🔰 #پرسش_فلسفی:
«اگر قرار بود یک جمله و یا یک کلمه از شما باقی بماند، آن کلمه و یا جمله چه بود؟»
🔷 دوستان عزیز میتوانند پاسخ های خود را در هر اندازهای ارسال کنند، اما ترجیح این است که به شکل فلسفی این موضوع مورد بررسی قرار گیرد.
🔷 متاسفانه توانایی تهیه هدیهای برای دوستان ندارم ولی در همینجا از منتخبین دعوت میکنم که به جمع نویسندگان کانال بپیوندند.
🔷 در صورت استقبال عزیزان، این موضوع تبدیل به یک رویه برای کانال خواهد شد تا هر چند وقت یک بار، مسابقهای تحت عنوان «یک پرسش فلسفی» برگزار شود.
🔷 پیشاپیش از همراهی و همکارش شما عزیزان کمال قدردانی را دارم.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
«اگر قرار بود یک جمله و یا یک کلمه از شما باقی بماند، آن کلمه و یا جمله چه بود؟»
🔷 دوستان عزیز میتوانند پاسخ های خود را در هر اندازهای ارسال کنند، اما ترجیح این است که به شکل فلسفی این موضوع مورد بررسی قرار گیرد.
🔷 متاسفانه توانایی تهیه هدیهای برای دوستان ندارم ولی در همینجا از منتخبین دعوت میکنم که به جمع نویسندگان کانال بپیوندند.
🔷 در صورت استقبال عزیزان، این موضوع تبدیل به یک رویه برای کانال خواهد شد تا هر چند وقت یک بار، مسابقهای تحت عنوان «یک پرسش فلسفی» برگزار شود.
🔷 پیشاپیش از همراهی و همکارش شما عزیزان کمال قدردانی را دارم.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «🔰 #پرسش_فلسفی: «اگر قرار بود یک جمله و یا یک کلمه از شما باقی بماند، آن کلمه و یا جمله چه بود؟» 🔷 دوستان عزیز میتوانند پاسخ های خود را در هر اندازهای ارسال کنند، اما ترجیح این است که به شکل فلسفی این موضوع مورد بررسی قرار گیرد. 🔷 متاسفانه توانایی تهیه…»
بار اله سی کی باهارونت ایاهه
ای گلا باوینه سی کی ای دراهه
ندونم سیچه منه ای همه مردم
بخت مو چی شوگاره چینو سیاهه
ری دلم سنگینه غم، دل بیقراره
روز و شو تیام ایگوی اور بهاره
آخه تا کی چینو وا تینا بمهنم
حرف مردم سی دلم چی نیشت خاره
بهار اوی وا گل گندم
مو تهنا وا درد دل مندم
شو و رو دل چی نی ایناله
تا که چی لاله داغ دل دارم
گل بوستون تی مو دی خاره
مه و آستاره نی به شوگارم
ای گلا باوینه سی کی ای دراهه
ندونم سیچه منه ای همه مردم
بخت مو چی شوگاره چینو سیاهه
ری دلم سنگینه غم، دل بیقراره
روز و شو تیام ایگوی اور بهاره
آخه تا کی چینو وا تینا بمهنم
حرف مردم سی دلم چی نیشت خاره
بهار اوی وا گل گندم
مو تهنا وا درد دل مندم
شو و رو دل چی نی ایناله
تا که چی لاله داغ دل دارم
گل بوستون تی مو دی خاره
مه و آستاره نی به شوگارم
🖋 بهترین و درستترین منظر برای درک و ارائۀ تعریفی از تجدد [= مدرنیته]، آن است که آن را به عنوان برابرنهادهای در قبال جهان دینی بدانیم...
برای ارائۀ تعریف مورد بحث از مذهب، ابتدا جملهای را از جان کاپوتو نقل میکنم. او در کتاب «دربارۀ مذهب» مینویسد: آدمهایی که از مذهب و مذهبی بودن امتناع کرده و آن را رد میکنند، میخواهند ملکیت خویش بر خود (self-possesion) و اراده و قدرت خویش را در دست خود نگاه داشته و حفظ کنند. آنچه کاپوتو در اینجا میگوید، همزمان بر تعریفی از مذهب و تجدد با نظر به وضعی که انسان نسبت به این دو پیدا میکند، استوار است؛ یا دست کم به طور ضمنی چنین فهمی را در خود دارد. اما این فهم چیست؟ روشن است که مذهب ... با این ویژگی مشخص میگردد که انسان را به حال خویش رها نمیکند. در واقع، مذاهب دقیقاً با خواستی قوی از انسان برای تمکین و تسلیم قبول صورتهای خاصی از عقیده و رفتار، خود را از شکلهای قابل مقایسۀ دیگر متمایز میسازند؛ به ویژه آنکه در مذاهب، آنچه انسان باید در برابر آن در عقیده و عمل تمکین کند، کاملاً ماهیتی متعالی و از پیش نهاده و بیرون از هرگونه مداخلۀ انسان در صورتبندی آن دارد...
🖋 متجددان در عین اینکه از ماهیت انسانشکلگرایانه (anthropomorphism) تفکر ماقبل تجدد به عنوان مانع بسط علم جدید سخن گفتهاند و آن را ناشی از انسانمحوری (anthropocentrism) تفکر سنت ناشی دانستهاند، بارها یادآور شدهاند که در تفکر ماقبل تجدد، یعنی در سنت، انسان به هیچ گرفته میشود یا شأن شایستهای به آن داده نمیشود. کلید رفع یا انحلال این تناقضها در پاسخی است که ژیلسون [در کتاب «روح فلسفۀ قرون وسطی»] به این انتقادات داده است. آنچه انسانمحوری ماقبل تجدد را در چشم متجددان نامطلوب، بلکه شایستۀ انتقاد میسازد، این است که محوریت انسان در عالَم ماقبل تجدد جایگاه یا موضعی انتسابی برای انسان میباشد. به این معنا که انسان هر جایگاه یا نقشی که دارد، از ناحیۀ خود تحصیل نکرده است، بلکه موضعی است که به وی در نظمی از پیش تعیینشده داده شده است.
📝 از مقالۀ «نسبت میان جامعهشناسی معرفت و تجدد»، نوشتۀ حسین کچویان 📝
@philosophycafe
برای ارائۀ تعریف مورد بحث از مذهب، ابتدا جملهای را از جان کاپوتو نقل میکنم. او در کتاب «دربارۀ مذهب» مینویسد: آدمهایی که از مذهب و مذهبی بودن امتناع کرده و آن را رد میکنند، میخواهند ملکیت خویش بر خود (self-possesion) و اراده و قدرت خویش را در دست خود نگاه داشته و حفظ کنند. آنچه کاپوتو در اینجا میگوید، همزمان بر تعریفی از مذهب و تجدد با نظر به وضعی که انسان نسبت به این دو پیدا میکند، استوار است؛ یا دست کم به طور ضمنی چنین فهمی را در خود دارد. اما این فهم چیست؟ روشن است که مذهب ... با این ویژگی مشخص میگردد که انسان را به حال خویش رها نمیکند. در واقع، مذاهب دقیقاً با خواستی قوی از انسان برای تمکین و تسلیم قبول صورتهای خاصی از عقیده و رفتار، خود را از شکلهای قابل مقایسۀ دیگر متمایز میسازند؛ به ویژه آنکه در مذاهب، آنچه انسان باید در برابر آن در عقیده و عمل تمکین کند، کاملاً ماهیتی متعالی و از پیش نهاده و بیرون از هرگونه مداخلۀ انسان در صورتبندی آن دارد...
