اوراسکا: خوش به حال اونایی که مومیایی شدن زندگی جاودان پیدا کردن!
موکراهوب: یعنی وقتی دل و روده تو خالی کنن و با پارچه بپوشوننت تا جسمت فرسوده نشه ابدی میشی؟! نه دوست من اون چیزی که تا ابد می مونه مسلک و باورته ،وگرنه جسمیکه مرده ،مرده دیگه چه زود بپوسه یا
چه اصلا نپوسه.
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
موکراهوب: یعنی وقتی دل و روده تو خالی کنن و با پارچه بپوشوننت تا جسمت فرسوده نشه ابدی میشی؟! نه دوست من اون چیزی که تا ابد می مونه مسلک و باورته ،وگرنه جسمیکه مرده ،مرده دیگه چه زود بپوسه یا
چه اصلا نپوسه.
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
🗯 کانال «صادق کاذب» نظرسنجی جالبی رو به اشتراک گذاشته که توی لینک زیر میتونین ببینین:
https://t.me/sadeghekazeb/277
نتیجۀ پاسخ افراد به این سؤال:
https://t.me/sadeghekazeb/278
توضیحات و تحلیل «صادق کاذب» در مورد نتیجۀ نظرسنجی:
https://t.me/sadeghekazeb/280
من فکر میکنم «بخشی» از توضیح صادق کاذب سادهاندیشیه که به ما تصویر غلطی ارائه میده.
🗯 یکی از مسائلی که توی تاریخ مهمه، اینه که «تو قرن شونزده و هیوده میلادی چه اتفاقی رخ داد که ما میگیم انسان وارد دورۀ مدرن شد؟». مسئله، پیدا کردن علت مدرنیته نیست. یعنی این سؤال به دنبال این نیست که بپرسه «چرا مدرنیته رخ داد؟»؛ بلکه میخواد بپرسه «وقتی ما میگیم بشر وارد دورۀ مدرن شد، منظورمون اینه که بشر چه تغییری نسبت به گذشتۀ خودش کرد؟». صادق کاذب سعی کرده بخشی از این تغییر رو اینطور توضیح بده (از همون لینک بالا):
"یکی از مهمترین رویدادهایی که به «مدرن» شدن جهان انجامید مواجهه با انبوهی از مسائلی بود که در دنیای قدیم وجود نداشت. مواجهه با این مسائل باعث شد انسان در جهان مدرن متوجه شود شهود منبع موثقی نیست. شهود ما میگوید زمین ثابت است. شهود ما میگوید ممکن نیست زمین و ماه که این همه با هم فاصله دارند همدیگر را جذب کنند. ممکن نیست ما حاصل فرایند تکامل باشیم. شهود ما میگوید ما مرکز جهانیم. ممکن نیست کامپیوتر آگاه شود. شهود ما کلاً زر مفت زیاد میزند."
🗯 حرف صادق کاذب اینه که انسان توی دورۀ مدرن به شهودش شک کرد و سعی کرد از شهود استفاده نکنه یا کمتر از شهود خودش استفاده کنه. به نظرم اشتباهه که ما مدل «زمین-مرکزی» بطلمیوسی رو نتیجۀ شهود و مدل «خورشید-مرکزی» کوپرنیکی رو نتیجۀ شواهد بدونیم. قرنها مدل زمین-مرکزی مورد قبول دانشمندا (و نه فقط مردم عادی) بود. هم به این خاطر که دلایل و شواهد، زمین-مرکزی رو تأیید میکرد و هم به خاطر اینکه با این مدل، پدیدههای نجومی مثل کسوف رو پیشبینی میکردن. بطلمیوس (دانشمند قرن دوم میلادی) صرفاً با اتکای به شهود، معتقد نبود که زمین ثابته. دلایلی ارائه میکرد. و به خاطر همین هم حرفهای گالیله تو قرن 17 مورد توافق همگی قرار نمیگیره، چون ادعاهای گالیله از نظر طرفدارای نظام بطلمیوسی نمینونسته به اشکالات پاسخ بده. این حرف رو برای تکتک نظریات علمی پیشامدرن میشه گفت که این نظریات همگی پشتوانۀ تجربی داشتن. در نتیجه، من اینطور «نمیبینم» که عقاید مرکزی سنتی بر پایۀ صرفاً شهود بوده و چون انسان مدرن به شهود (به طور کلی) شک کرد، اون عقاید رو کنار گذاشت.
🗯 از طرف دیگه، توی دورۀ مدرن هم اینطور نیست که شهود کم شده باشه. توی فلسفههای انگلیسی-آمریکایی (یا همون تحلیلی)، کاملاً رایجه که فیلسوفا از «شهود» استفاده میکنن. برای دستیابی به چه چیزی از شهود استفاده میکنن؟ دستیابی به صدق (یا حقیقت). توی موضوعات معرفتشناسی و اخلاق، کافیه به مقالهها و کتابهای فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی رجوع کنیم تا حجم ارجاع به شهود رو ببینیم. این فیلسوفا معتقدن شهود اخلاقی امروز ما اینه که بردهداری (حداقل به روش باستانی اون) کار غلطیه؛ شهود اخلاقی امروز ما اینه که شکنجۀ کودک کار غلطیه؛ شهود ما اینه که جهان خارج از ذهن (میز و صندلی و دریا و ...) واقعاً وجود داره و صرفاً ساختۀ ذهن ما نیست؛ شهود ما اینه که برهنگی جلوی جمع و مثلاً نشون دادن قسمتهای خاصی از بدن توی یه مهمونی رسمی کار درستی نیست؛ شهود ما اینه که درختان، محل تجمع ارواح نیست؛ شهود ما اینه که کوه و دریا و ابر و خورشید، ادراک ندارن.
ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که «در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند». انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.
⚠️ من مجبورم دوتا نکته رو تذکر بدم چون ممکنه بعضی از دوستان برای اینکه بدونن تعریف «شهود» چیه، سرچ کنن و به سایت «تقریباً» نامعتبر ویکیپدیا رجوع کنن (این دوتا نکته، نقد به تحلیل صادق کاذب نیست). تو صفحۀ فارسی این سایت (در مورد شهود)، یه توضیح کوچیکی هم در مورد علم حضوری داده و ممکنه این تصور پیش بیاد که شهودی که اینجا توضیح داده شده، همون علم حضوری از نظر فیلسوفای اسلامیه. چنین تصوری غلطه. نکتۀ دوم اینکه شهودی که اینجا مدنظره، هیچ ارتباطی با کشف و شهود عرفا نداره. 71 درصد افراد با استفاده از کشف و شهود عرفانی، گزینۀ اول رو توی نظرسنجی صادق کاذب انتخاب نکردن؛ شهودی که اینجا مدنظره، با کشف و شهود عرفا متفاوته. چه بسا بسیاری از چیزهایی که عرفا با کشف و شهود بهش برسن، فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی (حتی خداباور) اونا رو قبول نکنن، فقط و فقط به این دلیل که «با شهود این فیلسوفا ناسازگاره».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
https://t.me/sadeghekazeb/277
نتیجۀ پاسخ افراد به این سؤال:
https://t.me/sadeghekazeb/278
توضیحات و تحلیل «صادق کاذب» در مورد نتیجۀ نظرسنجی:
https://t.me/sadeghekazeb/280
من فکر میکنم «بخشی» از توضیح صادق کاذب سادهاندیشیه که به ما تصویر غلطی ارائه میده.
