🖋 بخشی از افلاطونشناسان معاصر برآنند که بخش طویل در دفترهای پنجم تا هفتم کتاب «جمهوری» افلاطون در باب معرفت و فیلسوف، بیتردید «مشهورترین» عبارت در آثار افلاطون است. افلاطونپژوهان در مورد کفایتمندی یا بیکفایتی استدلال مندرج در آن عبارت هنوز به هیچ اجماعی نرسیدهاند. جولیا اَنِس به صراحت و تأکید قائل است که "محققان این استدلال را به درازا مورد بحث قرار دادهاند، لیکن منصفانه است بگوییم که هنوز هیچ اجماع عموماً توافقشدهای وجود ندارد که آیا استدلال افلاطون به واقع بیکفایت است، و اگر چنین است، چگونه چنین است؟". چنانچه گزارش اَنِس را نمونهای از بیشمار موارد دیگر لحاظ کنیم، آیا جز بر این دلالت دارد که افلاطونپژوهان هیچ میزانی برای ارزیابی استدلال مورد مناقشه در اثر فوقالذکر افلاطون در اختیار ندارند؟ و میزان در اختیار نداشتن، دلالتی جز این دارد که آنها بر سر ممیزات تام و تمام عیار استدلال -همان ماهیت استدلال- توافقی ندارند؟
🖋 کیث دورُز، فیلسوف معاصر آمریکایی اخیراً در گفتگویی با گری گاتینگ به صراحت میگوید "من فکر میکنم شما میتوانید «به درستی» ادعا کنید که چیزی وجود ندارد حتی اگر استدلال خوبی برای دعوی خود نداشته باشید". و سپس از این موضع بسیار فراتر رفته، وجود استدلال را برای نیل به مهمترین و جالبترین معرفتها غیرضروری اعلام میکند: "در واقع من فکر میکنم برخی از مهمترین و جالبترین معرفتهای ما از طریق چیزی مانند استدلال حاصل نمیشود بلکه از رد کردن چیزهایی حاصل میشود که برایمان شگفتانگیز و غریب رخ مینماید".
📝 از مقالۀ «افسانۀ ماهیتِ استدلال»، نوشتۀ سعید زیباکلام 📝
@philosophycafe
🖋 کیث دورُز، فیلسوف معاصر آمریکایی اخیراً در گفتگویی با گری گاتینگ به صراحت میگوید "من فکر میکنم شما میتوانید «به درستی» ادعا کنید که چیزی وجود ندارد حتی اگر استدلال خوبی برای دعوی خود نداشته باشید". و سپس از این موضع بسیار فراتر رفته، وجود استدلال را برای نیل به مهمترین و جالبترین معرفتها غیرضروری اعلام میکند: "در واقع من فکر میکنم برخی از مهمترین و جالبترین معرفتهای ما از طریق چیزی مانند استدلال حاصل نمیشود بلکه از رد کردن چیزهایی حاصل میشود که برایمان شگفتانگیز و غریب رخ مینماید".
📝 از مقالۀ «افسانۀ ماهیتِ استدلال»، نوشتۀ سعید زیباکلام 📝
@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
سالیانی دراز پس از دوران کهنسنگی نیز آسمان همچنان نماد امر قدسی باقی ماند. اما یکی از همان تحولات اولیه نشان داد که اسطوره ناکام خواهد ماند اگر از واقعیتی صحبت کند که بیش از حد متعالی و فرادست باشد. اسطوره ای که این امکان را ایجاد نکند که مردم به نوعی در امر قدسی مشارکت جویند، به دوردستها میرود و در آگاهی آنها رنگ میبازد. در مقطعی از زمان که دقیقا نمیدانیم چه هنگام بوده است، مردم در نقاط مختلف جهان شروع به تشخص بخشیدن به آسمان کردند. آنها دربارهی «خدای آسمان» یا «خدای متعال» داستانهایی ساختند که به تنهایی آسمان و زمین را از هیچ پدید آورده است. این یکتاپرستی اولیه قطعا به دوران کهنسنگی باز میگردد. پیش از آنکه شروع به پرستش شماری از خدایان کنند، مردم در بسیاری از بخشهای جهان فقط یک خدای متعال را میشناختند که جهان را خلق کرده بود و از راه دور امور انسانی را اداره میکرد.
تقریبا همهی مجمعهای خدایان، خدای آسمان خاص خود را دارند. انسانشناسان نیز او را در میان قبایلی از قبیل پیگماها، استرالیاییها و فوجیاییها یافتهاند. او علت اولیهی همه چیز و فرمانروای آسمان و زمین است. هرگز در نگارهها به نمایش درنیامده و معبد یا کاهنی ندارد، زیرا برای یک کیش انسانی بیش از حد متعالی است. مردم در نیایش خود به سوی این خدای متعال میروند، زیرا باور دارند که او آنها را نظاره میکند و کارهای نادرستشان را مجازات خواهد کرد. با این همه از زندگی روزمرهی آنها غایب است. اعضای قبیله میگویند او وصفناپذیر است و نمیتواند با دنیای انسانها داد و ستدی داشته باشد. آنها ممکن است در مواقع بحران به او رجوع کنند، اما در غیر این صورت غایب است و غالبا گفته میشود که «رفته» یا «غیب» شده است.
خدایان آسمان بینالنهرین باستان، خدایان ودایی، یونانی و کنعانی، جملگی به این شیوه اهمیت خود را از دست دادهاند. در همهی اسطورههای این اقوام، خدای متعال، در بهترین حالت، چهرهای سایهسان و بیقدرتی است و در مقابلِ خدایان پویاتر، جالبتر و در دسترستری از قبیل ایندره، انلیل و بعل، در حاشیه قرار میگیرد. دربارهی نحوهی عزل این خدای متعال نیز داستانهایی پرداخته شده است، به عنوان مثال اورانوس، خدای آسمان یونانیان به دست پسرش کرونوس اخته شد. این ماجرا در اسطورهای بازگو میشود که به طرز هولناکی ناتوانی این آفریدگاران را تصویر میکند. آنها چنان از زندگی معمولی انسانها دور شدند که کاملا در حاشیه قرار گرفتند. مردم در هر باران سیل آسایی، قدرت قدسی بعل را تجربه میکردند، هر زمان که در چنگ خشم متعالی یک نبرد اسیر میشدند، نیروی ایندره را احساس میکردند. اما خدایان کهن آسمان به هیچ وجه با زندگی مردم تماسی نداشتند. این تحول آغازین روشن میسازد که اسطورهها چنانچه بر امور ماوراءطبیعی متمرکز شوند، توفیقی حاصل نخواهند کرد، تنها در صورتی زنده میمانند که معطوف به امور انسانی باشند.
سرگذشت خدای آسمان یک سوء برداشت متداول دیگر را نیز به ما یادآور میشود. غالباً اینطور فرض میشود که اسطورههای اولیه، در دنیای پیشاعلمی، اطلاعاتی دربارهی منشاء کیهان در اختیار مردم میگذاشتهاند. داستان خدای آسمان دقیقا این نوع فرضیهپردازی را نمایندگی میکرد، اما این اسطوره با ناکامی روبرو شد، زیرا با زندگی معمولی مردم ارتباطی نداشت، دربارهی ماهیت انسانیشان به آنها چیزی نمیگفت و به آنها کمک نمیکرد تا مشکلات دیرپای خود را حل کنند. مرگ خدایان آسمان کمک میکند تا بفهمیم چرا آفریدگاری که یهودیان، مسیحیان و مسلمانان پرستش میکردند، از زندگی بسیاری از مردم در غرب کنار گذاشته شدهاند. اسطوره نمیتواند اطلاعاتی دربارهی واقعیات امور ارائه دهد، بلکه در وهلهی اول راهنمایی برای رفتار است. حقیقتش تنها در کوران عمل آئینی یا اخلاقی آشکار خواهد شد. اگر به گونهای دنبال شود که گویی صرفاً فرضیهای روشنفکرانه است، به دوردستها میرود و باورناپذیر میشود.
📚تاریخ مختصر اسطوره
✅ کارن آرمسترانگ
تقریبا همهی مجمعهای خدایان، خدای آسمان خاص خود را دارند. انسانشناسان نیز او را در میان قبایلی از قبیل پیگماها، استرالیاییها و فوجیاییها یافتهاند. او علت اولیهی همه چیز و فرمانروای آسمان و زمین است. هرگز در نگارهها به نمایش درنیامده و معبد یا کاهنی ندارد، زیرا برای یک کیش انسانی بیش از حد متعالی است. مردم در نیایش خود به سوی این خدای متعال میروند، زیرا باور دارند که او آنها را نظاره میکند و کارهای نادرستشان را مجازات خواهد کرد. با این همه از زندگی روزمرهی آنها غایب است. اعضای قبیله میگویند او وصفناپذیر است و نمیتواند با دنیای انسانها داد و ستدی داشته باشد. آنها ممکن است در مواقع بحران به او رجوع کنند، اما در غیر این صورت غایب است و غالبا گفته میشود که «رفته» یا «غیب» شده است.
خدایان آسمان بینالنهرین باستان، خدایان ودایی، یونانی و کنعانی، جملگی به این شیوه اهمیت خود را از دست دادهاند. در همهی اسطورههای این اقوام، خدای متعال، در بهترین حالت، چهرهای سایهسان و بیقدرتی است و در مقابلِ خدایان پویاتر، جالبتر و در دسترستری از قبیل ایندره، انلیل و بعل، در حاشیه قرار میگیرد. دربارهی نحوهی عزل این خدای متعال نیز داستانهایی پرداخته شده است، به عنوان مثال اورانوس، خدای آسمان یونانیان به دست پسرش کرونوس اخته شد. این ماجرا در اسطورهای بازگو میشود که به طرز هولناکی ناتوانی این آفریدگاران را تصویر میکند. آنها چنان از زندگی معمولی انسانها دور شدند که کاملا در حاشیه قرار گرفتند. مردم در هر باران سیل آسایی، قدرت قدسی بعل را تجربه میکردند، هر زمان که در چنگ خشم متعالی یک نبرد اسیر میشدند، نیروی ایندره را احساس میکردند. اما خدایان کهن آسمان به هیچ وجه با زندگی مردم تماسی نداشتند. این تحول آغازین روشن میسازد که اسطورهها چنانچه بر امور ماوراءطبیعی متمرکز شوند، توفیقی حاصل نخواهند کرد، تنها در صورتی زنده میمانند که معطوف به امور انسانی باشند.