🖋 متجددان در عین اینکه از ماهیت انسانشکلگرایانه (anthropomorphism) تفکر ماقبل تجدد به عنوان مانع بسط علم جدید سخن گفتهاند و آن را ناشی از انسانمحوری (anthropocentrism) تفکر سنت ناشی دانستهاند، بارها یادآور شدهاند که در تفکر ماقبل تجدد، یعنی در سنت، انسان به هیچ گرفته میشود یا شأن شایستهای به آن داده نمیشود. کلید رفع یا انحلال این تناقضها در پاسخی است که ژیلسون [در کتاب «روح فلسفۀ قرون وسطی»] به این انتقادات داده است. آنچه انسانمحوری ماقبل تجدد را در چشم متجددان نامطلوب، بلکه شایستۀ انتقاد میسازد، این است که محوریت انسان در عالَم ماقبل تجدد جایگاه یا موضعی انتسابی برای انسان میباشد. به این معنا که انسان هر جایگاه یا نقشی که دارد، از ناحیۀ خود تحصیل نکرده است، بلکه موضعی است که به وی در نظمی از پیش تعیینشده داده شده است.
📝 از مقالۀ «نسبت میان جامعهشناسی معرفت و تجدد»، نوشتۀ حسین کچویان 📝
@philosophycafe
شیدایی و شوریدگی که از خدا فرامیرسد بیش از فرزانگی بشر به حکمت نزدیک است.
این جمله بخشی از رساله ی اول پولس است که غالبا کسانی که با فلسفه در ستیز بودند به این جمله استناد میکردند.
این جمله بخشی از رساله ی اول پولس است که غالبا کسانی که با فلسفه در ستیز بودند به این جمله استناد میکردند.
🗯 وقتی علیبنابیطالب امارت مصر رو به مالک اشتر نخعی سپرد، نامهای به مالک اشتر نوشت. نکاتی در مورد حکومت توی این نامه اومده که به نظرم خوبه امروزه بهش توجه کنیم.
توی اولین جملهای که علی، مالک اشتر رو به عنوان دوم شخص مورد خطاب قرار میده، مینویسه "ای مالک، بدان که تو را به بلادی فرستادهام که پیش از تو دولتها دیده، برخی دادگر و برخی ستمگر و مردم در کارهای تو به همان چشم مینگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود مینگری و دربارۀ تو همان گویند که تو دربارۀ آنها میگویی". زمامدار مصر ممکنه پیش خودش فکر کنه به نام «اسلام» داره حکومت میکنه، به نام پیامبر خدا داره حکومت میکنه، منصوب خلیفه و جانشین پیامبره و خیلی فکرهای دیگه. اما علی تذکر میده که مردم به این چشم به حکومت نگاه نمیکنن.
🗯 اما اصلاً چرا علی همین اول نامه، این تذکر رو به مالک میده؟ اگه زمامدار مصر بر این عقیده باشه که "مصالحی" وجود داره که ممکنه مردم در جریانش نباشن چی؟ چرا برای علی مهمه که مردم چطوری به حکومت نگاه میکنن و نگاه نمیکنن؟ علی دقیقاً بلافاصله بعد از اون تذکر مینویسه "نیکوکاران را از آنچه خداوند دربارۀ آنها بر زبان مردم جاری ساخته، توان شناخت". علی داره معیار میده برای تشخیص زمامدار نیکوکار؛ و به نظرم معیارش خیلی صریح و واضحه. بارها و بارها توی نامه اومده که زمامدار مصر باید به مردم و رعیت توجه کنه: "مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعار دل خود ساز. چونان حیوانی درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری"؛ "هر که بر بندگان خدا ستم کند، افزون بر بندگان، خدا نیز خصم او خواهد بود"؛ "هیچ چیز چون ستمکاری، نعمت خدا را دگرگون نکند و خشم خدا را برنینگیزد، زیرا خدا دعای ستمدیدگان را میشنود".
🗯 این جملات توی فضای اخلاق فردی گفته نشده، توی یه نامۀ سیاسی این جملات ذکر شده و من تمام این جملات رو سیاسی میفهمم. علی این نامه رو به زمامدار مصر نوشته؛ نه به مردم. وقتی از "ستمکاری" و "مهربانی" داره حرف میزنه، باید تو فضای سیاسی این مفاهیم رو فهم کرد. در بخش دیگهای از نامه علی مینویسه "مگوی که مرا بر شما امیر ساختهاند و باید فرمان من اطاعت شود". چه کسی مالک اشتر رو امیر مصر کرد؟ علی (به عنوان جانشین پیامبر خدا). علی داره میگه مالک اشتر که با حکم مستقیم چنین فردی امیر شده، نباید چنین جملهای بگه و احتمالاً طرفداران مالک اشتر هم نباید چنین جملهای بگن. اما چرا؟ چه ایرادی داره که زمامدار مصر یا طرفدارانش چنین حرفی بزنن؟ علی تو جملۀ بعدی، دلیل این نهی رو میگه.
🗯 مینویسه "زیرا چنین ««پنداری»» سبب فساد دل و سستی دین و نزدیک شدن دگرگونیها در نعمتهاست" (گیومه از منه). اول این که زمامدار مصر نه تنها نباید چنین حرفهایی رو بیان کنه، حتی پندارش رو هم نداشته باشه. و اگه چنین پنداری توی قلب زمامدار مصر شکل بگیره، این سه پیامدی که ذکرش رفت، رخ خواهد داد.
در بخش دیگهای از نامه، علی به مالک اشتر تذکر میده که از یک کار بپرهیزه، چون «هیچ» کاری به اندازۀ این، موجب کیفر خداوند نمیشه. اول ببینیم که علی کدوم کار رو این قدر خطرناک میدونه؛ دوم ببینیم که چه چیزهایی در موردش مینویسه.
📢 "بپرهیز از خونها و خونریزیهای به ناحق. زیرا، هیچ چیز بیش از خونریزی به ناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشتۀ عمر را نبرد. خداوند سبحان چون در روز حساب به داوری در میان مردم پردازد، نخستین داوری او دربارۀ خونهایی است که مردم از یکدیگر ریختهاند. پس مباد که حکومت خود را با ریختن خون حرام تقویت کنی، زیرا ریختن چنان خونی نه تنها حکومت را ناتوان و سست سازد، بلکه آن را از میان برمیدارد یا به دیگران میسپارد... اگر به خطایی دچار گشتی و کسی را کشتی یا تازیانهات، شمشیرت، یا دستت در عقوبت از حد گذرانید یا به مشت زدن و یا بالاتر از آن، به ناخواسته، مرتکب قتلی شدی، نباید گردنکشی و غرور قدرت تو مانع آید که خونبهای مقتول را به خانوادهاش بپردازی".