🗯 یکی از مسائلی که توی تاریخ مهمه، اینه که «تو قرن شونزده و هیوده میلادی چه اتفاقی رخ داد که ما میگیم انسان وارد دورۀ مدرن شد؟». مسئله، پیدا کردن علت مدرنیته نیست. یعنی این سؤال به دنبال این نیست که بپرسه «چرا مدرنیته رخ داد؟»؛ بلکه میخواد بپرسه «وقتی ما میگیم بشر وارد دورۀ مدرن شد، منظورمون اینه که بشر چه تغییری نسبت به گذشتۀ خودش کرد؟». صادق کاذب سعی کرده بخشی از این تغییر رو اینطور توضیح بده (از همون لینک بالا):
"یکی از مهمترین رویدادهایی که به «مدرن» شدن جهان انجامید مواجهه با انبوهی از مسائلی بود که در دنیای قدیم وجود نداشت. مواجهه با این مسائل باعث شد انسان در جهان مدرن متوجه شود شهود منبع موثقی نیست. شهود ما میگوید زمین ثابت است. شهود ما میگوید ممکن نیست زمین و ماه که این همه با هم فاصله دارند همدیگر را جذب کنند. ممکن نیست ما حاصل فرایند تکامل باشیم. شهود ما میگوید ما مرکز جهانیم. ممکن نیست کامپیوتر آگاه شود. شهود ما کلاً زر مفت زیاد میزند."
🗯 حرف صادق کاذب اینه که انسان توی دورۀ مدرن به شهودش شک کرد و سعی کرد از شهود استفاده نکنه یا کمتر از شهود خودش استفاده کنه. به نظرم اشتباهه که ما مدل «زمین-مرکزی» بطلمیوسی رو نتیجۀ شهود و مدل «خورشید-مرکزی» کوپرنیکی رو نتیجۀ شواهد بدونیم. قرنها مدل زمین-مرکزی مورد قبول دانشمندا (و نه فقط مردم عادی) بود. هم به این خاطر که دلایل و شواهد، زمین-مرکزی رو تأیید میکرد و هم به خاطر اینکه با این مدل، پدیدههای نجومی مثل کسوف رو پیشبینی میکردن. بطلمیوس (دانشمند قرن دوم میلادی) صرفاً با اتکای به شهود، معتقد نبود که زمین ثابته. دلایلی ارائه میکرد. و به خاطر همین هم حرفهای گالیله تو قرن 17 مورد توافق همگی قرار نمیگیره، چون ادعاهای گالیله از نظر طرفدارای نظام بطلمیوسی نمینونسته به اشکالات پاسخ بده. این حرف رو برای تکتک نظریات علمی پیشامدرن میشه گفت که این نظریات همگی پشتوانۀ تجربی داشتن. در نتیجه، من اینطور «نمیبینم» که عقاید مرکزی سنتی بر پایۀ صرفاً شهود بوده و چون انسان مدرن به شهود (به طور کلی) شک کرد، اون عقاید رو کنار گذاشت.
🗯 از طرف دیگه، توی دورۀ مدرن هم اینطور نیست که شهود کم شده باشه. توی فلسفههای انگلیسی-آمریکایی (یا همون تحلیلی)، کاملاً رایجه که فیلسوفا از «شهود» استفاده میکنن. برای دستیابی به چه چیزی از شهود استفاده میکنن؟ دستیابی به صدق (یا حقیقت). توی موضوعات معرفتشناسی و اخلاق، کافیه به مقالهها و کتابهای فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی رجوع کنیم تا حجم ارجاع به شهود رو ببینیم. این فیلسوفا معتقدن شهود اخلاقی امروز ما اینه که بردهداری (حداقل به روش باستانی اون) کار غلطیه؛ شهود اخلاقی امروز ما اینه که شکنجۀ کودک کار غلطیه؛ شهود ما اینه که جهان خارج از ذهن (میز و صندلی و دریا و ...) واقعاً وجود داره و صرفاً ساختۀ ذهن ما نیست؛ شهود ما اینه که برهنگی جلوی جمع و مثلاً نشون دادن قسمتهای خاصی از بدن توی یه مهمونی رسمی کار درستی نیست؛ شهود ما اینه که درختان، محل تجمع ارواح نیست؛ شهود ما اینه که کوه و دریا و ابر و خورشید، ادراک ندارن.
ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که «در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند». انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.
⚠️ من مجبورم دوتا نکته رو تذکر بدم چون ممکنه بعضی از دوستان برای اینکه بدونن تعریف «شهود» چیه، سرچ کنن و به سایت «تقریباً» نامعتبر ویکیپدیا رجوع کنن (این دوتا نکته، نقد به تحلیل صادق کاذب نیست). تو صفحۀ فارسی این سایت (در مورد شهود)، یه توضیح کوچیکی هم در مورد علم حضوری داده و ممکنه این تصور پیش بیاد که شهودی که اینجا توضیح داده شده، همون علم حضوری از نظر فیلسوفای اسلامیه. چنین تصوری غلطه. نکتۀ دوم اینکه شهودی که اینجا مدنظره، هیچ ارتباطی با کشف و شهود عرفا نداره. 71 درصد افراد با استفاده از کشف و شهود عرفانی، گزینۀ اول رو توی نظرسنجی صادق کاذب انتخاب نکردن؛ شهودی که اینجا مدنظره، با کشف و شهود عرفا متفاوته. چه بسا بسیاری از چیزهایی که عرفا با کشف و شهود بهش برسن، فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی (حتی خداباور) اونا رو قبول نکنن، فقط و فقط به این دلیل که «با شهود این فیلسوفا ناسازگاره».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Telegram
صادق کاذب
نظرم را عوض کنم یا نه؟
@sadeghekazeb
@sadeghekazeb
Forwarded from صادق کاذب
🔸در باب تمایز «شهود» و «شواهد» و تعمق در باب جایگاه «شهود» در گذشته و حال و آینده
بخش اول
علی لطف کرده و حرف من در باب «شهود» را نقد کرده. خوشوقتم که آن حرفها «نقد» شده. اگر قرار باشد اتفاق خوبی برای تفکر ما بیفتد از دل همین گفتگوها خواهد افتاد نه از دل دانشگاه (که هایش غیرملفوظ است). سنت فلسفی یا فکری چیزی نیست که از آسمان نازل شود یا کسی در زیرزمین خانه و خلوت خویش آن را بسازد. از دل همین گفتگوهاست که چیزهای خوب و مفید متولد میشود.
و اما بعد...
🔺علی تذکر داده که حرف من حاوی «سادهاندیشی» است فلذا تصویری غلط از «شهود» و «جهان مدرن» ارائه میدهد. به نظر او اولاً چنین نبوده که قدما (پیشامدرنها) فقط به شهودشان دلخوش بوده باشند، بلکه آنها نیز شهود را با شواهد میسنجیدهاند. یعنی قائلان زمینمرکزی برای نظر خودشان «پشتوانۀ تجربی» داشتند و چنین نبوده که ناگهان در دوران مدرن بفهمند «ای دل غافل! شهود ما یک عمر خراب بوده و نمیدانستیم. واحسرتا! چرا شهودم را با شواهد نسنجیده بودم!» به نظر علی، قدما هم به عقل و تجربه وقعی مینهادند و چنین نبوده که فقط به شهود متکی باشند. ثانیاً، اگر فلسفۀ انگلوساکسون امروز را در نظر بگیریم میبینیم نه تنها نقش «شهود» کم نشده که بیشتر هم شده! علی حرفش را چنین خلاصه میکند «ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که "در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند". انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.»