سرگذشت خدای آسمان یک سوء برداشت متداول دیگر را نیز به ما یادآور میشود. غالباً اینطور فرض میشود که اسطورههای اولیه، در دنیای پیشاعلمی، اطلاعاتی دربارهی منشاء کیهان در اختیار مردم میگذاشتهاند. داستان خدای آسمان دقیقا این نوع فرضیهپردازی را نمایندگی میکرد، اما این اسطوره با ناکامی روبرو شد، زیرا با زندگی معمولی مردم ارتباطی نداشت، دربارهی ماهیت انسانیشان به آنها چیزی نمیگفت و به آنها کمک نمیکرد تا مشکلات دیرپای خود را حل کنند. مرگ خدایان آسمان کمک میکند تا بفهمیم چرا آفریدگاری که یهودیان، مسیحیان و مسلمانان پرستش میکردند، از زندگی بسیاری از مردم در غرب کنار گذاشته شدهاند. اسطوره نمیتواند اطلاعاتی دربارهی واقعیات امور ارائه دهد، بلکه در وهلهی اول راهنمایی برای رفتار است. حقیقتش تنها در کوران عمل آئینی یا اخلاقی آشکار خواهد شد. اگر به گونهای دنبال شود که گویی صرفاً فرضیهای روشنفکرانه است، به دوردستها میرود و باورناپذیر میشود.
📚تاریخ مختصر اسطوره
✅ کارن آرمسترانگ
🖋 [فیلسوفان معتقدند میتوانند دلایلی اقامه کنند] بر اینکه عالَم را صانعی و علتی است.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: کسانی بر این رفتند که هر جسمی حادث است، به علت اینکه از حوادث خالی نیست، عقیدۀ آنها به این میانجامد که آن جسم نیازمند به صانع و علتی است.
اما شما [=فیلسوفان] را چه باز میدارد از پذیرش عقیدۀ دهریه [=مادّیگرایان]؟ و آن اینکه عالَم بدینگونه که هست، از قدیم بوده است و علتی و صانعی ندارد، و همانا علت، حوادث راست، و در عالَم نه جسمی حادث میشود و نه جسمی منعدم میگردد بلکه صورتها و عرضهاست که حادث میگردند.
🖋 زیرا [طبق عقیدۀ فیلسوفان] اجسامی که در آسمانهاست، قدیماند، و عناصر چهارگانهای که در زیر سپهر ماه قرار گرفتهاند و اجسام و مواد آن همه قدیماند، و در آن تنها صورتها به سبب امتزاجات و استحالات متبدل میگردند، و نفوس انسانی و حیوانی و نباتی حادث میشوند و علل این حوادث به حرکت دوریه منتهی میگردد، و حرکت دوریه نیز قدیم است، و مصدر آن نفس قدیم فلک است، از این رو عالَم را علتی و اجسام آن را صانعی نیست، بلکه همانطوری که هست پیوسته همینطور بلاعلت بوده -یعنی اجسام-، پس معنی قول آنان [=فیلسوفان] چیست که: همانا وجود این اجسام مبتنی به وجود علتی است و آن علت، قدیم است.
و اگر [فیلسوفان] گویند هر چیزی که علتی ندارد، واجبالوجود است، ما [=فیلسوفان] قبلاً از صفات واجبالوجود، آنچه را که بدان آشکار میشود که جسم هرگز نمیتواند واجبالوجود باشد، یاد کردهایم.
[ما به فیلسوفان] گوییم: فساد آنچه را که شما ادعا میکردید از صفات واجبالوجود بیان کردهایم و گفتهایم که برهان شما [=فیلسوفان] سوای قطع سلسله [=تسلسل]، به چیزی دلالت ندارد، و [این سلسلۀ علل] در نزد دهریان در بادی امر منقطع گشته است.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: کسانی بر این رفتند که هر جسمی حادث است، به علت اینکه از حوادث خالی نیست، عقیدۀ آنها به این میانجامد که آن جسم نیازمند به صانع و علتی است.
اما شما [=فیلسوفان] را چه باز میدارد از پذیرش عقیدۀ دهریه [=مادّیگرایان]؟ و آن اینکه عالَم بدینگونه که هست، از قدیم بوده است و علتی و صانعی ندارد، و همانا علت، حوادث راست، و در عالَم نه جسمی حادث میشود و نه جسمی منعدم میگردد بلکه صورتها و عرضهاست که حادث میگردند.
🖋 زیرا [طبق عقیدۀ فیلسوفان] اجسامی که در آسمانهاست، قدیماند، و عناصر چهارگانهای که در زیر سپهر ماه قرار گرفتهاند و اجسام و مواد آن همه قدیماند، و در آن تنها صورتها به سبب امتزاجات و استحالات متبدل میگردند، و نفوس انسانی و حیوانی و نباتی حادث میشوند و علل این حوادث به حرکت دوریه منتهی میگردد، و حرکت دوریه نیز قدیم است، و مصدر آن نفس قدیم فلک است، از این رو عالَم را علتی و اجسام آن را صانعی نیست، بلکه همانطوری که هست پیوسته همینطور بلاعلت بوده -یعنی اجسام-، پس معنی قول آنان [=فیلسوفان] چیست که: همانا وجود این اجسام مبتنی به وجود علتی است و آن علت، قدیم است.
و اگر [فیلسوفان] گویند هر چیزی که علتی ندارد، واجبالوجود است، ما [=فیلسوفان] قبلاً از صفات واجبالوجود، آنچه را که بدان آشکار میشود که جسم هرگز نمیتواند واجبالوجود باشد، یاد کردهایم.
[ما به فیلسوفان] گوییم: فساد آنچه را که شما ادعا میکردید از صفات واجبالوجود بیان کردهایم و گفتهایم که برهان شما [=فیلسوفان] سوای قطع سلسله [=تسلسل]، به چیزی دلالت ندارد، و [این سلسلۀ علل] در نزد دهریان در بادی امر منقطع گشته است.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
🗯 میرچا الیاده (مورخ ادیان، اهل رومانی) کتابی داره به اسم «مقدس و نامقدس». الیاده سعی میکنه تو این کتاب، جهانبینی انسان جوامع باستانی رو توضیح بده؛ اینکه اون انسان جهان رو چگونه میبینه، امر مقدس برای او چه مفهمومی داره و برای او چگونه متجلی میشه و اینکه نگاه انسان باستانی، با نگاه انسانِ امروز چه تفاوتهایی داره. یه نکتهای که الیاده، آخر این کتاب، بهش اشاره میکنه، اینه که ما نباید تصور کنیم همه یا بسیاری از مفاهیم اون جهانبینی باستانی و موقعیتهای پذیرفته شدۀ انسان مذهبی از بین رفته و دیگه اثری از اون در جهان مدرن وجود نداره. الیاده مینویسه "این موقعیتها بدون اثر محو نشدهاند؛ این موقعیتها در آنگونه که ما امروز هستیم سهیماند".
🗯 منظور الیاده از این جمله چیه؟ یعنی چی که اون نگاه باستانی و اون جهانبینی در چگونگی تفکرات امروز ما تأثیر داره؟ یه تعبیر سادۀ این حرف اینه که به ادیان کوچیک و بزرگ سراسر جهان امروز اشاره کنیم، به انواع و اقسام آیینهایی که در روزگار معاصر خلق شدن اشاره کنیم، به فرقهها و عرفانهای نوظهور اشاره کنیم و بگیم که گویی هنوز هم انسان مدرن، تشنۀ همون نگاه قدسی به جهانه. ولی حرف الیاده رو باید پیچیدهتر دید. اون معتقده که حتی دینناباوران عصر مدرن هم فارغ از جهانبینیهای مذهبی و نگاههای باستانی نیستن. پس گویی منظور الیاده، متفاوت با اون تعبیر سادهایه که چند خط بالاتر گفتم. منظور الیاده چیه؟
🗯 الیاده مکتب کمونیسم رو به عنوان یکی از مکاتب ضددین مثال میزنه و معتقده این مکتب دوباره همون اسطورۀ رستگاری آسیایی-مدیترانهای رو گرفته و با تغییر برخی مفاهیم اون و حفظ شکل کلی، ازش استفاده کرده. در اون دیدگاه، دادگر نقش رهاکنندۀ بشریت رو بازی میکنه (برگزیده یا مسیح یا معصوم یا پیامآور) و تو کمونیسم، این نقش به پرولتاریا (طبقۀ کارگر) داده میشه. هم دادگر و هم پرولتاریا باید رنجی ضروری رو تحمل کنن تا وضع موجود جهان رو به طور هستیشناختی تغییر بدن. در نهایت این تحمل رنج به چه چیزی ختم میشه؟ در سنتهای بسیاری به عنوان عصر طلایی ازش یاد میکنن و در کمونیسم به عنوان جامعۀ بیطبقه معرفی میشه. اونجا، جاییه که تمام تنشها و تضادها از بین میره و آرامش حاکم میشه.
🗯 این آرمان مسیحی-یهودی بود که پیامبران و قدیسان در طول تاریخ تلاش کردن و زحمت کشیدن و تاریخ، صحنۀ مبارزۀ خیر و شره و در نهایت این مبارزه در آخرالزمان با مبارزۀ مسیح و دجال به اوج خودش میرسه که به پیروزی کلی مسیح ختم میشه. در کمونیسم نقش پیامبرانه به پرولتاریا داده میشه و سراسر تاریخ به عنوان صحنۀ مبارزۀ طبقات (به جای خیر و شر) تصویر میشه که در نهایت در دورۀ سرمایهداری این مبارزه به اوج خودش میرسه و جالبه که کمونیسم هم مفهومی رو به عنوان پایان مطلق برای تاریخ معرفی میکنه و اون، پیروزی پرولتاریاست. در اون نگاه، مؤمنان نباید بشینن و نظارهگر باشن؛ باید فعالیت کنن. در کمونیسم هم کارگران باید کنش فعالانه داشته باشن.
