Philosophy Cafe ♨️
3.44K subscribers
3.51K photos
506 videos
636 files
1.35K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
اگه انقدر شعور پیدا نکردید که با کفش پاشنه بلند کتابخونه میرید، بدونید که جای اشتباهی اومدید.
👏4👎3❤1
«شکل زندگی» و مسئلۀ هویت آن در فلسفۀ متأخر ویتگنشتاین: نقد خوانش روش‌شناختی
نوع مقاله : پژوهشی
نویسندگان
امید نادری دره‌کت 1
غلامحسین مقدم حیدری 2
1 دانشجوی دکتری فلسفۀ علم و تکنولوژی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران
2 استاد فلسفه علم و فناوری، گروه فلسفۀ علم و تکنولوژی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ایران،
10.30465/ps.2026.55184.1840
چکیده
اصطلاح شکل زندگی در فلسفۀ متأخر ویتگنشتاین، با وجود حضور در بافت‌های گوناگون و فقدان تعریفی نظری و جامع، به یکی از کانون‌های مهم مناقشۀ تفسیری تبدیل شده است. مسئلۀ اصلی این مقاله آن است که آیا می‌توان از کاربردهای متکثر این اصطلاح، هویتی واحد و نقشی عام برای آن استخراج کرد، یا آنکه چنین وحدتی خود حاصل تحمیل چارچوبی تفسیری بر متن است. مقاله ابتدا پیشینۀ تاریخی اصطلاح را بررسی می‌کند تا مشخص شود شکل زندگی پیش از ویتگنشتاین نیز در افق‌های مفهومی متفاوتی به کار می‌رفته و نمی‌توان تاریخ آن را به تحول یک معنای ثابت فروکاست. سپس پنج کاربرد ویتگنشتاین از شکل زندگی، در نسبت با تصور یک زبان، پیوند زبان و فعالیت، توافق در داوری، پدیدارهای روان‌شناختی و آنچه داده‌شده است، بررسی می‌شود. تحلیل این موارد نشان می‌دهد که تفاوت بافتی آنها مجوزی برای فرض هویتی واحد و ازپیش‌تعیین‌شده فراهم نمی‌کند؛ در این کاربردها، شکل زندگی بخشی از خودِ توصیف است و نه بنیان متافیزیکی یا وسیله‌ای مستقل برای دستیابی به آنچه توصیف می‌شود. بر این اساس، مقاله خوانش روش‌شناختی آنا بون‌کومپانی را بررسی می‌کند که با وجود تأکید بر تکثر کاربردها، برای شکل زندگی هویتی عام به‌مثابۀ ابزار فلسفی یا روش‌شناختی قائل است. استدلال مقاله آن است که از حضور یک تعبیر در حرکت فلسفی نمی‌توان ابزاربودن آن را نتیجه گرفت؛ بلکه باید در هر کاربرد، نقش آن تعبیر را از همان حرکت توصیفی و از نحوۀ رفع تصویر فلسفی مسئله‌ساز فهم کرد.
کلیدواژه‌ها
ویتگنشتاین
شکل زندگی
توصیف
ابزارانگاری
پژوهش‌های فلسفی

@PhilosophyCafe ♨️
👍3
🗯 [توی نمایشنامۀ «رام‌کردن زن سرکش» (یکی از آثار کمدی شکسپیر) یه صحنه‌ای وجود داره که یه زن (کاترینا) و یه مرد (پتروکیو) برای اولین بار با هم ملاقات می‌کنن و با کوهی از کنایه و جناس با همدیگه مجادله می‌کنن. به نظرم توجه آتشین این دو نفر به هم رو میشه نوعی پدیدۀ شیمیایی جنسی تلقی کرد. توی این صحنه، این دو نفر هر بار خیلی کوتاه جواب همدیگه رو میدن. هیچ‌کدوم بازیچه و مضحکۀ اون یکی نمیشه و هر دو نفر در جایگاه مساوی قرار دارن. مثلاً واژۀ «tail/tale» (دُم/داستان) یکی از واژه‌هایی هست که باعث میشه این دو شخصیت سرسخت و کله‌شق رویکرد خصمانه‌شون نسبت به هم شدیدتر بشه. یکی دیگه از نکات جالب این صحنه جناس‌های اون هست؛ جناس‌هایی که مفاهیم جنسی پیدا کردن. مثلاً دُم زنبور، دُم زن میشه و زبونی که داستانی میگه، تلنگری به اون دم می‌زنه. ما اینجا شاهد نوعی هم‌زیستیِ اصطکاکیِ غیرقابل‌پیش‌بینیِ معانیِ مختلف هستیم؛ به این شکل که انسان‌ها و بدن اون‌ها با لذت بهم ساییده میشن. بخشی از این صحنه رو بخونیم:]

🖋 پتروکیو: بیا، بیا، زنبور. واقعاً بسیار خشمگین هستی.
کاترینا: اگر زنبور باشم، بهتر است مراقب نیش من باشی.
پتروکیو: پس راه چاره، کندن آن نیش است.
کاترینا: بله، اگر این ابله بتواند بیابد که آن نیش در کجا قرار دارد.
پتروکیو: کیست نداند که نیش زنبور در کجاست؟ در دم او.
کاترینا: در زبانش.
پتروکیو: زبان کی؟
کاترینا: تو، اگر از tales سخن می‌گویی، پس وداع.
پتروکیو: چه، با زبان من در دم تو؟

📚 بخشی از نمایشنامۀ «رام‌کردن زن سرکش»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚

@philosophycafe
❤4
🖋 من یک یهودی‌ام. آیا یک یهودی چشم ندارد؟ آیا یک یهودی فاقد دست، اندام
ابعاد، حواس، عواطف و احساسات است؟ با همان غذاها تغذیه نمی‌شود، با
همان اسلحه‌ها آسیب نمی‌بیند، در معرض بیماری نیست و به همان وسیله شفا
نمی‌یابد، با همان تابستان و زمستان گرم و سرد نمی‌شود که یک مسیحی می‌شود؟
اگر زخمی بر ما وارد کنید، خونریزی نمی‌کنیم؟ اگر ما را قلقلک دهید، نمی‌خندیم؟
اگر ما را مسموم کنید، نمی‌میریم؟ و اگر بر ما جفا روا دارید، انتقام نمی‌گیریم؟
اگر در بقیۀ چیزها مانند شما هستیم، در آن هم به شما شباهت داریم.

📚 از نمایشنامۀ «تاجر ونیزی»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر 📚

@philosophycafe
❤8👏1
بزرگترین احترام به افراد نقد آن‌هاست اگر که خودشان بفهمند.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
❤4👍2
و این سخون دو گروه است: یکی آنانکه نسبت به علم کننـد مـر جـاه خلـق را و طاقـت معاملـت آن ندارنـد و بـه تحقیق علم نرسیده باشند، عمل را از آن جدا کنند؛ که نه علم دانند نه عمل، تا جـاهلی گویـد: «قـال نبایـد، حـال باید»، و دیگری گوید: «علم باید، عمل نباید».

و از ابراهیم ادهم رحمةاللّه علیه میآید که: سنگی دیدم بر راه افکنده، و بر آن سـنگ نبشـته کـه: «مـرا بگـردان و بخوان.»گفتا: بگردانیدمش.بر آن نبشته بود که: «أنتَ لاتعمَلُ بما تعلَمُ، کیفَ تَطْلُبُ مالاتعلَمُ. تو بـه علـم خـود عمل می‌نیاری، محال باشد که نادانسته طلب کنی.»یعنی کار بند آن باش که دانـی تـا بـه برکـات آن نادانسـته نیـز بدانی.


#کشف_المحجوب_ص۱۲
#علی_بن_عثمان_هجویری


@PhilosophyCafe🔗
Forwarded from 
🎥 آیا حیوانات نیز مانند انسان آگاه هستند؟

🔻 گفتگو با دکتر هادی صمدی؛ استاد فلسفه، پژوهشگر و صاحب‌نظر برجسته در حوزه‌های فلسفه زیست‌شناسی و معرفت‌شناسی تکاملی است. مسیر علمی ایشان از مطالعات اولیه در زمینه میکروبیولوژی آغاز شده و با استمرار در حوزه‌ی فلسفه و علوم شناختی، به واکاوی عمیق میان دانش علمی، تکامل و مسائل بنیادین ذهن انجامیده است.

🔻 این گفتگو سفری است میان فلسفه ذهن، زیست‌شناسی تکاملی و علوم اعصاب. بحث با مقایسه نگاه سنتی به آگاهی (و مسئله دشوار شکاف تبیینی) و رویکرد بدیل و زیست‌شناختیِ کارکردگرا آغاز می‌شود: در این رویکرد جدید، به جای پرسش از ماهیت جوهری آگاهی، کارکرد آن در فرآیند تکامل بررسی می‌گردد. در ادامه، گفتگو به تفکیک لایه‌های مختلف آگاهی (از هوشیاری احشایی و حیوانی تا کوالیا و خودآگاهی) می‌پردازد و نظریه‌های رقیب در باب یکپارچگی اطلاعات در مغز را واکاوی می‌کند.

🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»:
https://youtu.be/aHRHaBjrMck

✅ حمایت مالی از سرشت:
https://donito.me/seresht_podcast

🆔 @seresht_podcast
❤4👍1
ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست
که مسکین تر از من در این دشت کیست؟

جهاندیده‌ای گفتش ای هوشیار
اگر مردی این یک سخن گوش دار

برو شکر کن چون به خر بر نه‌ای
که آخر بنی آدمی، خر نه‌ای

#بوستان
#سعدی

@PhilosophyCafe🗞️
🗯 اِما اسمیت (پژوهشگر حوزۀ ادبیات انگلیس) کتابی داره به اسم «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر» که سال 2007 چاپ شد و انتشارات علمی و فرهنگی این کتاب رو سال 1400 و با ترجمۀ هلن اولیائی‌نیا منتشر کرد. کتاب از 7 فصل تشکیل شده که هر فصل به یک موضوع توی آثار شکسپیر می‌پردازه: شخصیت، اجرا، متون، زبان، ساختار، منابع و تاریخ. توی مقدمۀ کتاب به مخاطب وعده داده شده که برای فهم متن این کتاب، هیچ اطلاعاتی لازم نیست که خواننده از قبل داشته باشه؛ ولی برای خود من اینطور نبود و یه سری از نمایشنامه‌های شکسپیر رو که من نمی‌شناسم، طوری توی کتاب توضیح داده شده که من خیلی سر در نیاوردم که نویسنده داره چیکار می‌کنه. یکی از ویژگی‌های خوب کتاب اینه که آخر هر فصل یه بخشی با عنوان «پس از این کجا؟» داره که منابع مختلف مرتبط با بحث‌های اون فصل رو معرفی می‌کنه که اگه کسی خواست دربارۀ اون بیشتر بخونه، سراغ اون منابع بره.

🗯 یکی از تأکیدات کتاب روی این نکته‌ست که با اینکه کلی منبع و کتاب و مقاله دربارۀ شکسپیر وجود داره، اما متن‌های شکسپیر به گونه‌ای هست که هنوز هم میشه خوانش‌های جدید ازش ارائه داد و جا برای پژوهشگرها و دانشجوهای امروز همچنان بازه. همچنین کتاب از منظرهای مختلفی به متن‌های شکسپیر ناخونک می‌زنه و نشون میده که از چه زوایای مختلف و متنوعی میشه روی شکسپیر کار کرد: نقد ادبی، نقد شخصیت، روان‌کاوی، نظریۀ اجرا، مطالعات تطبیقی، نظریۀ متنی، ساختارگرایی (زبان‌شناسی ساخت‌گرا)، مطالعات ژانر، نظریۀ جنسیت و فمینیسم. یه نمونه از تحلیل‌های کتاب رو اگه اینجا ببینیم، شاید نگاه بهتری بتونیم نسبت به جنس تحلیلش داشته باشیم. اِما اسمیت توی تحلیل شخصیت‌های شکسپیری، رویکرد متفاوتی داره.

🗯 اسمیت بحث خودش رو با تحلیل شخصیت «هملت» (1600) و «اتللو» (1604) شروع می‌کنه و بعدش به این موضوع می‌پردازه که چه ویژگی‌هایی توی نمایشنامه‌های اخلاقی درام رنسانس (بین سال‌های 1500 تا 1575) وجود داشته و در نهایت بعضی از شخصیت‌های شکسپیری رو توضیح میده که زندگی پس از مرگ داشتن؛ مثال معروف شخصیت شکسپیری که زندگی پس از مرگ داره، ژولیت و بالکنش توی شهر ورونا هست. چرا شخصیت‌های شکسپیری زندگی پس از مرگ دارن؟ شکسپیر چیکار کرده که خیلی از افراد دوست دارن این شخصیت‌ها رو به مثابۀ یه شخصیت تاریخی ببینن؟ یکی از شگردهای شکسپیر توی شخصیت‌پردازی این بوده که یه اشاره‌ها و کنایه‌هایی رو توی دیالوگ‌ها کاشته که این اشاره‌ها هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کنن، ولی این توهم روان‌شناختی رو برای ما به وجود میارن که انگار شخصیتی که داره این دیالوگ رو میگه، یه زندگی واقعی خارج از متن این نمایشنامه داشته و این نمایشنامه داره صرفاً بخشی از اون زندگی واقعی رو روایت می‌کنه.

🗯 اسمیت می‌نویسه: «اعلام نظر الکساندر پوپ مبنی بر اینکه "هر یک از شخصیت‌ها در آثار شکسپیر به همان اندازه یک فرد محسوب می‌شوند که در زندگی واقعی چنین هستند"، بیانگر ادعای نوعی راست‌نمایی روان‌شناختی است که غالباً در مورد قدرت شخصیت‌پردازی شکسپیر مطرح می‌شود. ... با استفاده از زبان همدلی عاطفی -همسانی، همدردی، شناخت- اغلب به نظر می‌رسد نقد ادبی به ما می‌آموزد برای درگیر شدن کامل با نمایشنامه‌ها، باید به شخصیت‌های آن‌ها دست یابیم.» نمایشنامه‌نویس برای برانگیختن واکنش خواننده یا مخاطب، شخصیت رو به‌نوعی «تکمیل» می‌کنه و این کار از طریق چندتا توضیح ضمنی و کوچیک رخ میده. مثلاً اشارۀ بانو مکبث توی نمایشنامۀ «مکبث» به اینکه بچه‌دار نمیشه، یکی از همین توضیحات ضمنی و کوچیکه (که بحث مفصلی رو توی حوزۀ نقد ادبیِ «مکبث» به وجود آورده).

📢 اما یک سؤال باقی می‌مونه. چرا شکسپیر؟ و چرا ادبیات؟ من نمی‌تونم شکسپیر و ادبیات رو به همۀ آدم‌ها توصیه کنم. اگه وضعیتتون به من شبیه هست، می‌تونم بهتون توصیه کنم. اگه معاشرت با عمدۀ آدم‌ها براتون سخت شده، اگه از اخبار و بحث‌های سیاسی «امشب می‌زنه یا فردا؟» و «تنگه الان بازه یا نه؟» و غر زدن و شنیدن خسته شدین، اگه دیگه بحث‌های آکادمیک فلسفی هیچ جذابیتی براتون نداره، اگه از استدلال و «عقلانیت» و «شواهد تجربی اخیر دانشمندان نشان می‌دهد که...» حالتون به هم می‌خوره، اگه احساس می‌کنین که همۀ حرف‌ها و محتواها شبیه هم شده و همه چیز تبدیل به «بازپخش» شده، و اگه قصد دارین فعلاً همچنان به زندگی ادامه بدین و اگه الکل و مخدر دردتون رو شفا نمیده، و اگه می‌تونین ذهنتون رو چند دقیقه یا ساعت درگیر یه کاری بکنین، بهتون توصیه می‌کنم نمایشنامه یا داستان بخونین.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«بی‌حرکت، بیمار؛ از همه خسته و بیزار؛ توی برزخِ بیست تا سی سال؛ افسردگی، بی‌حال؛ از اون دنیا به این دنیا؛ از اینجا به یه دنیای گه‌تر؛ فقط سلولم میشه بزرگ‌تر؛ پژمردگی، شل و شل‌تر» (سوز / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤6👍1
Forwarded from 
🎥 چرا برای شناخت خود به دیگری نیاز داریم؟

🔻 گفتگو با دکتر میثم سفیدخوش؛ استاد فلسفه و عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی هستیم و درباره هگل، پدیدارشناسی روح، آگاهی، خودآگاهی، شکاکیت، آزادی، تاریخ و علم گفت‌وگو می‌کنیم. دکتر سفیدخوش از پژوهشگران حوزه فلسفه جدید و معاصر غرب است و در آثار و درس‌گفتارهای خود به‌ویژه به فلسفه هگل و مسائل مرتبط با آگاهی و شناخت پرداخته است.


🔻 این گفتگو از مسئله شکاکیت و این پرسش آغاز می‌شود که آگاهی چگونه می‌تواند به شناخت دست پیدا کند. سپس به مفهوم آگاهی در فلسفه هگل، تفاوت نگاه مکانیکی و ارگانیک به شناخت، رابطه آگاهی فردی با تاریخ و جامعه و مسئله آزادی می‌رسیم. در ادامه درباره خودآگاهی و به‌رسمیت‌شناسی دیگری، رابطه فرد و روح جمعی و نقش شکست و خطا در حرکت آگاهی صحبت می‌کنیم. بخش دیگری از گفتگو به نسبت هگل با روان‌شناسی و روان‌کاوی، امکان مقایسه اندیشه هگل با فروید و لکان و تفاوت نگاه فلسفی با نگاه روان‌شناختی اختصاص دارد.

🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»:
https://youtu.be/VgPq1RmIQFU

✅ حمایت مالی از سرشت:
https://donito.me/seresht_podcast

🆔 @seresht_podcast
❤3🙏1
🖋 الفاظ و اشیا (1966)، پنجمین کتاب میشل فوکو، در سیر زندگی فکری او و تثبیت جایگاهش در جامعۀ روشنفکری فرانسه نقشی خاص دارد. پس از انتشار تاریخ جنون با تیراژ نسبتاً پایین 3000 نسخه (و چاپ مجدد آن تازه سه سال بعد، آن هم با تیراژ فقط 1200 نسخه) و به‌خصوص پس از کم‌اقبالی و مغفول‌ماندن کتاب بعدی‌اش تولد پزشکی بالینی (1963)، ناگهان فیلسوف جوان با انتشار الفاظ و اشیا به موفقیتی بزرگ دست یافت و به یکی از مطرح‌ترین چهره‌های فکری فرانسه تبدیل شد. این کتاب که در آوریل 1966 با تیراژ 3500 نسخه منتشر شد، در کم‌تر از دو ماه به تجدیدچاپ رسید و در ژوئن همان سال با 5000 نسخه و سپس سه بار دیگر در همان سال با فواصل کوتاه تجدید چاپ شد. این موفقیت خیره‌کننده به‌خصوص از آن‌رو ممکن است حیرت‌انگیز بنماید که الفاظ و اشیا از دشوارترین آثار فوکوست و چه از لحاظ محتوا و چه از منظر سبک نوشتار ممکن است برای بسیاری از خوانندگان مرعوب‌کننده باشد.

🖋 تردیدی نیست که محبوبیت ساختارگرایی و نیز خصوصیت جدلی کتاب فوکو و مدعاهای منازعه‌برانگیز او در این کتاب در موفقیت آن سهمی درخور داشته‌اند. در این کتاب بود که فوکو با پدیدارشناسی هوسرل و به‌خصوص پیروان آن در فرانسه، یعنی مرلوپونتی و سارتر، مرزبندی کرد. در این کتاب بود که به «باستان‌شناسی علوم انسانی» و تحلیل این «علوم» از منظر جایگاهشان در اپیستمۀ مدرن پرداخت و در این کتاب بود که از متأخربودن مفهومی به نام انسان و از مرگ عنقریب او سخن گفت. اما الفاظ و اشیا، جدا از چنین مدعاهایی که ممکن است جنجال‌آفرین باشند و واکنش‌هایی پرسروصدا برانگیزند، حتی در بُعد پژوهشی و در چارچوب محض «آکادمیک» نیز اثری مسئله‌ساز بود و بسیاری از دیدگاه‌های حاکم بر «تاریخ علوم» یا «تاریخ عقاید» متعارف را به معارضه می‌طلبید.

📚 بخشی از مقدمۀ فاطمه ولیانی بر کتاب «الفاظ و اشیا» (اثر میشل فوکو) 📚

@philosophycafe
❤2
Forwarded from 
🎥 چرا بنیان‌های اولیه آگاهی، در فلات ایران بوجود آمده است؟

🔻 گفتگو با بهنام ابوترابیان؛ معمار، نویسنده و پژوهشگر فرهنگی است. او سال‌هاست همراه با محمد بهشتی و الناز نجفی بر روی مفهوم «منظر فرهنگی ایران» و نسبت آن با فرهنگ، تاریخ و آگاهی کار می‌کند. او از نویسندگان کتاب «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟» است و آثاری چون «گذر ایلچی: قتلگاه گریبایدوف در طهران عتیق»، «از طهران تا پطرزبورغ و از پترزبورگ تا تهران» و «قصه‌های مسعودیه» را نیز در کارنامه خود دارد.

🔻 آگاهی از کجا می‌آید؟ آیا آگاهی فقط محصول مغز است، یا فرهنگ و شیوه‌ای که انسان با جهان زندگی می‌کند، در شکل‌گیری آن نقشی بنیادی دارد؟ در این گفت‌وگو از مفهوم «اهلی شدن» آغاز می‌کنیم و به نسبت انسان با طبیعت، فرهنگ، آگاهی و تاریخ می‌رسیم و به ویژه به نقش انسان و فرهنگ ایران در ایجاد و توسعه آگاهی پرداخته می‌شود.

🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»:
https://youtu.be/VgPq1RmIQFU

✅ حمایت مالی از سرشت:
https://donito.me/seresht_podcast

🆔 @seresht_podcast
❤2👍1
🖋 میشل فوکو به شیوۀ خود به سنت مستحکم معرفت‌شناسی فرانسه تعلق دارد. خود او در مقالۀ «حیات: تجربه و علم» فضای فکری فرانسه را به دو جریان متعارض تقسیم کرده است: در یک سو فلسفۀ تجربه، معنا و سوژه و در سوی دیگر فلسفۀ دانش، عقلانیت و مفهوم؛ در یک سو سارتر و مرلوپونتی که به شکلی راه برگسون، لَشُلیه و مِن دُبیران را ادامه می‌دهند و در سوی دیگر کَوَیِس، بَشلار، کویره و کانگیلم که هریک به شیوۀ خود ادامه‌دهندۀ مسیر پوانکاره، کوتورا و کنت هستند. به اعتقاد فوکو، این مرزبندی فکری چنان در فرانسه مستحکم و مستقر بود که به دو برداشت و خوانش متفاوت از پدیدارشناسی منجر شد. تأملات دکارتی هوسرل، مجموعه سخنرانی‌هایی که او در 1929 در پاریس ایراد کرد، از یک سو با مقالۀ «استعلای اگو» سارتر از زاویۀ فلسفۀ معنا و سوژه تحلیل شد و از سوی دیگر با آثار کویس از منظر مسائل بنیادین تفکر هوسرل، یعنی شهودگرایی و صورت‌گرایی. (ترجمۀ فارسی این مقاله در تئاتر فلسفه به چاپ رسیده است)