🔺حرف علی تا حد خوبی روشن و واضح و «ساده» است. سادگی از صفات بارز نظریههای خوب علمی است. سادهنویسی و سادهاندیشی نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح است. صدالبته خطر هم دارد. وقتی آدم ساده بنویسد، طوری که همه بفهمند، احتمال اینکه دیگران بتوانند به او گیر بدهند زیاد میشود. از طرف دیگر، اگر آدم ساده بنویسد ممکن است به «سادهاندیشی» متهم شود. برای جبران کاستیها، و برای پرهیز از سادهاندیشی در مورد سادهاندیشی، من چند نکته را تدقیق میکنم:
🔺منظور از شهود چیست؟ هر کس ممکن است شهود متفاوتی در باب چیستی «شهود» داشته باشد. اما فارغ از شهود عمومی در باب چیستی «شهود»، آنچه امروزه در متون فلسفی و بعضاً علمی با عنوان «اینتویشن» مطرح است بیشتر به حالتی گفته میشود که آدم انگار «بیواسطه» چیزی را مییابد بدون اینکه خودش را درگیر فرایندی استدلالی کرده باشد. مثلاً من رنگ آبی آسمان را «بیواسطه» میبینم بدون اینکه خودم را درگیر این کنم که «رنگ آسمان ناشی از شکست نور در جو زمین است و ویژگیهای خاص گیرندههای نور در چشم انسان. چیزی که من میبینم یک موج الکترومغناطیس است با فرکانس فلان هرتز. چیزی به مثابۀ رنگ آبی آسمانی اصلاً در جهان وجود ندارد. این رنگ آبی که من میبینم توهمی است که ذهنم برای من ساخته...» ممکن (و گاهی البته غیرممکن) است که در تأملی خودآگاهانه برگردم و «شهود» خودم را تجزیه تحلیل کنم. اما در وهلۀ اول انگار جهان خودش را بر من تحمیل میکند. صدالبته من میتوانم شهود خویش را «تربیت» کنم. یک رادیولوژیست شهودش را طوری تربیت کرده که پای شکسته را در عکس «بیواسطه» میبیند، بدون اینکه درگیر یک فرایند پیچیدۀ «آگاهانه» شود (برای بحث حاضر بد نیست اینطور قرار کنیم که: «شهود» یعنی یافتن چیزی بیواسطه و ناخودآگاه که ممکن است بعداً برای آن «شواهدی» جور کنیم اعم از تجربی یا عقلی بهصورت خودآگاه).
🔺شهود ما درمورد ثبات زمین: سوال دربارۀ اینکه قدما برای نظریۀ «زمینمرکزی» چه شهود یا شواهدی داشتند در جای خود سوال خوبی است. اما دخلی به شهود امروز ما ندارد. همین الان (همین الان الان الان!) اگر از ما بپرسند «به نظرت زمین ثابت است یا حرکت میکند؟» احتمالاً اکثر ما میگوییم «به نظرم ثابت است» (صدالبته به یمن آموزش مدرن، شهود ما طوری تربیت شده که ممکن است ناخودآگاه بگوییم «به نظرم متحرک است»). ثبات زمین همانقدر شهودی است که رنگ آبی آسمان. برای درک این نکته که «شهود ما زر مفت زیاد میزند» لازم نیست به ساحت مقدس قدما جسارت کنیم. کافیست «دیده فرو بریم به گریبان خویش».
🔺آیا قدما حالیشان نبود که «شهود» با «شواهد» فرق دارد؟ بله حالیشان بود. از خیلیهای ما هم بهتر حالیشان بود. فلسفۀ یونان با همین تمایز متولد میشود: تمایز ظاهر و باطن، بود و نمود، محسوس و معقول... وقتی پارمنیدس میگوید تغییر و حرکت ناممکن است، شهود حسی خویش را پیش پای شواهد عقلی ذبح میکند. (البته این کار مخصوص یونان نیست و در همۀ سنتها بوده. کما اینکه «شهود عرفانی» با تسامح مساوی است با ذبح «شهود حسی» که میگوید جهان پر است از چیزهای متکثر و متعدد در پای «شهود قلبی» که با ریاضیت و سلوک تربیت شده و میگوید: لیس فی الدّار غیره دیّار).
...ادامه دارد...👇
@sadeghekazeb
بخش اول
علی لطف کرده و حرف من در باب «شهود» را نقد کرده. خوشوقتم که آن حرفها «نقد» شده. اگر قرار باشد اتفاق خوبی برای تفکر ما بیفتد از دل همین گفتگوها خواهد افتاد نه از دل دانشگاه (که هایش غیرملفوظ است). سنت فلسفی یا فکری چیزی نیست که از آسمان نازل شود یا کسی در زیرزمین خانه و خلوت خویش آن را بسازد. از دل همین گفتگوهاست که چیزهای خوب و مفید متولد میشود.
و اما بعد...
🔺علی تذکر داده که حرف من حاوی «سادهاندیشی» است فلذا تصویری غلط از «شهود» و «جهان مدرن» ارائه میدهد. به نظر او اولاً چنین نبوده که قدما (پیشامدرنها) فقط به شهودشان دلخوش بوده باشند، بلکه آنها نیز شهود را با شواهد میسنجیدهاند. یعنی قائلان زمینمرکزی برای نظر خودشان «پشتوانۀ تجربی» داشتند و چنین نبوده که ناگهان در دوران مدرن بفهمند «ای دل غافل! شهود ما یک عمر خراب بوده و نمیدانستیم. واحسرتا! چرا شهودم را با شواهد نسنجیده بودم!» به نظر علی، قدما هم به عقل و تجربه وقعی مینهادند و چنین نبوده که فقط به شهود متکی باشند. ثانیاً، اگر فلسفۀ انگلوساکسون امروز را در نظر بگیریم میبینیم نه تنها نقش «شهود» کم نشده که بیشتر هم شده! علی حرفش را چنین خلاصه میکند «ای کاش صادق کاذب اینطور مینوشت که "در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند". انسان تو همۀ دورههای تاریخی غرق در شهوده.»
🔺حرف علی تا حد خوبی روشن و واضح و «ساده» است. سادگی از صفات بارز نظریههای خوب علمی است. سادهنویسی و سادهاندیشی نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح است. صدالبته خطر هم دارد. وقتی آدم ساده بنویسد، طوری که همه بفهمند، احتمال اینکه دیگران بتوانند به او گیر بدهند زیاد میشود. از طرف دیگر، اگر آدم ساده بنویسد ممکن است به «سادهاندیشی» متهم شود. برای جبران کاستیها، و برای پرهیز از سادهاندیشی در مورد سادهاندیشی، من چند نکته را تدقیق میکنم:
🔺منظور از شهود چیست؟ هر کس ممکن است شهود متفاوتی در باب چیستی «شهود» داشته باشد. اما فارغ از شهود عمومی در باب چیستی «شهود»، آنچه امروزه در متون فلسفی و بعضاً علمی با عنوان «اینتویشن» مطرح است بیشتر به حالتی گفته میشود که آدم انگار «بیواسطه» چیزی را مییابد بدون اینکه خودش را درگیر فرایندی استدلالی کرده باشد. مثلاً من رنگ آبی آسمان را «بیواسطه» میبینم بدون اینکه خودم را درگیر این کنم که «رنگ آسمان ناشی از شکست نور در جو زمین است و ویژگیهای خاص گیرندههای نور در چشم انسان. چیزی که من میبینم یک موج الکترومغناطیس است با فرکانس فلان هرتز. چیزی به مثابۀ رنگ آبی آسمانی اصلاً در جهان وجود ندارد. این رنگ آبی که من میبینم توهمی است که ذهنم برای من ساخته...» ممکن (و گاهی البته غیرممکن) است که در تأملی خودآگاهانه برگردم و «شهود» خودم را تجزیه تحلیل کنم. اما در وهلۀ اول انگار جهان خودش را بر من تحمیل میکند. صدالبته من میتوانم شهود خویش را «تربیت» کنم. یک رادیولوژیست شهودش را طوری تربیت کرده که پای شکسته را در عکس «بیواسطه» میبیند، بدون اینکه درگیر یک فرایند پیچیدۀ «آگاهانه» شود (برای بحث حاضر بد نیست اینطور قرار کنیم که: «شهود» یعنی یافتن چیزی بیواسطه و ناخودآگاه که ممکن است بعداً برای آن «شواهدی» جور کنیم اعم از تجربی یا عقلی بهصورت خودآگاه).