به این دلیله که در واقع الیاده ما رو دعوت میکنه تا دقیقتر و عمیقتر به مکاتب فکری بنگریم. "این موقعیتها [=جهانبینیهای باستانی] بدون اثر محو نشدهاند؛ این موقعیتها در آنگونه که امروز هستیم، سهیماند، و بنابراین، بالاتر از همه، این موقعیتها بخشی از تاریخ خود ما را تشکیل میدهند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 منظور الیاده از این جمله چیه؟ یعنی چی که اون نگاه باستانی و اون جهانبینی در چگونگی تفکرات امروز ما تأثیر داره؟ یه تعبیر سادۀ این حرف اینه که به ادیان کوچیک و بزرگ سراسر جهان امروز اشاره کنیم، به انواع و اقسام آیینهایی که در روزگار معاصر خلق شدن اشاره کنیم، به فرقهها و عرفانهای نوظهور اشاره کنیم و بگیم که گویی هنوز هم انسان مدرن، تشنۀ همون نگاه قدسی به جهانه. ولی حرف الیاده رو باید پیچیدهتر دید. اون معتقده که حتی دینناباوران عصر مدرن هم فارغ از جهانبینیهای مذهبی و نگاههای باستانی نیستن. پس گویی منظور الیاده، متفاوت با اون تعبیر سادهایه که چند خط بالاتر گفتم. منظور الیاده چیه؟
🗯 الیاده مکتب کمونیسم رو به عنوان یکی از مکاتب ضددین مثال میزنه و معتقده این مکتب دوباره همون اسطورۀ رستگاری آسیایی-مدیترانهای رو گرفته و با تغییر برخی مفاهیم اون و حفظ شکل کلی، ازش استفاده کرده. در اون دیدگاه، دادگر نقش رهاکنندۀ بشریت رو بازی میکنه (برگزیده یا مسیح یا معصوم یا پیامآور) و تو کمونیسم، این نقش به پرولتاریا (طبقۀ کارگر) داده میشه. هم دادگر و هم پرولتاریا باید رنجی ضروری رو تحمل کنن تا وضع موجود جهان رو به طور هستیشناختی تغییر بدن. در نهایت این تحمل رنج به چه چیزی ختم میشه؟ در سنتهای بسیاری به عنوان عصر طلایی ازش یاد میکنن و در کمونیسم به عنوان جامعۀ بیطبقه معرفی میشه. اونجا، جاییه که تمام تنشها و تضادها از بین میره و آرامش حاکم میشه.
🗯 این آرمان مسیحی-یهودی بود که پیامبران و قدیسان در طول تاریخ تلاش کردن و زحمت کشیدن و تاریخ، صحنۀ مبارزۀ خیر و شره و در نهایت این مبارزه در آخرالزمان با مبارزۀ مسیح و دجال به اوج خودش میرسه که به پیروزی کلی مسیح ختم میشه. در کمونیسم نقش پیامبرانه به پرولتاریا داده میشه و سراسر تاریخ به عنوان صحنۀ مبارزۀ طبقات (به جای خیر و شر) تصویر میشه که در نهایت در دورۀ سرمایهداری این مبارزه به اوج خودش میرسه و جالبه که کمونیسم هم مفهومی رو به عنوان پایان مطلق برای تاریخ معرفی میکنه و اون، پیروزی پرولتاریاست. در اون نگاه، مؤمنان نباید بشینن و نظارهگر باشن؛ باید فعالیت کنن. در کمونیسم هم کارگران باید کنش فعالانه داشته باشن.
به این دلیله که در واقع الیاده ما رو دعوت میکنه تا دقیقتر و عمیقتر به مکاتب فکری بنگریم. "این موقعیتها [=جهانبینیهای باستانی] بدون اثر محو نشدهاند؛ این موقعیتها در آنگونه که امروز هستیم، سهیماند، و بنابراین، بالاتر از همه، این موقعیتها بخشی از تاریخ خود ما را تشکیل میدهند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
اوراسکا:دوست من از وقتی که خورشیدپرستی بین مردم رایج شده دیگه خدایان سنگیرو نمی پرستن انگار که اصلا اونارو قبل از این هم نمیپرستیدن!
موکراهوب: فرقی نمی کنه ستاره باشه سنگ یا چوب، مردم می خوان فقط یه چیزی رو بالاتر از خودشون داشته باشن و بپرستنش، با ظهور خدای جدید خدای قبلی منسوخ میشه ،ابطال یکی از خصلتای فطری انسانه
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe📈
موکراهوب: فرقی نمی کنه ستاره باشه سنگ یا چوب، مردم می خوان فقط یه چیزی رو بالاتر از خودشون داشته باشن و بپرستنش، با ظهور خدای جدید خدای قبلی منسوخ میشه ،ابطال یکی از خصلتای فطری انسانه
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe📈
🎞 هایدگر: اندیشیدن، ما را به دانش نمیرساند، آنگونه که علوم مختلف این کار را انجام میدهند. اندیشیدن، حکمت مفید و عملی تولید نمیکند. اندیشیدن، معماهای هستی را حل نمیکند. اندیشیدن، به ما قدرتِ عمل اعطا نمیکند. ما زندگی میکنیم چون زنده هستیم، و ما میاندیشیم چون موجوداتی اندیشنده هستیم.
🎬 از فیلم «هانا آرنت» (2012)، ساختۀ مارگارته فون تروتا 🎬
@philosophycafe
🎬 از فیلم «هانا آرنت» (2012)، ساختۀ مارگارته فون تروتا 🎬
@philosophycafe
🖋 [فیلسوفان معتقدند میتوانند دلیل اقامه کنند که] مبدأ اول [=خدا] غیر خود را میداند و انواع و اجناس را نیز به نوعی کلی میداند.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: اما مسلمانان وقتی که وجود در نزد آنان به حادث و قدیم منحصر شد، و بر آنان مسلم گشت که قدیمی جز خداوند سبحان و صفات او نیست و هر چه غیر از اوست از جانب او و به خواست او حادث آمده است، از این رو، در نزد آنان یک مقدمۀ ضروری در علم او حاصل شد، و مراد -به ضرورت- این است که ناچار همۀ حوادث برای مرید معلوم است، پس بنا بر این گذاشتند که همه چیز برای او [=خدا] معلوم است، زیرا کل [جهان] مراد و خواست او بوده است و به ارادۀ او حادث آمده است و کائنی نیست مگر آنکه به خواست او حادث گشته باشد، و بنابراین به جز ذات او چیزی قدیم باقی نمیماند. و هرگاه ثابت شد که او مرید است و به ارادۀ خویش داناست، پس او به ضرورت زنده است و هر زندهای که غیر خود را میشناسد، او برای شناخت ذات خویش اولیتر است. از این رو همۀ حوادث را معلوم خداوند تعالی دانستند و علم او را بدین طریق شناختند، پس از آنکه برایشان آشکار گشت که او به احداث عالَم مرید بوده است. و اما شما [=فیلسوفان] چون گمان بردید که عالَم، قدیم است و به اراده و خواست او [=خدا] حادث نگشته، پس از کجا فهمیدید که او [=خدا] غیر ذات خویش را میداند؟
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: اما مسلمانان وقتی که وجود در نزد آنان به حادث و قدیم منحصر شد، و بر آنان مسلم گشت که قدیمی جز خداوند سبحان و صفات او نیست و هر چه غیر از اوست از جانب او و به خواست او حادث آمده است، از این رو، در نزد آنان یک مقدمۀ ضروری در علم او حاصل شد، و مراد -به ضرورت- این است که ناچار همۀ حوادث برای مرید معلوم است، پس بنا بر این گذاشتند که همه چیز برای او [=خدا] معلوم است، زیرا کل [جهان] مراد و خواست او بوده است و به ارادۀ او حادث آمده است و کائنی نیست مگر آنکه به خواست او حادث گشته باشد، و بنابراین به جز ذات او چیزی قدیم باقی نمیماند. و هرگاه ثابت شد که او مرید است و به ارادۀ خویش داناست، پس او به ضرورت زنده است و هر زندهای که غیر خود را میشناسد، او برای شناخت ذات خویش اولیتر است. از این رو همۀ حوادث را معلوم خداوند تعالی دانستند و علم او را بدین طریق شناختند، پس از آنکه برایشان آشکار گشت که او به احداث عالَم مرید بوده است. و اما شما [=فیلسوفان] چون گمان بردید که عالَم، قدیم است و به اراده و خواست او [=خدا] حادث نگشته، پس از کجا فهمیدید که او [=خدا] غیر ذات خویش را میداند؟
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
موکراهوب: میدونی فرق فرعون خوفو با آنوبیس چیه؟
اوراسکا: خب آنوبیس افضل خدای مردگانه اما فرعون خوفو مقام نیمه خدایی داره.
موکراهوب: اما همین نیمه خدا که تو میگی جسدجسد مردم بی گناه رو تقدیم خدای مردگان کرده ،من فکر می کنم نیمه خدایان خیلی ظالم تر از خدایانن!
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
اوراسکا: خب آنوبیس افضل خدای مردگانه اما فرعون خوفو مقام نیمه خدایی داره.
موکراهوب: اما همین نیمه خدا که تو میگی جسدجسد مردم بی گناه رو تقدیم خدای مردگان کرده ،من فکر می کنم نیمه خدایان خیلی ظالم تر از خدایانن!