🖋 فوکو طبیعتاً خود را متعلق به این جریان دوم می‌دید، جریانی که از اُگوست کنت در قرن نوزدهم آغاز می‌شد و با گذر از متفکرانی که برشمردیم به خود او می‌رسید. اما او در چارچوب همین جریان، که به جای معطوف‌شدن به معنا و سوژه خود را متعهد به تحلیل مفهوم و دانش می‌دید، به دریافت‌های جدیدی رسید که از پیشینیان متمایزش می‌کرد. فوکو، متأثر از بشلار، به مفهوم «گسست معرفت‌شناختی» پایبند بود؛ همچنین از دیدگاه کویره، که در نگاه به تاریخ و گذشته از مفهومی بدیهی به زمینه‌های پیدایش آن می‌رسید، بهره گرفت و آن را در تقسیم‌بندی تاریخی به مقاطع گوناگون به کار برد. بااین‌همه، با توسل به مفهوم باستان‌شناسی، از معرفت‌شناسی تاریخی بشلار فاصله گرفت و برخلاف او گسست معرفت‌شناختی را نه در تمایز میان «پیشاعلمی» و «علمی»، بلکه در تفاوت میان پهنه‌های گوناگون معرفت‌شناختی می‌دید (پزشکی عصر کلاسیک، پزشکی بالینی؛ اپیستمۀ عصر رنسانس، اپیستمۀ عصر مدرن)، پهنه‌هایی که معیار تمایز آن‌ها ربطی به علمی‌بودن یا نبودن نداشت.

📚 بخشی از مقدمۀ فاطمه ولیانی بر کتاب «الفاظ و اشیا» (اثر میشل فوکو) 📚

@philosophycafe
❤3
Forwarded from 
🎥 آیا علم بی‌خطا، بلحاظ فلسفی ممکن است؟

🔻گفتگو با دکتر حسین غفاری، استاد فلسفه دانشگاه تهران و پژوهشگر فلسفه اسلامی. حوزه‌های پژوهشی او شامل معرفت‌شناسی در فلسفه اسلامی، مقایسه فلسفه کانت با حکمت اسلامی، تبیین عقلانی معارف شیعی و نقد دیدگاه‌های روشنفکری معاصر است

🔻در این گفت‌وگو ابتدا نظریه معرفت افلاطون و مفهوم «باور صادق موجه» بررسی می‌شود و با طرح تمایز میان معرفت مفهومی و علم حضوری، امکان نوعی آگاهی مستقل از نقش فعال ذهن به بحث گذاشته می‌شود. سپس با تکیه بر فلسفه اسلامی، به‌ویژه آرای ملاصدرا، موضوع تجرد نفس و مراتب آگاهی در انسان و حیوان بررسی شده و این دیدگاه با نظر ابن‌سینا مقایسه می‌شود. در ادامه، امکان برخورداری همه موجودات، حتی موجودات بی‌جان، از نوعی علم و آگاهی بر اساس مبانی فلسفه اسلامی مطرح می‌شود و در پایان، دکتر غفاری با ارائه استدلال‌های خود توضیح می‌دهد که چرا معتقد است هوش مصنوعی، نه در حال حاضر و نه حتی در آینده، قادر به کسب آگاهی نخواهد بود.

🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»:
https://youtu.be/deiDIc6ZfH4

✅ حمایت مالی از سرشت:
https://donito.me/seresht_podcast

🆔 @seresht_podcast
❤3😐1
🗯 «اژدهای سرخ» یه فیلم در ژانر دلهره‌آور روان‌شناختی هست که سال 2002 و بر اساس رمانی به همین اسم نوشتۀ توماس هریس ساخته شده. داستان فیلم در ادامۀ فیلم «سکوت برّه‌ها» (1991) و «هانیبال» (2001) هست. این آخرین فیلمی هست که آنتونی هاپکینز در نقش هانیبال لکتر بازی کرده. قصۀ یه‌خطی فیلم اینه که یکی از مأمورهای اف‌بی‌آی به اسم ویل گراهام (با بازی ادوارد نورتون) از کمک‌های یه قاتل زنجیره‌ای به اسم هانیبال لکتر استفاده می‌کنه تا قاتل دیگه‌ای به اسم فرانسیس دالرهاید رو بازداشت کنه. رمان «اژدهای سرخ» قبلاً هم توی فیلم «شکارچی انسان» (1986) به تصویر دراومده بود. داستان توی دهۀ 1980 می‌گذره و شروع فیلم با این صحنه ست که گراهام میره خونۀ لکتر تا دربارۀ پروندۀ قاتلی صحبت کنه که خود گراهام مطمئنه اون قاتل گوشت مقتول‌هاش رو می‌خوره.

🗯 اما چرا اسم این فیلم شده «اژدهای سرخ»؟ فرانسیس دالرهاید (قاتل) دو شخصیت داره؛ شخصیتی که دالرهایده و شخصیتی که اون قتل‌ها رو انجام میده. دالرهاید بعد از اینکه یکی از نقاشی‌های ویلیام بلیک (شاعر و نقاش بریتانیایی سدۀ هجده و نوزده) رو دید، اسم اون شخصیت جایگزین خودش رو «اژدهای سرخ بزرگ» گذاشت. بلیک یه نقاشی‌ای داره به اسم «اژدهای سرخ بزرگ و زنی پوشیده از خورشید» که بر اساس بخشی از کتاب مکاشفه و یکی از رؤیاهای یوحنا ترسیم شده. توی کتاب مکاشفه دو شخصیت کیهانی رودرروی همدیگه قرار گرفتن: یه زن که ماه زیر پاشه و تاجی از دوازده ستاره روی سرشه و در آستانۀ اینه که یه بچه‌ای رو به دنیا بیاره؛ و یه اژدهای آتشین و عظیم‌الجثه که هفت تا سر و ده تا شاخ داره و قصدش اینه که بعد از تولد بچه، بچه رو ببلعه.

🗯 توی مسیحیتِ اولیه، اژدهای سرخ نماد یه شخصیت قدرتمند شره و تجسم نیروهای مخرب محسوب میشه. از طرفی اژدهای سرخ با استبداد و بی‌عدالتی هم مرتبطه. علاوه بر این‌ها، نمایانگر نابودی و مرگه. وقتی معناهای مختلف این نماد رو بدونیم، اون وقت شاید دیالوگ دالرهاید خطاب به یه خبرنگاری که دالرهاید رو «دیوونه» توصیف کرده، جلوۀ بهتری برامون داشته باشه. من این دیالوگ رو بر اساس رمان اینجا می‌نویسم: «من اژدها هستم و تو منو دیوانه می‌نامی؟ ... در برابر من، تو یه حلزون توی آفتاب هستی. تو از یک شدنِ بزرگ بی‌بهره‌ای و هیچ چیز رو تشخیص نمیدی. تو فقط یه مورچه‌ای. توی طبیعتِ تو فقط یه کار وجود داره که می‌تونی به‌درستی انجامش بدی: اینکه در برابر من بلرزی.»

🗯 کتاب مکاشفه رو شاید بشه الهام‌بخش‌ترین فصل کل کتاب مقدس دونست. احتمالاً علتش اینه که این متن پایان نمادین یه چرخه و آغاز چرخه‌ای جدید رو به تصویر می‌کشه؛ یه لحظۀ الهام‌بخش بعد از خودشناسی و این خودشناسی به دست نمیاد مگر بعد از یه رویارویی درونی طاقت‌فرسا. اون «سرزمین موعود» (اورشلیم جدید) رو میشه به عنوان یه سرزمین جغرافیایی ندید که بعد از یه جنگ آخرالزمانی ظهور می‌کنه؛ بلکه میشه به عنوان یه حالتی از هماهنگی و آرامش درونی دید که بعد از یه نبرد پر هرج‌ومرج در درون انسان به دست میاد. دالرهاید دچار همین نبرد درونی با اژدهای سرخ میشه. یکی از سکانس‌های جالب فیلم جایی هست که دالرهاید می‌خواد به صورت ناامیدانه‌ای کنترل خودش رو از چنگال اژدهای سرخ دربیاره؛ به‌همین‌خاطر میره به موزۀ بروکلین تا نقاشی آبرنگ ویلیام بلیک رو ببینه. اون برای اینکه اژدهای درونش رو نابود کنه، نقاشی بلیک رو همون‌جا می‌بلعه.

📢 این صحنه اوج یکی از اون تنش‌های درونی انسان رو به‌نمایش میذاره؛ عملِ خوردن از نیازهای تغذیه‌ای و بیولوژیک فراتر میره و تبدیل به یه ننننننننمتنمتندادت میهش. «چرت نگو. این‌ها اسرار اتفاقات ماوراءطبیعیه که نمیشه با این چرندیات روان‌شناسی تضسیصنسحخرث دادب». خوردن می‌تونه رابطه‌ای نمادین با درنده‌خویی پیدا کنه، اینکه فرد می‌خواد کنترل رو دسهزترببگره. «احمق، این‌ها انعکاس سایۀ روحه توی حالت اغما و برزخ که بین خواب و بیداری خودش رو نیربمذبذمو نبمذببد». مطالعات روی آدم‌خواری و اَعمال بلعیدن نشون میده که «یه وان حموم پر از مدفوع که دو نفر دارن توش با هم معاشقه می‌کنن» و همچنین در موارد اسکیزوفرنی فرد صداهایی رو «من اژدها هستم و تو مرا دریسوریا میتومی». عذر مرا پذیرا باشین که در این محفل علمی و فلسفی «عذرخواهی نکن. تو فقط پیشامدی را که بر من رخ داده شرجسذذقوذم دباذبد».

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«می‌خوام حرفات شنیده بشن؛ همه‌چی بریزه به هم؛ هیچ‌وقت بی‌تو جایی نمیشه برم؛ به یادتم، میدیم تکیه به هم» (هنو به یادتم / هیچکس)

@philosophycafe
❤4
Forwarded from 
📌 شریف سوفیا با همکاری کتابخانه مرکزی دانشگاه صنعتی شریف برگزار می‌کند:

🎬 سوفیاسین | سینما و فلسفه
در سوفیاسین هر دو هفته، یک فیلم را مبنای پرسیدن و گفت‌وگو درباره تأملات فلسفی آن قرار می‌دهیم.

🗓 زمان: سه‌شنبه‌ها | هر دو هفته یکبار

🕔  ۱۶:۳۰ تا ۱۸


📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)

🔻برنامه اول: فیلم The Matrix | ماتریکس (۲۸ مهرماه ۱۴۰۵)🔻

🎙دبیر نشست: علی سلطان زاده
(دانش آموخته دکتری فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف)


❗️
با توجه به محدودیت زمانی جلسه، امکان نمایش فیلم وجود ندارد؛ بنابراین، پیشنهاد می‌شود فیلم را پیش از جلسه تماشا کنید.

🔸 در صورتی که از خارج از دانشگاه در نشست شرکت می‌کنید، لطفاً برای ثبت‌نام و هماهنگی‌های لازم جهت ورود به دانشگاه، از طریق لینک زیر اقدام فرمایید:

🌐لینک ثبت نام (اینجا کلیک کنید)

#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه


🔘 https://t.me/sharifsophiaa
❤4
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (Omid)
‼ فهرست مسئله‌های حل‌نشده در فلسفه ‼

🔰 زیبایی‌شناسی

✅ ذات باوری

ذات‌باوری در هنر، به معنایِ آن است هنرمند، برایِ یک شیء به دنبالِ حقیقتِ آن باشد. ذات‌باوری یکی از مفهوم‌هایِ مهمِ نهفته در هنرِ انتزاعی است. به عنوانِ مثال برخی از تاریخ‌نگاران، معتقدند که پیت موندریان، جهانِ اطراف‌اش را از دیدگاهِ ذات‌باورانه می‌دیده است. نقاشی‌هایِ او با نامِ درختان (۱۹۱۲) تنه از خط‌ها و نیم‌دایره‌ها ساخته شده است که در ظاهر هیچ شباهتی به درخت ندارد، اما موندریان، ذاتِ درخت را که خط‌هاییِ افقی و عمودی می‌دیده است، به تصویر کشیده.

🔰 معرفت‌شناسی

✅ مسئله گتیه

افلاطون، در ته‌تتوس، منون و دیگر مکالمه‌هایِ خود، عنوان کرد کهمعرفت را می‌توان به شکلِ «باورِ صادقِ موجه» صورت‌بندی کرد. بیش از دو هزار سال، فیلسوفانِ پس از افلاطون، پذیرفته بودند که شرطِ لازم برایِ آن‌که به شناختِ چیزی دست یافته باشیم، آن است که شناختِ ما بر مبنایِ «موجه بودن»، «صادق بودن» و «باور داشتن» بنا شده باشد.
اگر چه در سالِ ۱۹۶۳، ادموند گتیه، در مقاله‌ای معروف، حالت‌هایی را به تصویر کشید که در آن‌ها، باورِ صادقِ موجه، به شناختِ یک چیز ختم نشده است و این پرسش را پیش نهاد که شرط‌هایِ لازم و کافی برایِ معرفت کدام‌اند؟ در پاسخ به مسئلهٔ گتیه، مقاله‌هایِ بسیار زیادی از آن زمان تا به امروز نوشته شده و سعی در تصحیحِ شرطِ‌هایِ لازم و کافیِ معرفت داشته‌اند، هر چند که هر کدام از این تصحیح‌ها، خود با مثال‌هایی نقض همراه بوده‌اند.

🔰 سه‌گانه مونشهاوزن

✅ سه‌گانه مونشهاوزن

سه‌گانهٔ مونشهاوزن، استدلالی است که تلاش می‌کند نشان دهد حتی در زمینه‌هایی همچون منطق یا ریاضی هم ما راهی برایِ اثباتِ یک گزاره نداریم. بنابر این استدلال، برایِ اثباتِ هر گزاره‌ای سه راه بیشتر نداریم: یا باید گرفتارِ دور شویم، یا گرفتارِ تسلسل یا اینکه مجبوریم به اصل‌هایِ اثبات‌نشده به عنوانِ پایهٔ اثبات، رو بیاوریم. به این ترتیب، هیچ اثباتِ حقیقی‌ای برایِ یک گزاره وجود ندارد.

🔰 اخلاق

✅ شانس اخلاقی

به نظر می‌رسد که برخی از مردم، در شرایطی به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند و وضعیت‌هایی را تجربه می‌کنند که می‌تواند سبب شود رفتارِ آن‌ها در یک وضعیتِ اخلاقیِ خاص، ناپسند تلقی شود، در حالی‌که آن رفتار کاملاً خارج از کنترلِ آن‌ها بوده است.
نمونه‌ای از شانسِ اخلاقیِ مربوط به شرایط چنین خواهد بود: فردی فقیر، در خانواده‌ای فقیر به دنیا می‌آید و برایِ ادامهٔ حیات، چاره‌ای جز دزدیدنِ غذا ندارد. فردی دیگر، در خانواده‌ای بسیار ثروت‌مند به دنیا می‌آید و بدونِ آن‌که تلاشی بکند یا نیاز به دزدی باشد، غذایِ فراوانی دارد. آیا فردِ فقیر، به لحاظِ اخلاقی، گناه‌کارتر از فردِ ثروت‌مند است؟ به هر حال، این تقصیر او نبوده است که در خانواده‌ای فقیر متولد شده، مسئله، تنها مسئلهٔ «شانس» بوده است.
نمونه‌ای دیگر به بحثِ شانسِ اخلاقیِ مربوط به نتیجه بر می‌گردد: دو نفر، هر دو به گونه‌ای رفتار می‌کنند که به لحاظِ اخلاقی، سزاوارِ نکوهش هستند، مثلاً هر دو بی‌دقت، رانندگی می‌کنند. اما در نهایت، هر کدام نتیجهٔ متفاوتی می‌گیرد و میزانِ متفاوتی از خسارت را به بار می‌آورد. یکی از مسیر منحرف شده و یک عابرِ پیاده را زیر می‌گیرد، در حالی‌که دیگری، چنین اتفاقی برایش نمی‌افتد. این‌که یکی از رانندگان کسی را به قتل رسانده و دیگری نه، جزوِ رفتارهایِ ارادیِ رانندگان نبوده است، اما بیشترِ ناظران، راننده‌ای را که یک نفر را به قتل رسانده، بیشتر موردِ سرزنش قرار می‌دهند.
مسئلهٔ اصلی شانسِ اخلاقی، این است که مسئولیتِ اخلاقیِ ما، چگونه می‌تواند تحتِ تاثیرِ فاکتورهایی قرار گیرد که در کنترل و اختیارِ ما نیستند.

🔰 فلسفه زبان

✅ بی‌اعتقادی مور

این پارادوکس نخستین بار توسط جورج ادوارد مور بیان شد و هر چند در ابتدا، چندان موردِ توجه قرار نگرفت، اما زمانی که مور، آن را باشگاهِ علومِ اخلاقیِ کمبریج، به ویتگنشتاین ارائه کرد، ویتگنشتاین را بسیار تحتِ تأثیر قرار داد. این پارادوکس دراین‌باره است که جملهٔ «آلبانی مرکزِ نیویورک است، اما من به آن باور ندارم.» جمله‌ای نیست که لزوماً نادرست باشد، با این وجود به نظر می‌رسد که جمله‌ای پذیرفتنی نیست. گوینده نمی‌تواند به طورِ هم‌زمان، هم ادعا کند که آلبانی مرکز نیویورک است و هم آن را قبول نکند.

🔰 فلسفه ریاضی

✅ شی‌هایِ ریاضی

عددها، مجموعه‌ها، گروه‌ها، نقطه‌ها و دیگر شیءهایِ ریاضی چه هستند؟ آیا آن‌ها شیءهایِ واقعی هستند یا تنها روابطی هستند که در تمامِ ساختارها وجود دارند؟ اگرچه چندین دیدگاهِ مختلف دراین‌باره وجود دارد، اما این دیدگاه‌ها را تقریباً، می‌توان در دو مکتبِ فکریِ زیر خلاصه کرد:
افلاطون‌گرایی، که می‌گوید شیءهایِ ریاضی، واقعی
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (Omid)
هستند وصورت‌گرایی که معتقد است شیءهایِ ریاضی، صرفاً سیستم‌هایِ صوری هستند. برایِ درکِ بهترِ مسئله، می‌توانیم فرضیهٔ پیوستار را بررسی کنیم. گودل و کوهن نشان دادند که این فرضیه را با کمکِ اصولِ موضوعهٔ نظریهٔ مجموعه‌هایِ تسرملو-فرانکل نه می‌توان اثبات کرد و نه می‌توان رد کرد. در این صورت یک صورت‌گرا، خواهد گفت که این فرضیه نه درست است و نه غلط است. در طرفِ مقابل، افلاطون‌گرا، ادعا خواهد کرد که این مسئله در نهایت یک جوابِ مشخص دارد (یا مجموعه‌ای که تعدادِ اعضایِ آن بینِ اعدادِ طبیعی و اعدادِ حقیقی باشد، وجود دارد یا این مجموعه وجود ندارد) چه ما بتوانیم جواب را اثبات کنیم و چه نتوانیم. فرگه، کواین، گودل وپاتنم از جملهٔ افلاطون‌گرایان و دیوید هیلبرت شخصیتِ محوری مکتبِ صورت‌گرایی است.

🔰 متافیزیک

✅ پارادوکس سوریتس

پارادوکسِ سوریتس، یا پارادوکسِ کپهٔ کاه، مسئله‌ای است دربارهٔ اینکه ما چه‌طور یک «چیز» را تعریف می‌کنیم؟ آیا یک کپهٔ کاه، یک کپهٔ کاه باقی می‌ماند، اگر ما یک عدد از کاه‌هایِ آن را برداریم؟ اگر پاسخ مثبت است، آن‌گاه، آیا اگر یک کاهِ دیگر را هم برداریم، باز هم یک کپهٔ کاه داریم؟ اگر ما همین‌طور به کارِ خود ادامه دهیم، در نهایت به مرحله‌ای می‌رسیم که دیگر با یک تودهٔ کاه مواجه نیستیم، اما مسئله این است: دقیقاً در کدام نقطه، دیگر با یک کپهٔ کاه مواجه نیستیم؟ اگر چه این مسئله، در ابتدا ممکن است سطحی به نظر برسد، اما با موضوعی مهم و بنیادین در ارتباط است: این که ما چه‌طور می‌توانیم اشیاء را تعریف کنیم.

🔰 فلسفه ذهن

✅ مسئله ذهن-بدن

مسئلهٔ ذهن-بدن، مسئله‌ای است که در حوزه‌هایِ متافیزیک و فلسفهٔ ذهن مطرح می‌شود و طراحِ آن در شکلِ امروزین‌اش، معمولاً رنه دکارت پنداشته می‌شود. مسئله از آن‌جا شروع می‌شود که به نظر می‌آید، ویژگی‌هایِ ذهنی، ویژگی‌هایِ کاملاً متفاوتی نسبت به ویژگی‌هایِ فیزیکیِ جهان هستند. ذهنِ انسان، چیزی متفاوت و فراتر از دیگر چیزهایِ مادی به نظر می‌رسد. اما در عینِ حال، پیشرفت‌ها در زمینهٔ علومِ عصبی، نشان داده است که ارتباطِ تنگاتنگی بینِ بخش‌هایِ معینی از مغز، با بخش‌هایِ معینی از حالت‌هایِ ذهنیِ انسان وجود دارد. سؤال این است که واقعاً چه‌طور این دو دستهٔ (حداقل در ظاهر) کاملاً متفاوت از چیزها، می‌توانند بر رویِ هم تأثیر بگذارند؟ تأثیری که هر کدام بر دیگری دارد تا چه حد است؟ آیا مغز کاملاً ذهن را کنترل می‌کند یا نه؟ آیا ذهن چیزی فراتر از مغز (مثلاً یک روح) است یا نه؟

🔰 شناخت و هوش‌مصنوعی

اگرچه این مسئله صورت‌بندیِ ساده‌ای دارد، اما خود باعث پدید آمدن یک شاخهٔ جدید علمی شده است. نخست، آن‌که هوش چیست و شرط لازم برایِ هوشمند بودنِ یک موجود چیست؟ به علاوه چه رابطه‌ای بینِ هوش و آگاهی وجود دارد و آیا هوش‌مند بودن، شرطِ لازم برایِ آگاهی است یا نه؟ سؤال دوم این است که چگونه ناظرِ خارجی می‌تواند این شرط‌ها را آزمایش کند؟ آزمانِ تورینگ معمولاً به عنوانِ آزمایشی برایِ سنجشِ آگاه بودن یا آگاه نبودنِ یک موجود، مطرح می‌شود، هرچند که برخی آن را آزمایشی کافی نمی‌دانند.

🔰 فلسفه علم

✅ مسئله استقراء

مسئلهٔ استقراء، مسئله‌ای فلسفی است درباره‌یِ اینکه آیا استدلالِ استقرایی به شناخت منجر می‌شود؟ به عبارتِ دیگر این مسئله درباره‌یِ این است که آیا ما موجه‌ایم که استدلال‌هایی از نوعِ زیر انجام دهیم:

بر مبنایِ تعدادِ محدودی از مشاهده‌ها درباره‌یِ یک رویداد، حکمی کلی درباره‌یِ آن رویداد ارائه دهیم. (مثلاً: تمام قوهایی که دیده‌ایم سفید بوده‌اند. پس تمامِ قوها سفید هستند)چون مجموعه‌ای از رویدادها، همیشه در گذشته روی داده‌اند، در آینده نیز روی می‌دهند. (بسیاری از قوانین فیزیک این چنین به دست می‌آیند. مثلاً: روشن کردنِ کامپیوتر، تا به حال هیچ وقت به انفجارِ خانه ختم نشده است، پس باز هم این اتفاق روی نمی‌دهد)

به عبارتی مسئله این است که از کجا می‌دانیم که فردا، باز هم خورشید طلوع خواهد کرد؟

@PhilosophyCafe ♨