🔺شهود ما درمورد ثبات زمین: سوال دربارۀ اینکه قدما برای نظریۀ «زمینمرکزی» چه شهود یا شواهدی داشتند در جای خود سوال خوبی است. اما دخلی به شهود امروز ما ندارد. همین الان (همین الان الان الان!) اگر از ما بپرسند «به نظرت زمین ثابت است یا حرکت میکند؟» احتمالاً اکثر ما میگوییم «به نظرم ثابت است» (صدالبته به یمن آموزش مدرن، شهود ما طوری تربیت شده که ممکن است ناخودآگاه بگوییم «به نظرم متحرک است»). ثبات زمین همانقدر شهودی است که رنگ آبی آسمان. برای درک این نکته که «شهود ما زر مفت زیاد میزند» لازم نیست به ساحت مقدس قدما جسارت کنیم. کافیست «دیده فرو بریم به گریبان خویش».
🔺آیا قدما حالیشان نبود که «شهود» با «شواهد» فرق دارد؟ بله حالیشان بود. از خیلیهای ما هم بهتر حالیشان بود. فلسفۀ یونان با همین تمایز متولد میشود: تمایز ظاهر و باطن، بود و نمود، محسوس و معقول... وقتی پارمنیدس میگوید تغییر و حرکت ناممکن است، شهود حسی خویش را پیش پای شواهد عقلی ذبح میکند. (البته این کار مخصوص یونان نیست و در همۀ سنتها بوده. کما اینکه «شهود عرفانی» با تسامح مساوی است با ذبح «شهود حسی» که میگوید جهان پر است از چیزهای متکثر و متعدد در پای «شهود قلبی» که با ریاضیت و سلوک تربیت شده و میگوید: لیس فی الدّار غیره دیّار).
...ادامه دارد...👇
@sadeghekazeb
Forwarded from صادق کاذب
🔸در باب تمایز «شهود» و «شواهد» و تعمق در باب جایگاه «شهود» در گذشته و حال و آینده
بخش دوم
🔺اگر قدما هم حالیشان بود که «شهود» لزوماً حرف اول و آخر را نمیزند و شهود لزوماً «منبع موثقی» نیست، پس چه چیزی جهان مدرن را متمایز میکند از پیشامدرن؟ به نظر من فهم این نکته، که در خیلی از جاها شهود با شواهد در تضاد است، در گذشته هم بوده اما در دنیای مدرن «همهگیر» شده است (مثل کرونا). یعنی عدۀ بیشتری از ما به چنین فهمی رسیدهایم. البته نه به این دلیل که باهوشتریم بلکه به علت وفور فرصتهای بیشتر برای فهم این نکته (فهم ما مولود شرایط ماست نه مولود نبوغ ما). «عدم ثبات زمین» امروز برای ما «شهودی» شده است، اما همین چند قرن پیش گالیله ممکن بود سرش را به خاطر این ادعا بر باد دهد.
🔺اگر اینطور است پس تاکید فراوان فلاسفۀ انگلیسیزبان (در سنت تحلیلی) را کجای دلمان بگذاریم؟ به نظرم باید مواظب باشیم در دام «این همه جمعیت فقط سیزده درصده؟» نیفتیم. فلاسفه کلاً جماعتی هستند در حاشیۀ تاریخ اما گمان دارند تاریخ روی انگشت آنها میچرخد. من و تو ممکن است کتابی هشتصد صفحهای در باب هگل بخوانیم و توهم برمان دارد که «هگل است که دنیا را میچرخاند». اشتغال بیش از حد به فلسفه ممکن است این حس (حس شهودی!) را به آدم بدهد که فلسفه خیلی چیز مهمی است یا فلاسفه خیلی آدمهای مهم و تاثیرگذاری هستند. به نظر من چنین نیست. مارکس صد و اندی سال پیش این نکته را فهمید و از خر فلسفه پایین آمد. اما برخی از فلاسفه (بهویژه تحلیلیها) به خر فلسفه چسبیدهاند و پایین هم نمیآیند. هر چه بهشان بگویی «بابا این خر شما لنگ است. بیا سوار قطار علم شو» گوششان بدهکار نیست. این جماعت هنوز امیدوارند با «شهود» خویش لااقل برخی از حقایق عالم را کشف کنند. آزمایش «اتاق چینی» و «اتاق ماری» از مشهورترین بامبولهای این جماعت است برای تبلیغ شهودهایشان. (البته اوضاع اینقدر دراماتیک نیست. من هم دارم تبلیغ شهود خودم رو میکنم در نهایت.)
🔺در سالهای اخیر جنبشی از جانب فلاسفۀ جوان راه افتاده با نام «اکسپریمنتال فیلاسوفی». در ایران گاهی «فلسفۀ تجربی» ترجمه میکنند که خیلی غلطانداز است. آدم یاد دعوای تجربهگراها و عقلگراها میافتد. اما ربط چندانی به آن دعوا ندارد. اینها میخواهند «آزمایش» را وارد استراتژیکترین و آخرین سنگر فلاسفه، یعنی «شهود»، کنند. این گروه از فیلسوفهای جوان قصد دارند این جماعت خرسوار را (که به «آرم چر فیلاسوفی» اشتغال دارند) همراه با خرهایشان بیاورند سوار قطار علم کنند و به تیغ جراحی بسپارند. چطوری؟ با انجام آزمایش روی «شهود» آدمها و نشان دادن اینکه «شهود آدمها کلاً زر مفت زیاد میزند».
▫️نقد علی باعث شد من دقیقتر به این نظرسنجی بازیگوشانه و تحلیل بعدش بیندیشم. خیلی نکته مغفول مانده در این بحث هنوز. اما تمرین خوبیست. امیدوارم این بحثها شهود ما در باب «شهود» را پرورش دهد. فیلسوف واقعی کسی است که همیشه آماده است تا شهود خویش را از بیخ خراب کند و دوباره بسازد. حتی شهود خویش در باب شهود را. حتی شهود خویش در باب شهود خویش در باب شهود خویش را... آماده است تا رخت و لباس خویش را نو کند... نه اینکه در زیرزمین خانه روی مبل لم بدهد و با اتکا بر «شهود» خویش برای عالم و آدم فلسفه ببافد.
@sadeghekazeb
بخش دوم
🔺اگر قدما هم حالیشان بود که «شهود» لزوماً حرف اول و آخر را نمیزند و شهود لزوماً «منبع موثقی» نیست، پس چه چیزی جهان مدرن را متمایز میکند از پیشامدرن؟ به نظر من فهم این نکته، که در خیلی از جاها شهود با شواهد در تضاد است، در گذشته هم بوده اما در دنیای مدرن «همهگیر» شده است (مثل کرونا). یعنی عدۀ بیشتری از ما به چنین فهمی رسیدهایم. البته نه به این دلیل که باهوشتریم بلکه به علت وفور فرصتهای بیشتر برای فهم این نکته (فهم ما مولود شرایط ماست نه مولود نبوغ ما). «عدم ثبات زمین» امروز برای ما «شهودی» شده است، اما همین چند قرن پیش گالیله ممکن بود سرش را به خاطر این ادعا بر باد دهد.
🔺اگر اینطور است پس تاکید فراوان فلاسفۀ انگلیسیزبان (در سنت تحلیلی) را کجای دلمان بگذاریم؟ به نظرم باید مواظب باشیم در دام «این همه جمعیت فقط سیزده درصده؟» نیفتیم. فلاسفه کلاً جماعتی هستند در حاشیۀ تاریخ اما گمان دارند تاریخ روی انگشت آنها میچرخد. من و تو ممکن است کتابی هشتصد صفحهای در باب هگل بخوانیم و توهم برمان دارد که «هگل است که دنیا را میچرخاند». اشتغال بیش از حد به فلسفه ممکن است این حس (حس شهودی!) را به آدم بدهد که فلسفه خیلی چیز مهمی است یا فلاسفه خیلی آدمهای مهم و تاثیرگذاری هستند. به نظر من چنین نیست. مارکس صد و اندی سال پیش این نکته را فهمید و از خر فلسفه پایین آمد. اما برخی از فلاسفه (بهویژه تحلیلیها) به خر فلسفه چسبیدهاند و پایین هم نمیآیند. هر چه بهشان بگویی «بابا این خر شما لنگ است. بیا سوار قطار علم شو» گوششان بدهکار نیست. این جماعت هنوز امیدوارند با «شهود» خویش لااقل برخی از حقایق عالم را کشف کنند. آزمایش «اتاق چینی» و «اتاق ماری» از مشهورترین بامبولهای این جماعت است برای تبلیغ شهودهایشان. (البته اوضاع اینقدر دراماتیک نیست. من هم دارم تبلیغ شهود خودم رو میکنم در نهایت.)