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
🗯 یکی از متفکرایی که برای خیلی از ایرانیها جذابه، میشل فوکوئه (متفکر فرانسوی). کافیه نگاهی به ترجمههایی که از آثار فوکو شده، بندازیم تا ببینیم چقدر فوکو هنوز در ایران مشتری داره: کتابهاش ترجمه شده، مقالههاش ترجمه شده، درسگفتارهاش ترجمه شده، حتی برخی نامهها و مصاحبههاش هم ترجمه شده. محمد ملاعباسی توی یادداشتی به اسم «هنوز هم فوکو؟» نوشته که این استقبالی که از فوکو شده، فقط مخصوص ایران نیست و فوکو "سالهاست که جزء سه نویسندۀ پرارجاع جهان در علوم انسانی است". وقتی متفکر یا نویسندهای تا این حد معروف میشه، قطعاً برداشتهای اشتباه و «پرتوپلا»گویی هم حول اون فرد افزایش پیدا میکنه.
🗯 متفکر معروف تبدیل به یه مُد میشه و افراد مختلف هر چیزی رو بهش میچسبونن تا حرف «خودشون» رو به کرسی بنشونن. همین اتفاق در مورد فوکو هم رخ داده. یکی از بدفهمیهایی که در مورد فوکو در ایران وجود داره، اینه که فوکو رو نظریهپرداز قدرت معرفی میکنن و چهرهای از فوکو به نمایش میذارن که گویی او صرفاً یه اندیشمند سیاسی (به معنای رایج کلمه) ست. بعضی از جملات فوکو مثل "هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست" و "قدرت، همهجا حضور دارد" به طور کلی سیاسی فهم میشه و تصور میشه که منظور فوکو از قدرت، قدرت حکومته و فوکو داره در مورد یه حکومت سیاسی مستبد و تمامیتخواه (توتالیتر) صحبت میکنه.
🗯 شاید یکی از راههای خوب برای فهم حرفهای فوکو، این باشه که بدونیم فوکو چی «نمیگه». وقتی فوکو از مفهومی به اسم «قدرت» صحبت میکنه، منظورش چه چیزهایی «نیست»؟ محل تمرکز قدرت از نظر فوکو کجاست؟ آیا قدرت از نظر فوکو در حکومتها، کمپانیهای بزرگ مالی و ارادۀ افراد خاص متمرکز شده؟ آیا قدرت از نگاه فوکو، مثل نگاه برخی از مارکسیستها در ساختار اجتماعی-اقتصادی خاصی قرار گرفته؟ توی مناظرهای که فوکو و چامسکی در سال 1971 دارن، بعد از اینکه چامسکی ایدئالهای خودش رو توضیح میده که در جامعه نباید سرکوب، استبداد و زورگویی وجود داشته باشه، فوکو در بخشی از پاسخش میگه (نقل به مضمون) "اگر مناسبات قدرت نقد نشوند، این مناسبات بازتولید میشوند، حتی در جامعۀ ایدئال آقای چامسکی".
🗯 پس منظور فوکو از «قدرت» با معناهای رایج «قدرت» متفاوته. اون توی قطعهای که توی کتاب «دانش/قدرت» اومده، نظریۀ سیاسی رایج رو اینطور توضیح میده: "حق حاکمیت، قانون و ممنوعیت، یک نظام بازنمایی قدرت را به وجود آوردند که در دورۀ بعدی حول محور نظریههای حق بسط پیدا کرد: نظریۀ سیاسی هرگز از دغدغۀ فرد حاکم، فارغ نبوده است. این نظریهها امروزه نیز خود را با مسئلۀ حق حاکمیت مشغول داشتهاند". در ادامه، فوکو اندیشۀ سیاسیای که مطلوب خودشه رو اینطور توضیح میده: "آنچه به آن نیاز داریم فلسفۀ سیاسیای است که حول محور مسائل حق حاکمیت، و در نتیجه مسائل قانون و ممنوعیت شکل نگرفته باشد. باید پادشاه را گردن زد: این کاری است که باید در نظریۀ سیاسی انجام دهیم".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 متفکر معروف تبدیل به یه مُد میشه و افراد مختلف هر چیزی رو بهش میچسبونن تا حرف «خودشون» رو به کرسی بنشونن. همین اتفاق در مورد فوکو هم رخ داده. یکی از بدفهمیهایی که در مورد فوکو در ایران وجود داره، اینه که فوکو رو نظریهپرداز قدرت معرفی میکنن و چهرهای از فوکو به نمایش میذارن که گویی او صرفاً یه اندیشمند سیاسی (به معنای رایج کلمه) ست. بعضی از جملات فوکو مثل "هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست" و "قدرت، همهجا حضور دارد" به طور کلی سیاسی فهم میشه و تصور میشه که منظور فوکو از قدرت، قدرت حکومته و فوکو داره در مورد یه حکومت سیاسی مستبد و تمامیتخواه (توتالیتر) صحبت میکنه.
🗯 شاید یکی از راههای خوب برای فهم حرفهای فوکو، این باشه که بدونیم فوکو چی «نمیگه». وقتی فوکو از مفهومی به اسم «قدرت» صحبت میکنه، منظورش چه چیزهایی «نیست»؟ محل تمرکز قدرت از نظر فوکو کجاست؟ آیا قدرت از نظر فوکو در حکومتها، کمپانیهای بزرگ مالی و ارادۀ افراد خاص متمرکز شده؟ آیا قدرت از نگاه فوکو، مثل نگاه برخی از مارکسیستها در ساختار اجتماعی-اقتصادی خاصی قرار گرفته؟ توی مناظرهای که فوکو و چامسکی در سال 1971 دارن، بعد از اینکه چامسکی ایدئالهای خودش رو توضیح میده که در جامعه نباید سرکوب، استبداد و زورگویی وجود داشته باشه، فوکو در بخشی از پاسخش میگه (نقل به مضمون) "اگر مناسبات قدرت نقد نشوند، این مناسبات بازتولید میشوند، حتی در جامعۀ ایدئال آقای چامسکی".
🗯 پس منظور فوکو از «قدرت» با معناهای رایج «قدرت» متفاوته. اون توی قطعهای که توی کتاب «دانش/قدرت» اومده، نظریۀ سیاسی رایج رو اینطور توضیح میده: "حق حاکمیت، قانون و ممنوعیت، یک نظام بازنمایی قدرت را به وجود آوردند که در دورۀ بعدی حول محور نظریههای حق بسط پیدا کرد: نظریۀ سیاسی هرگز از دغدغۀ فرد حاکم، فارغ نبوده است. این نظریهها امروزه نیز خود را با مسئلۀ حق حاکمیت مشغول داشتهاند". در ادامه، فوکو اندیشۀ سیاسیای که مطلوب خودشه رو اینطور توضیح میده: "آنچه به آن نیاز داریم فلسفۀ سیاسیای است که حول محور مسائل حق حاکمیت، و در نتیجه مسائل قانون و ممنوعیت شکل نگرفته باشد. باید پادشاه را گردن زد: این کاری است که باید در نظریۀ سیاسی انجام دهیم".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Human beings live in the realm of meanings. We do not experience pure circumstances; we always experience circumstances in their significance for men. Even at its source our experience is qualified by our human purposes. " Wood " means " wood in its relation to mankind ", and " stone " means " stone as it can be a factor in human life." If a man should try to escape meanings and devote himself only to circumstances he would be very unfortunate: he would isolate himself from others: his actions would be useless to himself or to any one; in a word, they would be meaningless. But no human being can escape meanings. We experience reality always through the meaning we give it; not in itself, but as something interpreted. It will be natural to suppose, therefore, that this meaning is always more or less unfinished, incomplete; and even that it is never altogether right. The realm of meanings is the realm of mistakes.
What Life Should Mean to You.
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️
What Life Should Mean to You.
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️
A private meaning is in fact no meaning at all. Meaning is only possible in communication: a word which meant something to one person only would really be meaningless. It is the same with our aims and actions; their only meaning is their meaning for others. Every human being strives for significance; but people always make mistakes if they do not see that their whole significance must consist in their contribution to the lives of others. . . . The mark of all true "meanings of life" is that they are common meanings — they are meanings in which others can share, and meanings which others can accept as valid.
What Life Should Mean to You.
p:7
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️
What Life Should Mean to You.
p:7
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️
We are self determined by the meaning we give to our experiences; and there is probably something of a mistake always involved when we take particular experiences as the basis for our future life. Meanings are not determined by situations, but we determine ourselves by the meanings we give to situations.
What Life Should Mean to You.
p:11
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️
What Life Should Mean to You.
p:11
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️
🎞 همه چیز تباه شده، همه چیز پَست شده. اما میتوانم بگویم آنها همه چیز را تباه و پست کردهاند. چون این اتفاق، نوعی تحول طبیعی نیست که بر سر انسانِ به اصطلاح بیگناه فرود آمده باشد. به عکس، این، به خاطر حکم خود انسان است؛ حکم خود انسان در مورد خودش، که البته خدا هم در آن دست دارد؛ یا اگر جرئت داشته باشم میگویم: خدا در آن مشارکت دارد و هر چیزی را که خدا در آن مشارکت دارد، مخوفترین موجودی است که میتوانی تصورش کنی. چون خودت هم میبینی، جهان، بیارزش شده است. پس اهمیتی ندارد که من چه میگویم، چون هر چیزی که آنها به چنگ آوردهاند، بیارزش شده است. و چون آنها همه چیز را با موذیگری و آبزیرکاهی به چنگ آوردهاند، پس آنها همه چیز را بیارزش کردهاند. آنها به هر چیزی که دست میزنند -و آنها به همه چیز دست میزنند-، آن را بیارزش میکنند. این راهی است که آنها تا پیروزی نهایی، تا غلبۀ پایانی طی کردهاند: به چنگ آوردن، بیارزش کردن. بیارزش کردن، به چنگ آوردن. یا اگر دوست داری، میتوانم به گونۀ دیگری بگویم: دست زدن، بیارزش کردن، و از طریق آن به چنگ آوردن. یا دست زدن، به چنگ آوردن و به وسیلۀ آن، بیارزش کردن. این رویه قرنهاست که ادامه دارد؛ و همینطور هم ادامه دارد و ادامه دارد و ادامه دارد. همین رویه و فقط همین رویه بوده، حالا گاهی اوقات با حیلهگری، گاهی با گستاخی، گاهی با ملایمت، گاهی وحشیانه. اما همواره همین رویه ادامه داشته و دارد.
