدیم است، و فاعلی ندارد، صفت وی نیز همینطور است و با ذات وی قدیم است و فاعلی برای او نیست ... پس محال بودن این در کجاست؟
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
پس آنها [=فیلسوفان] را گوییم که: شما محال بودن کثرت را بدین صورت از کجا شناختید؟ ... برهانتان بر آن چیست؟ زیرا اینکه کسی بگوید کثرت در واجبالوجود محال است به سبب آنکه ذات موصوف واحد است و از اینجا برمیآید که کثرت صفات محال باشد، حال آنکه در این نکته نزاع وجود دارد، و محال بودنش به طور ضروری معلوم نیست.
🖋 [فیلسوفان] میگویند برهان بر این امر آن است که هر یک از صفت و موصوف، هرگاه این، آن و آن، این نباشد، پس یا هر دو در وجود بینیاز هستند، یا هر یک از آندو به دیگر محتاج است، یا یکی از دیگری بینیاز است ولی دومی نیازمند بدوست. [سپس نشان میدهند که هر سه حالت محال است].
... [اما غزالی حالت سوم را محال نمیداند و میگوید] ذات در قوام و هستی خویش نیازمند صفات نیست و صفات، محتاج موصوفاند آنچنان که در حق ما [انسانها نیز] همینطور است پس باقی میماند که [فیلسوفان اعتراض کنند و] بگویند: آنچه [=صفات خدا] به غیر خود [ذات خدا] نیازمند باشد، واجبالوجود نتواند بود. در جواب به آنها [=فیلسوفان] گوییم: اگر به واجبالوجود آن را اراده میکنید که علتی فاعلی برای او نباشد، پس چرا میگویید فرض اینکه یکی از آندو محتاج به دیگری است، محال است؟ و چه محالی دارد که بگویند: همچنان که ذات واجبالوجود قدیم است، و فاعلی ندارد، صفت وی نیز همینطور است و با ذات وی قدیم است و فاعلی برای او نیست ... پس محال بودن این در کجاست؟
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
🗯 جریانی امروز در فلسفۀ دنیا وجود داره به اسم «فلسفههای انگلیسی-آمریکایی» (این «انگلیسی-آمریکایی» با اون انگلیسی-آمریکاییهایی که صدا و سیما میگه فرق میکنه). اینکه «دقیقاً» ویژگی خاص این فلسفه چیه، موضوعیه که مورد اختلاف نظره. ما چه ویژگیای رو باید در یه فلسفه ببینیم تا بتونیم بگیم این فلسفه، انگلیسی-آمریکاییه؟ دقیقاً معلوم نیست. اما توی ایران داستان متفاوته. سخنرانیها و یادداشتهایی وجود داره تو ایران که افراد با تأکید و به راحتی یه لیستی از ویژگیها رو اعلام میکنن و میگن که هر فلسفهای که چنین ویژگیهایی داشت، جزو انگلیسی-آمریکاییهاست؛ مابقی فلسفهها اینطوری نیستن، یا اصلاً فلسفه نیستن یا اصلاً معنا ندارن و ادعاهایی از این دست.
🗯 البته هیچ مشکلی در این نیست که اساتید علاقهمند به فلسفههای انگلیسی-آمریکایی، ویژگیهای «حدودی» تعیین کنن تا نوآموزای فلسفه به طور «حدودی» بتونن تشخیص بدن که چه جریانهای عمدهای تو فلسفه وجود داره. مشکل اینجاست که این اساتید وقتی میخوان این جریان فلسفی رو معرفی کنن، معرفی نمیکنن؛ تبلیغات میکنن. مثلاً تصور کنین از یه سیاستمدار بپرسن که جناح سیاسی خودتو تعریف کن. اون پاسخ بده "ما به دنبال آزادی، عدالت و پیشرفت و تکامل انسان هستیم". این، معرفی نیست، تبلیغاته. استفاده از یه سری کلمهست که بار ارزشی مثبت داره و افراد رو به خودش جذب میکنه. اما سؤال اینه که آزادی یعنی چی؟ عدالت به کدوم معنا؟ پیشرفت از چه طریقی؟ جناحهای سیاسی رقیب به دنبال این چیزهای خوشگل نیستن، فقط شما هستین؟
🗯 همین اتفاق دقیقاً در "معرفی"های برخی اساتید از فلسفههای انگلیسی-آمریکایی وجود داره. مثلاً میگن ویژگی این فلسفهها اینه که از استدلال استفاده میکنن یا مسائل رو "بررسی موشکافانه" میکنن یا از "مبهمنویسی و مغلقگویی" پرهیز میکنن. خب سؤال اینه که بقیۀ جریانهای فلسفی از این کارا نمیکنن مگه؟ یعنی فقط این فلاسفه از این کارها انجام میدن؟ اینکه میگم تبلیغات میکنن این دوستان و نه معرفی، همینه؛ دقیقاً شبیه همون سیاستمداری که بالاتر مثالش رو زدم. و دقیقاً همون سؤالاتی که از اون سیاستمدار باید پرسید، از این اساتید و پژوهشگرای فلسفه هم باید پرسید. و جالبه که تمام ویژگیهایی که ذکر میکنن برای این فلسفهها، ویژگیهاییه که برای یه نوآموز فلسفه، به طور کلی و عمومی، ویژگیهای مثبته: استدلال، وضوح، موشکافی، توجه به علوم طبیعی!
🗯 حتی گهگاهی این تبلیغات خندهدار هم میشه. مثلاً گفته میشه فلسفههای انگلیسی-آمریکایی دارای "تواضع فلسفی" هستن. موقعی این ادعا خندهدارتر میشه که یکی از گروههای این جریان فلسفی رو در ابتدای قرن بیستم به یاد بیاریم.
در انتهای این یادداشت، نقلقولی از یه فیلسوفی میارم که این جریان فلسفی، نگاه مثبتی به این فیلسوف نداره و حتی اونو فیلسوف نمیدونه: "تجربه به ما یاد داده است که هیچ مانعی برای ظهور فلاسفۀ بزرگ، بزرگتر از آن نیست که در دانشگاهها از فلاسفۀ بد ستایش کنند".
من در این یادداشت، یه پیشفرض دارم و ممکنه کسانی باشن که پیشفرض منو قبول نداشته باشن. پیشفرضم اینه که «فلسفه با کارهای گوتلوب فرگه آغاز نشده».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 البته هیچ مشکلی در این نیست که اساتید علاقهمند به فلسفههای انگلیسی-آمریکایی، ویژگیهای «حدودی» تعیین کنن تا نوآموزای فلسفه به طور «حدودی» بتونن تشخیص بدن که چه جریانهای عمدهای تو فلسفه وجود داره. مشکل اینجاست که این اساتید وقتی میخوان این جریان فلسفی رو معرفی کنن، معرفی نمیکنن؛ تبلیغات میکنن. مثلاً تصور کنین از یه سیاستمدار بپرسن که جناح سیاسی خودتو تعریف کن. اون پاسخ بده "ما به دنبال آزادی، عدالت و پیشرفت و تکامل انسان هستیم". این، معرفی نیست، تبلیغاته. استفاده از یه سری کلمهست که بار ارزشی مثبت داره و افراد رو به خودش جذب میکنه. اما سؤال اینه که آزادی یعنی چی؟ عدالت به کدوم معنا؟ پیشرفت از چه طریقی؟ جناحهای سیاسی رقیب به دنبال این چیزهای خوشگل نیستن، فقط شما هستین؟
🗯 همین اتفاق دقیقاً در "معرفی"های برخی اساتید از فلسفههای انگلیسی-آمریکایی وجود داره. مثلاً میگن ویژگی این فلسفهها اینه که از استدلال استفاده میکنن یا مسائل رو "بررسی موشکافانه" میکنن یا از "مبهمنویسی و مغلقگویی" پرهیز میکنن. خب سؤال اینه که بقیۀ جریانهای فلسفی از این کارا نمیکنن مگه؟ یعنی فقط این فلاسفه از این کارها انجام میدن؟ اینکه میگم تبلیغات میکنن این دوستان و نه معرفی، همینه؛ دقیقاً شبیه همون سیاستمداری که بالاتر مثالش رو زدم. و دقیقاً همون سؤالاتی که از اون سیاستمدار باید پرسید، از این اساتید و پژوهشگرای فلسفه هم باید پرسید. و جالبه که تمام ویژگیهایی که ذکر میکنن برای این فلسفهها، ویژگیهاییه که برای یه نوآموز فلسفه، به طور کلی و عمومی، ویژگیهای مثبته: استدلال، وضوح، موشکافی، توجه به علوم طبیعی!
🗯 حتی گهگاهی این تبلیغات خندهدار هم میشه. مثلاً گفته میشه فلسفههای انگلیسی-آمریکایی دارای "تواضع فلسفی" هستن. موقعی این ادعا خندهدارتر میشه که یکی از گروههای این جریان فلسفی رو در ابتدای قرن بیستم به یاد بیاریم.
در انتهای این یادداشت، نقلقولی از یه فیلسوفی میارم که این جریان فلسفی، نگاه مثبتی به این فیلسوف نداره و حتی اونو فیلسوف نمیدونه: "تجربه به ما یاد داده است که هیچ مانعی برای ظهور فلاسفۀ بزرگ، بزرگتر از آن نیست که در دانشگاهها از فلاسفۀ بد ستایش کنند".
من در این یادداشت، یه پیشفرض دارم و ممکنه کسانی باشن که پیشفرض منو قبول نداشته باشن. پیشفرضم اینه که «فلسفه با کارهای گوتلوب فرگه آغاز نشده».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Forwarded from Deleted Account
و اینم سوال من که براشون مهم نبود:
Forwarded from Deleted Account
ببخشید دوباره پیام دادم، لازم بود بیشتر توضیح بدم راجع به سوالم.