🔺در سالهای اخیر جنبشی از جانب فلاسفۀ جوان راه افتاده با نام «اکسپریمنتال فیلاسوفی». در ایران گاهی «فلسفۀ تجربی» ترجمه میکنند که خیلی غلطانداز است. آدم یاد دعوای تجربهگراها و عقلگراها میافتد. اما ربط چندانی به آن دعوا ندارد. اینها میخواهند «آزمایش» را وارد استراتژیکترین و آخرین سنگر فلاسفه، یعنی «شهود»، کنند. این گروه از فیلسوفهای جوان قصد دارند این جماعت خرسوار را (که به «آرم چر فیلاسوفی» اشتغال دارند) همراه با خرهایشان بیاورند سوار قطار علم کنند و به تیغ جراحی بسپارند. چطوری؟ با انجام آزمایش روی «شهود» آدمها و نشان دادن اینکه «شهود آدمها کلاً زر مفت زیاد میزند».
▫️نقد علی باعث شد من دقیقتر به این نظرسنجی بازیگوشانه و تحلیل بعدش بیندیشم. خیلی نکته مغفول مانده در این بحث هنوز. اما تمرین خوبیست. امیدوارم این بحثها شهود ما در باب «شهود» را پرورش دهد. فیلسوف واقعی کسی است که همیشه آماده است تا شهود خویش را از بیخ خراب کند و دوباره بسازد. حتی شهود خویش در باب شهود را. حتی شهود خویش در باب شهود خویش در باب شهود خویش را... آماده است تا رخت و لباس خویش را نو کند... نه اینکه در زیرزمین خانه روی مبل لم بدهد و با اتکا بر «شهود» خویش برای عالم و آدم فلسفه ببافد.
@sadeghekazeb
🎞 من میتونم زمانهای خیلی وقت پیش رو به یاد بیارم؛ خیلی قبلتر از اینکه به دنیا بیام. یادمه که من و اونای دیگه که هنوز به دنیا نیومده بودیم، داشتیم بازی میکردیم. وقتی که هنوز ما به دنیا نیومدیم، همه چیز رو میدونیم؛ هر چیزی رو که در آینده هم رخ بده میدونیم.
وقتی که نوبتت بشه که به دنیا بیای، فرشتههای فراموشی میان و انگشتشون رو به نشانۀ سکوت میذارن روی دهنت. هیس! این حرکت اونا، یه فرورفتگی روی لب بالاییِ ما ایجاد میکنه که تا آخر عمرمون با ما میمونه. معنی این علامت اینه که تو همه چیز رو فراموش کردی.
ولی فرشتهها یادشون رفت که این کار رو با من بکنن.
🎬 از فیلم «آقای نوبادی» (2009)، ساختۀ ژاکو ون دورمال 🎬
@philosophycafe
وقتی که نوبتت بشه که به دنیا بیای، فرشتههای فراموشی میان و انگشتشون رو به نشانۀ سکوت میذارن روی دهنت. هیس! این حرکت اونا، یه فرورفتگی روی لب بالاییِ ما ایجاد میکنه که تا آخر عمرمون با ما میمونه. معنی این علامت اینه که تو همه چیز رو فراموش کردی.
ولی فرشتهها یادشون رفت که این کار رو با من بکنن.
🎬 از فیلم «آقای نوبادی» (2009)، ساختۀ ژاکو ون دورمال 🎬
@philosophycafe
🖋 ... این مطلب را به مثالی روشن میکنیم: و آن اینکه مثلاً خورشید، پس از آنکه کسوف نکرده بود، کسوف میکند، سپس ظاهر میشود، پس برای کسوف سه حال حاصل میشود:
حالی که در آن معدوم بود و وجود او را انتظار میکشیدند، بدین معنی که میخواست بشود.
و حالی که الان موجود است، یعنی هستی یافته و کائن است.
و حال سوم آن است که در آن معدوم است و لیکن در پیش بود.
و برای ما در مقابل این سه حالت، سه علم گوناگون پدید میآید:
زیرا اولاً دانستیم که کسوف معدوم است و در آینده خواهد بود.
و دوم آنکه فعلاً وجود دارد.
و سوم آنکه بود ولی اکنون نیست.
و این سه علم، متعدد و مختلفاند، و تتابع آنها در یک محل، موجب تغیر ذات عالِم میگردد، زیرا اگر بعد از انجلاء [=پایان کسوف] بداند که کسوف اکنون هم موجود است، همچنان که از پیش بود، البته جهل است نه علم، و اگر آن زمان که وجود دارد، بداند که معدوم است، البته جاهل است، زیرا یکی از این دو قائممقام دیگری نتواند بود.
و [ابنسینا و همباوران او] گمان بردهاند، که حال خدای تعالی در این احوال سهگانه، اختلاف نمییابد، در حالی که این امور مؤدی به تغییر و دگرگونی میشوند. و آن چیزی که حال او اختلاف نیابد، تصور نمیرود که این حالات سهگانه را بداند، زیرا علم تابع معلوم است، و آنگاه که معلوم تغیر یابد، علم نیز تغیر مییابد و آنگاه که علم تغیر یابد، به ناچار عالِم نیز تغییر یافته است؛ و حال آنکه تغیر بر خدای تعالی محال است.
🖋 و هر چیزی که در معرفت آن نسبت به زمان واجب آید، تصور نمیرود که او [=خدا] آن را بداند، زیرا علم بدان موجب تغیر میشود.
این عقیدۀ آنان [=ابنسینا و همباوران او] در مورد چیزهایی است که منقسم به زمان است و همچنین است عقیدهشان در آنچه به ماده و مکان منقسم میگردد، مانند افراد مردم و جانوران، زیرا آنان [=ابنسینا و همباوران او] میگویند: او [=خدا] عوارض زید و عمرو و خالد را نمیداند، بلکه تنها انسان مطلق را به علم کلی میداند، و میداند که لازم است بدن او [=انسان مطلق] مرکب از اندامهایی باشد، که بعضی جهت محکم گرفتن و برخی جهت راه رفتن است و ... .
🖋 و این است قاعدهای که [ابنسینا و همباوران او] بدان اعتقاد دارند و به واسطۀ آن به کلی، شرایع [=آیینها و ادیان] را از ریشه برمیکَنند، زیرا مضمون آن این است که اگر مثلاً زید، خدای تعالی را اطاعت یا عصیان ورزیده باشد، خدای تعالی به آنچه از احوال در او [=زید] پدید میآید، عالِم نباشد، زیرا او [=خدا] زید را به عینه نمیشناسد، چون [زید] شخصی است، و افعال او [=زید] بعد از آنکه نبود، حادث گشته، و وقتی [خدا] شخص را نشناسد، البته احوال و افعال وی را هم نمیشناسد، بلکه کفر زید و اسلام وی را هم نمیداند، و فقط کفر «انسان» و اسلام او را به طور «مطلق» میشناسد، یعنی به صورت کلی، نه مخصوص اشخاص.
