Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.51K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 در همان زمان ارسطو دسته‌ای از دانش‌ها وجود داشت که «علوم ریاضی» خوانده می‌شد و گذشته از حساب و هندسه، اپتیک (مناظر) و هارمونیک و نجوم را هم در بر می‌گرفت ... [ارسطو] وظیفۀ خود می‌داند که نسبت میان این علوم را با طبیعیات (فیزیک) معلوم کند و این کار را در پاره‌ای از آثار خود و به ویژه در بخشی از «طبیعیات» (فیزیک) انجام می‌دهد. به گفتۀ ارسطو، چون این علوم [=ریاضی] با سطح‌ها و نقاط و طول‌ها سروکار دارند و این چیزها نیز در اجسام طبیعی یافت می‌شوند، می‌توان گفت که موضوع ریاضیات، بخشی است از موضوع بحث طبیعیات (فیزیک). گذشته از این، گاهی نیز به نظر می‌آید که طبیعی‌دان و ریاضی‌دان می‌خواهند به پرسش واحدی پاسخ بدهند. مثلاً بحث دربارۀ شکل ماه و خورشید گذشته از نجوم به طبیعیات نیز تعلق دارد. از این دیدگاه، به نظر می‌آید که علوم ریاضی بخشی از طبیعیات باشد. به همین دلیل است که ارسطو از خود می‌پرسد که آیا نجوم با فیزیک تفاوت دارد یا بخشی از آن است. با این حال، به نظر ارسطو، وجود چنین نسبتی به معنای آن نیست که ریاضیات همان فیزیک است یا ریاضی‌دان و فیزیک‌دان یک کار می‌کنند ... ریاضی‌دان مقادیر ریاضی (سطح‌ها و طول‌ها و نقاط) را بدون در نظر گرفتن تعلق آن‌ها به اجسام طبیعی، یا مادّه، بررسی می‌کند، در حالی که طبیعی‌دان در بررسی آن‌ها به تعلق آن‌ها به اجسام طبیعی توجه دارد و چون اجسام طبیعی در معرض حرکت و سکون هستند، به این نیز توجه دارد که این مقادیر نیز موضوع حرکت و سکون‌اند.

🖋 اما با این حساب، در مورد علمی ریاضیاتی چون نجوم، که موضوع بحثش درست همین حرکت اجرام آسمانی است، چه می‌توان گفت؟ یا دربارۀ اپتیک که موضوعش یک پدیدۀ طبیعی یعنی اِبصار (رؤیت) است؟
در این‌جا ارسطو معیاری را برای طبقه‌بندی این علوم، بر اساس خویشاوندی آن‌ها با علم طبیعی در کار می‌آورد ... [او] می‌گوید که به یک اعتبار بخش‌هایی از علوم ریاضی که «از همه طبیعی‌ترند»، مانند اپتیک و هارمونیک و نجوم، به شیوه‌ای مخالف هندسه عمل می‌کنند. موضوع بررسی هندسه در واقع خط طبیعی است، اما نه از آن حیث که طبیعی است، در حالی که اپتیک خط ریاضی را بررسی می‌کند اما نه از آن حیث که ریاضی است بلکه از آن حیث که طبیعی است. اگر صفت ممیز «طبیعی بودن» را تعلق به ماده و پذیرای حرکت بودن بدانیم، سخن ارسطو تناقض‌آمیز به نظر می‌آید. زیرا او در یکی از اقوالی که نقل کردیم می‌گوید که اپتیک‌دان خط و نقطه را منتزع از تعلق آن به جسم طبیعی بررسی می‌کند و در این قول اخیر می‌گوید که او خط را «از آن حیث که طبیعی» (یعنی متعلق به یک جسم طبیعی) است بررسی می‌کند. اما این تناقض به نظر ما ظاهری است. زیرا این دو عمل -انتزاع و وابسته‌سازی- در یک مرتبه صورت نمی‌گیرند. به این معنی که اپتیک‌دان، در مرتبۀ اول، هندسه‌دان است. او به شیوۀ هندسه‌دانان، «خطوط طبیعی را نه از آن حیث که طبیعی‌اند» بررسی می‌کند و به این معنی آن‌ها را از ماده منتزع می‌کند. در مرتبۀ دوم، اپتیک‌دان این موجودات «قابل انتزاع» را به اشیای طبیعی وابسته می‌کند؛ ... به بیان امروزی، می‌توان گفت که اپتیک‌دان مفاهیم ریاضی را در مورد موجودات طبیعی «به کار می‌بندد». همین را می‌توان دربارۀ هارمونیک و نجوم نیز گفت.

📝 از مقالۀ «برهان و علیت در طبیعیات و علوم ریاضی»، نوشتۀ حسین معصومی همدانی 📝

@philosophycafe
🖋 در مورد هابرماس، اصول اندیشۀ او را می‌توان به نحوی نسبتاً جامع با بررسی مداخلات او در مشاجرات علمی و عمومی به دست آورد. تعداد و اهمیت مشاجراتی که هابرماس در طی حیات فکری خود در آن‌ها درگیر شده در مقایسه با دیگر اندیشمندان بعد از جنگ [جهانی دوم] چشمگیر بوده است. چرا هابرماس در طی سی و پنج سال گذشته [= 1955 تا 1990) چنین مشتاقانه خود را درگیر مشاجره کرده است؟ چرا او این همه اندیشمندان در حوزه‌های مختلف را، از فلسفه و جامعه‌شناسی گرفته تا تاریخ و علم سیاست، دعوت به مشاجره کرده و در هر فرصتی که دست داده، چه در گردهمایی‌ها و سمینارهای دانشگاهی و چه در طی سخنرانی‌ها برای اجتماعات توده‌ای و چه در قالب مقالات روزنامه‌ای، نظرات آن‌ها را به مبارزه طلبیده است؟ یکی از پاسخ‌هایی که می‌توان به این پرسش داد این است که بی‌شک هابرماس نظریۀ خود را به شیوه‌ای "دیالکتیکی" به معنای قدیمی این کلمه پیش برده است، یعنی این که استدلال‌های مخالفان خود را رد می‌کند اما در عین حال ابعاد مهم آن را در درون چشم‌انداز نظری خود جذب می‌کند. در یک سطح، منظور هابرماس از ورود به مشاجرات فکری فرا گرفتن و توسعه بخشیدن افق‌های فکری خود از طریق جذب، تطبیق، نقد و بازاندیشی [در نظریات] است.

🖋 به دو دلیل دیگر نیز مشاجرات نظری نقش تعیین‌کننده‌ای در حیات فکری هابرماس داشته‌اند. نخستین دلیل به اهداف سیاسی مندرج در اندیشۀ او مربوط می‌شود. تقریباً در همۀ موارد، هابرماس وقتی تهدیدی ایدئولوژیک نسبت به اندیشۀ خود و یا اصول دموکراتیک نظریه‌اش مشاهده کرده است وارد مشاجرات جاری شده و یا منازعۀ فکری تازه‌ای برانگیخته است. این بعد از مشاجراتش اغلب واضح و آشکار است اما معمولاً جنبه‌های سیاسی مشاجرات او برخاسته از مواضع نظری انتزاعی‌تر هستند. ... [اما] شاید مهم‌ترین دلیل اهمیت اساسی مشاجرات فکری به عنوان جزء ذاتی شیوۀ اندیشۀ هابرماس این است که وی در سراسر سخنرانی‌ها و آثارش خواستار حفظ همبستگی و ارتباط میان مواضع فلسفی خود با شیوۀ عملی ساختن آن‌ها بوده است. طرح عملی اندیشۀ هابرماس، برخلاف نظریه‌پردازانی که او از آن‌ها به عنوان "منتقدان عقل" یاد می‌کند، هماهنگ با مفروضات فلسفی اوست.

📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚

@philosophycafe
تو آسان بگذر ای دلبر شهر آشوب
گذشتن کار توست
گاه از من
گاه از دیگری
و گاهی هم از خدا
اما هرگز نشد که
حتی یک بار
از خودت بگذری

#محمدعارف_عرب

@PhilosophyCafe
محفل فاطمه بنت کیومرث
نویسندگان:محمدعارف عرب/فاطمه لرزمانی

@PhilosophyCafe
Forwarded from Arman Khademi
"حالتی رو تصور کن که تمام مردم دنیا از بین رفتن و فقط تو موندی، تک و تنها روی زمین، فرض کن به اندازه‌ی کافی هم خوراک برات هست و دغدغه گشنه موندن نداری، اما هیچ کس جز تو نیست، کسی نیست باهاش صحبت کنی، دیگه زبان به چه درد میخوره؟ کسی نیست باهاش دوست باشی، کسی نیست باهاش دشمن باشی، نه کسی هست که عاشقش بشی نه کسی هست که ازش متنفر بشی، نه جنگی هست نه صلحی. اصلا صداقت دیگه چه معنایی داره؟ به چه دردی میخوره؟ محبت چه معنایی داره؟ عشق چه معنایی؟ تنفر چی؟ حس قدرت، میل جنسی، حسادت، اینا معنی داره برات؟ توی این حالت دوست داری چی کار کنی؟ چیزی هست که برات هدف باشه و انجامش بدی؟ چیزی بهت انگیزه‌ی انجام یک کار رو میده؟ کسی هست باهاش بجنگی؟ کسی هست باهاش رقابت کنی؟ خوبی و بدی تفاوتشون چی میشه؟
تو بدون دیگری هیچی نیستی، هیچ چیز بدون دیگری در تو معنایی نداره. توی این حالت میشه گفت تو هم وجود نداری و نسل بشر منقرض شده"


اینهارو پیرمرد با گریه در حالی میگفت که با هفت تیرش شیشمین تیر رو هم به نفر ششم از هفت نفری که روی زمین زنده مونده بودن شلیک کرده بود...
✅ در مورد ارزش آماری زندگی
🖋 مهرزاد علیزاده

🔸 اواخر ماه می میلادی، وقتی خبر کشته شدن یک مرد سیاه‌پوست آمریکایی (یا به تعبیر دیگر یک آمریکایی آفریقایی‌تبار) در شهر مینیاپولیس ایالات متحده آمریکا در رسانه‌های مختلف دنیا خبرساز شد، من هم مثل خیلی از اطرافیانم در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها چند روزی را پیگیر اتفاقاتی بودم که در فاصله‌ای بیشتر از 10 هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر دنیا رخ داده بود. آن طور که در منابع آمده، پلیس سفیدپوستی، زانوی خود را برای 8 دقیقه و 46 ثانیه بر روی گردن سیاه‌پوستی گذاشته بود که چند دقیقه قبل‌تر به جرم استفاده از پول جعلی دستگیر شده بود و همین موضوع باعث مرگ جورج فلوید شد.

🔹 اعتراض‌های گسترده‌ای ابتدا در شهرهای آمریکا و پس از آن در شهرهای مختلف دنیا در واکنش به برخورد پلیس با جورج فلوید و دیگر آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار و بعد از آن نسبت به انواع تبعیض‌های ساختاری دولت‌ها در نقاط مختلف دنیا شکل گرفت. مجسمه‌های زیادی که نشانی از برده‌داری یا تبعیض داشتند شکسته شدند، برخی از شرکت‌های بزرگ دنیا، مانند تویتتر، در حمایت از این اعتراضات رنگ لوگوی خود را تغییر دادند و برخی سیاست‌مداران در تقلای تصویب قوانینی افتادند که جلوی این دسته تبعیض‌های ساختاری را گرفته یا حداقل از تعداد آن‌ها بکاهد. برای من که مدت کوتاهی است علاقه‌مند به خواندن و شنیدن نقد‌های سرمایه‌داری شده‌ام، خیلی دور از ذهن نبود که سعی کنم ارتباطی بین این دو موضوع یعنی نژادپرستی (یا به صورت کلی‌تر تبعیض‌های ساختاری) و سرمایه‌داری پیدا کنم، ولو در حد یک جست‌وجوی ساده در گوگل: racism + capitalism.

🔸 حالا که بیش از یک ماه از این اتفاق می‌گذرد، تب و تاب روزهای اول این رخداد خاموش شده و رسانه‌ها هم بخش قابل توجهی از تمرکز خود را به سمت ویروس کرونا بازگردانده‌اند، مواجهه اتفاقی با مفهومی در جریان خواندن مقاله‌ای در حوزه تحصیلی‌ام (مهندسی سیستم‌های انرژی)، ذهنم را یک بار دیگر به سمت اواخر ماه می امسال برد. زمانی که میلیون‌ها نفر در آمریکا و دیگر کشورهای جهان در بستر یک پاندمی که این روزها همه‌ی مردم جهان را درگیر خود کرده است، به اعتراض خیابانی علیه تبعیض‌های ساختاری‌ای پرداختند که احتمالا همه‌ی ما به شکلی درگیر آن هستیم. مفهوم Value of Statistical Life (VSL) یا آن‌طور که به فارسی ترجمه شده «ارزش آماری زندگی»، یک شاخص اقتصادی است که سود حاصل از جلوگیری از مرگ یک انسان را به صورت کمی در می‌آورد.

🔹 این مفهوم اولین بار در مقاله‌ای از یک اقتصاددان آمریکایی به نام Thomas Schelling در سال 1968 به ادبیات آکادمیک دنیا معرفی شد. هر چند نویسنده مقاله اصلی (آقای Thomas Schelling) و نویسندگان مقاله مورد مطالعه من بر این موضوع تاکیید داشتند که این پارامتر نشان دهنده‌ی "ارزش جان انسان‌ها" نیست، اما مواجهه من با این مفهوم جایی شوکه برانگیزتر شد که متوجه تاثیر اساسی ملیت افراد در محاسبه این کمیت شدم. برای مثال، آن‌طور که در مقاله مورد مطالعه با استناد به نتایج مطالعات قبلی (دیگر محققان) در این زمینه آورده شده است، مقدار این کمیت (یعنی VSL) برای یک فرد آمریکایی در سال 2018 با در نظرگیری نرخ تورم و یک حقوق متوسط برابر 11.53 میلیون دلار آمریکا است. در حالیکه برای یک فرد چینی در همین سال، این مقدار چیزی برابر 1.12 میلیون دلار آمریکا است. تفاوتی بیش از 10 برابر.

🔸 گذشته از هدف اصلی آقای Thomas Schelling از ارائه چنین مفهومی، برای من که تا سال‌ها عرصه علم را بستری خیرخواه برای تمام انسان‌ها تصور می‌کردم، مواجهه با این موضوع و خیال‌پردازی در مورد اینکه اگر در شرایط کمبود منابع چه در پاندمی حاضر، چه در دیگر اتفاقات جاری و آتی دنیا، قرار باشد به من به شکل یک "عدد" نگاه شود (آن هم در شرایطی که احتمالا VSL متوسط یک ایرانی و آن‌طور که در منابع قدیمی‌تر دیده‌ام، چیزی خیلی کمتر از 1 میلیون دلار است) رویارویی‌ای بسیار وحشتناک بوده است. حالا چند ساعتی است که حس می‌کنم کسی زانویش رو روی گردنم فشار می‌دهد.

———————————
🆔: @philsharif
Are #You #Lost in the #World like #Me?

لینک کانال عکس های فلسفی:

@LostCafe ♨️

لینک گروه متصل به کانال:

https://t.me/joinchat/BfwvN0wd_AeHAtxcLrJaYA
Philosophy Cafe ♨️ pinned «Are #You #Lost in the #World like #Me? لینک کانال عکس های فلسفی: @LostCafe ♨️ لینک گروه متصل به کانال: https://t.me/joinchat/BfwvN0wd_AeHAtxcLrJaYA»
Forwarded from Lost Cafe ♨️
@LostCafe ♨️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما همه از خاکیم یکیمون گربه میشه ،یکیمون انسان و....
کاشکی یکم حواسمون به این موجودات ضعیف باشه.خدا مارو نگاه می کنه و ما خودمون رو...
دیدن مرگش برای من خیلی ناراحت کننده بود.من و دامپزشک شرمنده ایم که نتونستیم نجاتت بدیم کوچولو
#گربه#انسان#مراقبت#انسانیت#مرگ

@PhilosophyCafe
🖋 برخی احساس می‌کنند تمدنی که انسان‌ها را محدود کند، از جانب عده‌ای معدود که دارای اقتدار و سلطه هستند، بر اکثریتی که در مقابل زور مقاومت می‌کنند، تحمیل می‌شود. در این دیدگاه، تمدن به خودیِ خود محدودیت‌هایی طاقت‌فرسا را موجب نمی‌شود و نقایصی که در تمدن مشاهده می‌کنیم، از جانب معایب فرهنگی‌ای است که در طول تاریخ رشد کرده‌اند. در حقیقت مشاهدۀ این نقایص و معایب، کار دشواری نیست. علی‌رغم این‌که پیشرفت‌های علمی بشر را در راه تسلط بر طبیعت می‌بینیم و هم‌چنان نیز می‌توانیم انتظار پیشرفت‌های بیشتر را داشته باشیم، اما در زمینۀ تنظیم امور انسانی و مناسبات میان افراد، موفقیتی حاصل نشده است؛ و احتمالاً در عصر فعلی، مثل همۀ اعصار و دوران‌ها، بسیاری از مردم از خود می‌پرسند «آیا این دستاوردهای اندک تمدن در این زمینه ارزش دفاع کردن دارد؟».

🖋 برخی فکر می‌کنند می‌توان قوانین و نظامی نوین برای بشریت به وجود آورد که این قدر مستلزم زور و فشار نباشد و این قوانین بدان‌گونه تدوین گردند که شامل این اندازه سرکوب اجباری غرایز نباشد؛ و با حذف ملالت‌های تمدن، ممکن است مردم با رضایت و پذیرش صادقانه به فعالیت و تکاپو بپردازند. چنین چیزی عصر طلایی خواهد بود؛ اما سؤال این است که «آیا اساساً چنین وضعی قابل تحقق است؟». بر خلاف تصور این افراد، به نظر می‌رسد که هر تمدنی باید بر اساس زور و جلوگیری از غرایز بنا شود و حتی نمی‌توان باور کرد که اگر قدرت از بین برود و زورگویی متوقف شود، اکثریت افراد با رضای خاطر برای پیشرفت تمدن همکاری کنند. من عقیده دارم باید به این واقعیت توجه کنیم که در همۀ انسان‌ها تمایلات مخرب ضداجتماعی و ضدفرهنگی وجود دارد و در بسیاری از افراد این تمایلات به قدری قوی است که رفتار آن‌ها را در جامعه تعیین می‌کند.

📚 از کتاب «آیندۀ یک پندار»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚

@philosophycafe
Forwarded from Mehrzad Alizadeh
[یوسف گفت:] زن، کمی فکر کن. وقتی خیلی نرم شدی همه تو را خم می‌کنند.
خانم فاطمه که مدت‌ها ساکت بود و خمیازه می‌کشید دیگر طاقتش طاق شد: چه خبرتان است؟ پدر و پسری افتاده‌اید به جان این بنده‌ی خدا؟ دادن اسب که اصلا تقصیر او نبود. من خودم شاهد بودم. حتی من گفتم اسب را بدهد. اما راجع به گوشواره، من از عزت‌الدوله شنیدم. اول خیلی برزخ شدم. اما فکرش را که کردم دیدم نمی‌توانسته ندهد. آدم در برابر مردمی که حاکم مال و جان همه‌اند چه می‌تواند بکند؟ راستش را می‌خواهی داداش؟ نرمی می‌کند، رشوه می‌دهد، تا کاری به کار تو نداشته باشند. حالا دیگر بس است. شامتان را بخورید و بخوابید. فردا صبح همه چیز یادتان رفته. من که رفتم بخوابم.

- سووشون (سیمین دانشور)
🖋 نخستین موضوعی که هابرماس پس از نوشتن رسالۀ [دکتری] خود بدان پرداخت جایگاه بحث عمومی بود و انتخاب این موضوع تصادفی نبود...
هابرماس تحلیل جامعه‌شناسانۀ خود از پیدایش حوزۀ عمومی (عمدتاً در جامعۀ انگلستان) را با بررسی مفهوم حوزۀ عمومی در سنت فلسفۀ سیاسی تکمیل می‌کند. در این سنت از نظر او ایدئالیسم آلمانی از بیشترین اهمیت برخوردار است. همین سنت یکی از منابع اصلی نظریۀ اولیۀ او و موضوع اصلی رساله‌اش دربارۀ فردریش شلینگ [= فیلسوف ایدئالیست آلمانی] است. هابرماس در فصل‌های میانی کتاب نظریه‌های ایمانوئل کانت و گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در خصوص مسائل مربوط به حوزۀ عمومی را بررسی می‌کند. کانت حوزۀ عمومی را در کانون طرح روشنگری خود قرار می‌دهد. وی همانند بیشتر اندیشمندان قرن هجدهم بحث در مسائل عمومی را کار فلاسفه تلقی می‌کند که به عامۀ مردم دخلی ندارد. اما برداشت او از فلسفه برخلاف برداشت امروزی این است که فلسفه صرفاً مشغله‌ای دانشگاهی نیست که تأثیرات عملی برای زندگی همۀ مردم نداشته باشد. بنابراین مباحثه برای تصمیم‌گیری دربارۀ بسیاری از مسائل می‌باید به عهدۀ عامۀ مردم گذاشته شود، هر چند منظور او "عامۀ خردورز" است.

🖋 کانت استدلال می‌کند که "کاربرد عقل و خرد هر فرد در امور عمومی می‌باید همواره آزاد باشد و تنها چنین کاربردی می‌تواند به گسترش روشنگری در میان مردم بینجامد. اما کاربرد خصوصی عقل ممکن است اغلب بسیار محدود باشد، بدون آن‌که مانعی بر سر راه ترقی روشنگری ایجاد کند". کانت پیدایش انجمن‌های سرّی مانند انجمن فراماسون‌ها را نتیجۀ محدودیت مباحثۀ عمومی می‌دانست. وی حتی ایجاد ارتباط میان هم‌نوعان به ویژه در رابطه با مسائل مربوط به کل بشریت را تمایل طبیعی انسان تلقی می‌کرد. البته کانت افراد فقیر و بی‌چیز و بندگان را جزء شهروندان دولت به شمار نمی‌آورد. وی همانند بسیاری از اندیشمندان عصر روشنگری تصور می‌کرد که جامعۀ مدنی به طور طبیعی و بدون اِعمال زور به نهاد لازم برای تضمین کارکرد درست و عادلانۀ دولت تبدیل خواهد شد. به سخن دیگر کانت معتقد به این نظر خوشبینانۀ عصر روشنگری بود که رذایل خصوصی به فضایل عمومی تبدیل می‌شوند و «بورژوا»ی حوزۀ خصوصی به «شهروند»ی تبدیل می‌شود که از چشم‌انداز انسانیت به طور کلی می‌اندیشد.

📚 از کتاب «هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚

@philosophycafe