ازت پرسیدم چرا خیال رو نقاشی نمیکنی و میای واقعیت رو میکشی؟
منظورم اینه که چرا بجای "درخت"نمیای "درخت بودن" رو بکشی؟
کشیدن هویت درخت(جوهر یا به قول ارسطو اوسیا) دقیقا جاییه که هنر فراتر از فلسفه میره در حقیقت.
ازت پرسیدم چرا خیال رو نقاشی نمیکنی و میای واقعیت رو میکشی؟
منظورم اینه که چرا بجای "درخت"نمیای "درخت بودن" رو بکشی؟
کشیدن هویت درخت(جوهر یا به قول ارسطو اوسیا) دقیقا جاییه که هنر فراتر از فلسفه میره در حقیقت.
🎞 استاد: خب ما رسیدیم به آخر ترم. من هر کاری که میتونستم برای شما انجام دادم. حالا شما باید برید و به شیوۀ خودتون فکر کنید. وقتشه که با پروازتون صعود کنید، یا سقوط کنید و بمیرید.
دانشجو 1: هنوز از ارسطو دفاع میکنید آقای زیمیت. بالا یا پایین. صفر یا یک. صادق یا کاذب. صعود یا سقوط. شما بَردۀ منطق دوتایی هستید. میدونستید اینو؟
استاد: منطق؟
دانشجو 2: علمِ دلیل.
دانشجو 3: یا به طور دقیقتر؛ قدرت ذهن برای حکم دادن بر پایۀ اصول محکم اعتبار.
استاد: منطق! با توجه به گذشت ده هزار سال از تجربۀ بشری، (با لبخند) هنوز بهترین راه برای گذران روزهای ماست.
دانشجو 4: البته دقت داشته باشیم که منطق، شبها به کار ما نمیاد!
دانشجو 5: اوه، درسته. من دیشب تو تخت خواب یه جملۀ عالی خوندم. الان به شما هم میگم؛ «نسبت فلسفه به زندگی واقعی، مثل نسبت خودارضایی به سکس است».
استاد: باز خوبه حداقل تو یه چیزی خوندی!
🎬 از فیلم «پس از تاریکی» (2013)، ساختۀ جان هادلز 🎬
@philosophycafe
دانشجو 1: هنوز از ارسطو دفاع میکنید آقای زیمیت. بالا یا پایین. صفر یا یک. صادق یا کاذب. صعود یا سقوط. شما بَردۀ منطق دوتایی هستید. میدونستید اینو؟
استاد: منطق؟
دانشجو 2: علمِ دلیل.
دانشجو 3: یا به طور دقیقتر؛ قدرت ذهن برای حکم دادن بر پایۀ اصول محکم اعتبار.
استاد: منطق! با توجه به گذشت ده هزار سال از تجربۀ بشری، (با لبخند) هنوز بهترین راه برای گذران روزهای ماست.
دانشجو 4: البته دقت داشته باشیم که منطق، شبها به کار ما نمیاد!
دانشجو 5: اوه، درسته. من دیشب تو تخت خواب یه جملۀ عالی خوندم. الان به شما هم میگم؛ «نسبت فلسفه به زندگی واقعی، مثل نسبت خودارضایی به سکس است».
استاد: باز خوبه حداقل تو یه چیزی خوندی!
🎬 از فیلم «پس از تاریکی» (2013)، ساختۀ جان هادلز 🎬
@philosophycafe
Forwarded from وبسایت فرهنگی صدانت
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖋 [فیلسوفان] بر این قول اتفاق کردهاند، همانگونه که با واجبالوجود، غیری را به معنی جنس (منطقی) مشارکت نیست، به معنی فصل (منطقی) نیز چیزی از او جدا نیست، پس خدا را با (حد) تعریف نتوان کرد، زیرا حد، از جنس و فصل ترتیب مییابد و آنچه ترکب ندارد، حدی برای او نیست، و حال آنکه این نوعی از ترکب است.
و [فیلسوفان] گمان میکنند وقتی که میگویند خدا در موجود بودن و جوهر بودن و علت غیر بودن مساوی معلول اول است، و با چیزهای دیگر مباین است، این مشارکت در جنس نیست، بلکه مشارکت در لازم عام است، و در حقیقت میان جنس و لازم فرقی هست -اگرچه معمولاً فرقی ندارند- به طوری که در منطق شناخته میشود، زیرا که جنس ذاتی، عبارت از عامی است که در جواب «ما هو» [=آن چیست] گفته شود.