این یادداشت رو با جملهای از اواخر این نامه تموم میکنم: "بپرهیز از اینکه ... خود را به نادانی زنی در آنچه توجه تو به آن ضروری است و همه از آن آگاهاند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"میبینم آن شکفتن شادی را، پرواز بلند آدمیزادی را، آن جشن بزرگ روز آزادی را. کیوان، خندان به سایه میگوید «دیدی؟ به تو میگفتم». آری، تو همیشه راست میگفتی. میبینم. میبینم." (هوشنگ ابتهاج)
@philosophycafe
توی اولین جملهای که علی، مالک اشتر رو به عنوان دوم شخص مورد خطاب قرار میده، مینویسه "ای مالک، بدان که تو را به بلادی فرستادهام که پیش از تو دولتها دیده، برخی دادگر و برخی ستمگر و مردم در کارهای تو به همان چشم مینگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود مینگری و دربارۀ تو همان گویند که تو دربارۀ آنها میگویی". زمامدار مصر ممکنه پیش خودش فکر کنه به نام «اسلام» داره حکومت میکنه، به نام پیامبر خدا داره حکومت میکنه، منصوب خلیفه و جانشین پیامبره و خیلی فکرهای دیگه. اما علی تذکر میده که مردم به این چشم به حکومت نگاه نمیکنن.
🗯 اما اصلاً چرا علی همین اول نامه، این تذکر رو به مالک میده؟ اگه زمامدار مصر بر این عقیده باشه که "مصالحی" وجود داره که ممکنه مردم در جریانش نباشن چی؟ چرا برای علی مهمه که مردم چطوری به حکومت نگاه میکنن و نگاه نمیکنن؟ علی دقیقاً بلافاصله بعد از اون تذکر مینویسه "نیکوکاران را از آنچه خداوند دربارۀ آنها بر زبان مردم جاری ساخته، توان شناخت". علی داره معیار میده برای تشخیص زمامدار نیکوکار؛ و به نظرم معیارش خیلی صریح و واضحه. بارها و بارها توی نامه اومده که زمامدار مصر باید به مردم و رعیت توجه کنه: "مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعار دل خود ساز. چونان حیوانی درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری"؛ "هر که بر بندگان خدا ستم کند، افزون بر بندگان، خدا نیز خصم او خواهد بود"؛ "هیچ چیز چون ستمکاری، نعمت خدا را دگرگون نکند و خشم خدا را برنینگیزد، زیرا خدا دعای ستمدیدگان را میشنود".
🗯 این جملات توی فضای اخلاق فردی گفته نشده، توی یه نامۀ سیاسی این جملات ذکر شده و من تمام این جملات رو سیاسی میفهمم. علی این نامه رو به زمامدار مصر نوشته؛ نه به مردم. وقتی از "ستمکاری" و "مهربانی" داره حرف میزنه، باید تو فضای سیاسی این مفاهیم رو فهم کرد. در بخش دیگهای از نامه علی مینویسه "مگوی که مرا بر شما امیر ساختهاند و باید فرمان من اطاعت شود". چه کسی مالک اشتر رو امیر مصر کرد؟ علی (به عنوان جانشین پیامبر خدا). علی داره میگه مالک اشتر که با حکم مستقیم چنین فردی امیر شده، نباید چنین جملهای بگه و احتمالاً طرفداران مالک اشتر هم نباید چنین جملهای بگن. اما چرا؟ چه ایرادی داره که زمامدار مصر یا طرفدارانش چنین حرفی بزنن؟ علی تو جملۀ بعدی، دلیل این نهی رو میگه.
🗯 مینویسه "زیرا چنین ««پنداری»» سبب فساد دل و سستی دین و نزدیک شدن دگرگونیها در نعمتهاست" (گیومه از منه). اول این که زمامدار مصر نه تنها نباید چنین حرفهایی رو بیان کنه، حتی پندارش رو هم نداشته باشه. و اگه چنین پنداری توی قلب زمامدار مصر شکل بگیره، این سه پیامدی که ذکرش رفت، رخ خواهد داد.
در بخش دیگهای از نامه، علی به مالک اشتر تذکر میده که از یک کار بپرهیزه، چون «هیچ» کاری به اندازۀ این، موجب کیفر خداوند نمیشه. اول ببینیم که علی کدوم کار رو این قدر خطرناک میدونه؛ دوم ببینیم که چه چیزهایی در موردش مینویسه.
📢 "بپرهیز از خونها و خونریزیهای به ناحق. زیرا، هیچ چیز بیش از خونریزی به ناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشتۀ عمر را نبرد. خداوند سبحان چون در روز حساب به داوری در میان مردم پردازد، نخستین داوری او دربارۀ خونهایی است که مردم از یکدیگر ریختهاند. پس مباد که حکومت خود را با ریختن خون حرام تقویت کنی، زیرا ریختن چنان خونی نه تنها حکومت را ناتوان و سست سازد، بلکه آن را از میان برمیدارد یا به دیگران میسپارد... اگر به خطایی دچار گشتی و کسی را کشتی یا تازیانهات، شمشیرت، یا دستت در عقوبت از حد گذرانید یا به مشت زدن و یا بالاتر از آن، به ناخواسته، مرتکب قتلی شدی، نباید گردنکشی و غرور قدرت تو مانع آید که خونبهای مقتول را به خانوادهاش بپردازی".
این یادداشت رو با جملهای از اواخر این نامه تموم میکنم: "بپرهیز از اینکه ... خود را به نادانی زنی در آنچه توجه تو به آن ضروری است و همه از آن آگاهاند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"میبینم آن شکفتن شادی را، پرواز بلند آدمیزادی را، آن جشن بزرگ روز آزادی را. کیوان، خندان به سایه میگوید «دیدی؟ به تو میگفتم». آری، تو همیشه راست میگفتی. میبینم. میبینم." (هوشنگ ابتهاج)
@philosophycafe
Forwarded from اندیشه در اکنون
🎋ابن رشد:
🍃و بصورة مشابهة، طالما أن بعض النساء ینشأن و هن علی جانب کبیر من الفطنة و العقل، فإنه من غیر المحال أن نجد بینهن حکیمات و حاکمات و ما شابه ذلک، و إن کان هناک من یعتقد أن هذا النوع من النساء نادر الحصول، لا سیما و أن بعض الشرایع ترفض أن تقرّ للنساء بالإمامة، أی الامامة العظمی، بینما نجد شرایع أخری علی خلاف ذالک، ما دام وجود مثل هولاء النسوة بینهم أمراً لیس بالمحال
🍃و فی مدننا القائمة، فإن قابلیة النساء لیست واضحة لأن النساء غالباما یوخذن للإنجاب، و لهذا فإنهن یوضعن فی خدمة أزواجهن، و ما علیهن الا الإنجاب و الرضاعة و العنایة بالولد. و إن کان هذا الامر یعطل افعالهن الاخری. و الذی یبدو للعیان أن نساء مدننا لا یصلحن لفضیلة غیر هذه، و هن بذلک یشبهن النباتات. و کونهن عالة علی الرحال فی هذه المدن جعلها فقیرة
🍃و به طور یکسان، چون همواره بعضی از زنان بوده اند که رشد می کنند درحالیکه بهره بزرگی از هوشمندی و عقل داشته اند، محال نیست که بین زنان، فیلسوفان و حاکمان و امثال آنها پیدا کنیم، هرچند که در این میان هستند کسانی که عقیده دارند که این نوع از زنان اندک و نادر هستند. به ویژه بعضی شریعت ها از اقرار به امامت زنان؛ یعنی رهبری سیاسی(امامت عظمی) آنان امتناع می ورزند هرچند که برخی شرایع دیگر می توان یافت که برخلاف شرایع دسته ی نخست، از آن روی که وجود چنین زنانی را محال نمی دانند به جواز رهبری سیاسی زنان حکم می کنند.
🍃در شهرهای کنونی ما قابلیتهای زنان آشکار نشده زیرا زنان غالبا برای فرزند آوری بکار گرفته می شوند، بخاطر همین همیشه در خدمت به شوهرانشان قرار دارند و وظیفه ای جز فرزند آوری وشیردهی و توجه به فرزندان ندارند و این کار از سایر فعالیت هایشان جلو گیری می کند! و کاملا آشکار است که زنان شهرها و جوامع ما صلاحیت فضیلتی جز این را ندارند! و از این لحاظ آنها شبیه گیاهان هستند! این نان خوری و خرج خوری آنها از شوهرانشان در جوامع ما آنها را فقیر و ضعیف کرده است.
📚تلخیص السیاسه، ص 125-126
🖇 برای بررسی نگاهی که ابن رشد در نقد آن سخن میگوید، به سخنان شهرزوری در رسائل الشجرة الالهية ص 493 مراجعه شود.
☑️@Andisheh_Aknun
🍃و بصورة مشابهة، طالما أن بعض النساء ینشأن و هن علی جانب کبیر من الفطنة و العقل، فإنه من غیر المحال أن نجد بینهن حکیمات و حاکمات و ما شابه ذلک، و إن کان هناک من یعتقد أن هذا النوع من النساء نادر الحصول، لا سیما و أن بعض الشرایع ترفض أن تقرّ للنساء بالإمامة، أی الامامة العظمی، بینما نجد شرایع أخری علی خلاف ذالک، ما دام وجود مثل هولاء النسوة بینهم أمراً لیس بالمحال
🍃و فی مدننا القائمة، فإن قابلیة النساء لیست واضحة لأن النساء غالباما یوخذن للإنجاب، و لهذا فإنهن یوضعن فی خدمة أزواجهن، و ما علیهن الا الإنجاب و الرضاعة و العنایة بالولد. و إن کان هذا الامر یعطل افعالهن الاخری. و الذی یبدو للعیان أن نساء مدننا لا یصلحن لفضیلة غیر هذه، و هن بذلک یشبهن النباتات. و کونهن عالة علی الرحال فی هذه المدن جعلها فقیرة
🍃و به طور یکسان، چون همواره بعضی از زنان بوده اند که رشد می کنند درحالیکه بهره بزرگی از هوشمندی و عقل داشته اند، محال نیست که بین زنان، فیلسوفان و حاکمان و امثال آنها پیدا کنیم، هرچند که در این میان هستند کسانی که عقیده دارند که این نوع از زنان اندک و نادر هستند. به ویژه بعضی شریعت ها از اقرار به امامت زنان؛ یعنی رهبری سیاسی(امامت عظمی) آنان امتناع می ورزند هرچند که برخی شرایع دیگر می توان یافت که برخلاف شرایع دسته ی نخست، از آن روی که وجود چنین زنانی را محال نمی دانند به جواز رهبری سیاسی زنان حکم می کنند.
🍃در شهرهای کنونی ما قابلیتهای زنان آشکار نشده زیرا زنان غالبا برای فرزند آوری بکار گرفته می شوند، بخاطر همین همیشه در خدمت به شوهرانشان قرار دارند و وظیفه ای جز فرزند آوری وشیردهی و توجه به فرزندان ندارند و این کار از سایر فعالیت هایشان جلو گیری می کند! و کاملا آشکار است که زنان شهرها و جوامع ما صلاحیت فضیلتی جز این را ندارند! و از این لحاظ آنها شبیه گیاهان هستند! این نان خوری و خرج خوری آنها از شوهرانشان در جوامع ما آنها را فقیر و ضعیف کرده است.
📚تلخیص السیاسه، ص 125-126
🖇 برای بررسی نگاهی که ابن رشد در نقد آن سخن میگوید، به سخنان شهرزوری در رسائل الشجرة الالهية ص 493 مراجعه شود.
☑️@Andisheh_Aknun
Forwarded from اندیشه در اکنون
🎋جاحظ:
🍃 و لسنا نقول و لا يقول أحد ممن يعقل أن النساء فوق الرجال أو دونهم بطبقة أو طبقتين أو بأكثر، و لكنا رأينا ناسا يزرون عليهن أشد الزراية و يحتقرونهن أشد الاحتقار و يبخسونهن أكثر حقوقهن، و إن من العجز أن يكون الرجل لا يستطيع توفير حقوق الآباء و الاعمام إلا بأن ينكر حقوق الامهات و الأخوال، فلذلك ذكرنا جملة ما للنساء من المحاسن، و لو لا أن ناسا يفخرون بالجلد و قوة المنة و انصراف النفس عن حب النساء حتى جعلوا شدة حب الرجل لأمته و زوجته و ولده دليلا على الضعف و بابا من الخور لما تكلفنا كثيرا مما شرطناه في هذا الكتاب.
🍃 و ما و هر آن کسی که از عقلانیت بهره ای دارد به این سخن که آیا زنان برتر از مردانند یا به گونه ای مردان از ایشان، تفوّه نمی کند و از آن سخن نمی گوید. اما مردمی هستند که برخلاف عقلاء، جایگاه زنان را کوچک شمرده و ایشان را تحقیر می کنند و به حقوق آنها ظلم می کنند و از روی عجز و ناتوانی فکر می کنند که رعایت حقوق پدران و خاندان پدری به نادیده گرفتن حقوق مادران و خانواده مادری وابسته است. آنچه موجب شد که برخود تکلیف کنیم که آن را در این کتاب شرح کنیم و به برخی از زیبایی های وجود زن اشاره کنیم این است که این مردمان دور از عقلانیت، به دعوا و عدم محبت و منت گذاشتن بر سر زنان افتخار کرده و عشق مردان به زنان اعم از همسر و دختر و... را ضعف و زبونی(به زبان امروزی، زن ذلیلی) معنا می کنند.
📚رسائل کلامیه، ص 97-100
☑️ @Andisheh_Aknun
🍃 و لسنا نقول و لا يقول أحد ممن يعقل أن النساء فوق الرجال أو دونهم بطبقة أو طبقتين أو بأكثر، و لكنا رأينا ناسا يزرون عليهن أشد الزراية و يحتقرونهن أشد الاحتقار و يبخسونهن أكثر حقوقهن، و إن من العجز أن يكون الرجل لا يستطيع توفير حقوق الآباء و الاعمام إلا بأن ينكر حقوق الامهات و الأخوال، فلذلك ذكرنا جملة ما للنساء من المحاسن، و لو لا أن ناسا يفخرون بالجلد و قوة المنة و انصراف النفس عن حب النساء حتى جعلوا شدة حب الرجل لأمته و زوجته و ولده دليلا على الضعف و بابا من الخور لما تكلفنا كثيرا مما شرطناه في هذا الكتاب.
🍃 و ما و هر آن کسی که از عقلانیت بهره ای دارد به این سخن که آیا زنان برتر از مردانند یا به گونه ای مردان از ایشان، تفوّه نمی کند و از آن سخن نمی گوید. اما مردمی هستند که برخلاف عقلاء، جایگاه زنان را کوچک شمرده و ایشان را تحقیر می کنند و به حقوق آنها ظلم می کنند و از روی عجز و ناتوانی فکر می کنند که رعایت حقوق پدران و خاندان پدری به نادیده گرفتن حقوق مادران و خانواده مادری وابسته است. آنچه موجب شد که برخود تکلیف کنیم که آن را در این کتاب شرح کنیم و به برخی از زیبایی های وجود زن اشاره کنیم این است که این مردمان دور از عقلانیت، به دعوا و عدم محبت و منت گذاشتن بر سر زنان افتخار کرده و عشق مردان به زنان اعم از همسر و دختر و... را ضعف و زبونی(به زبان امروزی، زن ذلیلی) معنا می کنند.
📚رسائل کلامیه، ص 97-100
☑️ @Andisheh_Aknun
Forwarded from اندیشه در اکنون
🎋فارابی:
🍃 و أما الانسان فليس كذلك. بل هاتان القوتان متميزتان في شخصين، و لكل واحد منهما أعضاء تخصه: و هي الأعضاء المعروفة لهما، و سائر الأعضاء فيهما مشتركة. و كذلك يشتركان في قوى النفس كلها سوى هاتين. و ما يشتركان فيه من أعضاء فانه في الذكر أسخن، و ما كان منها فعله الحركة و التحريك، فانه في الذكر أقوى حركة و تحريكا. و العوارض النفسانية، فما كان منها مائلا إلى القوة، مثل الغضب و القسوة، فانها في الأنثى أضعف و في الذكر أقوى. و ما كان من العوارض مائلا إلى الضعف، مثل الرأفة و الرحمة، فإنه في الأنثى أقوى. على أنه لا يمتنع أن يكون في ذكورة الانسان من توجد العوارض فيه شبيهة بما في الاناث، و في الاناث من توجد فيه هذه شبيهة بما هو في الذكور. فبهذه تفترق الاناث و الذكور في الانسان . و أما في القوة الحاسة و في المتخيلة و في الناطقة، فليسا يختلفان
🍃 قوای تناسلی زنانه و مردانه در انسان ـ برخلاف بسیاری از گیاهان و برخی از حیوانات ـ متمایز بوده و در یک نفر جمع نمی باشد. هر یک از زنان و مردان اعضای تناسلی مخصوص به خود را دارند و جز در این مورد استثنایی، در دیگر اعضا و قوای نفسانی میان ایشان تفاوتی وجود ندارد. در احساس و تخیل و عقلانیت میان زن و مرد تفاوتی نیست گرچه مردها در اعضای مشترک بدنی و خصوصا در اعضای حرکتی، قوی تر هستند. همچنین زنان برخلاف مردان در ویژگی های روحی مربوط به قدرت مانند غضب و خشونت ضعیفتر هستند همانطور که مردان در اموری مثل مهربانی و دلسوزی که اینگونه نیستند قوی تر می باشند پس مردان جسما قوی تر و قلبا قسی تر و زنان جسما ضعیفتر و قلبا لطیفتر هستند. البته این تفاوتها مربوط به جریان غالب در وجود زنان و مردان است و ممکن است مرد یا زنی برخلاف جریان غالب، دارای ویژگیهای غیر همجنس خود باشد. با این همه این جریان کلی نیز امور عرضی بوده و زن و مرد به جز تفاوت در دستگاه جنسی خاص به خود تفاوت ذاتی ندارند و قوای حسی و خیالی و عقلی ایشان یکسان است.
📚آراء اهل المدينة الفاضلة، ص 87
☑️ @Andisheh_Aknun
🍃 و أما الانسان فليس كذلك. بل هاتان القوتان متميزتان في شخصين، و لكل واحد منهما أعضاء تخصه: و هي الأعضاء المعروفة لهما، و سائر الأعضاء فيهما مشتركة. و كذلك يشتركان في قوى النفس كلها سوى هاتين. و ما يشتركان فيه من أعضاء فانه في الذكر أسخن، و ما كان منها فعله الحركة و التحريك، فانه في الذكر أقوى حركة و تحريكا. و العوارض النفسانية، فما كان منها مائلا إلى القوة، مثل الغضب و القسوة، فانها في الأنثى أضعف و في الذكر أقوى. و ما كان من العوارض مائلا إلى الضعف، مثل الرأفة و الرحمة، فإنه في الأنثى أقوى. على أنه لا يمتنع أن يكون في ذكورة الانسان من توجد العوارض فيه شبيهة بما في الاناث، و في الاناث من توجد فيه هذه شبيهة بما هو في الذكور. فبهذه تفترق الاناث و الذكور في الانسان . و أما في القوة الحاسة و في المتخيلة و في الناطقة، فليسا يختلفان
🍃 قوای تناسلی زنانه و مردانه در انسان ـ برخلاف بسیاری از گیاهان و برخی از حیوانات ـ متمایز بوده و در یک نفر جمع نمی باشد. هر یک از زنان و مردان اعضای تناسلی مخصوص به خود را دارند و جز در این مورد استثنایی، در دیگر اعضا و قوای نفسانی میان ایشان تفاوتی وجود ندارد. در احساس و تخیل و عقلانیت میان زن و مرد تفاوتی نیست گرچه مردها در اعضای مشترک بدنی و خصوصا در اعضای حرکتی، قوی تر هستند. همچنین زنان برخلاف مردان در ویژگی های روحی مربوط به قدرت مانند غضب و خشونت ضعیفتر هستند همانطور که مردان در اموری مثل مهربانی و دلسوزی که اینگونه نیستند قوی تر می باشند پس مردان جسما قوی تر و قلبا قسی تر و زنان جسما ضعیفتر و قلبا لطیفتر هستند. البته این تفاوتها مربوط به جریان غالب در وجود زنان و مردان است و ممکن است مرد یا زنی برخلاف جریان غالب، دارای ویژگیهای غیر همجنس خود باشد. با این همه این جریان کلی نیز امور عرضی بوده و زن و مرد به جز تفاوت در دستگاه جنسی خاص به خود تفاوت ذاتی ندارند و قوای حسی و خیالی و عقلی ایشان یکسان است.
📚آراء اهل المدينة الفاضلة، ص 87
☑️ @Andisheh_Aknun
Forwarded from اندیشه در اکنون
🎋ابن سینا
🍃 و الذكورة و الأنوثة إنما تؤثر في كيفية حال الآلات التي بها يكون التناسل، و التناسل لا محالة أمر عارض بعد الحياة و بعد تنوع الحياة شيئا محصلا بعينه. فيكون ذانك و أمثالهما من جملة الأحوال اللاحقة بعد تنوع النوع نوعا... فما كان من الانفعالات و اللوازم بهذه الصفة فليعلم أنها ليست من الفصول للأجناس.
🍃 مردیت و زنانگی، اموری عرضی و صرفا از ویژگیهای مربوط به آلات تناسلی هستند که پس از اصل حیات و تحقق عینی نوعی انسان، عارض او می شوند و از ویژگیهای ذاتی انسان(جنس و فصل=نوع) نیستند تا باعث تفاوت ذاتی مرد و زن شوند.
📚الهیات الشفاء، ص۲۲۴؛ نیز رک: فخر رازی، المباحث المشرقیه، ج۱، ص۷۰؛ شرح الاشارات فخر، ص۹۱؛ بهمنیار، التحصیل، ص۵۰۹و۵۱۰
☑️ @Andisheh_Aknun
🍃 و الذكورة و الأنوثة إنما تؤثر في كيفية حال الآلات التي بها يكون التناسل، و التناسل لا محالة أمر عارض بعد الحياة و بعد تنوع الحياة شيئا محصلا بعينه. فيكون ذانك و أمثالهما من جملة الأحوال اللاحقة بعد تنوع النوع نوعا... فما كان من الانفعالات و اللوازم بهذه الصفة فليعلم أنها ليست من الفصول للأجناس.
🍃 مردیت و زنانگی، اموری عرضی و صرفا از ویژگیهای مربوط به آلات تناسلی هستند که پس از اصل حیات و تحقق عینی نوعی انسان، عارض او می شوند و از ویژگیهای ذاتی انسان(جنس و فصل=نوع) نیستند تا باعث تفاوت ذاتی مرد و زن شوند.
📚الهیات الشفاء، ص۲۲۴؛ نیز رک: فخر رازی، المباحث المشرقیه، ج۱، ص۷۰؛ شرح الاشارات فخر، ص۹۱؛ بهمنیار، التحصیل، ص۵۰۹و۵۱۰
☑️ @Andisheh_Aknun
Forwarded from وبسایت فرهنگی صدانت
🍁 سخنان ملاصدرا و ملاهادی سبزواری درباره زنان
🔹نظر #ملاصدرا :
في عنايته تعالى في خلق الأرض و ما عليها لينتفع بها الإنسان
و منها تولد الحيوانات المختلفة وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ ؛ بعضها للأكل وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ و بعضها للركوب و الزينة وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً و بعضها للحمل وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ و بعضها للتجمل و الراحة وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ و بعضها للنكاح [1] وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً و بعضها للملابس و البيت و الأثاث وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقامَتِكُمْ- وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ.
ترجمه:
«و از عنایات الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است… که بعضی برای خوردن اند… و بعضی برای سوار شدن و زینت… و بعضی برای بار کشیدن… و بعضی برای تجمل و آسایش… و بعضی برای نکاح و آمیزش… و بعضی برای تهیه ی پوشاک و خانه و اثاث…»
منبع : الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، ج7، ص: 137
[1] - #ملاهادی_سبزواری در تعلیقات بر اسفار خود نوشته است ؛ في إدراجها في سلك الحيوانات إيماء لطيف إلى أن النساء لضعف عقولهن و جمودهن على إدراك الجزئيات و رغبتهن إلى زخارف الدنيا كدن أن يلتحقن بالحيوانات الصامتة حقا و صدقا أغلبهن سيرتهن الدواب و لكن كساهن صورة الإنسان لئلا يشمئز عن صحبتهن و يرغب في نكاحهن و من هنا غلب في شرعنا المطهر جانب الرجال و سلطهم عليهن في كثير من الأحكام كالطلاق و النشوز و إدخال الضرر على الضرر و غير ذلك خلافا لبعض الأديان في بعض الأحكام فأين السها من البيضاء، س قده
ترجمه:
«اینکه صدرالمتالهین زنان را در عداد حیوانات در آورده است اشاره ی لطیفی دارد به اینکه زنان به دلیل ضعف عقل و جمود بر ادراک جزئیات و میل و رغبت به زیورها و زینت های دنیا، حقا و عدلا نزدیک است که به حیوانات زبان بسته ملحق شوند، اغلبشان سیرت چهارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده اند تا مردان از مصاحبت با آنها اکراه نداشته باشند و به نکاح با آنان راغب باشند و از همین جاست که شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و ادخال ضرر بر ضرر، بر زنان غلبه و چیرگی داده است. »
🌾 @Sedanet
🔹نظر #ملاصدرا :
في عنايته تعالى في خلق الأرض و ما عليها لينتفع بها الإنسان
و منها تولد الحيوانات المختلفة وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ ؛ بعضها للأكل وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ و بعضها للركوب و الزينة وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً و بعضها للحمل وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ و بعضها للتجمل و الراحة وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ و بعضها للنكاح [1] وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً و بعضها للملابس و البيت و الأثاث وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقامَتِكُمْ- وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ.
ترجمه:
«و از عنایات الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است… که بعضی برای خوردن اند… و بعضی برای سوار شدن و زینت… و بعضی برای بار کشیدن… و بعضی برای تجمل و آسایش… و بعضی برای نکاح و آمیزش… و بعضی برای تهیه ی پوشاک و خانه و اثاث…»
منبع : الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، ج7، ص: 137
[1] - #ملاهادی_سبزواری در تعلیقات بر اسفار خود نوشته است ؛ في إدراجها في سلك الحيوانات إيماء لطيف إلى أن النساء لضعف عقولهن و جمودهن على إدراك الجزئيات و رغبتهن إلى زخارف الدنيا كدن أن يلتحقن بالحيوانات الصامتة حقا و صدقا أغلبهن سيرتهن الدواب و لكن كساهن صورة الإنسان لئلا يشمئز عن صحبتهن و يرغب في نكاحهن و من هنا غلب في شرعنا المطهر جانب الرجال و سلطهم عليهن في كثير من الأحكام كالطلاق و النشوز و إدخال الضرر على الضرر و غير ذلك خلافا لبعض الأديان في بعض الأحكام فأين السها من البيضاء، س قده
ترجمه:
«اینکه صدرالمتالهین زنان را در عداد حیوانات در آورده است اشاره ی لطیفی دارد به اینکه زنان به دلیل ضعف عقل و جمود بر ادراک جزئیات و میل و رغبت به زیورها و زینت های دنیا، حقا و عدلا نزدیک است که به حیوانات زبان بسته ملحق شوند، اغلبشان سیرت چهارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده اند تا مردان از مصاحبت با آنها اکراه نداشته باشند و به نکاح با آنان راغب باشند و از همین جاست که شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و ادخال ضرر بر ضرر، بر زنان غلبه و چیرگی داده است. »
🌾 @Sedanet
نوشتن
چرا نوشتن
چرا خواندن؟
چرا گفتن؟
چرا آشپزی کردن؟
رقصیدن
لاک زدن
آرایش کردن
خرید کردن
به دنبال چیزی می گیردیم
گمشده ای
آرایش می کنیم شاید او ما را ببیند
می نویسیم شاید بخواند
می رقصیم شاید ببیند
می پزیم، شاید بخورد
میگوییم، شاید بشنود
کجاست؟
به دنبال چه می گردیم
نمی دانم
نمی دانی
می گوییم
می نویسیم
می خوانیم
می رقصیم
اما چرا؟
ما می سازیم
ما خراب می کنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بشکنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بسازیم
چه چیزی را؟
رابطه را
رقصیدن
بوییدن
گفتن
سکس کردن
سکس نکردن
رقصیدن
نرقصیدن
جنگیدن
نجنگیدن
مدافع ساختن یک رابطه
مخالف ساخته رابطه دیگر
موافق خراب شدن یک رابطه
مخالف خراب شدن یک رابطه
ما مدام در حال انجامیم
انجام یک رابطه
فرار از رابطه با بخشی از هستی و ایجاد رابطه با بخشی دیگر
عمیق شدن در چاهکی و فرار از چاهک دیگر
گم گشته ایم
نیاز داریم
نیاز به تعلق داشتن
به یک نقطه امن
جایی که بتوانیم بر روی آن احساس آرامش کنیم
یک گرانیگاه
جایی دست نخورده
خاص و مخصوص خودمان
انسان نمی خواهد شبیه به کسی باشد
ولی در نهایت شبیه به خودش می شود
و این انسان را فراری می دهد
چون خاص بودنش توسط خودش ازش گرفته می شود
خودش گرانیگاه خودش را دست مالی می کند
از خاص بودن می اندازدش
دوباره آوارگی
دوباره در پی بودن
دوباره ساختن
و دوباره ساختن
دفعه بعد که رژ زدی عزیزم بگو به دنبال کدام بخش از هستی می باشی
کدام بخش از وجودت را گم کرده ای
کدام بخش را به دنبال یافتنشی
و من با این نوشته ها دوباره آشوبم
با که؟ کجا؟ رابطه ایجاد می کنم
چه چیزی را می شکنم
چه چیزی را میسازم
نمی دانم
نمی دانم
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
چرا نوشتن
چرا خواندن؟
چرا گفتن؟
چرا آشپزی کردن؟
رقصیدن
لاک زدن
آرایش کردن
خرید کردن
به دنبال چیزی می گیردیم
گمشده ای
آرایش می کنیم شاید او ما را ببیند
می نویسیم شاید بخواند
می رقصیم شاید ببیند
می پزیم، شاید بخورد
میگوییم، شاید بشنود
کجاست؟
به دنبال چه می گردیم
نمی دانم
نمی دانی
می گوییم
می نویسیم
می خوانیم
می رقصیم
اما چرا؟
ما می سازیم
ما خراب می کنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بشکنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بسازیم
چه چیزی را؟
رابطه را
رقصیدن
بوییدن
گفتن
سکس کردن
سکس نکردن
رقصیدن
نرقصیدن
جنگیدن
نجنگیدن
مدافع ساختن یک رابطه
مخالف ساخته رابطه دیگر
موافق خراب شدن یک رابطه
مخالف خراب شدن یک رابطه
ما مدام در حال انجامیم
انجام یک رابطه
فرار از رابطه با بخشی از هستی و ایجاد رابطه با بخشی دیگر
عمیق شدن در چاهکی و فرار از چاهک دیگر
گم گشته ایم
نیاز داریم
نیاز به تعلق داشتن
به یک نقطه امن
جایی که بتوانیم بر روی آن احساس آرامش کنیم
یک گرانیگاه
جایی دست نخورده
خاص و مخصوص خودمان
انسان نمی خواهد شبیه به کسی باشد
ولی در نهایت شبیه به خودش می شود
و این انسان را فراری می دهد
چون خاص بودنش توسط خودش ازش گرفته می شود
خودش گرانیگاه خودش را دست مالی می کند
از خاص بودن می اندازدش
دوباره آوارگی
دوباره در پی بودن
دوباره ساختن
و دوباره ساختن
دفعه بعد که رژ زدی عزیزم بگو به دنبال کدام بخش از هستی می باشی
کدام بخش از وجودت را گم کرده ای
کدام بخش را به دنبال یافتنشی
و من با این نوشته ها دوباره آشوبم
با که؟ کجا؟ رابطه ایجاد می کنم
چه چیزی را می شکنم
چه چیزی را میسازم
نمی دانم
نمی دانم
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
مردی می گرید
اما من نیست
زنی می گرید
اما تو نیست
این جا
زاده ناکجا
همزاد من است
اما من نیست
همزاد تو است
اما تو نیست
کسی می گرید
ناکجا
سر صف نانوایی
پشت پیشخوان بانک
سرکار پدری
سر کار مادری
کسی می گرید اما ما نیست
سرزمینش ناکجا
زبانش الکن
بی اسم
بی صورت
بی تن
بی بدن
صدای جیغش را می شنوم
صدای کسی می آید
همیشه می شنیدم
اما تهران بدتر است
صدای گریه و جیغ می دهد
مردی
زنی
مادری
پدری
از تمام عناوین و رابطه ها
صدای تجاوز می آید
به مردی
به زنی
تهران صدای جیغ می دهد
بوی جیغ می دهد
تجاوز گروهی به مردی
به زنی
که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
انتقامش را خواهد گرفت
از کسی که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
تهران بوی جیغ می دهد.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
اما من نیست
زنی می گرید
اما تو نیست
این جا
زاده ناکجا
همزاد من است
اما من نیست
همزاد تو است
اما تو نیست
کسی می گرید
ناکجا
سر صف نانوایی
پشت پیشخوان بانک
سرکار پدری
سر کار مادری
کسی می گرید اما ما نیست
سرزمینش ناکجا
زبانش الکن
بی اسم
بی صورت
بی تن
بی بدن
صدای جیغش را می شنوم
صدای کسی می آید
همیشه می شنیدم
اما تهران بدتر است
صدای گریه و جیغ می دهد
مردی
زنی
مادری
پدری
از تمام عناوین و رابطه ها
صدای تجاوز می آید
به مردی
به زنی
تهران صدای جیغ می دهد
بوی جیغ می دهد
تجاوز گروهی به مردی
به زنی
که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
انتقامش را خواهد گرفت
از کسی که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
تهران بوی جیغ می دهد.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
در غریب شب این سوخته دشت
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
کاروان گم شد و خاکستر ، ماند
کرکس پیر دل من می خواند
ای عطش در رگ من
جاری باش
شعله زن دودم کن کاری باش
رگ غم سوخته ، ای ریشه ی من
بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر خوابم
تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ پاییز به دست بادم
ریخته ، سوخته
بی
بنیادم
کاروان سوخته ای چاووشم
در بدر زمزمه ای خاموشم
گره کور غمم بازم کن
قصه پایان ده و آغازم کن
ای تو گم نامعلوم ای نایاب
گنگ نامعلومی را دریاب
دست پیش آر که رفتم از دست
دامنم گیر که هیچم در هست
من و تو چیست ؟ چه بیشی
چه کمی ؟
چو کویری و تمنای نمی
من و تو چیست ؟ من و من باشیم
روح تنگ آمده از تن باشیم
بگریزیم و به هم آویزیم
عطشی در عطش هم ریزیم
نفسی در نفس من بفشان
بکشانم ، بچشانم ، بنشان
بکشان بر سر بازار مرا
جان فدای تو بیازار مرا
سنگ بدنامی بر جامم
زن
کوس بدنامی بر بامم زن
زندگی چیست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشیده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ی دل نوشیدن
کفن ماتم خود پوشیدن
آرزو ، گورکن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پیریست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماری که همه باختن است
زندگی چیست ؟ مرا یاد بده
آنچه می دانم بر باد بده
توتیایی تو به چشمانم کش
تشنه ام ، تشنه ی آتش ، آتش