🎬 از فیلم «اسب تورین» (2011)، ساختۀ بلا تار 🎬
@philosophycafe
🎬 از فیلم «اسب تورین» (2011)، ساختۀ بلا تار 🎬
@philosophycafe
🖋 [فیلسوفان معتقدند میتوانند دلیل اقامه کنند] بر اینکه خدا، ذات خود را میداند.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: چون مسلمانان حدوث عالَم را به ارادۀ خدا دانستند، از ارادهاش بر علم او استدلال کردند، و از اراده و علم یک جا بر حیات او استدلال کردند، پس از آن به حیات بنا بر این که هر زندهای در حالی که زنده است، به نفس خود شعور دارد، استدلال کردند که او ذات خود را نیز میداند، و این روش معقول است و در غایت استواری است.
و اما شما [=فیلسوفان] چون اراده و احداث را نفی کردید، و گمان بردید که آنچه از او [=خدا] صادر میگردد، به واسطۀ لزوم بر سبیل ضرورت و طبع صادر میگردد، پس چه استبعاد دارد، که ذات او [=خدا] ذاتی باشد که تنها، معلول اول از او [=ذات خدا] ایجاد گردد؟ و سپس از معلول اول، معلول ثانی برآید و به ترتیب تا تمام موجودات، ولی با همۀ اینها او [=خدا] به ذات خویش آگاهی نداشته باشد، مانند آتش که گرمی، لازم وجود اوست و آفتاب که نور، لازمۀ وجود آن است و هیچ یک از آن دو ذات خویش را نمیفهمند، آنچنان که او [=خدا] غیر خویش را نمیداند، بلکه آنکه ذات خود را میداند، آنچه را نیز که از او صادر میشود، میداند، پس غیر خود را نیز میداند، و حال آنکه بنابر عقیدۀ ایشان [=فیلسوفان] بیان کردیم که او [=خدا] غیر خویش را نمیشناسد و آنان را که با این بیان مخالفت میکردند، به حکم وضع خودشان ملزم ساختیم که با نظر ما موافقت کنند، زیرا اگر خدا غیر خود را نداند بعید نیست که خویشتن را هم نداند.
🖋 و اگر [فیلسوفان] گویند: هر کس که وجود خویش را درنیابد، او میت است و چگونه میتوان گفت که مبدأ اول [=خدا] میت است؟
[به فیلسوفان] گوییم: سیاق عقیدۀ شما، شما را ملزم به این کرده است، زیرا میان شما و آن کس که میگوید: هر کس به اراده و قدرت و اختیار، کاری انجام نمیدهد، و نمیشنود و نمیبیند، میت است، فرقی نیست، با آن کس که غیر خودش را نمیشناسد، او هم میت است. و اگر جایز باشد که مبدأ اول [=خدا] از همۀ این صفات [=اراده و قدرت و اختیار] عاری باشد، او را چه نیازی است که بر این که ذات خویش را بشناسد؟
و اگر [فیلسوفان] بازگردند به این که: هر آنچه از ماده مبرا باشد، او به ذات خود عقل است و از این رو، نفس خویش را تعقل میکند، [در پاسخ به فیلسوفان میگوییم] ما قبلاً بیان کردهایم که آن تحکم است و برهانی بر آن نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: چون مسلمانان حدوث عالَم را به ارادۀ خدا دانستند، از ارادهاش بر علم او استدلال کردند، و از اراده و علم یک جا بر حیات او استدلال کردند، پس از آن به حیات بنا بر این که هر زندهای در حالی که زنده است، به نفس خود شعور دارد، استدلال کردند که او ذات خود را نیز میداند، و این روش معقول است و در غایت استواری است.
و اما شما [=فیلسوفان] چون اراده و احداث را نفی کردید، و گمان بردید که آنچه از او [=خدا] صادر میگردد، به واسطۀ لزوم بر سبیل ضرورت و طبع صادر میگردد، پس چه استبعاد دارد، که ذات او [=خدا] ذاتی باشد که تنها، معلول اول از او [=ذات خدا] ایجاد گردد؟ و سپس از معلول اول، معلول ثانی برآید و به ترتیب تا تمام موجودات، ولی با همۀ اینها او [=خدا] به ذات خویش آگاهی نداشته باشد، مانند آتش که گرمی، لازم وجود اوست و آفتاب که نور، لازمۀ وجود آن است و هیچ یک از آن دو ذات خویش را نمیفهمند، آنچنان که او [=خدا] غیر خویش را نمیداند، بلکه آنکه ذات خود را میداند، آنچه را نیز که از او صادر میشود، میداند، پس غیر خود را نیز میداند، و حال آنکه بنابر عقیدۀ ایشان [=فیلسوفان] بیان کردیم که او [=خدا] غیر خویش را نمیشناسد و آنان را که با این بیان مخالفت میکردند، به حکم وضع خودشان ملزم ساختیم که با نظر ما موافقت کنند، زیرا اگر خدا غیر خود را نداند بعید نیست که خویشتن را هم نداند.
🖋 و اگر [فیلسوفان] گویند: هر کس که وجود خویش را درنیابد، او میت است و چگونه میتوان گفت که مبدأ اول [=خدا] میت است؟
[به فیلسوفان] گوییم: سیاق عقیدۀ شما، شما را ملزم به این کرده است، زیرا میان شما و آن کس که میگوید: هر کس به اراده و قدرت و اختیار، کاری انجام نمیدهد، و نمیشنود و نمیبیند، میت است، فرقی نیست، با آن کس که غیر خودش را نمیشناسد، او هم میت است. و اگر جایز باشد که مبدأ اول [=خدا] از همۀ این صفات [=اراده و قدرت و اختیار] عاری باشد، او را چه نیازی است که بر این که ذات خویش را بشناسد؟
و اگر [فیلسوفان] بازگردند به این که: هر آنچه از ماده مبرا باشد، او به ذات خود عقل است و از این رو، نفس خویش را تعقل میکند، [در پاسخ به فیلسوفان میگوییم] ما قبلاً بیان کردهایم که آن تحکم است و برهانی بر آن نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
اوراسکا: خوش به حال اونایی که مومیایی شدن زندگی جاودان پیدا کردن!
موکراهوب: یعنی وقتی دل و روده تو خالی کنن و با پارچه بپوشوننت تا جسمت فرسوده نشه ابدی میشی؟! نه دوست من اون چیزی که تا ابد می مونه مسلک و باورته ،وگرنه جسمیکه مرده ،مرده دیگه چه زود بپوسه یا
چه اصلا نپوسه.
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
موکراهوب: یعنی وقتی دل و روده تو خالی کنن و با پارچه بپوشوننت تا جسمت فرسوده نشه ابدی میشی؟! نه دوست من اون چیزی که تا ابد می مونه مسلک و باورته ،وگرنه جسمیکه مرده ،مرده دیگه چه زود بپوسه یا
چه اصلا نپوسه.
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
🗯 کانال «صادق کاذب» نظرسنجی جالبی رو به اشتراک گذاشته که توی لینک زیر میتونین ببینین:
https://t.me/sadeghekazeb/277
نتیجۀ پاسخ افراد به این سؤال:
https://t.me/sadeghekazeb/278
توضیحات و تحلیل «صادق کاذب» در مورد نتیجۀ نظرسنجی:
https://t.me/sadeghekazeb/280
من فکر میکنم «بخشی» از توضیح صادق کاذب سادهاندیشیه که به ما تصویر غلطی ارائه میده.
🗯 یکی از مسائلی که توی تاریخ مهمه، اینه که «تو قرن شونزده و هیوده میلادی چه اتفاقی رخ داد که ما میگیم انسان وارد دورۀ مدرن شد؟». مسئله، پیدا کردن علت مدرنیته نیست. یعنی این سؤال به دنبال این نیست که بپرسه «چرا مدرنیته رخ داد؟»؛ بلکه میخواد بپرسه «وقتی ما میگیم بشر وارد دورۀ مدرن شد، منظورمون اینه که بشر چه تغییری نسبت به گذشتۀ خودش کرد؟». صادق کاذب سعی کرده بخشی از این تغییر رو اینطور توضیح بده (از همون لینک بالا):
"یکی از مهمترین رویدادهایی که به «مدرن» شدن جهان انجامید مواجهه با انبوهی از مسائلی بود که در دنیای قدیم وجود نداشت. مواجهه با این مسائل باعث شد انسان در جهان مدرن متوجه شود شهود منبع موثقی نیست. شهود ما میگوید زمین ثابت است. شهود ما میگوید ممکن نیست زمین و ماه که این همه با هم فاصله دارند همدیگر را جذب کنند. ممکن نیست ما حاصل فرایند تکامل باشیم. شهود ما میگوید ما مرکز جهانیم. ممکن نیست کامپیوتر آگاه شود. شهود ما کلاً زر مفت زیاد میزند."
🗯 حرف صادق کاذب اینه که انسان توی دورۀ مدرن به شهودش شک کرد و سعی کرد از شهود استفاده نکنه یا کمتر از شهود خودش استفاده کنه. به نظرم اشتباهه که ما مدل «زمین-مرکزی» بطلمیوسی رو نتیجۀ شهود و مدل «خورشید-مرکزی» کوپرنیکی رو نتیجۀ شواهد بدونیم. قرنها مدل زمین-مرکزی مورد قبول دانشمندا (و نه فقط مردم عادی) بود. هم به این خاطر که دلایل و شواهد، زمین-مرکزی رو تأیید میکرد و هم به خاطر اینکه با این مدل، پدیدههای نجومی مثل کسوف رو پیشبینی میکردن. بطلمیوس (دانشمند قرن دوم میلادی) صرفاً با اتکای به شهود، معتقد نبود که زمین ثابته. دلایلی ارائه میکرد. و به خاطر همین هم حرفهای گالیله تو قرن 17 مورد توافق همگی قرار نمیگیره، چون ادعاهای گالیله از نظر طرفدارای نظام بطلمیوسی نمینونسته به اشکالات پاسخ بده. این حرف رو برای تکتک نظریات علمی پیشامدرن میشه گفت که این نظریات همگی پشتوانۀ تجربی داشتن. در نتیجه، من اینطور «نمیبینم» که عقاید مرکزی سنتی بر پایۀ صرفاً شهود بوده و چون انسان مدرن به شهود (به طور کلی) شک کرد، اون عقاید رو کنار گذاشت.