اینجا لازم میآید بگویم محمد (ص) به نبوت قیام کرد در حالی که او [=خدا] نمیدانست که محمد در آن حال به سوی وی دعوت میکند، و همچنین است حال با هر پیامبر معین، و فقط او [=خدا] میداند که از مردم کسی به نبوت قیام نموده، و صفت او چنین و چنان است، و اما پیامبر مخصوص را به تنهایی نمیشناسد، زیرا این امر به حس شناخته میشود، و احوال ناشی از او [=محمد] را نیز نمیداند، زیرا آنها احوالی است که در مورد شخص معین به انقسام زمان منقسم میشود و ادراک آنها با اختلافاتی که دارند، موجب تغیر میگردد.
این بود آنچه خواستیم از عقیدۀ آنان [=ابنسینا و همباوران او] نقل کنیم، و بعد آن را تفهیم نماییم و سپس قبایحی را که از این اقوال لازم میآید، آشکار سازیم.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
حالی که در آن معدوم بود و وجود او را انتظار میکشیدند، بدین معنی که میخواست بشود.
و حالی که الان موجود است، یعنی هستی یافته و کائن است.
و حال سوم آن است که در آن معدوم است و لیکن در پیش بود.
و برای ما در مقابل این سه حالت، سه علم گوناگون پدید میآید:
زیرا اولاً دانستیم که کسوف معدوم است و در آینده خواهد بود.
و دوم آنکه فعلاً وجود دارد.
و سوم آنکه بود ولی اکنون نیست.
و این سه علم، متعدد و مختلفاند، و تتابع آنها در یک محل، موجب تغیر ذات عالِم میگردد، زیرا اگر بعد از انجلاء [=پایان کسوف] بداند که کسوف اکنون هم موجود است، همچنان که از پیش بود، البته جهل است نه علم، و اگر آن زمان که وجود دارد، بداند که معدوم است، البته جاهل است، زیرا یکی از این دو قائممقام دیگری نتواند بود.
و [ابنسینا و همباوران او] گمان بردهاند، که حال خدای تعالی در این احوال سهگانه، اختلاف نمییابد، در حالی که این امور مؤدی به تغییر و دگرگونی میشوند. و آن چیزی که حال او اختلاف نیابد، تصور نمیرود که این حالات سهگانه را بداند، زیرا علم تابع معلوم است، و آنگاه که معلوم تغیر یابد، علم نیز تغیر مییابد و آنگاه که علم تغیر یابد، به ناچار عالِم نیز تغییر یافته است؛ و حال آنکه تغیر بر خدای تعالی محال است.
🖋 و هر چیزی که در معرفت آن نسبت به زمان واجب آید، تصور نمیرود که او [=خدا] آن را بداند، زیرا علم بدان موجب تغیر میشود.
این عقیدۀ آنان [=ابنسینا و همباوران او] در مورد چیزهایی است که منقسم به زمان است و همچنین است عقیدهشان در آنچه به ماده و مکان منقسم میگردد، مانند افراد مردم و جانوران، زیرا آنان [=ابنسینا و همباوران او] میگویند: او [=خدا] عوارض زید و عمرو و خالد را نمیداند، بلکه تنها انسان مطلق را به علم کلی میداند، و میداند که لازم است بدن او [=انسان مطلق] مرکب از اندامهایی باشد، که بعضی جهت محکم گرفتن و برخی جهت راه رفتن است و ... .
🖋 و این است قاعدهای که [ابنسینا و همباوران او] بدان اعتقاد دارند و به واسطۀ آن به کلی، شرایع [=آیینها و ادیان] را از ریشه برمیکَنند، زیرا مضمون آن این است که اگر مثلاً زید، خدای تعالی را اطاعت یا عصیان ورزیده باشد، خدای تعالی به آنچه از احوال در او [=زید] پدید میآید، عالِم نباشد، زیرا او [=خدا] زید را به عینه نمیشناسد، چون [زید] شخصی است، و افعال او [=زید] بعد از آنکه نبود، حادث گشته، و وقتی [خدا] شخص را نشناسد، البته احوال و افعال وی را هم نمیشناسد، بلکه کفر زید و اسلام وی را هم نمیداند، و فقط کفر «انسان» و اسلام او را به طور «مطلق» میشناسد، یعنی به صورت کلی، نه مخصوص اشخاص.
اینجا لازم میآید بگویم محمد (ص) به نبوت قیام کرد در حالی که او [=خدا] نمیدانست که محمد در آن حال به سوی وی دعوت میکند، و همچنین است حال با هر پیامبر معین، و فقط او [=خدا] میداند که از مردم کسی به نبوت قیام نموده، و صفت او چنین و چنان است، و اما پیامبر مخصوص را به تنهایی نمیشناسد، زیرا این امر به حس شناخته میشود، و احوال ناشی از او [=محمد] را نیز نمیداند، زیرا آنها احوالی است که در مورد شخص معین به انقسام زمان منقسم میشود و ادراک آنها با اختلافاتی که دارند، موجب تغیر میگردد.
این بود آنچه خواستیم از عقیدۀ آنان [=ابنسینا و همباوران او] نقل کنیم، و بعد آن را تفهیم نماییم و سپس قبایحی را که از این اقوال لازم میآید، آشکار سازیم.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
🗯 چند ماهی هست که بین بعضی از خوانندههای قدیمیتر رپ فارسی اختلافاتی افتاده. اخیراً این اختلافات وارد کارهاشون هم شده و بعضی از این خوانندهها آهنگهایی علیه هم منتشر کردن. از جزئیات اختلافات که بگذریم، به نظرم هستۀ مرکزی این نزاعها اهمیت داره.
میشه یه طیف رو در نظر گرفت که انتهای یه طرفش «اعتراض» و انتهای طرف دیگهش «سرگرمی»عه و خیلی از خوانندههای رپ فارسی رو تو یه جایی از این طیف قرار داد؛ محتوای آثار بعضی خوانندهها به سر «اعتراض» طیف نزدیکتره و محتوای بعضی دیگه به سر «سرگرمی». نباید خوانندههایی که به «اعتراض» نزدیکترن، همهشون رو یکی دونست. اینکه چه چیزی رو باید نقد کرد، به چه چیزی باید اعتراض کرد و نگاه مخاطب رو به چه چیزی جلب کرد، موضوعیه که خوانندههای طرف «اعتراض» رو با هم متفاوت میکنه.
🗯 خوانندههای طرف «سرگرمی» توی آهنگهاشون، اعتراض یا انتقادی ندارن؛ اونا میخوان برای لذت بخونن، میخوان "عشق و حال" کنن، که گهگاهی هم موسیقیهاشون سمت «شیش و هشت» میره.
حالا اختلافی که بین بعضی از قدیمیترهای رپ فارسی رخ داده رو توی این فضا شاید بهتر بشه درک کرد: اینیکی به اونیکی میگه که "تو به نهادهای قدرت وصلی" و اونیکی هم به اینیکی میگه "تو همیشه غر میزنی".
به نظرم توی چنین نزاعها و بحثهایی یه نکته رو نباید نادیده بگیریم: اینکه «چه اثر هنریای، سیاسی محسوب میشه؟». منظورم از "سیاسی"، فقط نقد وضع موجود نیست، سیاسی میتونه به معنای حفظ وضع موجود هم باشه.
🗯 بارها میخونیم و میشنویم که یه هنرمند (بازیگر یا خواننده) میگه "من سیاسی نیستم"، "من رو قاطی این مسائل نکنین"، "من دارم کار خودمو میکنم، من میخوام دل مردم رو شاد کنم"، "من میخوام مردم بزنن و برقصن". این "شاد کردن دل مردم" یعنی چی؟ این هنرمندا که مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه رو «حل» نمیکنن، پس چجوری مردم رو شاد میکنن؟ چجوری کسی که درد داره، بدون اینکه دردش تسکین پیدا کنه، شاد میشه؟
باید دردشو فراموش کنه. و این کاریه که این موسیقیها با ما میکنن.