🖋 [ما به فیلسوفان] گوییم: اگر وجود، و جوهریت و مبدئیت جنس نیستند، زیرا که مقول [=گفته شده] در جواب «ما هو» نیستند، در این صورت مبدأ اول [=خدا] به نظر شما [=فیلسوفان] «عقل مجرد» است، همچنان که سایر عقول -که مبادی وجود هستند- و در نظر آنان «ملائکه» نامیده میشوند و معلولات اولیهاند، عقولی هستند که از مادۀ مجردند. و این حقیقت شامل مبدأ اول و معلول اول او نیز میشود، زیرا معلول اول هم بسیط و ساده است و در ذات خویش ترکیبی ندارد، جز از حیث لزومش، و آن دو [=خدا و معلول او] در اینکه هر یک از آنها عقلی مجرد از مادهاند مشترکاند، و این حقیقتی است که روشنگر جنسیت است، پس عقلیت مجرد از لوازم ذات نیست، بلکه ماهیت آن است. و این ماهیت بین مبدأ اول و سایر عقول، مشترک است.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
و [فیلسوفان] گمان میکنند وقتی که میگویند خدا در موجود بودن و جوهر بودن و علت غیر بودن مساوی معلول اول است، و با چیزهای دیگر مباین است، این مشارکت در جنس نیست، بلکه مشارکت در لازم عام است، و در حقیقت میان جنس و لازم فرقی هست -اگرچه معمولاً فرقی ندارند- به طوری که در منطق شناخته میشود، زیرا که جنس ذاتی، عبارت از عامی است که در جواب «ما هو» [=آن چیست] گفته شود.
🖋 [ما به فیلسوفان] گوییم: اگر وجود، و جوهریت و مبدئیت جنس نیستند، زیرا که مقول [=گفته شده] در جواب «ما هو» نیستند، در این صورت مبدأ اول [=خدا] به نظر شما [=فیلسوفان] «عقل مجرد» است، همچنان که سایر عقول -که مبادی وجود هستند- و در نظر آنان «ملائکه» نامیده میشوند و معلولات اولیهاند، عقولی هستند که از مادۀ مجردند. و این حقیقت شامل مبدأ اول و معلول اول او نیز میشود، زیرا معلول اول هم بسیط و ساده است و در ذات خویش ترکیبی ندارد، جز از حیث لزومش، و آن دو [=خدا و معلول او] در اینکه هر یک از آنها عقلی مجرد از مادهاند مشترکاند، و این حقیقتی است که روشنگر جنسیت است، پس عقلیت مجرد از لوازم ذات نیست، بلکه ماهیت آن است. و این ماهیت بین مبدأ اول و سایر عقول، مشترک است.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
🗯 خیلی از ماها، توی تلگرام و توییتر و اینستاگرام و ... شاهد بحثهای زیادی بودیم. بعضی از این بحثها رو خودمون هم توش نقش داشتیم و حرف میزدیم، خیلیها رو هم فقط شاهد بودیم که دیگران حرف میزدن. احتمالاً این رو هم دیدیم که خیلی از این بحثها بیهودهست؛ راه به جایی نمیبرن؛ نتیجهای از توش درنمیاد؛ چیزی به طرفین اضافه نمیشه. فقط میبینیم که یه عدهای همینطوری دارن نظر میدن، بحث جلو نمیره، کسی قانع نمیشه. فکر میکنم یکی از علل اصلی این اتفاق، اینه که افراد حرفهای همدیگه رو با دقت نمیخونن. افراد صرفاً دنبال اینن که حرف خودشون رو به کرسی بنشونن.
🗯 مثلاً در نظر بگیرین نفر اول میگه "الف، ب است". نفر دوم در اعتراض و مخالفت با نفر اول میگه "کی گفته الف، ج نیست؟ الف، میتونه ج باشه". یعنی ادعای نفر اول اینه که "الف، ب است"، ادعای نفر دوم اینه که "الف، ج است" و این دو گزاره تضادی هم با هم ندارن؛ اما بیخود و بیجهت بحث به وجود میاد. نفر اول هم در مخالفت با نفر دوم میگه "کی گفته الف، لزوماً ج است؟ الف، میتونه ج نباشه". در حالی که نفر دوم ادعای «لزوم» نکرده بود، اما نفر اول حرف اونو طور دیگه متوجه میشه. و همینطور این بحثِ غلط و اشتباه ادامه پیدا میکنه. شبیه یه گردابه، این بحث این دو نفر رو توی خودش میگیره و این افراد گیر میکنن توش.
🗯 برای پرهیز از این مشکل، میشه کارهایی کرد. مثلاً دو طرف برداشت خودشون رو از حرف طرف مقابل اعلام کنن تا طرف مقابل بتونه فهم طرف روبهرو از حرف خودش رو بسنجه و متوجه بشه که اصلاً این بحث داره درست پیش میره یا نه. بدفهمی یکی از اتفاقاتیه که من به کرّات توی بحثهای مجازی میبینم. به نظرم به چنین بحثهایی نباید ادامه داد و اینها اتلاف وقت و عمره. اما مشکل جدیتری توی بحث وجود داره که راهحل سادهای نداره. مشکل اصلی توی بحث «منیت»ه. ما نمیپذیریم حرف طرف مقابل رو. هیچجوره نمیپذیریم. کسر شأن میدونیم که به اشتباه خودمون اذعان کنیم.