🗯 از طرف دیگه، توی دورۀ مدرن هم اینطور نیست که شهود کم شده باشه. توی فلسفههای انگلیسی-آمریکایی (یا همون تحلیلی)، کاملاً رایجه که فیلسوفا از «شهود» استفاده میکنن. برای دستیابی به چه چیزی از شهود استفاده میکنن؟ دستیابی به صدق (یا حقیقت). توی موضوعات معرفتشناسی و اخلاق، کافیه به مقالهها و کتابهای فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی رجوع کنیم تا حجم ارجاع به شهود رو ببینیم. این فیلسوفا معتقدن شهود اخلاقی امروز ما اینه که بردهداری (حداقل به روش باستانی اون) کار غلطیه؛ شهود اخلاقی امروز ما اینه که شکنجۀ کودک کار غلطیه؛ شهود ما اینه که جهان خارج از ذهن (میز و صندلی و دریا و ...) واقعاً وجود داره و صرفاً ساختۀ ذهن ما نیست؛ شهود ما اینه که برهنگی جلوی جمع و مثلاً نشون دادن قسمتهای خاصی از بدن توی یه مهمونی رسمی کار درستی نیست؛ شهود ما اینه که درختان، محل تجمع ارواح نیست؛ شهود ما اینه که کوه و دریا و ابر و خورشید، ادراک ندارن.
ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که «در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند». انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.
⚠️ من مجبورم دوتا نکته رو تذکر بدم چون ممکنه بعضی از دوستان برای اینکه بدونن تعریف «شهود» چیه، سرچ کنن و به سایت «تقریباً» نامعتبر ویکیپدیا رجوع کنن (این دوتا نکته، نقد به تحلیل صادق کاذب نیست). تو صفحۀ فارسی این سایت (در مورد شهود)، یه توضیح کوچیکی هم در مورد علم حضوری داده و ممکنه این تصور پیش بیاد که شهودی که اینجا توضیح داده شده، همون علم حضوری از نظر فیلسوفای اسلامیه. چنین تصوری غلطه. نکتۀ دوم اینکه شهودی که اینجا مدنظره، هیچ ارتباطی با کشف و شهود عرفا نداره. 71 درصد افراد با استفاده از کشف و شهود عرفانی، گزینۀ اول رو توی نظرسنجی صادق کاذب انتخاب نکردن؛ شهودی که اینجا مدنظره، با کشف و شهود عرفا متفاوته. چه بسا بسیاری از چیزهایی که عرفا با کشف و شهود بهش برسن، فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی (حتی خداباور) اونا رو قبول نکنن، فقط و فقط به این دلیل که «با شهود این فیلسوفا ناسازگاره».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
https://t.me/sadeghekazeb/277
نتیجۀ پاسخ افراد به این سؤال:
https://t.me/sadeghekazeb/278
توضیحات و تحلیل «صادق کاذب» در مورد نتیجۀ نظرسنجی:
https://t.me/sadeghekazeb/280
من فکر میکنم «بخشی» از توضیح صادق کاذب سادهاندیشیه که به ما تصویر غلطی ارائه میده.
🗯 یکی از مسائلی که توی تاریخ مهمه، اینه که «تو قرن شونزده و هیوده میلادی چه اتفاقی رخ داد که ما میگیم انسان وارد دورۀ مدرن شد؟». مسئله، پیدا کردن علت مدرنیته نیست. یعنی این سؤال به دنبال این نیست که بپرسه «چرا مدرنیته رخ داد؟»؛ بلکه میخواد بپرسه «وقتی ما میگیم بشر وارد دورۀ مدرن شد، منظورمون اینه که بشر چه تغییری نسبت به گذشتۀ خودش کرد؟». صادق کاذب سعی کرده بخشی از این تغییر رو اینطور توضیح بده (از همون لینک بالا):
"یکی از مهمترین رویدادهایی که به «مدرن» شدن جهان انجامید مواجهه با انبوهی از مسائلی بود که در دنیای قدیم وجود نداشت. مواجهه با این مسائل باعث شد انسان در جهان مدرن متوجه شود شهود منبع موثقی نیست. شهود ما میگوید زمین ثابت است. شهود ما میگوید ممکن نیست زمین و ماه که این همه با هم فاصله دارند همدیگر را جذب کنند. ممکن نیست ما حاصل فرایند تکامل باشیم. شهود ما میگوید ما مرکز جهانیم. ممکن نیست کامپیوتر آگاه شود. شهود ما کلاً زر مفت زیاد میزند."
🗯 حرف صادق کاذب اینه که انسان توی دورۀ مدرن به شهودش شک کرد و سعی کرد از شهود استفاده نکنه یا کمتر از شهود خودش استفاده کنه. به نظرم اشتباهه که ما مدل «زمین-مرکزی» بطلمیوسی رو نتیجۀ شهود و مدل «خورشید-مرکزی» کوپرنیکی رو نتیجۀ شواهد بدونیم. قرنها مدل زمین-مرکزی مورد قبول دانشمندا (و نه فقط مردم عادی) بود. هم به این خاطر که دلایل و شواهد، زمین-مرکزی رو تأیید میکرد و هم به خاطر اینکه با این مدل، پدیدههای نجومی مثل کسوف رو پیشبینی میکردن. بطلمیوس (دانشمند قرن دوم میلادی) صرفاً با اتکای به شهود، معتقد نبود که زمین ثابته. دلایلی ارائه میکرد. و به خاطر همین هم حرفهای گالیله تو قرن 17 مورد توافق همگی قرار نمیگیره، چون ادعاهای گالیله از نظر طرفدارای نظام بطلمیوسی نمینونسته به اشکالات پاسخ بده. این حرف رو برای تکتک نظریات علمی پیشامدرن میشه گفت که این نظریات همگی پشتوانۀ تجربی داشتن. در نتیجه، من اینطور «نمیبینم» که عقاید مرکزی سنتی بر پایۀ صرفاً شهود بوده و چون انسان مدرن به شهود (به طور کلی) شک کرد، اون عقاید رو کنار گذاشت.
🗯 از طرف دیگه، توی دورۀ مدرن هم اینطور نیست که شهود کم شده باشه. توی فلسفههای انگلیسی-آمریکایی (یا همون تحلیلی)، کاملاً رایجه که فیلسوفا از «شهود» استفاده میکنن. برای دستیابی به چه چیزی از شهود استفاده میکنن؟ دستیابی به صدق (یا حقیقت). توی موضوعات معرفتشناسی و اخلاق، کافیه به مقالهها و کتابهای فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی رجوع کنیم تا حجم ارجاع به شهود رو ببینیم. این فیلسوفا معتقدن شهود اخلاقی امروز ما اینه که بردهداری (حداقل به روش باستانی اون) کار غلطیه؛ شهود اخلاقی امروز ما اینه که شکنجۀ کودک کار غلطیه؛ شهود ما اینه که جهان خارج از ذهن (میز و صندلی و دریا و ...) واقعاً وجود داره و صرفاً ساختۀ ذهن ما نیست؛ شهود ما اینه که برهنگی جلوی جمع و مثلاً نشون دادن قسمتهای خاصی از بدن توی یه مهمونی رسمی کار درستی نیست؛ شهود ما اینه که درختان، محل تجمع ارواح نیست؛ شهود ما اینه که کوه و دریا و ابر و خورشید، ادراک ندارن.
ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که «در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند». انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.
⚠️ من مجبورم دوتا نکته رو تذکر بدم چون ممکنه بعضی از دوستان برای اینکه بدونن تعریف «شهود» چیه، سرچ کنن و به سایت «تقریباً» نامعتبر ویکیپدیا رجوع کنن (این دوتا نکته، نقد به تحلیل صادق کاذب نیست). تو صفحۀ فارسی این سایت (در مورد شهود)، یه توضیح کوچیکی هم در مورد علم حضوری داده و ممکنه این تصور پیش بیاد که شهودی که اینجا توضیح داده شده، همون علم حضوری از نظر فیلسوفای اسلامیه. چنین تصوری غلطه. نکتۀ دوم اینکه شهودی که اینجا مدنظره، هیچ ارتباطی با کشف و شهود عرفا نداره. 71 درصد افراد با استفاده از کشف و شهود عرفانی، گزینۀ اول رو توی نظرسنجی صادق کاذب انتخاب نکردن؛ شهودی که اینجا مدنظره، با کشف و شهود عرفا متفاوته. چه بسا بسیاری از چیزهایی که عرفا با کشف و شهود بهش برسن، فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی (حتی خداباور) اونا رو قبول نکنن، فقط و فقط به این دلیل که «با شهود این فیلسوفا ناسازگاره».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Telegram
صادق کاذب
نظرم را عوض کنم یا نه؟
@sadeghekazeb
@sadeghekazeb
Forwarded from صادق کاذب
🔸در باب تمایز «شهود» و «شواهد» و تعمق در باب جایگاه «شهود» در گذشته و حال و آینده
بخش اول
علی لطف کرده و حرف من در باب «شهود» را نقد کرده. خوشوقتم که آن حرفها «نقد» شده. اگر قرار باشد اتفاق خوبی برای تفکر ما بیفتد از دل همین گفتگوها خواهد افتاد نه از دل دانشگاه (که هایش غیرملفوظ است). سنت فلسفی یا فکری چیزی نیست که از آسمان نازل شود یا کسی در زیرزمین خانه و خلوت خویش آن را بسازد. از دل همین گفتگوهاست که چیزهای خوب و مفید متولد میشود.
و اما بعد...
🔺علی تذکر داده که حرف من حاوی «سادهاندیشی» است فلذا تصویری غلط از «شهود» و «جهان مدرن» ارائه میدهد. به نظر او اولاً چنین نبوده که قدما (پیشامدرنها) فقط به شهودشان دلخوش بوده باشند، بلکه آنها نیز شهود را با شواهد میسنجیدهاند. یعنی قائلان زمینمرکزی برای نظر خودشان «پشتوانۀ تجربی» داشتند و چنین نبوده که ناگهان در دوران مدرن بفهمند «ای دل غافل! شهود ما یک عمر خراب بوده و نمیدانستیم. واحسرتا! چرا شهودم را با شواهد نسنجیده بودم!» به نظر علی، قدما هم به عقل و تجربه وقعی مینهادند و چنین نبوده که فقط به شهود متکی باشند. ثانیاً، اگر فلسفۀ انگلوساکسون امروز را در نظر بگیریم میبینیم نه تنها نقش «شهود» کم نشده که بیشتر هم شده! علی حرفش را چنین خلاصه میکند «ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که "در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند". انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.»
🔺حرف علی تا حد خوبی روشن و واضح و «ساده» است. سادگی از صفات بارز نظریههای خوب علمی است. سادهنویسی و سادهاندیشی نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح است. صدالبته خطر هم دارد. وقتی آدم ساده بنویسد، طوری که همه بفهمند، احتمال اینکه دیگران بتوانند به او گیر بدهند زیاد میشود. از طرف دیگر، اگر آدم ساده بنویسد ممکن است به «سادهاندیشی» متهم شود. برای جبران کاستیها، و برای پرهیز از سادهاندیشی در مورد سادهاندیشی، من چند نکته را تدقیق میکنم:
🔺منظور از شهود چیست؟ هر کس ممکن است شهود متفاوتی در باب چیستی «شهود» داشته باشد. اما فارغ از شهود عمومی در باب چیستی «شهود»، آنچه امروزه در متون فلسفی و بعضاً علمی با عنوان «اینتویشن» مطرح است بیشتر به حالتی گفته میشود که آدم انگار «بیواسطه» چیزی را مییابد بدون اینکه خودش را درگیر فرایندی استدلالی کرده باشد. مثلاً من رنگ آبی آسمان را «بیواسطه» میبینم بدون اینکه خودم را درگیر این کنم که «رنگ آسمان ناشی از شکست نور در جو زمین است و ویژگیهای خاص گیرندههای نور در چشم انسان. چیزی که من میبینم یک موج الکترومغناطیس است با فرکانس فلان هرتز. چیزی به مثابۀ رنگ آبی آسمانی اصلاً در جهان وجود ندارد. این رنگ آبی که من میبینم توهمی است که ذهنم برای من ساخته...» ممکن (و گاهی البته غیرممکن) است که در تأملی خودآگاهانه برگردم و «شهود» خودم را تجزیه تحلیل کنم. اما در وهلۀ اول انگار جهان خودش را بر من تحمیل میکند. صدالبته من میتوانم شهود خویش را «تربیت» کنم. یک رادیولوژیست شهودش را طوری تربیت کرده که پای شکسته را در عکس «بیواسطه» میبیند، بدون اینکه درگیر یک فرایند پیچیدۀ «آگاهانه» شود (برای بحث حاضر بد نیست اینطور قرار کنیم که: «شهود» یعنی یافتن چیزی بیواسطه و ناخودآگاه که ممکن است بعداً برای آن «شواهدی» جور کنیم اعم از تجربی یا عقلی بهصورت خودآگاه).
🔺شهود ما درمورد ثبات زمین: سوال دربارۀ اینکه قدما برای نظریۀ «زمینمرکزی» چه شهود یا شواهدی داشتند در جای خود سوال خوبی است. اما دخلی به شهود امروز ما ندارد. همین الان (همین الان الان الان!) اگر از ما بپرسند «به نظرت زمین ثابت است یا حرکت میکند؟» احتمالاً اکثر ما میگوییم «به نظرم ثابت است» (صدالبته به یمن آموزش مدرن، شهود ما طوری تربیت شده که ممکن است ناخودآگاه بگوییم «به نظرم متحرک است»). ثبات زمین همانقدر شهودی است که رنگ آبی آسمان. برای درک این نکته که «شهود ما زر مفت زیاد میزند» لازم نیست به ساحت مقدس قدما جسارت کنیم. کافیست «دیده فرو بریم به گریبان خویش».
🔺آیا قدما حالیشان نبود که «شهود» با «شواهد» فرق دارد؟ بله حالیشان بود. از خیلیهای ما هم بهتر حالیشان بود. فلسفۀ یونان با همین تمایز متولد میشود: تمایز ظاهر و باطن، بود و نمود، محسوس و معقول... وقتی پارمنیدس میگوید تغییر و حرکت ناممکن است، شهود حسی خویش را پیش پای شواهد عقلی ذبح میکند. (البته این کار مخصوص یونان نیست و در همۀ سنتها بوده. کما اینکه «شهود عرفانی» با تسامح مساوی است با ذبح «شهود حسی» که میگوید جهان پر است از چیزهای متکثر و متعدد در پای «شهود قلبی» که با ریاضیت و سلوک تربیت شده و میگوید: لیس فی الدّار غیره دیّار).
...ادامه دارد...👇
@sadeghekazeb
بخش اول
علی لطف کرده و حرف من در باب «شهود» را نقد کرده. خوشوقتم که آن حرفها «نقد» شده. اگر قرار باشد اتفاق خوبی برای تفکر ما بیفتد از دل همین گفتگوها خواهد افتاد نه از دل دانشگاه (که هایش غیرملفوظ است). سنت فلسفی یا فکری چیزی نیست که از آسمان نازل شود یا کسی در زیرزمین خانه و خلوت خویش آن را بسازد. از دل همین گفتگوهاست که چیزهای خوب و مفید متولد میشود.
و اما بعد...
🔺علی تذکر داده که حرف من حاوی «سادهاندیشی» است فلذا تصویری غلط از «شهود» و «جهان مدرن» ارائه میدهد. به نظر او اولاً چنین نبوده که قدما (پیشامدرنها) فقط به شهودشان دلخوش بوده باشند، بلکه آنها نیز شهود را با شواهد میسنجیدهاند. یعنی قائلان زمینمرکزی برای نظر خودشان «پشتوانۀ تجربی» داشتند و چنین نبوده که ناگهان در دوران مدرن بفهمند «ای دل غافل! شهود ما یک عمر خراب بوده و نمیدانستیم. واحسرتا! چرا شهودم را با شواهد نسنجیده بودم!» به نظر علی، قدما هم به عقل و تجربه وقعی مینهادند و چنین نبوده که فقط به شهود متکی باشند. ثانیاً، اگر فلسفۀ انگلوساکسون امروز را در نظر بگیریم میبینیم نه تنها نقش «شهود» کم نشده که بیشتر هم شده! علی حرفش را چنین خلاصه میکند «ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که "در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند". انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.»
🔺حرف علی تا حد خوبی روشن و واضح و «ساده» است. سادگی از صفات بارز نظریههای خوب علمی است. سادهنویسی و سادهاندیشی نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح است. صدالبته خطر هم دارد. وقتی آدم ساده بنویسد، طوری که همه بفهمند، احتمال اینکه دیگران بتوانند به او گیر بدهند زیاد میشود. از طرف دیگر، اگر آدم ساده بنویسد ممکن است به «سادهاندیشی» متهم شود. برای جبران کاستیها، و برای پرهیز از سادهاندیشی در مورد سادهاندیشی، من چند نکته را تدقیق میکنم:
🔺منظور از شهود چیست؟ هر کس ممکن است شهود متفاوتی در باب چیستی «شهود» داشته باشد. اما فارغ از شهود عمومی در باب چیستی «شهود»، آنچه امروزه در متون فلسفی و بعضاً علمی با عنوان «اینتویشن» مطرح است بیشتر به حالتی گفته میشود که آدم انگار «بیواسطه» چیزی را مییابد بدون اینکه خودش را درگیر فرایندی استدلالی کرده باشد. مثلاً من رنگ آبی آسمان را «بیواسطه» میبینم بدون اینکه خودم را درگیر این کنم که «رنگ آسمان ناشی از شکست نور در جو زمین است و ویژگیهای خاص گیرندههای نور در چشم انسان. چیزی که من میبینم یک موج الکترومغناطیس است با فرکانس فلان هرتز. چیزی به مثابۀ رنگ آبی آسمانی اصلاً در جهان وجود ندارد. این رنگ آبی که من میبینم توهمی است که ذهنم برای من ساخته...» ممکن (و گاهی البته غیرممکن) است که در تأملی خودآگاهانه برگردم و «شهود» خودم را تجزیه تحلیل کنم. اما در وهلۀ اول انگار جهان خودش را بر من تحمیل میکند. صدالبته من میتوانم شهود خویش را «تربیت» کنم. یک رادیولوژیست شهودش را طوری تربیت کرده که پای شکسته را در عکس «بیواسطه» میبیند، بدون اینکه درگیر یک فرایند پیچیدۀ «آگاهانه» شود (برای بحث حاضر بد نیست اینطور قرار کنیم که: «شهود» یعنی یافتن چیزی بیواسطه و ناخودآگاه که ممکن است بعداً برای آن «شواهدی» جور کنیم اعم از تجربی یا عقلی بهصورت خودآگاه).
🔺شهود ما درمورد ثبات زمین: سوال دربارۀ اینکه قدما برای نظریۀ «زمینمرکزی» چه شهود یا شواهدی داشتند در جای خود سوال خوبی است. اما دخلی به شهود امروز ما ندارد. همین الان (همین الان الان الان!) اگر از ما بپرسند «به نظرت زمین ثابت است یا حرکت میکند؟» احتمالاً اکثر ما میگوییم «به نظرم ثابت است» (صدالبته به یمن آموزش مدرن، شهود ما طوری تربیت شده که ممکن است ناخودآگاه بگوییم «به نظرم متحرک است»). ثبات زمین همانقدر شهودی است که رنگ آبی آسمان. برای درک این نکته که «شهود ما زر مفت زیاد میزند» لازم نیست به ساحت مقدس قدما جسارت کنیم. کافیست «دیده فرو بریم به گریبان خویش».
🔺آیا قدما حالیشان نبود که «شهود» با «شواهد» فرق دارد؟ بله حالیشان بود. از خیلیهای ما هم بهتر حالیشان بود. فلسفۀ یونان با همین تمایز متولد میشود: تمایز ظاهر و باطن، بود و نمود، محسوس و معقول... وقتی پارمنیدس میگوید تغییر و حرکت ناممکن است، شهود حسی خویش را پیش پای شواهد عقلی ذبح میکند. (البته این کار مخصوص یونان نیست و در همۀ سنتها بوده. کما اینکه «شهود عرفانی» با تسامح مساوی است با ذبح «شهود حسی» که میگوید جهان پر است از چیزهای متکثر و متعدد در پای «شهود قلبی» که با ریاضیت و سلوک تربیت شده و میگوید: لیس فی الدّار غیره دیّار).
...ادامه دارد...👇
@sadeghekazeb
Forwarded from صادق کاذب
🔸در باب تمایز «شهود» و «شواهد» و تعمق در باب جایگاه «شهود» در گذشته و حال و آینده
بخش دوم
🔺اگر قدما هم حالیشان بود که «شهود» لزوماً حرف اول و آخر را نمیزند و شهود لزوماً «منبع موثقی» نیست، پس چه چیزی جهان مدرن را متمایز میکند از پیشامدرن؟ به نظر من فهم این نکته، که در خیلی از جاها شهود با شواهد در تضاد است، در گذشته هم بوده اما در دنیای مدرن «همهگیر» شده است (مثل کرونا). یعنی عدۀ بیشتری از ما به چنین فهمی رسیدهایم. البته نه به این دلیل که باهوشتریم بلکه به علت وفور فرصتهای بیشتر برای فهم این نکته (فهم ما مولود شرایط ماست نه مولود نبوغ ما). «عدم ثبات زمین» امروز برای ما «شهودی» شده است، اما همین چند قرن پیش گالیله ممکن بود سرش را به خاطر این ادعا بر باد دهد.
🔺اگر اینطور است پس تاکید فراوان فلاسفۀ انگلیسیزبان (در سنت تحلیلی) را کجای دلمان بگذاریم؟ به نظرم باید مواظب باشیم در دام «این همه جمعیت فقط سیزده درصده؟» نیفتیم. فلاسفه کلاً جماعتی هستند در حاشیۀ تاریخ اما گمان دارند تاریخ روی انگشت آنها میچرخد. من و تو ممکن است کتابی هشتصد صفحهای در باب هگل بخوانیم و توهم برمان دارد که «هگل است که دنیا را میچرخاند». اشتغال بیش از حد به فلسفه ممکن است این حس (حس شهودی!) را به آدم بدهد که فلسفه خیلی چیز مهمی است یا فلاسفه خیلی آدمهای مهم و تاثیرگذاری هستند. به نظر من چنین نیست. مارکس صد و اندی سال پیش این نکته را فهمید و از خر فلسفه پایین آمد. اما برخی از فلاسفه (بهویژه تحلیلیها) به خر فلسفه چسبیدهاند و پایین هم نمیآیند. هر چه بهشان بگویی «بابا این خر شما لنگ است. بیا سوار قطار علم شو» گوششان بدهکار نیست. این جماعت هنوز امیدوارند با «شهود» خویش لااقل برخی از حقایق عالم را کشف کنند. آزمایش «اتاق چینی» و «اتاق ماری» از مشهورترین بامبولهای این جماعت است برای تبلیغ شهودهایشان. (البته اوضاع اینقدر دراماتیک نیست. من هم دارم تبلیغ شهود خودم رو میکنم در نهایت.)
🔺در سالهای اخیر جنبشی از جانب فلاسفۀ جوان راه افتاده با نام «اکسپریمنتال فیلاسوفی». در ایران گاهی «فلسفۀ تجربی» ترجمه میکنند که خیلی غلطانداز است. آدم یاد دعوای تجربهگراها و عقلگراها میافتد. اما ربط چندانی به آن دعوا ندارد. اینها میخواهند «آزمایش» را وارد استراتژیکترین و آخرین سنگر فلاسفه، یعنی «شهود»، کنند. این گروه از فیلسوفهای جوان قصد دارند این جماعت خرسوار را (که به «آرم چر فیلاسوفی» اشتغال دارند) همراه با خرهایشان بیاورند سوار قطار علم کنند و به تیغ جراحی بسپارند. چطوری؟ با انجام آزمایش روی «شهود» آدمها و نشان دادن اینکه «شهود آدمها کلاً زر مفت زیاد میزند».
▫️نقد علی باعث شد من دقیقتر به این نظرسنجی بازیگوشانه و تحلیل بعدش بیندیشم. خیلی نکته مغفول مانده در این بحث هنوز. اما تمرین خوبیست. امیدوارم این بحثها شهود ما در باب «شهود» را پرورش دهد. فیلسوف واقعی کسی است که همیشه آماده است تا شهود خویش را از بیخ خراب کند و دوباره بسازد. حتی شهود خویش در باب شهود را. حتی شهود خویش در باب شهود خویش در باب شهود خویش را... آماده است تا رخت و لباس خویش را نو کند... نه اینکه در زیرزمین خانه روی مبل لم بدهد و با اتکا بر «شهود» خویش برای عالم و آدم فلسفه ببافد.
@sadeghekazeb
بخش دوم
🔺اگر قدما هم حالیشان بود که «شهود» لزوماً حرف اول و آخر را نمیزند و شهود لزوماً «منبع موثقی» نیست، پس چه چیزی جهان مدرن را متمایز میکند از پیشامدرن؟ به نظر من فهم این نکته، که در خیلی از جاها شهود با شواهد در تضاد است، در گذشته هم بوده اما در دنیای مدرن «همهگیر» شده است (مثل کرونا). یعنی عدۀ بیشتری از ما به چنین فهمی رسیدهایم. البته نه به این دلیل که باهوشتریم بلکه به علت وفور فرصتهای بیشتر برای فهم این نکته (فهم ما مولود شرایط ماست نه مولود نبوغ ما). «عدم ثبات زمین» امروز برای ما «شهودی» شده است، اما همین چند قرن پیش گالیله ممکن بود سرش را به خاطر این ادعا بر باد دهد.
🔺اگر اینطور است پس تاکید فراوان فلاسفۀ انگلیسیزبان (در سنت تحلیلی) را کجای دلمان بگذاریم؟ به نظرم باید مواظب باشیم در دام «این همه جمعیت فقط سیزده درصده؟» نیفتیم. فلاسفه کلاً جماعتی هستند در حاشیۀ تاریخ اما گمان دارند تاریخ روی انگشت آنها میچرخد. من و تو ممکن است کتابی هشتصد صفحهای در باب هگل بخوانیم و توهم برمان دارد که «هگل است که دنیا را میچرخاند». اشتغال بیش از حد به فلسفه ممکن است این حس (حس شهودی!) را به آدم بدهد که فلسفه خیلی چیز مهمی است یا فلاسفه خیلی آدمهای مهم و تاثیرگذاری هستند. به نظر من چنین نیست. مارکس صد و اندی سال پیش این نکته را فهمید و از خر فلسفه پایین آمد. اما برخی از فلاسفه (بهویژه تحلیلیها) به خر فلسفه چسبیدهاند و پایین هم نمیآیند. هر چه بهشان بگویی «بابا این خر شما لنگ است. بیا سوار قطار علم شو» گوششان بدهکار نیست. این جماعت هنوز امیدوارند با «شهود» خویش لااقل برخی از حقایق عالم را کشف کنند. آزمایش «اتاق چینی» و «اتاق ماری» از مشهورترین بامبولهای این جماعت است برای تبلیغ شهودهایشان. (البته اوضاع اینقدر دراماتیک نیست. من هم دارم تبلیغ شهود خودم رو میکنم در نهایت.)
🔺در سالهای اخیر جنبشی از جانب فلاسفۀ جوان راه افتاده با نام «اکسپریمنتال فیلاسوفی». در ایران گاهی «فلسفۀ تجربی» ترجمه میکنند که خیلی غلطانداز است. آدم یاد دعوای تجربهگراها و عقلگراها میافتد. اما ربط چندانی به آن دعوا ندارد. اینها میخواهند «آزمایش» را وارد استراتژیکترین و آخرین سنگر فلاسفه، یعنی «شهود»، کنند. این گروه از فیلسوفهای جوان قصد دارند این جماعت خرسوار را (که به «آرم چر فیلاسوفی» اشتغال دارند) همراه با خرهایشان بیاورند سوار قطار علم کنند و به تیغ جراحی بسپارند. چطوری؟ با انجام آزمایش روی «شهود» آدمها و نشان دادن اینکه «شهود آدمها کلاً زر مفت زیاد میزند».
▫️نقد علی باعث شد من دقیقتر به این نظرسنجی بازیگوشانه و تحلیل بعدش بیندیشم. خیلی نکته مغفول مانده در این بحث هنوز. اما تمرین خوبیست. امیدوارم این بحثها شهود ما در باب «شهود» را پرورش دهد. فیلسوف واقعی کسی است که همیشه آماده است تا شهود خویش را از بیخ خراب کند و دوباره بسازد. حتی شهود خویش در باب شهود را. حتی شهود خویش در باب شهود خویش در باب شهود خویش را... آماده است تا رخت و لباس خویش را نو کند... نه اینکه در زیرزمین خانه روی مبل لم بدهد و با اتکا بر «شهود» خویش برای عالم و آدم فلسفه ببافد.
@sadeghekazeb