تیشه بر ریشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ی غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشیده به سنگستانم
برق منشور یخین ، رازم
پر سیمرغ غمم بگدازم
پیش از آن لحظه که نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غریب شب این سوخته دشت
کرکسی پر زد و نالید و گذشت
نصرت رحمانی
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
کاروان گم شد و خاکستر ، ماند
کرکس پیر دل من می خواند
ای عطش در رگ من
جاری باش
شعله زن دودم کن کاری باش
رگ غم سوخته ، ای ریشه ی من
بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر خوابم
تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ پاییز به دست بادم
ریخته ، سوخته
بی
بنیادم
کاروان سوخته ای چاووشم
در بدر زمزمه ای خاموشم
گره کور غمم بازم کن
قصه پایان ده و آغازم کن
ای تو گم نامعلوم ای نایاب
گنگ نامعلومی را دریاب
دست پیش آر که رفتم از دست
دامنم گیر که هیچم در هست
من و تو چیست ؟ چه بیشی
چه کمی ؟
چو کویری و تمنای نمی
من و تو چیست ؟ من و من باشیم
روح تنگ آمده از تن باشیم
بگریزیم و به هم آویزیم
عطشی در عطش هم ریزیم
نفسی در نفس من بفشان
بکشانم ، بچشانم ، بنشان
بکشان بر سر بازار مرا
جان فدای تو بیازار مرا
سنگ بدنامی بر جامم
زن
کوس بدنامی بر بامم زن
زندگی چیست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشیده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ی دل نوشیدن
کفن ماتم خود پوشیدن
آرزو ، گورکن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پیریست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماری که همه باختن است
زندگی چیست ؟ مرا یاد بده
آنچه می دانم بر باد بده
توتیایی تو به چشمانم کش
تشنه ام ، تشنه ی آتش ، آتش
تیشه بر ریشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ی غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشیده به سنگستانم
برق منشور یخین ، رازم
پر سیمرغ غمم بگدازم
پیش از آن لحظه که نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غریب شب این سوخته دشت
کرکسی پر زد و نالید و گذشت
نصرت رحمانی
🖋 ما اینگونه فرض میکنیم که کیفیت و ساختار حسها (ادراکات)، یا حداقل کیفیت و ساختار آن حسهایی که وارد بدنۀ علم میشوند، از تعبیر زبانیشان مستقل است. من در مورد حتی اعتبار تقریبی این فرض، که میتوان با مثالهای ساده آن را رد کرد، بسیار مشکوکم و مطمئنم تا زمانی که در محدودههای تعریفشدۀ این فرض باقی بمانیم، خودمان را از کشفهای جدید و شگفتانگیز محروم کردهایم. اما برای لحظهای درون محدودههای این فرض میمانم.
به کمک این فرض سادهکنندۀ اضافی، ما اکنون میتوانیم بین حسها و "آن فعالیت ذهنیای که بلافاصله به دنبال حسها میآیند" (مقدمۀ کتاب «ارغنون نو»، فرانسیس بیکن) و آنچنان با واکنشهایشان متصل هستند که جداکردنشان، کار دشواری است، تمایز بگذاریم. من این فعالیتها را با نظر به منشأ و تأثیرشان، «تفسیر طبیعی» مینامم.
در تاریخ اندیشه، تفسیرهای طبیعی یا به عنوان «پیشفرضهای پیشینی» علم در نظر گرفته شدهاند، یا به عنوان «پیشداوری»هایی دیده شدهاند که قبل از شروع هر آزمایش جدیای باید حذف شوند...
🖋 گالیله یک تفسیر طبیعی را با یک تفسیر بسیار متفاوت دیگر که هنوز (سال 1630) حداقل تا حدودی غیرطبیعی است، جابهجا میکند. او چگونه کار خود را پیش میبَرد؟ او چگونه ادعاهای پوچ و ضداستقرایی را، ادعاهایی مانند این که زمین حرکت میکند، مطرح میکند و توجهات را به خود جلب میکند؟ میتوان پیشبینی کرد که استدلالها کفایت نخواهند کرد -یک محدودیت جالب و بسیار مهم عقلگرایی- و در واقع سخنان گالیله، فقط در ظاهر، استدلالیاند. زیرا گالیله از «پروپاگاندا» استفاده میکند. او در کنار دلایل عقلانیای که باید ارائه دهد، از «فوت و فنهای روانشناختی» استفاده میکند. این فوت و فنها بسیار موفقیتآمیزند: آنها گالیله را پیروز میکنند. اما همچنین آنها ... امکان فلسفهای مستدل را تا قرنها به تأخیر میاندازند. همچنین آنها این واقعیت را تیره و تار میسازند که تجربهای که گالیله میخواهد آن را مبنای دیدگاه کوپرنیکی قرار دهد، چیزی نیست جز تخیل پربارِ خودِ گالیله؛ که آن هم «ابداع» شده است.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
به کمک این فرض سادهکنندۀ اضافی، ما اکنون میتوانیم بین حسها و "آن فعالیت ذهنیای که بلافاصله به دنبال حسها میآیند" (مقدمۀ کتاب «ارغنون نو»، فرانسیس بیکن) و آنچنان با واکنشهایشان متصل هستند که جداکردنشان، کار دشواری است، تمایز بگذاریم. من این فعالیتها را با نظر به منشأ و تأثیرشان، «تفسیر طبیعی» مینامم.
در تاریخ اندیشه، تفسیرهای طبیعی یا به عنوان «پیشفرضهای پیشینی» علم در نظر گرفته شدهاند، یا به عنوان «پیشداوری»هایی دیده شدهاند که قبل از شروع هر آزمایش جدیای باید حذف شوند...
🖋 گالیله یک تفسیر طبیعی را با یک تفسیر بسیار متفاوت دیگر که هنوز (سال 1630) حداقل تا حدودی غیرطبیعی است، جابهجا میکند. او چگونه کار خود را پیش میبَرد؟ او چگونه ادعاهای پوچ و ضداستقرایی را، ادعاهایی مانند این که زمین حرکت میکند، مطرح میکند و توجهات را به خود جلب میکند؟ میتوان پیشبینی کرد که استدلالها کفایت نخواهند کرد -یک محدودیت جالب و بسیار مهم عقلگرایی- و در واقع سخنان گالیله، فقط در ظاهر، استدلالیاند. زیرا گالیله از «پروپاگاندا» استفاده میکند. او در کنار دلایل عقلانیای که باید ارائه دهد، از «فوت و فنهای روانشناختی» استفاده میکند. این فوت و فنها بسیار موفقیتآمیزند: آنها گالیله را پیروز میکنند. اما همچنین آنها ... امکان فلسفهای مستدل را تا قرنها به تأخیر میاندازند. همچنین آنها این واقعیت را تیره و تار میسازند که تجربهای که گالیله میخواهد آن را مبنای دیدگاه کوپرنیکی قرار دهد، چیزی نیست جز تخیل پربارِ خودِ گالیله؛ که آن هم «ابداع» شده است.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
سرزمین من | داوود سرخوش
کانال دوتاری | dootari@
▪️سرزمین من | داوود سرخوش
سرزمین من ، مثل چشم انتظاری
سرزمین من ، مثل دشت پر غباری
سرزمین من ، مثل قلبِ داغداری
@dootari
سرزمین من ، مثل چشم انتظاری
سرزمین من ، مثل دشت پر غباری
سرزمین من ، مثل قلبِ داغداری
@dootari