حالا سؤال من اینه: فراموش کردن دردهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، به نفع نهادهای قدرته یا به ضررشون؟
🗯 به خاطر همین، حتی آثاری که به قصد سرگرمی ایجاد میشن، جنبههای سیاسی دارن؛ منتها نه در نقد وضع موجود، بلکه در جهت حفظ وضع موجود. و به همین دلیل هم معتقدم این آثار باید شدیداً نقد بشن. چون این آثار «ظاهری» بیطرف دارن که گویی هیچ ربطی به نهادهای قدرت ندارن. ولی توی زمین سیاست دارن بازی میکنن. مثلاً وقتی تو یکی از آثار سرگرمیمحور تلویزیونی گفته میشه "حال مردم توی خونه چطوره؟ عااااااااالی"، این جمله رو غیرسیاسی باید تعبیر کنیم؟ فراموش نکنیم که این جمله بارها و بارها تو چه جامعهای تکرار میشد.
در مورد بخشی از رپ فارسی هم من همینطور نگاه میکنم. موسیقیهایی که ظاهر "عشق و حال" دارن، اما حافظ وضع موجودن. و دقیقاً خطر همینجاست: افراد با نگاه تفریح به این موسیقیها نگاه میکنن؛ ولی این موسیقیها با نگاه تفریحی به آدمها نگاه نمیکنن!
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
میشه یه طیف رو در نظر گرفت که انتهای یه طرفش «اعتراض» و انتهای طرف دیگهش «سرگرمی»عه و خیلی از خوانندههای رپ فارسی رو تو یه جایی از این طیف قرار داد؛ محتوای آثار بعضی خوانندهها به سر «اعتراض» طیف نزدیکتره و محتوای بعضی دیگه به سر «سرگرمی». نباید خوانندههایی که به «اعتراض» نزدیکترن، همهشون رو یکی دونست. اینکه چه چیزی رو باید نقد کرد، به چه چیزی باید اعتراض کرد و نگاه مخاطب رو به چه چیزی جلب کرد، موضوعیه که خوانندههای طرف «اعتراض» رو با هم متفاوت میکنه.
🗯 خوانندههای طرف «سرگرمی» توی آهنگهاشون، اعتراض یا انتقادی ندارن؛ اونا میخوان برای لذت بخونن، میخوان "عشق و حال" کنن، که گهگاهی هم موسیقیهاشون سمت «شیش و هشت» میره.
حالا اختلافی که بین بعضی از قدیمیترهای رپ فارسی رخ داده رو توی این فضا شاید بهتر بشه درک کرد: اینیکی به اونیکی میگه که "تو به نهادهای قدرت وصلی" و اونیکی هم به اینیکی میگه "تو همیشه غر میزنی".
به نظرم توی چنین نزاعها و بحثهایی یه نکته رو نباید نادیده بگیریم: اینکه «چه اثر هنریای، سیاسی محسوب میشه؟». منظورم از "سیاسی"، فقط نقد وضع موجود نیست، سیاسی میتونه به معنای حفظ وضع موجود هم باشه.
🗯 بارها میخونیم و میشنویم که یه هنرمند (بازیگر یا خواننده) میگه "من سیاسی نیستم"، "من رو قاطی این مسائل نکنین"، "من دارم کار خودمو میکنم، من میخوام دل مردم رو شاد کنم"، "من میخوام مردم بزنن و برقصن". این "شاد کردن دل مردم" یعنی چی؟ این هنرمندا که مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه رو «حل» نمیکنن، پس چجوری مردم رو شاد میکنن؟ چجوری کسی که درد داره، بدون اینکه دردش تسکین پیدا کنه، شاد میشه؟
باید دردشو فراموش کنه. و این کاریه که این موسیقیها با ما میکنن.
حالا سؤال من اینه: فراموش کردن دردهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، به نفع نهادهای قدرته یا به ضررشون؟
🗯 به خاطر همین، حتی آثاری که به قصد سرگرمی ایجاد میشن، جنبههای سیاسی دارن؛ منتها نه در نقد وضع موجود، بلکه در جهت حفظ وضع موجود. و به همین دلیل هم معتقدم این آثار باید شدیداً نقد بشن. چون این آثار «ظاهری» بیطرف دارن که گویی هیچ ربطی به نهادهای قدرت ندارن. ولی توی زمین سیاست دارن بازی میکنن. مثلاً وقتی تو یکی از آثار سرگرمیمحور تلویزیونی گفته میشه "حال مردم توی خونه چطوره؟ عااااااااالی"، این جمله رو غیرسیاسی باید تعبیر کنیم؟ فراموش نکنیم که این جمله بارها و بارها تو چه جامعهای تکرار میشد.
در مورد بخشی از رپ فارسی هم من همینطور نگاه میکنم. موسیقیهایی که ظاهر "عشق و حال" دارن، اما حافظ وضع موجودن. و دقیقاً خطر همینجاست: افراد با نگاه تفریح به این موسیقیها نگاه میکنن؛ ولی این موسیقیها با نگاه تفریحی به آدمها نگاه نمیکنن!
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 [فیلسوفان] گویند که: آسمان، جانور است و او را نفسی است که نسبت آن به کالبد آسمان، مانند نسبت ماست به بدنهایمان. و همانطور که بدنهای ما به تحریک نفس، به سوی خواستهای خویش، بالاراده حرکت میکند، آسمان نیز همچنین است، و همانا غرض آسمانها به حرکت دوری خودشان، عبادت پروردگار جهانیان است ... .
و از عقیدۀ آنان [=فیلسوفان]، آنچه امکانش مورد انکار نیست و محال بودنش را ادعا نتوان کرد، این است که خدای تعالی تواناست که حیات را در هر جسمی بیافریند، و بزرگی جسم آن (یعنی آسمان)، مانع از جاندار شدنش نیست، زیرا شکل مخصوصی برای جاندار شدن شرط نیست، زیرا حیوانات با وجود اختلاف اَشکالشان در قبول حیات مشترکاند.
ولی ما ادعا میکنیم که آنها [=فیلسوفان] از شناخت این امر به دلیل عقل ناتواناند زیرا اگر هم این امر صحیح باشد، جز پیامبران -صلواتالله علیهم- به سبب الهام یا وحی از خدای تعالی بر آن اطلاع نمیتوانند یافت، و قیاس عقلی نمیتواند بر آن دلالت کند. البته بعید نیست که امری مانند این را به [کمک] دلیل بتوان شناخت ولیکن گوییم: آنچه را که به عنوان دلیل ایراد کردهاند جز برای افادۀ ظن شایسته نیست، اما اینکه مفید قطع و یقین باشد، چنین نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
و از عقیدۀ آنان [=فیلسوفان]، آنچه امکانش مورد انکار نیست و محال بودنش را ادعا نتوان کرد، این است که خدای تعالی تواناست که حیات را در هر جسمی بیافریند، و بزرگی جسم آن (یعنی آسمان)، مانع از جاندار شدنش نیست، زیرا شکل مخصوصی برای جاندار شدن شرط نیست، زیرا حیوانات با وجود اختلاف اَشکالشان در قبول حیات مشترکاند.