🗯 مثلاً از خودمون بپرسیم آخرین باری که توی جمع، حداقل درستیِ بخشی از حرف طرف مقابل و اشتباه بخشی از حرف خودمون رو پذیرفتیم، کی بوده؟ خیلی کار دشواریه. و به نظرم یکی از اصلیترین شهوات ما انسانها همینه. خیلی از ما شهوت اینو داریم که توانایی خودمون رو نشون بدیم، سواد خودمون رو نشون بدیم، طرف مقابل رو توی رینگ بحث ببریم یه گوشه و هی مشت بزنیم. لذتبخش نیست؟ اینکه دیگران در مورد ما بگن "اوه، فلانی چه باسواده. اصلاً کم نمیاره. جواب همه رو میده". یکی از بزرگترین موانع بحث درست، وجود چنین فکر و حسی در آدمیزاده. به نظرم آدم نباید وارد چنین جمعهایی بشه و اگر هم شد، شاید سکوت بهترین چاره باشه.
اما پیشنهاد اصلی من همونه که باید فاصله گرفت از این جمعها؛ «رذیلت، مسری است».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 مثلاً در نظر بگیرین نفر اول میگه "الف، ب است". نفر دوم در اعتراض و مخالفت با نفر اول میگه "کی گفته الف، ج نیست؟ الف، میتونه ج باشه". یعنی ادعای نفر اول اینه که "الف، ب است"، ادعای نفر دوم اینه که "الف، ج است" و این دو گزاره تضادی هم با هم ندارن؛ اما بیخود و بیجهت بحث به وجود میاد. نفر اول هم در مخالفت با نفر دوم میگه "کی گفته الف، لزوماً ج است؟ الف، میتونه ج نباشه". در حالی که نفر دوم ادعای «لزوم» نکرده بود، اما نفر اول حرف اونو طور دیگه متوجه میشه. و همینطور این بحثِ غلط و اشتباه ادامه پیدا میکنه. شبیه یه گردابه، این بحث این دو نفر رو توی خودش میگیره و این افراد گیر میکنن توش.
🗯 برای پرهیز از این مشکل، میشه کارهایی کرد. مثلاً دو طرف برداشت خودشون رو از حرف طرف مقابل اعلام کنن تا طرف مقابل بتونه فهم طرف روبهرو از حرف خودش رو بسنجه و متوجه بشه که اصلاً این بحث داره درست پیش میره یا نه. بدفهمی یکی از اتفاقاتیه که من به کرّات توی بحثهای مجازی میبینم. به نظرم به چنین بحثهایی نباید ادامه داد و اینها اتلاف وقت و عمره. اما مشکل جدیتری توی بحث وجود داره که راهحل سادهای نداره. مشکل اصلی توی بحث «منیت»ه. ما نمیپذیریم حرف طرف مقابل رو. هیچجوره نمیپذیریم. کسر شأن میدونیم که به اشتباه خودمون اذعان کنیم.
🗯 مثلاً از خودمون بپرسیم آخرین باری که توی جمع، حداقل درستیِ بخشی از حرف طرف مقابل و اشتباه بخشی از حرف خودمون رو پذیرفتیم، کی بوده؟ خیلی کار دشواریه. و به نظرم یکی از اصلیترین شهوات ما انسانها همینه. خیلی از ما شهوت اینو داریم که توانایی خودمون رو نشون بدیم، سواد خودمون رو نشون بدیم، طرف مقابل رو توی رینگ بحث ببریم یه گوشه و هی مشت بزنیم. لذتبخش نیست؟ اینکه دیگران در مورد ما بگن "اوه، فلانی چه باسواده. اصلاً کم نمیاره. جواب همه رو میده". یکی از بزرگترین موانع بحث درست، وجود چنین فکر و حسی در آدمیزاده. به نظرم آدم نباید وارد چنین جمعهایی بشه و اگر هم شد، شاید سکوت بهترین چاره باشه.
اما پیشنهاد اصلی من همونه که باید فاصله گرفت از این جمعها؛ «رذیلت، مسری است».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
تاریخچه «شکل زندگی»
مقدمه:
شکی نیست که نوشته¬های ویتگنشتاین موجی نو و جدالی تازه در فلسفه و در میان دانشمندان سایر رشته¬ها ایجاد کرد که موجب بازنگری در بسیاری از روش¬ها، مفاهیم و پرسش¬ها شد. در واقع حلقه وین نتیجه همین موجی است که ویتگنشتاین با آثار خود به وجود آورد. این جدال درمورد یکی از مفاهیمی که در فلسفه متاخر ویتگنشتاین نیز ارائه شده، به وجود آمده است. مفهومی به اسم «Lebensform»، «Lebensformen» و «Form des Lebens» که به انگلیسی «Form(s) of life» و «way of life» و در فارسی «شکل زندگی» و «شکل¬های زندگی» ترجمه شده است. هر چند که خود ویتگنشتاین از واژه شکل زندگی فقط پنج بار در کتاب کاوش¬های فلسفی (سه بار در بخش اول و دو بار در بخش دوم) و به صورت خیلی معدود در سایر آثار استفاده کرده است (یک بار در کتاب «در باب یقین» و حدود 20 بار در یادداشت های منتشر نشده) اما راهی که وی از این مفهوم استفاده کرده است موجب به وجود آمدن جنبشی در میان فلاسفه شده است.
شکل زندگی اصطلاحی نظری نیست که ویتگنشتاین اختراع کرده باشد و حتی اصطلاحی تئوریکی که دیگران اختراع کرده باشند، نیز نیست، چرا که اگر اصطلاحی تئوریک متعلق به یک تئوری تجربی بود، با رد این تئوری باید این واژه نیز منسوخ شود، به عنوان مثال «فلوژیستون» که منسوخ گشت. از طرف دیگراین یک اصطلاح فنی، مانند «تابع صدق» یا «ارزش صدق» نیز نیس، چرا که اصلاً یک اصطلاح فنی نیست. این واژه تاریخی طولانی قبل از استفاده وی دارد و بعداً نیز در سایر زمینه¬های علمی مورد استفاده قرار گرفت و در حال حاضر نیز در بسیاری از رشته¬ها همچون زیست¬شناسی، انسان¬شناسی، روانشناسی، تاریخ، مهندسی، علوم کامپیوتر، زیست شناسی نظری و الخ مورد استفاده قرار می¬گیرد.
اما چه ما این واژه را دارای نقشی محوری در فلسفه ویتگنشتاین بدانیم و چه ندانیم بی¬شک به عنوان ابزاری فلسفی، بخشی از روش درک فعالیت فلسفی وی و یک نشانه جزئی از تغییر جهت فلسفه زبان و منطق و فلسفه ریاضیات در کارهای او است. واژه¬ای که بعدها در سنت فلسفه¬ی قاره¬ای و تحلیلی بسیار مورد پذیرش واقع گشت و به یکی از مناقشه¬برانگیزترین مفاهیم در فلسفه متاخر ویتگنشتاین شد. بنابراین به نظر می¬رسد کاری ارزنده باشد تا با بررسی فلسفی-تاریخی این واژه شروع به پیدا کردن ردپای آن در تاریخ اندیشه کرد تا از این طریق بیشتر آبشخور فکری فیلسوف مشخص و از طرف دیگر کمکی باشد برای هرچه بیشتر فهم کردن ایده¬های ویتگنشتاین و همچنین تفاوت¬ها و تشابهات وی با پیشینیان و هم-عصرانش. اما با توجه به بعضی از تفاسیر ویتگنشتاین در گذر زمان استفاده از این واژه از یک دیدگاه کثرت گرایانه و تجربی به سمت یک دیدگاه مونیستی و از برخی جنبه ها استعلایی تحول پیدا کرده است، عقیده¬ای که در اینجا امکان بسط آن وجود ندارد و از طرف دیگر برخی معتقدند که «شکل زندگی» عبارتی کاملاً مبهم است، که پیامدهای مشخص و محکمی ندارد و اشتباه است که بدنبال درک درست و واضح ازآن بگردیم.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
مقدمه:
شکی نیست که نوشته¬های ویتگنشتاین موجی نو و جدالی تازه در فلسفه و در میان دانشمندان سایر رشته¬ها ایجاد کرد که موجب بازنگری در بسیاری از روش¬ها، مفاهیم و پرسش¬ها شد. در واقع حلقه وین نتیجه همین موجی است که ویتگنشتاین با آثار خود به وجود آورد. این جدال درمورد یکی از مفاهیمی که در فلسفه متاخر ویتگنشتاین نیز ارائه شده، به وجود آمده است. مفهومی به اسم «Lebensform»، «Lebensformen» و «Form des Lebens» که به انگلیسی «Form(s) of life» و «way of life» و در فارسی «شکل زندگی» و «شکل¬های زندگی» ترجمه شده است. هر چند که خود ویتگنشتاین از واژه شکل زندگی فقط پنج بار در کتاب کاوش¬های فلسفی (سه بار در بخش اول و دو بار در بخش دوم) و به صورت خیلی معدود در سایر آثار استفاده کرده است (یک بار در کتاب «در باب یقین» و حدود 20 بار در یادداشت های منتشر نشده) اما راهی که وی از این مفهوم استفاده کرده است موجب به وجود آمدن جنبشی در میان فلاسفه شده است.
شکل زندگی اصطلاحی نظری نیست که ویتگنشتاین اختراع کرده باشد و حتی اصطلاحی تئوریکی که دیگران اختراع کرده باشند، نیز نیست، چرا که اگر اصطلاحی تئوریک متعلق به یک تئوری تجربی بود، با رد این تئوری باید این واژه نیز منسوخ شود، به عنوان مثال «فلوژیستون» که منسوخ گشت. از طرف دیگراین یک اصطلاح فنی، مانند «تابع صدق» یا «ارزش صدق» نیز نیس، چرا که اصلاً یک اصطلاح فنی نیست. این واژه تاریخی طولانی قبل از استفاده وی دارد و بعداً نیز در سایر زمینه¬های علمی مورد استفاده قرار گرفت و در حال حاضر نیز در بسیاری از رشته¬ها همچون زیست¬شناسی، انسان¬شناسی، روانشناسی، تاریخ، مهندسی، علوم کامپیوتر، زیست شناسی نظری و الخ مورد استفاده قرار می¬گیرد.
اما چه ما این واژه را دارای نقشی محوری در فلسفه ویتگنشتاین بدانیم و چه ندانیم بی¬شک به عنوان ابزاری فلسفی، بخشی از روش درک فعالیت فلسفی وی و یک نشانه جزئی از تغییر جهت فلسفه زبان و منطق و فلسفه ریاضیات در کارهای او است. واژه¬ای که بعدها در سنت فلسفه¬ی قاره¬ای و تحلیلی بسیار مورد پذیرش واقع گشت و به یکی از مناقشه¬برانگیزترین مفاهیم در فلسفه متاخر ویتگنشتاین شد. بنابراین به نظر می¬رسد کاری ارزنده باشد تا با بررسی فلسفی-تاریخی این واژه شروع به پیدا کردن ردپای آن در تاریخ اندیشه کرد تا از این طریق بیشتر آبشخور فکری فیلسوف مشخص و از طرف دیگر کمکی باشد برای هرچه بیشتر فهم کردن ایده¬های ویتگنشتاین و همچنین تفاوت¬ها و تشابهات وی با پیشینیان و هم-عصرانش. اما با توجه به بعضی از تفاسیر ویتگنشتاین در گذر زمان استفاده از این واژه از یک دیدگاه کثرت گرایانه و تجربی به سمت یک دیدگاه مونیستی و از برخی جنبه ها استعلایی تحول پیدا کرده است، عقیده¬ای که در اینجا امکان بسط آن وجود ندارد و از طرف دیگر برخی معتقدند که «شکل زندگی» عبارتی کاملاً مبهم است، که پیامدهای مشخص و محکمی ندارد و اشتباه است که بدنبال درک درست و واضح ازآن بگردیم.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️
تاریخچه «شکل زندگی» مقدمه: شکی نیست که نوشته¬های ویتگنشتاین موجی نو و جدالی تازه در فلسفه و در میان دانشمندان سایر رشته¬ها ایجاد کرد که موجب بازنگری در بسیاری از روش¬ها، مفاهیم و پرسش¬ها شد. در واقع حلقه وین نتیجه همین موجی است که ویتگنشتاین با آثار خود…
2. شکل زندگی در گذر تاریخ
در ابتدا باید در نظر داشت که معنای این واژه در ابتدا با آنچه که بعدا مورد استفاده قرار گرفته است متفاوت می¬باشد و این واژه در طول زمان دچار تحول معنایی شده است. عبارات آلمانی «Lebensform» و «Form des Lebens» به نظر می¬رسد از حدود سال 1800 سرچشمه گرفته است. دو نوشته اول در مورد «شکل زندگی» را می توان در فرهنگ لغت «Brothers Grimm» یافت. اولین مورد به وضعیت فیزیکی اجرام سماوی و اشکال زندگی مربوط به آن می پردازد.
“Lebensformen, f.: die physische Beschaffenheit der Weltkörper und die auf denselben möglichen Lebensformen.”
مدخل دوم بیانی نسبتا انتزاعی است که در آن اشکال زندگی به منزله نوعی تکانه ذهنی توصیف می شوند که آغاز و فرجامی رضایت بخش دارند.
“...eine Poesie des geistigen Drängens und Gährens, des emportreibens und abrundens der Lebensformen.”
همانطور که مشخص است تقریبا اولین کاربرد این واژه در زمینه کیهان¬شناسی بوده است. کارل ابرهارد شلینگ کتابی را در سال 1806 با نام «شکل زندگی اجرام سماوی» منتشر ساخت. فیزیولوژیست¬هایی مانند کارل فردریش بورداخ (در سال 1838) و یوهانس مولر (در سال 1840) از این عبارت برای اشاره به اشکال بیولوژیکی و به طور خاص شکل زندگی حیوانات استفاده کردند. تئودور بیسچوف ، آناتومیست، مقاله ای را در سال 1836 در مورد تمساح¬ها نوشت که در آن وی به وابستگی فیزیولوژی دوزیستان به محیط و شکل زندگی آنها تأکید می کرد. فردریش شلایرماخر در سخنرانی های خود درباره روان¬شناسی (1830) این اصطلاح را در جهت روان¬شناسی تغییر داد و از «Lebensform» به عنوان مترادف «Lebenstypus» برای نشان دادن شکل¬گیری ویژگی¬های شخص در رابطه با جامعه استفاده کرد. ویلهلم فون هومبولت در کتاب On Language (1836) ایده اشکال زندگی را با آداب و رسوم و عادات کاربران-زبانی یک جامعه پیوند داد. پس از داروین، این عبارت به طور گسترده برای اشاره به گونه های بیولوژیکی مورد استفاده قرار گرفت. بنابراین، در قرن نوزدهم کاربرد گسترده و متنوعی از این عبارت وجود داشت.
@PhilosophyCafe ♨️
در ابتدا باید در نظر داشت که معنای این واژه در ابتدا با آنچه که بعدا مورد استفاده قرار گرفته است متفاوت می¬باشد و این واژه در طول زمان دچار تحول معنایی شده است. عبارات آلمانی «Lebensform» و «Form des Lebens» به نظر می¬رسد از حدود سال 1800 سرچشمه گرفته است. دو نوشته اول در مورد «شکل زندگی» را می توان در فرهنگ لغت «Brothers Grimm» یافت. اولین مورد به وضعیت فیزیکی اجرام سماوی و اشکال زندگی مربوط به آن می پردازد.
“Lebensformen, f.: die physische Beschaffenheit der Weltkörper und die auf denselben möglichen Lebensformen.”
مدخل دوم بیانی نسبتا انتزاعی است که در آن اشکال زندگی به منزله نوعی تکانه ذهنی توصیف می شوند که آغاز و فرجامی رضایت بخش دارند.
“...eine Poesie des geistigen Drängens und Gährens, des emportreibens und abrundens der Lebensformen.”
همانطور که مشخص است تقریبا اولین کاربرد این واژه در زمینه کیهان¬شناسی بوده است. کارل ابرهارد شلینگ کتابی را در سال 1806 با نام «شکل زندگی اجرام سماوی» منتشر ساخت. فیزیولوژیست¬هایی مانند کارل فردریش بورداخ (در سال 1838) و یوهانس مولر (در سال 1840) از این عبارت برای اشاره به اشکال بیولوژیکی و به طور خاص شکل زندگی حیوانات استفاده کردند. تئودور بیسچوف ، آناتومیست، مقاله ای را در سال 1836 در مورد تمساح¬ها نوشت که در آن وی به وابستگی فیزیولوژی دوزیستان به محیط و شکل زندگی آنها تأکید می کرد. فردریش شلایرماخر در سخنرانی های خود درباره روان¬شناسی (1830) این اصطلاح را در جهت روان¬شناسی تغییر داد و از «Lebensform» به عنوان مترادف «Lebenstypus» برای نشان دادن شکل¬گیری ویژگی¬های شخص در رابطه با جامعه استفاده کرد. ویلهلم فون هومبولت در کتاب On Language (1836) ایده اشکال زندگی را با آداب و رسوم و عادات کاربران-زبانی یک جامعه پیوند داد. پس از داروین، این عبارت به طور گسترده برای اشاره به گونه های بیولوژیکی مورد استفاده قرار گرفت. بنابراین، در قرن نوزدهم کاربرد گسترده و متنوعی از این عبارت وجود داشت.
@PhilosophyCafe ♨️
نام فیلم : Papillon 2017 – پاپیون | ژانر (موضوع) : درام , جنایی , راز آلود
امتیاز 7.1/10
کارگردان : Michael Noer | بازیگران : Charlie Hunnam, Rami Malek, Tommy Flanagan, Eve Hewson
خلاصه داستان : پاپیون 2017 ، دزد گاوصندوقی اهل پاریس به نام هنری چاریر ملقب به پاپیون را دنبال میکند. او ناعادلانه متهم به قتل شده و برای گذراندن حکم حبس ابدش به کلونی کیفری بدنامی به نام جزیره شیطان فرستاده میشود. پاپیون که مصمم است تا به هر نحوی از این زندان وحشتناک بگریزد، برای خود یک متحد غیرمنتظره پیدا میکند و آن، جاعل تبهکاری به نام لوییس دیگا است. این رابطه آنها که در ابتدا به عنوان یک رابطه سودمند دو طرفه آغاز شده بود، همانطور که آنها برنامههای خود را به سوی فرار پیش میبرند، به یک رابطه شایسته و مناسب رشد پیدا میکند…
🔰 لینک دانلود:
http://dl1.3rver.org/hex2/Film/1398/01/Papillon.1973.720p.Farsi.Dubbed.HexDL.com.mkv
@PhilosophyCafe ♨️
امتیاز 7.1/10
کارگردان : Michael Noer | بازیگران : Charlie Hunnam, Rami Malek, Tommy Flanagan, Eve Hewson
خلاصه داستان : پاپیون 2017 ، دزد گاوصندوقی اهل پاریس به نام هنری چاریر ملقب به پاپیون را دنبال میکند. او ناعادلانه متهم به قتل شده و برای گذراندن حکم حبس ابدش به کلونی کیفری بدنامی به نام جزیره شیطان فرستاده میشود. پاپیون که مصمم است تا به هر نحوی از این زندان وحشتناک بگریزد، برای خود یک متحد غیرمنتظره پیدا میکند و آن، جاعل تبهکاری به نام لوییس دیگا است. این رابطه آنها که در ابتدا به عنوان یک رابطه سودمند دو طرفه آغاز شده بود، همانطور که آنها برنامههای خود را به سوی فرار پیش میبرند، به یک رابطه شایسته و مناسب رشد پیدا میکند…
🔰 لینک دانلود:
http://dl1.3rver.org/hex2/Film/1398/01/Papillon.1973.720p.Farsi.Dubbed.HexDL.com.mkv
@PhilosophyCafe ♨️