ولی ما ادعا میکنیم که آنها [=فیلسوفان] از شناخت این امر به دلیل عقل ناتواناند زیرا اگر هم این امر صحیح باشد، جز پیامبران -صلواتالله علیهم- به سبب الهام یا وحی از خدای تعالی بر آن اطلاع نمیتوانند یافت، و قیاس عقلی نمیتواند بر آن دلالت کند. البته بعید نیست که امری مانند این را به [کمک] دلیل بتوان شناخت ولیکن گوییم: آنچه را که به عنوان دلیل ایراد کردهاند جز برای افادۀ ظن شایسته نیست، اما اینکه مفید قطع و یقین باشد، چنین نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
🗯 یکی از مفاهیمی که توی بعضی از نوشتهها و سخنرانیهای امروزی زیاد ازش استفاده میشه، مفهوم «شبهعلم» عه. من تعریف سرراست و دقیق و مشخصی از شبهعلم بلد نیستم. اما اجمالاً میشه شبهعلم رو اینطور تعریف کرد: «آنچه که ظاهر علمی دارد، اما در واقع علمی نیست» (منظور از علم، اون چیزیه که فرنگیا بهش میگن science). همونطوری که از این تعریف مشخصه، تعریف شبهعلم وابسته به تعریف علمه. در نتیجه باید بپرسیم «علم چیست؟». من معتقدم هیچکدوم از تعریفهای تحلیلی و منطقی و روششناختی که از علم میشه (مثلاً علم یعنی «مواجهۀ انتقادی با گزارههای ابطالپذیر» یا علم یعنی «ساختن نظریه بر اساس مشاهدات»)، با تاریخ علم سازگار نیست و مثالهای نقض زیادی رو میشه از رفتار دانشمندا در طول تاریخ علم پیدا کرد که با چنین تعریفهایی سازگار نیست.
🗯 تنها توضیحی که من میتونم در مورد علم بدم، اینه که علم یعنی «اون چیزی که جامعۀ علمی، اون رو به عنوان علم به رسمیت میشناسه». به تبع این توضیح، شبهعلم رو هم اینطور توضیح میدم: «اون نظریات و عقایدی رو که طرفدارانش ادعا میکنن جامعۀ علمی اونو به رسمیت شناخته، اما در واقع جامعۀ علمی اونو به رسمیت نشناخته». نظریۀ تکامل داروینی، امروزه یه نظریۀ علمیه؛ چون جامعۀ علمی به طور عمومی این نظریه رو به عنوان علم در نظر میگیره. اما «کفبینی» یا «طالعبینی» مورد پذیرش جامعۀ علمی نیست. اگه کسی بیاد از طالعبینی دفاع کنه و اینطور تبلیغات «نکنه» که "طالعبینی مورد پذیرش جامعۀ علمی است"؛ من به چنین چیزی شبهعلم نمیگم.
🗯 به نظر من، عقاید و مکاتب و نظریات، به خودیِخود شبهعلم نیستن؛ بلکه با توجه به تبلیغات و دفاعی که طرفداران اون عقاید و ... از اونها میکنن، میشه گفت که اینها شبهعلم هستن یا نه. اگه کسی بیاد و ادعا کنه "قبل از خواب، 20 صلوات بفرستین تا موقع خواب، خون تو رگهای شما به خوبی جریان داشته باشه"، و همچنین ادعا کنه که جامعۀ علمی هم به چنین چیزی معتقده، این شبهعلمه. «صرفاً» به این دلیل که داره به وسیلۀ فریب، چیزی رو به جامعۀ علمی نسبت میده که واقعاً جامعۀ علمی امروز، چنین چیزی رو قبول نداره. اگه ادعای این رو نداشته باشن که جامعۀ علمی این رو قبول داره، من بهش شبهعلم نمیگم.
اما چرا من دارم دعوت میکنم که «شبهعلم» رو اینطور نگاه کنیم؟ چون افراد از مفهوم شبهعلم، استفادۀ ابزاری میکنن تا صداهای رقیب رو خفه کنن. ما به عنوان مخاطب باید نگاه انتقادی به این حرکت داشته باشیم.
🗯 مثلاً تو خیلی از کتابها و سایتهای انگلیسی و فارسی (از جمله سایت «تقریباً» نامعتبر ویکیپدیا)، نظریۀ «طراحی هوشمند» به عنوان یه نظریۀ شبهعلم معرفی شده. وقتی مخاطب به این مطالب رجوع میکنه، با دیدن برچسب «شبهعلم» پیش خودش فکر میکنه "آها، پس طرفدارای طراحی هوشمند روش علمی ندارن و چرت میگن" و از کنار قضیه عبور میکنه. و اینجا دقیقاً اون پدیدۀ «خفه کردن مخالفین» رخ میده. چرا؟ چون کسی مثل ویلیام دمسکی (ریاضیدان، اهل آمریکا، طرفدار نظریۀ طراحی هوشمند) به عنوان یکی از منتقدین داروینیسم صداش شنیده نمیشه.
به این نکته هم دقت داشته باشیم: «شبهعلم» (به این معنایی که گفتم)، پدیدهایه که تو هر جامعه و بستری به وجود نمیاد؛ توی جوامعی که علمگرایی (فرنگیا بهش میگن scientism) حاکمه، به وجود میاد.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 تنها توضیحی که من میتونم در مورد علم بدم، اینه که علم یعنی «اون چیزی که جامعۀ علمی، اون رو به عنوان علم به رسمیت میشناسه». به تبع این توضیح، شبهعلم رو هم اینطور توضیح میدم: «اون نظریات و عقایدی رو که طرفدارانش ادعا میکنن جامعۀ علمی اونو به رسمیت شناخته، اما در واقع جامعۀ علمی اونو به رسمیت نشناخته». نظریۀ تکامل داروینی، امروزه یه نظریۀ علمیه؛ چون جامعۀ علمی به طور عمومی این نظریه رو به عنوان علم در نظر میگیره. اما «کفبینی» یا «طالعبینی» مورد پذیرش جامعۀ علمی نیست. اگه کسی بیاد از طالعبینی دفاع کنه و اینطور تبلیغات «نکنه» که "طالعبینی مورد پذیرش جامعۀ علمی است"؛ من به چنین چیزی شبهعلم نمیگم.
🗯 به نظر من، عقاید و مکاتب و نظریات، به خودیِخود شبهعلم نیستن؛ بلکه با توجه به تبلیغات و دفاعی که طرفداران اون عقاید و ... از اونها میکنن، میشه گفت که اینها شبهعلم هستن یا نه. اگه کسی بیاد و ادعا کنه "قبل از خواب، 20 صلوات بفرستین تا موقع خواب، خون تو رگهای شما به خوبی جریان داشته باشه"، و همچنین ادعا کنه که جامعۀ علمی هم به چنین چیزی معتقده، این شبهعلمه. «صرفاً» به این دلیل که داره به وسیلۀ فریب، چیزی رو به جامعۀ علمی نسبت میده که واقعاً جامعۀ علمی امروز، چنین چیزی رو قبول نداره. اگه ادعای این رو نداشته باشن که جامعۀ علمی این رو قبول داره، من بهش شبهعلم نمیگم.
اما چرا من دارم دعوت میکنم که «شبهعلم» رو اینطور نگاه کنیم؟ چون افراد از مفهوم شبهعلم، استفادۀ ابزاری میکنن تا صداهای رقیب رو خفه کنن. ما به عنوان مخاطب باید نگاه انتقادی به این حرکت داشته باشیم.
🗯 مثلاً تو خیلی از کتابها و سایتهای انگلیسی و فارسی (از جمله سایت «تقریباً» نامعتبر ویکیپدیا)، نظریۀ «طراحی هوشمند» به عنوان یه نظریۀ شبهعلم معرفی شده. وقتی مخاطب به این مطالب رجوع میکنه، با دیدن برچسب «شبهعلم» پیش خودش فکر میکنه "آها، پس طرفدارای طراحی هوشمند روش علمی ندارن و چرت میگن" و از کنار قضیه عبور میکنه. و اینجا دقیقاً اون پدیدۀ «خفه کردن مخالفین» رخ میده. چرا؟ چون کسی مثل ویلیام دمسکی (ریاضیدان، اهل آمریکا، طرفدار نظریۀ طراحی هوشمند) به عنوان یکی از منتقدین داروینیسم صداش شنیده نمیشه.
به این نکته هم دقت داشته باشیم: «شبهعلم» (به این معنایی که گفتم)، پدیدهایه که تو هر جامعه و بستری به وجود نمیاد؛ توی جوامعی که علمگرایی (فرنگیا بهش میگن scientism) حاکمه، به وجود میاد.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe