کابوس سرخ؛ ابتذال شر
"در سال ۱۹۹۸، زمانی که آخرین ارتش های چریکی سلاح های خود را به زمین گذاشته و صلح در پی دهه ها جنگ به کامبوج بازگشته بود، دختر شانزده ساله ای به همراه خواهرزاده سه ساله خود در دکه ای واقع در بازار پنوم پن نشسته بودند. آنها برای خوردن سوپ برنج به این دکه غذاخوری آمده بودند. در همین زمان زن خوش لباس و آراسته ای در معیت چند محافظ وارد دکه شد. آنها موی دختر را کشیدند و او را روی زمین انداختند و با مشت و لگد به جانش افتادند. دختر از شدت ضربات وارده از حال رفت. سپس دو تن از محافظان سرپوش یک ظرف شیشه ای حاوی سه لیتر اسید نیتریک را باز کردند و آن را به دست زن دادند. زن هم بلافاصله محتویات ظرف را روی سر و صورت دختر خالی کرد و سپس همراه محافظانش سوار اتومبیل شد و محل را ترک کرد. دختر بی چاره از فرط سوزش فریاد میکشید. مردم به داد دختر رسیدند و آب بر سر و رویش ریختند و او را به بیمارستان بردند. در بیمارستان مشخص شد که اسید بیش از چهل درصد پوست بدن دختر را از بین برده است.
تات مارینا تا قبل از این که صورت و بدنش با اسید سوزانده شود و از ریخت بیفتد دختر بسیار زیبایی بود که در ویدئو موزیک های کامبوجی بازی می کرد. او یک سال و مورد توجه سوی سیتا، یکی از وزرای دولت کامبوج، قرار گرفته بود. سوی سیتا آپارتمان ارزان قیمتی برای مارینا خرید و او را به معشوقه خویش بدل کرد. اما خون سوپال، همسر سوی سیتا، خیلی زود متوجه قضیه شد و تصمیم گرفت با ریختن اسید بر سر و صورت مارینا انتقامش را از او بگیرد. تات مارینا زنده ماند اما چهره کریهی پیدا کرد. سرنوشت او برای همیشه عوض شد و همه امیدهایش برای برخورداری از یک زندگی خوب و شاد تباه شد. کسانی که به تات مارینا حمله کردند هرگز دستگیر نشدند و مورد هیچ بازخواستی قرار نگرفتند.
بسیاری از دختران نوجوان کامبوجی قربانی حملات اسیدی این چنینی شده اند. حمله کنندگان، همسران مردان ثروتمند کامبوجی هستند. زنان کامبوجی مسن می گویند که تات مارینا و دخترانی مثل او شوهران زنان دیگر را می دزدند و بنابر این مستحق چنین مجازات هایی هستند. مردان با این دختران مثل اشیای یک بار مصرف برخورد می کنند و آنها را مثل دستمال کاغذی کثیف به دور می اندازند.
این قساوت شباهت عجیبی دارد به قساوت خمرهای سرخ. سوپال، زنی که ظرف حاوی اسید را روی سر و صورت تات مارینا خالی کرد، زن روشنفکر و تحصیل کرده ای بود. او با این عمل خود آینده یک دختر نوجوان را برای همیشه نابود کرد. خمرهای سرخ هم عمل مشابهی را در حق مردم کامبوج مرتکب شدند؛ گیرم انگیزه های آنها آرمانخواهی بود. نتیجه یکی بود؛ آنها امیدها و آرزوهای طرف دیگر را برای همیشه نابود کردند".
نمونه خمر سرخ حد اعلای اجرای ایده "برابری برای همه" بود، خشونت انها حتی تا سالها بعد در جامعه کامبوج اثرگذار بود، آنها آدم ها را از فردیت شان تهی کرده بودند و همه ایده های متعالی را به ابتذال کشیدند. خیلی از کسانی که از جامعه "برابر" حرف می زنند، تصویری جز آن کابوس در ذهن ندارند، فقط جرات اجرایش را ندارند، خلاصه مراقب باشید چه آرزو می کنید، شاید برآورده شود، والله اعلم.
https://bit.ly/2y43qwV
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
"در سال ۱۹۹۸، زمانی که آخرین ارتش های چریکی سلاح های خود را به زمین گذاشته و صلح در پی دهه ها جنگ به کامبوج بازگشته بود، دختر شانزده ساله ای به همراه خواهرزاده سه ساله خود در دکه ای واقع در بازار پنوم پن نشسته بودند. آنها برای خوردن سوپ برنج به این دکه غذاخوری آمده بودند. در همین زمان زن خوش لباس و آراسته ای در معیت چند محافظ وارد دکه شد. آنها موی دختر را کشیدند و او را روی زمین انداختند و با مشت و لگد به جانش افتادند. دختر از شدت ضربات وارده از حال رفت. سپس دو تن از محافظان سرپوش یک ظرف شیشه ای حاوی سه لیتر اسید نیتریک را باز کردند و آن را به دست زن دادند. زن هم بلافاصله محتویات ظرف را روی سر و صورت دختر خالی کرد و سپس همراه محافظانش سوار اتومبیل شد و محل را ترک کرد. دختر بی چاره از فرط سوزش فریاد میکشید. مردم به داد دختر رسیدند و آب بر سر و رویش ریختند و او را به بیمارستان بردند. در بیمارستان مشخص شد که اسید بیش از چهل درصد پوست بدن دختر را از بین برده است.
تات مارینا تا قبل از این که صورت و بدنش با اسید سوزانده شود و از ریخت بیفتد دختر بسیار زیبایی بود که در ویدئو موزیک های کامبوجی بازی می کرد. او یک سال و مورد توجه سوی سیتا، یکی از وزرای دولت کامبوج، قرار گرفته بود. سوی سیتا آپارتمان ارزان قیمتی برای مارینا خرید و او را به معشوقه خویش بدل کرد. اما خون سوپال، همسر سوی سیتا، خیلی زود متوجه قضیه شد و تصمیم گرفت با ریختن اسید بر سر و صورت مارینا انتقامش را از او بگیرد. تات مارینا زنده ماند اما چهره کریهی پیدا کرد. سرنوشت او برای همیشه عوض شد و همه امیدهایش برای برخورداری از یک زندگی خوب و شاد تباه شد. کسانی که به تات مارینا حمله کردند هرگز دستگیر نشدند و مورد هیچ بازخواستی قرار نگرفتند.
بسیاری از دختران نوجوان کامبوجی قربانی حملات اسیدی این چنینی شده اند. حمله کنندگان، همسران مردان ثروتمند کامبوجی هستند. زنان کامبوجی مسن می گویند که تات مارینا و دخترانی مثل او شوهران زنان دیگر را می دزدند و بنابر این مستحق چنین مجازات هایی هستند. مردان با این دختران مثل اشیای یک بار مصرف برخورد می کنند و آنها را مثل دستمال کاغذی کثیف به دور می اندازند.
این قساوت شباهت عجیبی دارد به قساوت خمرهای سرخ. سوپال، زنی که ظرف حاوی اسید را روی سر و صورت تات مارینا خالی کرد، زن روشنفکر و تحصیل کرده ای بود. او با این عمل خود آینده یک دختر نوجوان را برای همیشه نابود کرد. خمرهای سرخ هم عمل مشابهی را در حق مردم کامبوج مرتکب شدند؛ گیرم انگیزه های آنها آرمانخواهی بود. نتیجه یکی بود؛ آنها امیدها و آرزوهای طرف دیگر را برای همیشه نابود کردند".
نمونه خمر سرخ حد اعلای اجرای ایده "برابری برای همه" بود، خشونت انها حتی تا سالها بعد در جامعه کامبوج اثرگذار بود، آنها آدم ها را از فردیت شان تهی کرده بودند و همه ایده های متعالی را به ابتذال کشیدند. خیلی از کسانی که از جامعه "برابر" حرف می زنند، تصویری جز آن کابوس در ذهن ندارند، فقط جرات اجرایش را ندارند، خلاصه مراقب باشید چه آرزو می کنید، شاید برآورده شود، والله اعلم.
https://bit.ly/2y43qwV
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
آوانگارد | راوی نگاه نو - هروز کتاب
کتاب پل پوت | آوانگارد | Avangard
خرید اینترنتی و آنلاین کتاب پل پوت کابوس سرخ به نویسندگی فیلیپ شورت با ترجمه ی بیژن اشتری از انتشارات ثالث در سایت آوانگارد
دو روستایی در پاریس!
در حین مطالعه زندگی پل پوت رهبر خمرهای سرخ، به شکل غریبی یاد علی مزینانی افتاده ام، مسیرشان خیلی تفاوت نداشت، هر دو از محیطی ساده و روستایی به پاریس شهری مسحورکننده در زمانی نامناسب رفتند و اسیر جوی جنون زده شدند. آنقدر دنبال تغییر جهان بودند که به سراغ فهم آن نرفتند. یکی مستقیم دست به عمل زد، ولی دیگری هرچند خودش دست به کار نشد، خواسته یا ناخواسته الهام بخش خیلی های دیگر از جمله فرقه رجوی و فرقان شد، ترکیب پاریس زیبا با پلشتی چپ از قرار در تاریخ اثر زیادی داشته است، والله اعلم.
پ.ن: نگارنده این سطور که خود متعلق به پشت کوه است، البته واژه روستایی را به معنای ساده لوح و آقای هالو یا به قول فرنگی ها Mr. Simpleton به کار می برد.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@rahbordchannel
در حین مطالعه زندگی پل پوت رهبر خمرهای سرخ، به شکل غریبی یاد علی مزینانی افتاده ام، مسیرشان خیلی تفاوت نداشت، هر دو از محیطی ساده و روستایی به پاریس شهری مسحورکننده در زمانی نامناسب رفتند و اسیر جوی جنون زده شدند. آنقدر دنبال تغییر جهان بودند که به سراغ فهم آن نرفتند. یکی مستقیم دست به عمل زد، ولی دیگری هرچند خودش دست به کار نشد، خواسته یا ناخواسته الهام بخش خیلی های دیگر از جمله فرقه رجوی و فرقان شد، ترکیب پاریس زیبا با پلشتی چپ از قرار در تاریخ اثر زیادی داشته است، والله اعلم.
پ.ن: نگارنده این سطور که خود متعلق به پشت کوه است، البته واژه روستایی را به معنای ساده لوح و آقای هالو یا به قول فرنگی ها Mr. Simpleton به کار می برد.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@rahbordchannel
در باب یک پدیده: چَپَلیتی!
بزرگواری نوشته است: "با خشونت کلام و میل به تجاوز و آمیزش جنسی با کودکان اخیرا حساب های اینترنتی این موجود [امیر تتلو] خوشبختانه بسته شده است. اما همین چندماه پیش بود که رفقای مارکسیست ما، ... از گوش دادن به تتلو کیف می کرد و با ذوق از لیریک شوخش می نوشت که یک بیلاخ است به رومانس و عشق و عروسی شیک و آهنگ عاشقانه بند تنبانی غربی و ضد زبانش صریح و لاتی و انارشیستی و غیر سانتی مانتال است...
این جذابیت ضد سرمایه داری لات های غیر سانتی مانتال و بیلاخ شان به بورژوازی برای مارکسیست ها به قدمت خود مارکس است".
اگر می بینید کسانی اوباشی نظیر استالین، خاندان کیم، قذافی، کاسترو، بن لادن و صدام حسین را فقط به دلیل مقاومت در برابر امپریالیسم تحسین می کنند، نباید تعجب کرد، غریب نیست که طرف در بهترین حالت به عنوان یک تور سیاحتی به شوروی و کره شمالی و چین می رود، ولی محل اقامتش را آمریکا یا بریتانیا انتخاب می کند، تعجبی ندارد اگر هر عوامفریبی را صرف ناسزا به نظام سرمایه داری و امپریالیسم یک قدیس و مبارز راه آزادی بداند و اصلا عجیب نیست اگر از هر نقدی از طبقه به اصطلاح متوسط شهری استقبال کند و دائم در تحقیر آنهایی که مطالبات فانتزی دارند و واقعیت ها را نمی بینند بکوشد. نباید شگفت زده شد اگر هر جا اسم خصوصی سازی و بازار و آزادی های مدنی را شنید، رگ گردنی شود.
قضیه ساده تر از اینهاست، مشکل کمبود هیجان است، این عزیزان دل هم مثل تتلیتی ها (هواداران عمو تتل) دنبال هیجان اند، فقط می خواهند قضیه کمی طعم به اصطلاح "دغدغه اجتماعی" و "ضدیت با بورژوازی" هم داشته باشد، بله اینها چَپَلیتی اند و شاید فقط باید با لبخند با آنها روبه رو شد، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
بزرگواری نوشته است: "با خشونت کلام و میل به تجاوز و آمیزش جنسی با کودکان اخیرا حساب های اینترنتی این موجود [امیر تتلو] خوشبختانه بسته شده است. اما همین چندماه پیش بود که رفقای مارکسیست ما، ... از گوش دادن به تتلو کیف می کرد و با ذوق از لیریک شوخش می نوشت که یک بیلاخ است به رومانس و عشق و عروسی شیک و آهنگ عاشقانه بند تنبانی غربی و ضد زبانش صریح و لاتی و انارشیستی و غیر سانتی مانتال است...
این جذابیت ضد سرمایه داری لات های غیر سانتی مانتال و بیلاخ شان به بورژوازی برای مارکسیست ها به قدمت خود مارکس است".
اگر می بینید کسانی اوباشی نظیر استالین، خاندان کیم، قذافی، کاسترو، بن لادن و صدام حسین را فقط به دلیل مقاومت در برابر امپریالیسم تحسین می کنند، نباید تعجب کرد، غریب نیست که طرف در بهترین حالت به عنوان یک تور سیاحتی به شوروی و کره شمالی و چین می رود، ولی محل اقامتش را آمریکا یا بریتانیا انتخاب می کند، تعجبی ندارد اگر هر عوامفریبی را صرف ناسزا به نظام سرمایه داری و امپریالیسم یک قدیس و مبارز راه آزادی بداند و اصلا عجیب نیست اگر از هر نقدی از طبقه به اصطلاح متوسط شهری استقبال کند و دائم در تحقیر آنهایی که مطالبات فانتزی دارند و واقعیت ها را نمی بینند بکوشد. نباید شگفت زده شد اگر هر جا اسم خصوصی سازی و بازار و آزادی های مدنی را شنید، رگ گردنی شود.
قضیه ساده تر از اینهاست، مشکل کمبود هیجان است، این عزیزان دل هم مثل تتلیتی ها (هواداران عمو تتل) دنبال هیجان اند، فقط می خواهند قضیه کمی طعم به اصطلاح "دغدغه اجتماعی" و "ضدیت با بورژوازی" هم داشته باشد، بله اینها چَپَلیتی اند و شاید فقط باید با لبخند با آنها روبه رو شد، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
❤1
بیماری، نه جرم!
فرد جی. کریر استاد تاریخ دانشگاه ویلانوای پنسیلوانیا چندین مرتبه در دهه هفتاد از کره شمالی دیدن کرد و مشاهداتش را در کتابی با نام سفر کره شمالی: انقلابی ضد استعمار خلاصه کرد. او کره شمالی را نمونه ای از موفقیت بزرگ اقتصادی می دانست: "كره سوسیالیستی در هر زمینه ای که بخواهد می تواند صنایع سنگینش را خودش تولید کند ... موفقیت کره شگفت انگیز است" او از "ظرفیت صنعتی و مهارت فنی" سخن می گوید که "کمتر کشوری در جهان می تواند از خود نشان دهد". درباره پیشرفت های حوزه مسکن از او می شنویم:
"آپارتمان های جدید سربه فلک کشیده که به وفور در پیونگ یانگ، هام هونگ و جاهای دیگر یافت می شوند ... زندگی راحت همراه با گرمایش مرکزی و آب و برق دائمی فراهم می کنند و تمام هزینه های انرژی تقریبا سه درصد درآمد خانواده است. مسکن توده مردم در کره سوسیالیستی همچون مسکن هر فرد آسیایی دیگری است و چه بسا بهتر. اگر بگوییم شرایط اجتماعی است که محیطی بی نقص فراهم می کند، پس آپارتمان های پیونگ یانگ نسبت به بخش های بزرگ شهرهای آمریکایی مانند نیویورک و فیلادلفیا استانداردهای بهتری برای زندگی ارائه می کنند ...
گرسنگی در سرتاسر این کشور کاملا ریشه کن شده است، گرسنگی در کمین جهان سوم است، اما در کمین کره سوسیالیستی نه! شهروندان کره شمالی شاید با معیارها غربی چندان ثروتمند نباشند، اما در جامعه ای که آلوده به مصرف گرایی غربی نیست این موضوع مسئله ای نیست. هر جایی در جمهوری خلق ... شخص احساس می کند در جامعه ای معقول و مملو از تساوی ثروت ها، خدمات و فرصت ها قرار دارد ... هر کس از غنای زندگی بهره مند است. فروشگاه ها تجملی نیستند اما غذای خوب فراوان است و هر کسی در این کشور پوشاک خوب به تن دارد. شایسته نیست کره ای را مصرف کنندگانی پنداشت که زندگی شان با کمیت، نوآوری و هزینه های خریدشان سنجیده می شود.
ارزش های جمعی شان آنها را سزاوار چنین سرنوشتی کرده است. در قلب این فرایند مردمانی سخت کوش قرار دارند که مایلند ساعت طولانی کار کنند، نه به سبب اجبار به جهت فداکاری برای انقلاب سوسیالیستی ... روحیه کارگران ناشی از تحولی فرهنگی است که محورش سوسیالیسم است. کارگران باید ... دلواپس برنامه های اقتصادی کشورشان باشند. این اهداف را پشتیبانی کنند و برای تحقق آنها هم به لحاظ جسمی و هم سیاسی مشارکت داشته باشند. حفظ چنین روحیه ای می تواند توان با ارتباط نزدیک میان مردم و دولت باشد ... کره شمالی به خوبی در حال تبدیل شدن به جامعه دموکراتیک به معنای واقعی کلمه بود؛ دموکراسی اقتصادی و اجتماعی که تنها می توانست از پایان حاکمیت طبقاتی سرچشمه گیرد".
مصالح اصلی در ساخت این دموکراسی مردمی تعاونی های کارگری هستند. کریر از یکی از این تعاونی ها دیدن کرد و نوشت: "تصمیمات مهم در جلسات عمومی با شرکت تمام زنان و مردان بالای هیجده سال گرفته می شود. آنان برای اولین بار در زندگی دهقانی شان تصمیماتی می گیرند که بیش از یک چانگبو (قطعه) زمین اثر گذار است. کار یک تعاونی چیست؟ چه بخشی از در آمدش باید به صندوق های اجتماعی اختصاص یابد یا در ماشین الات جدید سرمایه گذاری شود؟ چه کسی باید در کمیته مدیریت خدمت کند؟ با آدم های زیر کار در رو چه رفتاری باید کرد؟
کریر دستاوردهای کره شمالی را "با سختی هایی که مردم کره جنوبی متحمل می شوند" مقایسه کرد.اما او خوش بینانه معتقد بود کره شمالی همچنان سرآمد خواهد بود: "چنین تصویر تحریک آمیزی اهالی بخش جنوبی کره را احاطه و احساسات انقلابی شان را دوباره بیدار کرده است. پیروزی عوامل انقلابی در ویتنام و کامبوج مشوق احیای مبارزات آزادی خواهانه در کره جنوبی است". به زعم کریر نسخه سوسیالیستی کره شمالی الگویی نه تنها برای کره جنوبی بلکه برای فراتر از آن است: کره شمالی درست نقطه مقابل بسیاری از کشورهای جهان سوم است، چون انقلاب فرهنگی دموکراتیکی آغاز کرده است که تمام مردم از آن سود می برند!"
بعد از گذشت این همه سال عیار این پیش بینی ها مشخص تر شده است و نیازی به توضیح نیست، احتمالا وضع بعد فعلی این است که از آن راه راست اولیه منحرف شدند و اگر حرفی هم هست افسانه و پروپاگانداست، در خواندن دلنوشته های برخی از این "جانوران آکادمیک" بد نیست احتیاط کنیم، مجرم البته نیستند، ولی بیمارند. شاید بد نباشد به جای داستان سرایی در مورد اوضاع خوب این یا آن کشور، به تعداد متقاضیان مهاجرت به آنها توجه کنیم، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
فرد جی. کریر استاد تاریخ دانشگاه ویلانوای پنسیلوانیا چندین مرتبه در دهه هفتاد از کره شمالی دیدن کرد و مشاهداتش را در کتابی با نام سفر کره شمالی: انقلابی ضد استعمار خلاصه کرد. او کره شمالی را نمونه ای از موفقیت بزرگ اقتصادی می دانست: "كره سوسیالیستی در هر زمینه ای که بخواهد می تواند صنایع سنگینش را خودش تولید کند ... موفقیت کره شگفت انگیز است" او از "ظرفیت صنعتی و مهارت فنی" سخن می گوید که "کمتر کشوری در جهان می تواند از خود نشان دهد". درباره پیشرفت های حوزه مسکن از او می شنویم:
"آپارتمان های جدید سربه فلک کشیده که به وفور در پیونگ یانگ، هام هونگ و جاهای دیگر یافت می شوند ... زندگی راحت همراه با گرمایش مرکزی و آب و برق دائمی فراهم می کنند و تمام هزینه های انرژی تقریبا سه درصد درآمد خانواده است. مسکن توده مردم در کره سوسیالیستی همچون مسکن هر فرد آسیایی دیگری است و چه بسا بهتر. اگر بگوییم شرایط اجتماعی است که محیطی بی نقص فراهم می کند، پس آپارتمان های پیونگ یانگ نسبت به بخش های بزرگ شهرهای آمریکایی مانند نیویورک و فیلادلفیا استانداردهای بهتری برای زندگی ارائه می کنند ...
گرسنگی در سرتاسر این کشور کاملا ریشه کن شده است، گرسنگی در کمین جهان سوم است، اما در کمین کره سوسیالیستی نه! شهروندان کره شمالی شاید با معیارها غربی چندان ثروتمند نباشند، اما در جامعه ای که آلوده به مصرف گرایی غربی نیست این موضوع مسئله ای نیست. هر جایی در جمهوری خلق ... شخص احساس می کند در جامعه ای معقول و مملو از تساوی ثروت ها، خدمات و فرصت ها قرار دارد ... هر کس از غنای زندگی بهره مند است. فروشگاه ها تجملی نیستند اما غذای خوب فراوان است و هر کسی در این کشور پوشاک خوب به تن دارد. شایسته نیست کره ای را مصرف کنندگانی پنداشت که زندگی شان با کمیت، نوآوری و هزینه های خریدشان سنجیده می شود.
ارزش های جمعی شان آنها را سزاوار چنین سرنوشتی کرده است. در قلب این فرایند مردمانی سخت کوش قرار دارند که مایلند ساعت طولانی کار کنند، نه به سبب اجبار به جهت فداکاری برای انقلاب سوسیالیستی ... روحیه کارگران ناشی از تحولی فرهنگی است که محورش سوسیالیسم است. کارگران باید ... دلواپس برنامه های اقتصادی کشورشان باشند. این اهداف را پشتیبانی کنند و برای تحقق آنها هم به لحاظ جسمی و هم سیاسی مشارکت داشته باشند. حفظ چنین روحیه ای می تواند توان با ارتباط نزدیک میان مردم و دولت باشد ... کره شمالی به خوبی در حال تبدیل شدن به جامعه دموکراتیک به معنای واقعی کلمه بود؛ دموکراسی اقتصادی و اجتماعی که تنها می توانست از پایان حاکمیت طبقاتی سرچشمه گیرد".
مصالح اصلی در ساخت این دموکراسی مردمی تعاونی های کارگری هستند. کریر از یکی از این تعاونی ها دیدن کرد و نوشت: "تصمیمات مهم در جلسات عمومی با شرکت تمام زنان و مردان بالای هیجده سال گرفته می شود. آنان برای اولین بار در زندگی دهقانی شان تصمیماتی می گیرند که بیش از یک چانگبو (قطعه) زمین اثر گذار است. کار یک تعاونی چیست؟ چه بخشی از در آمدش باید به صندوق های اجتماعی اختصاص یابد یا در ماشین الات جدید سرمایه گذاری شود؟ چه کسی باید در کمیته مدیریت خدمت کند؟ با آدم های زیر کار در رو چه رفتاری باید کرد؟
کریر دستاوردهای کره شمالی را "با سختی هایی که مردم کره جنوبی متحمل می شوند" مقایسه کرد.اما او خوش بینانه معتقد بود کره شمالی همچنان سرآمد خواهد بود: "چنین تصویر تحریک آمیزی اهالی بخش جنوبی کره را احاطه و احساسات انقلابی شان را دوباره بیدار کرده است. پیروزی عوامل انقلابی در ویتنام و کامبوج مشوق احیای مبارزات آزادی خواهانه در کره جنوبی است". به زعم کریر نسخه سوسیالیستی کره شمالی الگویی نه تنها برای کره جنوبی بلکه برای فراتر از آن است: کره شمالی درست نقطه مقابل بسیاری از کشورهای جهان سوم است، چون انقلاب فرهنگی دموکراتیکی آغاز کرده است که تمام مردم از آن سود می برند!"
بعد از گذشت این همه سال عیار این پیش بینی ها مشخص تر شده است و نیازی به توضیح نیست، احتمالا وضع بعد فعلی این است که از آن راه راست اولیه منحرف شدند و اگر حرفی هم هست افسانه و پروپاگانداست، در خواندن دلنوشته های برخی از این "جانوران آکادمیک" بد نیست احتیاط کنیم، مجرم البته نیستند، ولی بیمارند. شاید بد نباشد به جای داستان سرایی در مورد اوضاع خوب این یا آن کشور، به تعداد متقاضیان مهاجرت به آنها توجه کنیم، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
انتشارات علم
سوسیالیسم ایده ی شکست خورده ای که هرگز نمی میرد
مراقب چپ های ضد امپریالیسم باشید!
پرده نخست: در سال ۱۹۷۶ دو محقق گرث پورتر و جرج هیلدبرند کتابی را با عنوان "کامبوج؛ گرسنگی و انقلاب" منتشر کردند. از نظر آنها خمر سرخ قربانی یک کارزار بدنام سازی توسط رسانه های غربی بود: دولت آمریکا و رسانه های خبری شان تلاش های زیادی کرده اند تا تصویری ارائه دهند که آن کشور توسط انقلابیون بی منطق و بدون عواطف کسانی اداره می شود که مصمم هستند کشورشان را به ورطه وحشی گری بیندازند. اما از نظر آنها این پوشش خبری منفی از خمر سرخ، صرفا تعصب این مقامات را نشان می داد: خبرگزاری ها و مفسران سیاسی انتظار داشتند انقلابیون انعطاف ناپذیر باشند و هیچ ارزشی برای زندگی انسان قائل نشوند و اصلا آماده نبودند این احتمال را در نظر بگیرند که شاید در شرایط خاص، تغییرات شدید لازم باشند ... کامبوج صرفا قربانی فعلی اعمال ایدئولوژیکی است که نیاز دارد تصویری بسازد که در آن انقلاب های سوسیالیستی تا حد ممکن منفی انگاری شوند و کتمان می کند که این حرکات صرفا پاسخی به نیازهای انسان هستند که در شرایط اجتماعی و اقتصادی نامناسب شکل گرفته اند.
دستمایه طرفداران استالین و مائو این بود که مدارک نقد معمولا کیفیت پایینی داشتند و به راحتی به چالش کشیده می شدند. طرفداران پل پوت نیز از همین حربه استفاده کردند. گزارش ها تخلیه اجباری پنوم پن عموما براساس اظهارات یک روزنامه نگار نیویورک تایمز بودند که در محل حاضر بود اما شاهد عینی حادثه نبود چون در روزهای حادثه در سفارت فرانسه مخفی شده بود. پورتر و هیلدبرند به این موضوع اشاره کردند: این گزارش برای قضاوت تاریخی عظیمی که توسط رسانه های خبری شکل گرفته است بنیانی ضعیف محسوب می شود. هیچ شاهد عینی ای برای تخلیه اجباری و تغذیه و حمل و نقل تخلیه کنندگان وجود ندارد... حتى تحليل مفصلی درباره دلایل رهبری انقلاب برای این کار نیز موجود نیست.
از نظر پورتر و هیلدبرند، تخليه شهر، راه حلی خیرخواهانه برای افزایش تولید کشاورزی بوده است: بیش از هر چیزی، رهبری نگران تغذیه و سلامت مردم بوده است. تمرکز بخش بزرگی از جمعیت کشور در شهرها که در آن فعالیت های تولیدی انجام نمی شده، خطرات زیادی داشته است... ۵۰۰ تا ۶۰۰ جوان شهروند می توانستند با کشت غذای خود و از بین بردن نیاز حمل و نقل غدا توسط دیگران به شهر، حجم کلی تولید را افزایش دهند. از سوی دیگر، با بیکاری در ماه های حیاتی، میزان غذای در دسترس همه را کاهش می دادند. فرض آنها این بوده است که اگر شهروندان در روستاها به کار مشغول نباشند، صرفا در شهر ولگردی می کنند و منتظر می مانند بقیه برای آنها غذا بیاورند.
تخلیه اجباری خمر سرخ به بیمارستان ها هم رسید اما پورتر و هیلدبرند عقیده داشتند از آنجا که شرایط نظافت بیمارستانها نامناسب بوده، تخليه موقت اکثر بیمارستانها، اصلا غیر انسانی نبوده و بیشتر در اثر ترحم نسبت به بیماران انجام شده است. به طور خلاصه: بررسی دقیق حقایق مربوط به تخلیه شهرهای کامبوج نشان می دهد که تعریف و تفسیر این حرکت که به مردم آمریکا ارائه شده تحریف واقعیت محسوب می شود. آنچه به عنوان یک سیاست مخرب و عقب مانده با انگیزه های تنفر آمیز معرفی شده در حقیقت یک استراتژی مناسب برای رسیدگی به مشکلاتی است که کامبوج بعد از جنگ با آن مواجه بوده است ... اخبار غربی، که ظاهرا احساس می کند مورد اهانت واقع شناخته شده و خشمگین است، مهارت خاصی در گزارش های منفی درباره حوادث کامبوج تحت سلطه رژیم پل پوت و ینگ ساری دارد (پول پوت برادر شماره یک و ینگ ساری برادر شماره سه است). نه تنها گزارش های شدیدا غلوشده درباره کشتارهای دسته جمعی در این رژیم در رسانه غربی به چشم می خورد.
پرده دوم: در سال 2010، پورتر از نویسندگان آن کتاب افشاگر! می گوید سالهاست که منتظرم یکی از من در مورد دیدگاه های قبلی ام در مورد خمرهای سرخ بپرسد، اوشرح می دهد که چطور جو بی اعتمادی که نسبت به دولت به دلیل جنگ ویتنام وجود داشت در قضیه کامبوج کار دستش داد. او می گوید: من به برخی نمونه های پروپاگاندای دولت [در مورد جنگ ویتنام] پی بردم، آنها به وضوح دروغ گفته بودند. وی ادامه می دهد: من سال های سال به خوبی می دانستم که به خاطر غرور فکری ام مقصرم، در مورد حمام خون ویتنام درست می گفتم، به همین خاطر فکر می کردم حرف هایم در مورد کامبوج هم درست است.
حرف آخر: آدمیزاد جایز الخطاست و با هر مرامی شاید اشتباه کند، ولی وقتی از اول هدفمان را روکم کنی استیک بار! و امپریالیسم تعریف می کنیم، طبیعی است که کار عیب می کند و این همان اتفاقی است که در مورد چپ های ضدامپریالیست می افتد، مراقب افشاگری های رابرت فیسک، تیری میسان، مور، بلومنتال و بقیه مبارزان راه آزادی باشید، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
پرده نخست: در سال ۱۹۷۶ دو محقق گرث پورتر و جرج هیلدبرند کتابی را با عنوان "کامبوج؛ گرسنگی و انقلاب" منتشر کردند. از نظر آنها خمر سرخ قربانی یک کارزار بدنام سازی توسط رسانه های غربی بود: دولت آمریکا و رسانه های خبری شان تلاش های زیادی کرده اند تا تصویری ارائه دهند که آن کشور توسط انقلابیون بی منطق و بدون عواطف کسانی اداره می شود که مصمم هستند کشورشان را به ورطه وحشی گری بیندازند. اما از نظر آنها این پوشش خبری منفی از خمر سرخ، صرفا تعصب این مقامات را نشان می داد: خبرگزاری ها و مفسران سیاسی انتظار داشتند انقلابیون انعطاف ناپذیر باشند و هیچ ارزشی برای زندگی انسان قائل نشوند و اصلا آماده نبودند این احتمال را در نظر بگیرند که شاید در شرایط خاص، تغییرات شدید لازم باشند ... کامبوج صرفا قربانی فعلی اعمال ایدئولوژیکی است که نیاز دارد تصویری بسازد که در آن انقلاب های سوسیالیستی تا حد ممکن منفی انگاری شوند و کتمان می کند که این حرکات صرفا پاسخی به نیازهای انسان هستند که در شرایط اجتماعی و اقتصادی نامناسب شکل گرفته اند.
دستمایه طرفداران استالین و مائو این بود که مدارک نقد معمولا کیفیت پایینی داشتند و به راحتی به چالش کشیده می شدند. طرفداران پل پوت نیز از همین حربه استفاده کردند. گزارش ها تخلیه اجباری پنوم پن عموما براساس اظهارات یک روزنامه نگار نیویورک تایمز بودند که در محل حاضر بود اما شاهد عینی حادثه نبود چون در روزهای حادثه در سفارت فرانسه مخفی شده بود. پورتر و هیلدبرند به این موضوع اشاره کردند: این گزارش برای قضاوت تاریخی عظیمی که توسط رسانه های خبری شکل گرفته است بنیانی ضعیف محسوب می شود. هیچ شاهد عینی ای برای تخلیه اجباری و تغذیه و حمل و نقل تخلیه کنندگان وجود ندارد... حتى تحليل مفصلی درباره دلایل رهبری انقلاب برای این کار نیز موجود نیست.
از نظر پورتر و هیلدبرند، تخليه شهر، راه حلی خیرخواهانه برای افزایش تولید کشاورزی بوده است: بیش از هر چیزی، رهبری نگران تغذیه و سلامت مردم بوده است. تمرکز بخش بزرگی از جمعیت کشور در شهرها که در آن فعالیت های تولیدی انجام نمی شده، خطرات زیادی داشته است... ۵۰۰ تا ۶۰۰ جوان شهروند می توانستند با کشت غذای خود و از بین بردن نیاز حمل و نقل غدا توسط دیگران به شهر، حجم کلی تولید را افزایش دهند. از سوی دیگر، با بیکاری در ماه های حیاتی، میزان غذای در دسترس همه را کاهش می دادند. فرض آنها این بوده است که اگر شهروندان در روستاها به کار مشغول نباشند، صرفا در شهر ولگردی می کنند و منتظر می مانند بقیه برای آنها غذا بیاورند.
تخلیه اجباری خمر سرخ به بیمارستان ها هم رسید اما پورتر و هیلدبرند عقیده داشتند از آنجا که شرایط نظافت بیمارستانها نامناسب بوده، تخليه موقت اکثر بیمارستانها، اصلا غیر انسانی نبوده و بیشتر در اثر ترحم نسبت به بیماران انجام شده است. به طور خلاصه: بررسی دقیق حقایق مربوط به تخلیه شهرهای کامبوج نشان می دهد که تعریف و تفسیر این حرکت که به مردم آمریکا ارائه شده تحریف واقعیت محسوب می شود. آنچه به عنوان یک سیاست مخرب و عقب مانده با انگیزه های تنفر آمیز معرفی شده در حقیقت یک استراتژی مناسب برای رسیدگی به مشکلاتی است که کامبوج بعد از جنگ با آن مواجه بوده است ... اخبار غربی، که ظاهرا احساس می کند مورد اهانت واقع شناخته شده و خشمگین است، مهارت خاصی در گزارش های منفی درباره حوادث کامبوج تحت سلطه رژیم پل پوت و ینگ ساری دارد (پول پوت برادر شماره یک و ینگ ساری برادر شماره سه است). نه تنها گزارش های شدیدا غلوشده درباره کشتارهای دسته جمعی در این رژیم در رسانه غربی به چشم می خورد.
پرده دوم: در سال 2010، پورتر از نویسندگان آن کتاب افشاگر! می گوید سالهاست که منتظرم یکی از من در مورد دیدگاه های قبلی ام در مورد خمرهای سرخ بپرسد، اوشرح می دهد که چطور جو بی اعتمادی که نسبت به دولت به دلیل جنگ ویتنام وجود داشت در قضیه کامبوج کار دستش داد. او می گوید: من به برخی نمونه های پروپاگاندای دولت [در مورد جنگ ویتنام] پی بردم، آنها به وضوح دروغ گفته بودند. وی ادامه می دهد: من سال های سال به خوبی می دانستم که به خاطر غرور فکری ام مقصرم، در مورد حمام خون ویتنام درست می گفتم، به همین خاطر فکر می کردم حرف هایم در مورد کامبوج هم درست است.
حرف آخر: آدمیزاد جایز الخطاست و با هر مرامی شاید اشتباه کند، ولی وقتی از اول هدفمان را روکم کنی استیک بار! و امپریالیسم تعریف می کنیم، طبیعی است که کار عیب می کند و این همان اتفاقی است که در مورد چپ های ضدامپریالیست می افتد، مراقب افشاگری های رابرت فیسک، تیری میسان، مور، بلومنتال و بقیه مبارزان راه آزادی باشید، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
انتشارات علم
سوسیالیسم ایده ی شکست خورده ای که هرگز نمی میرد
راهنمای کاربردی به خاک سیاه نشاندن یک کشور!
از زمان به قدرت رسیدن چاوز در مورد کمتر از یک دهه تعداد تعاونی های کارگری از هزار به ۳۰ هزار واحد افزایش یافت تا پایان دوره دوم ریاست جمهوری این مرد "غمخوار کارگران" تعاونی های مذکور تقریبا ۸ درصد از تولید ناخالص داخلی ونزوئلا و ۱۴ درصد از نیروی کار آن را به خود اختصاص داده بودند.
برای سیاستمداران ونزوئلا مسجل شد که بسیاری از این تعاونی ها درست مانند شرکت های سرمایه داری رفتار کرده و تنها به دنبال سود خالص شان هستند. مثلا به جای عرضه محصولاتشان به بازارهای محلی، برخی از آنها تصمیم گرفته اند کالاهای شان را به کشورهای دیگر صادر کرده و با قیمتی بالاتر به فروش برسانند. به علاوه، بسیاری از این تعاونی ها از پذیرش اعضای جدید خودداری کرده اند. نگرانی آنها از این است که پذیرش اعضای جدید بر میزان درآمدشان تأثیرگذار باشد. اغلب اعضایی که با آنها مصاحبه شد، با طرح اجباری پرداخت مالیات مخالف بودند. آنها ادعا می کردند قبلا به اندازه کافی به جوامع محلی کمک کرده اند. همه ی اینها با وجود تقاضاهای مکرر رئیس جمهور چاوز برای ابراز رفتارهای همدلانه روی داده اند. با کمال شگفتی مشخص شد کارگرانی که با آنها مصاحبه می شود از محافظه کاری کمتری برخوردار هستند:
رایج ترین استدلال آنها برای ابراز مخالفت در زمینه مشارکت و همدلی با جامعه این بود که موفقیت های اقتصادی تعاونی ها را صرفا مدیون تلاش های خودشان می دانستند. برخی کارگران، بدون در نظر گرفتن قابلیت های نابسنده بعضی دیگر، ادعا می کردند اعضای جامعه به اندازه کافی تلاش نکرده و لازم است آنها هم مانند ما، شخصا به خودشان کمک کنند. سایرین اظهار می کردند درآمدشان برای چنین کمک هایی کفایت نمی کند ...
اطلاع از مشارکت نکردن کارگران در مقاصد سوسیالیستی، موجب دولت چاوز به تدریج از آنها دلسرد شود. بنا بر اظهارات شخص چاوز: از آنجا که تعاونی، نوعی مالکیت جمعی خصوصی است مدل آن متضمن سوسیالیسم نخواهد بود. یعنی اگر فرض کنیم یک تعاونی دارای ۲ عضو باشد، هر یک از آنها در جهت تأمین منافع فردیشان و گروهی ۲۰ نفره فعالیت می کنند. این به خودی خود تجلی سرمایه داری است. لازم است تعاونی ها سمت سوسیالیسم هدایت شوند.
ونزوئلا داستان پر غصه ای است از اینکه ایده های مخرب می تواند کشوری بسیار ثروتمند را هم به خاک سیاه بنشاند، داستان فساد در آن که از کفر ابلیس هم مشهورتر است، سر بزرگ قضیه البته زیر لحاف است، حوصله کردید در مورد جزیره مارگریتا جستجویی بکنید. والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@rahbordchannel
از زمان به قدرت رسیدن چاوز در مورد کمتر از یک دهه تعداد تعاونی های کارگری از هزار به ۳۰ هزار واحد افزایش یافت تا پایان دوره دوم ریاست جمهوری این مرد "غمخوار کارگران" تعاونی های مذکور تقریبا ۸ درصد از تولید ناخالص داخلی ونزوئلا و ۱۴ درصد از نیروی کار آن را به خود اختصاص داده بودند.
برای سیاستمداران ونزوئلا مسجل شد که بسیاری از این تعاونی ها درست مانند شرکت های سرمایه داری رفتار کرده و تنها به دنبال سود خالص شان هستند. مثلا به جای عرضه محصولاتشان به بازارهای محلی، برخی از آنها تصمیم گرفته اند کالاهای شان را به کشورهای دیگر صادر کرده و با قیمتی بالاتر به فروش برسانند. به علاوه، بسیاری از این تعاونی ها از پذیرش اعضای جدید خودداری کرده اند. نگرانی آنها از این است که پذیرش اعضای جدید بر میزان درآمدشان تأثیرگذار باشد. اغلب اعضایی که با آنها مصاحبه شد، با طرح اجباری پرداخت مالیات مخالف بودند. آنها ادعا می کردند قبلا به اندازه کافی به جوامع محلی کمک کرده اند. همه ی اینها با وجود تقاضاهای مکرر رئیس جمهور چاوز برای ابراز رفتارهای همدلانه روی داده اند. با کمال شگفتی مشخص شد کارگرانی که با آنها مصاحبه می شود از محافظه کاری کمتری برخوردار هستند:
رایج ترین استدلال آنها برای ابراز مخالفت در زمینه مشارکت و همدلی با جامعه این بود که موفقیت های اقتصادی تعاونی ها را صرفا مدیون تلاش های خودشان می دانستند. برخی کارگران، بدون در نظر گرفتن قابلیت های نابسنده بعضی دیگر، ادعا می کردند اعضای جامعه به اندازه کافی تلاش نکرده و لازم است آنها هم مانند ما، شخصا به خودشان کمک کنند. سایرین اظهار می کردند درآمدشان برای چنین کمک هایی کفایت نمی کند ...
اطلاع از مشارکت نکردن کارگران در مقاصد سوسیالیستی، موجب دولت چاوز به تدریج از آنها دلسرد شود. بنا بر اظهارات شخص چاوز: از آنجا که تعاونی، نوعی مالکیت جمعی خصوصی است مدل آن متضمن سوسیالیسم نخواهد بود. یعنی اگر فرض کنیم یک تعاونی دارای ۲ عضو باشد، هر یک از آنها در جهت تأمین منافع فردیشان و گروهی ۲۰ نفره فعالیت می کنند. این به خودی خود تجلی سرمایه داری است. لازم است تعاونی ها سمت سوسیالیسم هدایت شوند.
ونزوئلا داستان پر غصه ای است از اینکه ایده های مخرب می تواند کشوری بسیار ثروتمند را هم به خاک سیاه بنشاند، داستان فساد در آن که از کفر ابلیس هم مشهورتر است، سر بزرگ قضیه البته زیر لحاف است، حوصله کردید در مورد جزیره مارگریتا جستجویی بکنید. والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@rahbordchannel
انتشارات علم
سوسیالیسم ایده ی شکست خورده ای که هرگز نمی میرد
چرا اینقدر حرف مفت میان "مبارزان راه آزادی" رایج است؟
"اما داشتن باور غلط هیچ هزینه ای ندارد. به استثنای مالكوم كالدول (روزنامه نگار هوادار خمر سرخ که طی سفر به این کشور در دوران حکومت مورد علاقه اش به قتل رسید، دلیل مرگ وی روشن نشد، ولی یحتمل نوعی اعدام سیاسی بوده است) یافتن نمونه ای از چپ های غربی که به خاطر داشتن باور غلط از عواقب بدی رنج برده باشد سخت است. چپ ها مجبور نبوده اند تحت سلطه سیستم هایی که از دور تحسین می کردند زندگی کنند. وقتی که کمبود غذا را انکار می کردند یا برایش عذر و بهانه می آوردند، گرسنه نمی شدند. آنها مجبور نبوده اند در اردوگاه های کار اجباری که آرمان گرایانه یا منطقی جلوه اش می دادند، کار کنند.
آنها حتی از عواقبی در راستای شهرتشان در کشور خود هم رنج نبرده اند. بئاتریس وب، سیدنی وب و جورج برنارد شاو تا به امروز هم چهره های برجسته ای در نظر گرفته می شوند. نوآم چامسکی هنوز یک روشنفکر راک استار است، در حالی که کسانی که درباره کامبوج درست می گفتند تا حد زیادی فراموش شده اند. جان میردال که از مائو تسه تونگ، انور خوجه و پل پوت بت ساخته بود، دست کم در کشور خودش سوئد، همچنان یک نماد ضدسرمایه داری است. لوییز رينزر، پس از نوشتن کتابی در کتابی در ستایش کره شمالی، هنوز می توانست نامزد جمهوری المان غربی شود. ماریا آنتونیتا ماکیوچی، پس از ستایش و فرهنگی مائو، به عنوان یک نماینده پارلمان، هم در کشور خودش ایتالیا و هم در سطح اتحادیه اروپا، مسیر شغلی موفقی را طی کرد.
بعد از سقوط ونزوئلا، برخی مشتاق ترین طرفداران چاوز در بریتانیا به برجسته ترین چهره های سیاسی کشور تبدیل شدند. با توجه به این موضوع، این سؤال که "چطور بسیاری از افراد تحصیل کرده می توانند این طور مداوم و کاملا در اشتباه باشند؟" کمی بی ربط می شود. چرا در فانتزی های محبوب شان غرق لذت نشوند، وقتی که هیچ انگیزه ای برای معتقد به باور درست بودن وجود ندارد؟"
این حرف حساب است، وقتی حرف مفت خریدار دارد و هزینه ای هم به بار نمی آورد چرا اهل دل از گفتنش خودداری کنند؟ وقتی می توانی در حالیکه در دانشگاهی در نیویورک یا لندن تدریس می کنی و پول خوبی هم دریافت می کنی، از خروش چریک های خمر سرخ بر علیه امپریالیسم خوشحالی باشی و مقاومت آنها را ستایش کنی چرا معرکه نگیری؟ وقتی خیالت جمع باشد که درگیر گرسنگی و سختی نمی شوی و کسی سراغت نمی آید که تو را از شهر اخراج کند و به کار اجباری در روستا تبعید شوی، عجیب نیست که موقع خوردن آب پرتقال صبحانه حسرت اراده و اقتدار! چینی ها را بخوری و کشور مردمی کره شمالی را ستایش کنی.قبلا عرض کرده ام و دوباره هم می گویم مراقب این جانوران آکادمیک ضدسرمایه داری باشید، بسیاری از اینها بیشتر دنبال بیرون آمدن از رخوت زندگی کم هیجان خود اند و درکی از چیزی که آرزو می کنند ندارند، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
"اما داشتن باور غلط هیچ هزینه ای ندارد. به استثنای مالكوم كالدول (روزنامه نگار هوادار خمر سرخ که طی سفر به این کشور در دوران حکومت مورد علاقه اش به قتل رسید، دلیل مرگ وی روشن نشد، ولی یحتمل نوعی اعدام سیاسی بوده است) یافتن نمونه ای از چپ های غربی که به خاطر داشتن باور غلط از عواقب بدی رنج برده باشد سخت است. چپ ها مجبور نبوده اند تحت سلطه سیستم هایی که از دور تحسین می کردند زندگی کنند. وقتی که کمبود غذا را انکار می کردند یا برایش عذر و بهانه می آوردند، گرسنه نمی شدند. آنها مجبور نبوده اند در اردوگاه های کار اجباری که آرمان گرایانه یا منطقی جلوه اش می دادند، کار کنند.
آنها حتی از عواقبی در راستای شهرتشان در کشور خود هم رنج نبرده اند. بئاتریس وب، سیدنی وب و جورج برنارد شاو تا به امروز هم چهره های برجسته ای در نظر گرفته می شوند. نوآم چامسکی هنوز یک روشنفکر راک استار است، در حالی که کسانی که درباره کامبوج درست می گفتند تا حد زیادی فراموش شده اند. جان میردال که از مائو تسه تونگ، انور خوجه و پل پوت بت ساخته بود، دست کم در کشور خودش سوئد، همچنان یک نماد ضدسرمایه داری است. لوییز رينزر، پس از نوشتن کتابی در کتابی در ستایش کره شمالی، هنوز می توانست نامزد جمهوری المان غربی شود. ماریا آنتونیتا ماکیوچی، پس از ستایش و فرهنگی مائو، به عنوان یک نماینده پارلمان، هم در کشور خودش ایتالیا و هم در سطح اتحادیه اروپا، مسیر شغلی موفقی را طی کرد.
بعد از سقوط ونزوئلا، برخی مشتاق ترین طرفداران چاوز در بریتانیا به برجسته ترین چهره های سیاسی کشور تبدیل شدند. با توجه به این موضوع، این سؤال که "چطور بسیاری از افراد تحصیل کرده می توانند این طور مداوم و کاملا در اشتباه باشند؟" کمی بی ربط می شود. چرا در فانتزی های محبوب شان غرق لذت نشوند، وقتی که هیچ انگیزه ای برای معتقد به باور درست بودن وجود ندارد؟"
این حرف حساب است، وقتی حرف مفت خریدار دارد و هزینه ای هم به بار نمی آورد چرا اهل دل از گفتنش خودداری کنند؟ وقتی می توانی در حالیکه در دانشگاهی در نیویورک یا لندن تدریس می کنی و پول خوبی هم دریافت می کنی، از خروش چریک های خمر سرخ بر علیه امپریالیسم خوشحالی باشی و مقاومت آنها را ستایش کنی چرا معرکه نگیری؟ وقتی خیالت جمع باشد که درگیر گرسنگی و سختی نمی شوی و کسی سراغت نمی آید که تو را از شهر اخراج کند و به کار اجباری در روستا تبعید شوی، عجیب نیست که موقع خوردن آب پرتقال صبحانه حسرت اراده و اقتدار! چینی ها را بخوری و کشور مردمی کره شمالی را ستایش کنی.قبلا عرض کرده ام و دوباره هم می گویم مراقب این جانوران آکادمیک ضدسرمایه داری باشید، بسیاری از اینها بیشتر دنبال بیرون آمدن از رخوت زندگی کم هیجان خود اند و درکی از چیزی که آرزو می کنند ندارند، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
انتشارات علم
سوسیالیسم ایده ی شکست خورده ای که هرگز نمی میرد
👍1
در باب روانشناسی مخالفت با اقتصاد بازار
"پیتر فاستر، روانشناس تکاملی، معتقد است که اذهان ما، و به ویژه شهودیات اخلاقی ما، طی صدها هزار سالی تکامل یافته است که اجدادمان در قبایل کوچک عصر جنگل (دورهای که هنوز انسان با شکار بعضی از جانورهای وحشی و جمعآوری بعضی از میوهها و دانهها و سبزیهای وحشی زندگی میکرد) زندگی می کردند. بنابر این اذهان ما از جهات بسیاری با جهان مدرن سازگار نیست و این به ویژه در حوزه اقتصادی صادق است. اذهان ما با زندگی اقتصادی یک جامعه قبیله ای ساز گارند؛ نه یک اقتصاد مبتنی بر تقسیم کار که با مکانیسم هایی ناشناس و انتزاعی هماهنگ می شود.
در یک قبیله عصر جنگل، تمام فعالیت های اقتصادی هدفمند است و آگاهانه هدایت می شود. یک تلاش گروهی است. اعضای قبیله اهداف و وسایل مشترکی دارند. به آن صورت تقسیم کاری وجود ندارد، به خصوص بین غریبه ها. در این شرایط، قصد و نیت بسیار مهم است. افرادی که می خواهند رفاه گروه را افزایش دهند، در نهایت رفاه گروه را افزایش می دهند؛ افرادی که می خواهند خود را ثروتمند کنند، در نهایت از جیب گروه خود را ثروتمند می کنند. هیچ دست نامرئی ای، که باعث می شود افراد خودخواه، سهواً رفاه دیگران را افزایش دهند، وجود ندارد. بنابراین، منطقی است که اعضای انگیزه های یکدیگر را بیایند، نسبت به نشانه های رفتار خودخواهانه به شدت حساس باشند و افرادی را که درگیر آن هستند مجازات کنند.
در یک جامعه عصر جنگل، فعالیت اقتصادی اغلب یک بازی مجموع صفر است. تقسیم غنائم اقدامی ذاتاً سیاسی است و نحوه تقسیم انعکاسی از پویایی (دینامیزم) قدرت در گروه و همچنین قضاوت های اخلاقی و اندیشه جزاست. گروه باید به این نتیجه برسد که هر کس شایسته چه مقدار است.
اگر فاستر درست بگوید، شهودیات اقتصادی ما میراث عصر زندگی قبیله ای است. در آن صورت، اکثر استدلالات ضد سرمایه داری فارغ از این که چقدر از زبان فنی جامعه شناسانه و پیچیده استفاده کنند تنها توجيهات پیچیده ای از اشتیاقات بدوی هستند. مسلماً هیچ کس ادعا نمی کند که ما باید یک جامعه مدرن را به همان شکل یک قبیله عصر جنگل سازماندهی کنیم. همه می دانیم یک اقتصاد مدرن بسیار پیچیده تر از شکار یک ماموت است اما سوسیالیسم در اصل همین است: تلاشی است برای تبدیل دوباره زندگی اقتصادی به تلاشی گروهی که آگاهانه هدایت می شود! قبیله دور آتش جمع می شوند، اعضای اندکی می گیرند که نیازها و اولویت های مشترک شان چیست، بر سر راهی برای تحقق آن توافق می کنند و به عملی کردن آن می پردازند. در نتیجه طراحی یک برنامه پنجساله تنها نسخه پیچیده تر جمع شدن دور آتش است!"
خلاصه انگیزه های مخالفت با سرمایه داری از خود این پدیده قدیمی تر است، انگار دنیا تغییر جدی کرده است،ولی ساختار روانی؟ ما تغییر چندانی نکرده است، با این حال می شود حدس زد سودای بازگشت به بدویت هم محال است و باید اخلاق قبیله ای را وا نهاد، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
"پیتر فاستر، روانشناس تکاملی، معتقد است که اذهان ما، و به ویژه شهودیات اخلاقی ما، طی صدها هزار سالی تکامل یافته است که اجدادمان در قبایل کوچک عصر جنگل (دورهای که هنوز انسان با شکار بعضی از جانورهای وحشی و جمعآوری بعضی از میوهها و دانهها و سبزیهای وحشی زندگی میکرد) زندگی می کردند. بنابر این اذهان ما از جهات بسیاری با جهان مدرن سازگار نیست و این به ویژه در حوزه اقتصادی صادق است. اذهان ما با زندگی اقتصادی یک جامعه قبیله ای ساز گارند؛ نه یک اقتصاد مبتنی بر تقسیم کار که با مکانیسم هایی ناشناس و انتزاعی هماهنگ می شود.
در یک قبیله عصر جنگل، تمام فعالیت های اقتصادی هدفمند است و آگاهانه هدایت می شود. یک تلاش گروهی است. اعضای قبیله اهداف و وسایل مشترکی دارند. به آن صورت تقسیم کاری وجود ندارد، به خصوص بین غریبه ها. در این شرایط، قصد و نیت بسیار مهم است. افرادی که می خواهند رفاه گروه را افزایش دهند، در نهایت رفاه گروه را افزایش می دهند؛ افرادی که می خواهند خود را ثروتمند کنند، در نهایت از جیب گروه خود را ثروتمند می کنند. هیچ دست نامرئی ای، که باعث می شود افراد خودخواه، سهواً رفاه دیگران را افزایش دهند، وجود ندارد. بنابراین، منطقی است که اعضای انگیزه های یکدیگر را بیایند، نسبت به نشانه های رفتار خودخواهانه به شدت حساس باشند و افرادی را که درگیر آن هستند مجازات کنند.
در یک جامعه عصر جنگل، فعالیت اقتصادی اغلب یک بازی مجموع صفر است. تقسیم غنائم اقدامی ذاتاً سیاسی است و نحوه تقسیم انعکاسی از پویایی (دینامیزم) قدرت در گروه و همچنین قضاوت های اخلاقی و اندیشه جزاست. گروه باید به این نتیجه برسد که هر کس شایسته چه مقدار است.
اگر فاستر درست بگوید، شهودیات اقتصادی ما میراث عصر زندگی قبیله ای است. در آن صورت، اکثر استدلالات ضد سرمایه داری فارغ از این که چقدر از زبان فنی جامعه شناسانه و پیچیده استفاده کنند تنها توجيهات پیچیده ای از اشتیاقات بدوی هستند. مسلماً هیچ کس ادعا نمی کند که ما باید یک جامعه مدرن را به همان شکل یک قبیله عصر جنگل سازماندهی کنیم. همه می دانیم یک اقتصاد مدرن بسیار پیچیده تر از شکار یک ماموت است اما سوسیالیسم در اصل همین است: تلاشی است برای تبدیل دوباره زندگی اقتصادی به تلاشی گروهی که آگاهانه هدایت می شود! قبیله دور آتش جمع می شوند، اعضای اندکی می گیرند که نیازها و اولویت های مشترک شان چیست، بر سر راهی برای تحقق آن توافق می کنند و به عملی کردن آن می پردازند. در نتیجه طراحی یک برنامه پنجساله تنها نسخه پیچیده تر جمع شدن دور آتش است!"
خلاصه انگیزه های مخالفت با سرمایه داری از خود این پدیده قدیمی تر است، انگار دنیا تغییر جدی کرده است،ولی ساختار روانی؟ ما تغییر چندانی نکرده است، با این حال می شود حدس زد سودای بازگشت به بدویت هم محال است و باید اخلاق قبیله ای را وا نهاد، والله اعلم.
https://bit.ly/2z3PEdH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
انتشارات علم
سوسیالیسم ایده ی شکست خورده ای که هرگز نمی میرد
خودروهای تولید ایران "ارزان" است؟
دیدم دوستی نوشته بود خودروهای ایرانی حتی با افزایش قیمت های اخیر همچنان از "ارزان ترین ها" در دنیا به حساب می آیند و مثلا پراید با قیمتی در حدود 5000 دلار را کمتر بتوان در جای دیگری پیدا کرد و اگر بخواهیم بسیاری از خودروهای مورد نظر خلق الله را حتی با عوارض کم وارد کنیم با به قیمت هایی دو برابر پراید یعنی 10 تا 20 هزار دلار می رسیم و روشن است که بسیاری از مردم توان خرید آن را ندارند، پس خودروهای تولیدی به طور نسبی "ارزان" است به نظر می رسد در بررسی گله و شکایت ها از وضع خودروسازی باید این نکته را در نظر داشت.
نگارنده این سطور به عنوان یک غیرمتخصص صنعت خودرو که از قضا علاقه ای هم به اقتصاد دارد، معتقد است به چنین استدلالی می توان از چند محور نقد داشت:
1) ارزان بودن و گران بودن بدون در نظر داشتن ارزش مورد نظر مشتری بی معناست، فرض کنید من انتظار مشخصی از "رایانه" دارم که عملکرد خاصی را برآورده سازد و کمترین قیمت با برآوردن این انتظارات مثلا 1000 دلار است، اگر شرکتی چیزی تولید کند که آن انتظارات را برآورده نمی کند گیرم به قیمت 500 دلار، اسم چیزی که تولید کرده است هرچه باشد "رایانه" نیست. اگر ایران خودرو مثلا یک فرغون چهارچرخ موتوردار به نام "سمند جدید" تولید کند، البته قیمت آن شاید به 500 دلار هم نرسد، ولی بعید است این را کسی فتح الفتوح به حساب آورد، اساسا یادمان باشد "کشف ترجیحات مشتری و ارزان و گران بودن فقط و فقط در یک بازار آزاد و با در نظر داشتن رقابت موضوعیت دارد و من از بیرون نمی توانم بگویم فلان محصول ارزان یا گران است".
2) قیمت خرید به تنهایی گویای واقعیت نیست، مشتری علی الاصول قیمت کل (یعنی قیمت خرید + هزینه های استفاده از محصول در طول دوره عمر آن) را در نظر می گیرد و البته به اصطلاح ارزش اسقاطی (یعنی بهای محصولی که عمر مفیدش تمام شده است) هم بخشی از کار است. قیمت خرید شاید پایین باشد، ولی هزینه های استفاده از محصول می توان چنان بالا باشد که در کل محصول مطلوبیت بالایی نداشته باشد.
3) بنا نیست همه هزینه خرید یکجا پرداخت شود که قیمت های مطلق را با هم مقایسه کنیم، خرید اعتباری 15000 هزار دلاری یک خودرو شاید مطلوب تر از خرید نقدی 7500 دلاری خودروی دیگر به حساب آید.
4) فرض کنیم یارانه های انرژی و حمایت هایی نظیر آن از خودروسازی چشمگیر نباشد، این محصولات باید با این مزیت قیمتی بتوانند یک منبع درآمد مستمر صادراتی مناسب به حساب آیند که در ظاهر چنین نیست (تا جایی که شنیده ام کسانی بحث ضرورت ادغام خودروسازها برای بزرگ شدن اندازه بازار مطرح کرده اند و کسانی هم از تحریم یاد می کنند که جلوی تحقق درآمدها را علیرغم قیمت پایین گرفته است و البته بحث کیفیت سیستم خدمات پس از فروش و مانند آن هم هست، هرچند صادرات خودروی ایران در گذشته کم نبوده است).
5) سناریوی تولید و احداث تاسیسات تولید فلان کمپانی خودروسازی در بازار مصرف نهایی هم بخشی از کار است، فرض کنیم فورد امکان تولید در ایران را داشته باشد، در شرایط کمی رقابتی شاید این مزیت قیمتی خودروسازهای وطنی دود شود و به هوا رود! (البته از دشواری های سیاسی و "امنیتی" فعالیت اجنبی در ایران بی خبر نیستم).
خلاصه کنم قضیه شبیه این است که یکی دنبال خورش قیمه می گردد، هرچقدر اشکنه خوب جلوی او بگذاری، کارش راه نمی افتد، اینجا هم باید کار را آزاد گذاشت، اقتصاد بازار هیچ خوبی نداشته باشد، امکان ظهور پدیده هایی مثل هنری فورد که می توانند جنس ارزان مناسب بازار تولید کنند در آن هست، والله اعلم.
پ.ن: مقایسه دلاری بین کالاها در مواردی است که کالا در بازار جهانی امکان مبادله داشته باشد؛ فرض کنید محصولی تولید می شود که اساسا صادرات محدودی دارد و عمدتا برای بازار داخلی ساخته می شود (تعداد مشتریانی که دست در جیب کنند و ارز معتبر در ازای محصول پرداخت کند زیاد نیست) مقایسه دلاری این محصول با رقبای اجنبی اساسا نارواست!
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
دیدم دوستی نوشته بود خودروهای ایرانی حتی با افزایش قیمت های اخیر همچنان از "ارزان ترین ها" در دنیا به حساب می آیند و مثلا پراید با قیمتی در حدود 5000 دلار را کمتر بتوان در جای دیگری پیدا کرد و اگر بخواهیم بسیاری از خودروهای مورد نظر خلق الله را حتی با عوارض کم وارد کنیم با به قیمت هایی دو برابر پراید یعنی 10 تا 20 هزار دلار می رسیم و روشن است که بسیاری از مردم توان خرید آن را ندارند، پس خودروهای تولیدی به طور نسبی "ارزان" است به نظر می رسد در بررسی گله و شکایت ها از وضع خودروسازی باید این نکته را در نظر داشت.
نگارنده این سطور به عنوان یک غیرمتخصص صنعت خودرو که از قضا علاقه ای هم به اقتصاد دارد، معتقد است به چنین استدلالی می توان از چند محور نقد داشت:
1) ارزان بودن و گران بودن بدون در نظر داشتن ارزش مورد نظر مشتری بی معناست، فرض کنید من انتظار مشخصی از "رایانه" دارم که عملکرد خاصی را برآورده سازد و کمترین قیمت با برآوردن این انتظارات مثلا 1000 دلار است، اگر شرکتی چیزی تولید کند که آن انتظارات را برآورده نمی کند گیرم به قیمت 500 دلار، اسم چیزی که تولید کرده است هرچه باشد "رایانه" نیست. اگر ایران خودرو مثلا یک فرغون چهارچرخ موتوردار به نام "سمند جدید" تولید کند، البته قیمت آن شاید به 500 دلار هم نرسد، ولی بعید است این را کسی فتح الفتوح به حساب آورد، اساسا یادمان باشد "کشف ترجیحات مشتری و ارزان و گران بودن فقط و فقط در یک بازار آزاد و با در نظر داشتن رقابت موضوعیت دارد و من از بیرون نمی توانم بگویم فلان محصول ارزان یا گران است".
2) قیمت خرید به تنهایی گویای واقعیت نیست، مشتری علی الاصول قیمت کل (یعنی قیمت خرید + هزینه های استفاده از محصول در طول دوره عمر آن) را در نظر می گیرد و البته به اصطلاح ارزش اسقاطی (یعنی بهای محصولی که عمر مفیدش تمام شده است) هم بخشی از کار است. قیمت خرید شاید پایین باشد، ولی هزینه های استفاده از محصول می توان چنان بالا باشد که در کل محصول مطلوبیت بالایی نداشته باشد.
3) بنا نیست همه هزینه خرید یکجا پرداخت شود که قیمت های مطلق را با هم مقایسه کنیم، خرید اعتباری 15000 هزار دلاری یک خودرو شاید مطلوب تر از خرید نقدی 7500 دلاری خودروی دیگر به حساب آید.
4) فرض کنیم یارانه های انرژی و حمایت هایی نظیر آن از خودروسازی چشمگیر نباشد، این محصولات باید با این مزیت قیمتی بتوانند یک منبع درآمد مستمر صادراتی مناسب به حساب آیند که در ظاهر چنین نیست (تا جایی که شنیده ام کسانی بحث ضرورت ادغام خودروسازها برای بزرگ شدن اندازه بازار مطرح کرده اند و کسانی هم از تحریم یاد می کنند که جلوی تحقق درآمدها را علیرغم قیمت پایین گرفته است و البته بحث کیفیت سیستم خدمات پس از فروش و مانند آن هم هست، هرچند صادرات خودروی ایران در گذشته کم نبوده است).
5) سناریوی تولید و احداث تاسیسات تولید فلان کمپانی خودروسازی در بازار مصرف نهایی هم بخشی از کار است، فرض کنیم فورد امکان تولید در ایران را داشته باشد، در شرایط کمی رقابتی شاید این مزیت قیمتی خودروسازهای وطنی دود شود و به هوا رود! (البته از دشواری های سیاسی و "امنیتی" فعالیت اجنبی در ایران بی خبر نیستم).
خلاصه کنم قضیه شبیه این است که یکی دنبال خورش قیمه می گردد، هرچقدر اشکنه خوب جلوی او بگذاری، کارش راه نمی افتد، اینجا هم باید کار را آزاد گذاشت، اقتصاد بازار هیچ خوبی نداشته باشد، امکان ظهور پدیده هایی مثل هنری فورد که می توانند جنس ارزان مناسب بازار تولید کنند در آن هست، والله اعلم.
پ.ن: مقایسه دلاری بین کالاها در مواردی است که کالا در بازار جهانی امکان مبادله داشته باشد؛ فرض کنید محصولی تولید می شود که اساسا صادرات محدودی دارد و عمدتا برای بازار داخلی ساخته می شود (تعداد مشتریانی که دست در جیب کنند و ارز معتبر در ازای محصول پرداخت کند زیاد نیست) مقایسه دلاری این محصول با رقبای اجنبی اساسا نارواست!
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
👍1
"جد بزرگ" پراید
ترابانت احتمالا اشبه الخودرو به پراید بوده است که چند دهه حتی تا پس برچیدن دیوار برلین در آلمان شرقی تولید می شد و نوعی خودرو به اصطلاح مردمی به حساب می آمد که در پیشرفته ترین کشور بلوک شرق (آلمان شرقی) بسیار دیده می شد و تا سه میلیون از آن هم تولید شد.
جالب است که مضمون جوک ها بوده است:
چطور یک ترابانت تهیه کنم؟ کافیست آدامست را به کف خیابان بچسبانی ترابانت به آن خواهد چسبید.
درازترین خودروی بازار چیست؟ ترابانت است. دو متر طول خودش و ده متر دود پشت سرش که جمعاً میشود دوازده متر.
بهترین ویژگی یک ترابانت چیست؟ اینکه در پشتش یک گرم کن نصب شده تا وقتی که آن را برای روشن شدن هل میدهی دستانت را گرم کند.
خلاصه شباهت اتفاقی نیست، شاید این روزها مرور داستان ترابانت هم بد نباشد، والله اعلم.
https://bit.ly/2T8xTB9
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
ترابانت احتمالا اشبه الخودرو به پراید بوده است که چند دهه حتی تا پس برچیدن دیوار برلین در آلمان شرقی تولید می شد و نوعی خودرو به اصطلاح مردمی به حساب می آمد که در پیشرفته ترین کشور بلوک شرق (آلمان شرقی) بسیار دیده می شد و تا سه میلیون از آن هم تولید شد.
جالب است که مضمون جوک ها بوده است:
چطور یک ترابانت تهیه کنم؟ کافیست آدامست را به کف خیابان بچسبانی ترابانت به آن خواهد چسبید.
درازترین خودروی بازار چیست؟ ترابانت است. دو متر طول خودش و ده متر دود پشت سرش که جمعاً میشود دوازده متر.
بهترین ویژگی یک ترابانت چیست؟ اینکه در پشتش یک گرم کن نصب شده تا وقتی که آن را برای روشن شدن هل میدهی دستانت را گرم کند.
خلاصه شباهت اتفاقی نیست، شاید این روزها مرور داستان ترابانت هم بد نباشد، والله اعلم.
https://bit.ly/2T8xTB9
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
"مرثیه ای" برای چوری ها!
آیا واقعه اخیر کشتن میلیونها جوجه آنگونه که منتقدان میگویند نتیجه نظام سرمایهداری است؟
از دید منتقدان سرمایهداری نگاه کنیم که همه رویدادهای تاریخ به شکلی زیر سر نظام منحط سرمایهداری است، روشن نیست در صنعت جوجهجات که مداخله دولتی و قیمتگذاری و مصوبه بیداد میکند و انگار بخش مهمی از کار دست بنگاههای دولتی است، سرمایهداری را چطور میتوان مقصر فرض کرد، یحتمل ایراد از "سرمایهداری دولتی" است! در این فقره اخیر میدانیم که بنا به ماهیت این صنعت معدوم کردن اکثر جوجههای نر که به کار تخمگذاری نمیآیند طبیعی است و بهصورت روتین انجام میشود، البته از قرار دفن دستهجمعی به صورتی که در آن فیلم معروف پخش شد انجام نمیگیرد، ولی انگار چاره دیگری هم نیست، گذشته از هزینه بالا، بحث محدودیت فضا و بیماری و مانند آن هم هست که از نظر فنی نگهداری آنها را ناممکن میسازد و البته فکر هم نکنم بشود برای جوجهها سرپرست پیدا کرد!
برای جوجههای مازاد هم البته راهحلهایی هست، دستگاههایی وجود دارد که جوجهها را تبدیل به پودر گوشت میکند که کاربرد صنعتی دارد، ولی بنا به گفتهها در ایران فراگیر نیست و تعداد محدودی از آن استفاده میکنند و البته باید پذیرفت برای جوجهای که بناست در هر حال به مصرف خوراکی برسد، تفاوتی نخواهد داشت که چه زمانی کشته میشود. بعد از این قضیه ناراحتکننده، کسانی پیشنهاد فرستادن جوجههای مازاد به روستاها را مطرح کردند، بنا به گفته اهل فن این راهحلی است که از خود مشکل بدتر است و میتواند به یک بحران جدی در حوزه سلامت بینجامد، کنار هم قرار دادن طیور صنعتی و خانگی بیش از آنکه کمکی به روستاییان باشد، آسیب آشکار به مال آنهاست.
خیلیها حرف از سودجویی تولیدکنندگان زدند، انگار که دنبال منفعت خود بودن صفت غریبی در میان انسانهاست و فقط برخی از خدا بیخبران به خاطر پول و جلوگیری از پایین آمدن قیمت جوجههای نگونبخت را از بین میبرند. تا جایی که من میفهمم تولیدکننده بسیار بیش از این اخلاقگرایان دلرحم انگیزه دارد که مالش هدر نرود و مرض ندارد پولش را آتش بزند، اگر راهی برای تبدیل به پول کردن جوجهها باشد، بعید است دنبال هزینه مالی و اجتماعی اضافی باشد، چنانکه از اسم آن هم پیداست جوجه یکروزه باید طی زمان کوتاهی حتی در حدود نیم روز به فروش برسد، وقتی به هر دلیل این اتفاق نیفتاد، مقابل یک انتخاب سخت قرار میگیرد، طبیعی است که یک سودجوی واقعی در درجه اول سعی میکند بیش از حد عرضه نکند و پول و منابع خود را مصرف نکند، تا بعد با صرف هزینه مجبور به نابودی آنها نشود، وقتی چنین نمیشود، به نظر باید دنبال دلایل دیگری جز “ذات پلید” تولیدکننده بود که فقط دنبال سود است.
اگر کسی میخواهد به اصطلاح نظام سرمایهداری (بخوانیم اقتصاد بازار) را قضاوت کند، بد نیست این را در نظر داشته باشد که با وجود افزایش بیسابقه جمعیت، در میان چند میلیارد انسان تعداد آنهایی که درگیر بیماریهای ناشی از پرخوریاند، بیش از آنهایی است که با گرسنگی دست و پنجه نرم میکنند، درصد آنها که از فقر مطلق در رنج هستند تکرقمی شده است و تنعماتی را که بشر در قرن 21 تجربه میکند، در هیچ زمان دیگری حتی به خواب نمیدید. بیانصافی است اگر سهمی از این پیشرفتها را هم به حساب سرمایهداری نگذاریم.
اینجا در جریده وزین تجارت فردا بحثی در مورد قضیه ناراحت کننده جوجه جات (یا به قول اهالی نصف جهان چوری جات) که چندی پیش خبرساز شد داشتم، تا یار چه پسندد، والله اعلم.
https://bit.ly/2TaCqTJ
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
آیا واقعه اخیر کشتن میلیونها جوجه آنگونه که منتقدان میگویند نتیجه نظام سرمایهداری است؟
از دید منتقدان سرمایهداری نگاه کنیم که همه رویدادهای تاریخ به شکلی زیر سر نظام منحط سرمایهداری است، روشن نیست در صنعت جوجهجات که مداخله دولتی و قیمتگذاری و مصوبه بیداد میکند و انگار بخش مهمی از کار دست بنگاههای دولتی است، سرمایهداری را چطور میتوان مقصر فرض کرد، یحتمل ایراد از "سرمایهداری دولتی" است! در این فقره اخیر میدانیم که بنا به ماهیت این صنعت معدوم کردن اکثر جوجههای نر که به کار تخمگذاری نمیآیند طبیعی است و بهصورت روتین انجام میشود، البته از قرار دفن دستهجمعی به صورتی که در آن فیلم معروف پخش شد انجام نمیگیرد، ولی انگار چاره دیگری هم نیست، گذشته از هزینه بالا، بحث محدودیت فضا و بیماری و مانند آن هم هست که از نظر فنی نگهداری آنها را ناممکن میسازد و البته فکر هم نکنم بشود برای جوجهها سرپرست پیدا کرد!
برای جوجههای مازاد هم البته راهحلهایی هست، دستگاههایی وجود دارد که جوجهها را تبدیل به پودر گوشت میکند که کاربرد صنعتی دارد، ولی بنا به گفتهها در ایران فراگیر نیست و تعداد محدودی از آن استفاده میکنند و البته باید پذیرفت برای جوجهای که بناست در هر حال به مصرف خوراکی برسد، تفاوتی نخواهد داشت که چه زمانی کشته میشود. بعد از این قضیه ناراحتکننده، کسانی پیشنهاد فرستادن جوجههای مازاد به روستاها را مطرح کردند، بنا به گفته اهل فن این راهحلی است که از خود مشکل بدتر است و میتواند به یک بحران جدی در حوزه سلامت بینجامد، کنار هم قرار دادن طیور صنعتی و خانگی بیش از آنکه کمکی به روستاییان باشد، آسیب آشکار به مال آنهاست.
خیلیها حرف از سودجویی تولیدکنندگان زدند، انگار که دنبال منفعت خود بودن صفت غریبی در میان انسانهاست و فقط برخی از خدا بیخبران به خاطر پول و جلوگیری از پایین آمدن قیمت جوجههای نگونبخت را از بین میبرند. تا جایی که من میفهمم تولیدکننده بسیار بیش از این اخلاقگرایان دلرحم انگیزه دارد که مالش هدر نرود و مرض ندارد پولش را آتش بزند، اگر راهی برای تبدیل به پول کردن جوجهها باشد، بعید است دنبال هزینه مالی و اجتماعی اضافی باشد، چنانکه از اسم آن هم پیداست جوجه یکروزه باید طی زمان کوتاهی حتی در حدود نیم روز به فروش برسد، وقتی به هر دلیل این اتفاق نیفتاد، مقابل یک انتخاب سخت قرار میگیرد، طبیعی است که یک سودجوی واقعی در درجه اول سعی میکند بیش از حد عرضه نکند و پول و منابع خود را مصرف نکند، تا بعد با صرف هزینه مجبور به نابودی آنها نشود، وقتی چنین نمیشود، به نظر باید دنبال دلایل دیگری جز “ذات پلید” تولیدکننده بود که فقط دنبال سود است.
اگر کسی میخواهد به اصطلاح نظام سرمایهداری (بخوانیم اقتصاد بازار) را قضاوت کند، بد نیست این را در نظر داشته باشد که با وجود افزایش بیسابقه جمعیت، در میان چند میلیارد انسان تعداد آنهایی که درگیر بیماریهای ناشی از پرخوریاند، بیش از آنهایی است که با گرسنگی دست و پنجه نرم میکنند، درصد آنها که از فقر مطلق در رنج هستند تکرقمی شده است و تنعماتی را که بشر در قرن 21 تجربه میکند، در هیچ زمان دیگری حتی به خواب نمیدید. بیانصافی است اگر سهمی از این پیشرفتها را هم به حساب سرمایهداری نگذاریم.
اینجا در جریده وزین تجارت فردا بحثی در مورد قضیه ناراحت کننده جوجه جات (یا به قول اهالی نصف جهان چوری جات) که چندی پیش خبرساز شد داشتم، تا یار چه پسندد، والله اعلم.
https://bit.ly/2TaCqTJ
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
هفته نامه تجارت فردا
جوجهها زیر تیغ سرمایهداری دولتی
انتشار فیلمهایی از زندهبهگور کردن جوجههای یکروزه در ایران موجی از تاسف و انتقاد را به همراه داشت. بسیاری این رخداد را ناشی از نتایج دخالت دولت در مساله قیمتگذاری ارزیابی کردند، عده دیگری آن را نمایشی از اقتصاد متکی به اندیشههای لیبرالیستی خواندند که…
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برای جهش تولید، امیدوار به "سیاست های" دولت نباشید.
در سال جهش تولید حرف مد روز اینست که دولت باید از بعضی صنایع و بخش های اقتصادی مهم که نقش بیشتری در رشد اقتصادی دارند "حمایت" کند تا مملکت تکانی اساسی بخورد، اهل دل این را سیاست صنعتی می نامند و علت جهش کشوری مثل کره جنوبی را نیز همین می دانند.
اما دغدغه شاید این باشد که دولت فخیمه چقدر می تواند آن صنایع مهم را شناسایی کند و البته به فرض شناسایی چقدر این به اصطلاح سیاست صنعتی می تواند موثر باشد؟
خبر بد این بزرگوار در ویدیوی بالا اینست که اثربخشی این قبیل "سیاست های صنعتی" در رشد اقتصادی در کل بسیار محدود و حتی کمتر از یک درصد تولید ناخالص داخلی است، بزرگ شدن "مصنوعی" چند بخش معنایش کوچک ماندن بخش های دیگر است و از این رو در کل معجزه ای! رخ نمی دهد، والله اعلم.
https://bit.ly/3cKaTA9
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
در سال جهش تولید حرف مد روز اینست که دولت باید از بعضی صنایع و بخش های اقتصادی مهم که نقش بیشتری در رشد اقتصادی دارند "حمایت" کند تا مملکت تکانی اساسی بخورد، اهل دل این را سیاست صنعتی می نامند و علت جهش کشوری مثل کره جنوبی را نیز همین می دانند.
اما دغدغه شاید این باشد که دولت فخیمه چقدر می تواند آن صنایع مهم را شناسایی کند و البته به فرض شناسایی چقدر این به اصطلاح سیاست صنعتی می تواند موثر باشد؟
خبر بد این بزرگوار در ویدیوی بالا اینست که اثربخشی این قبیل "سیاست های صنعتی" در رشد اقتصادی در کل بسیار محدود و حتی کمتر از یک درصد تولید ناخالص داخلی است، بزرگ شدن "مصنوعی" چند بخش معنایش کوچک ماندن بخش های دیگر است و از این رو در کل معجزه ای! رخ نمی دهد، والله اعلم.
https://bit.ly/3cKaTA9
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
فتیش کره جنوبی!
کسانی در ایران به شکلی غریب درگیر فتیش کره جنوبی اند، می گویند در مراحل اولیه رشد صنعتی با نقش آفرینی پررنگ دولت و بدون سرمایه گذاری مستقیم خارجی توانست رشدی چشمگیر نشان دهد، در واقع آن را نمونه کشوری می دانند که "روی پای خودش ایستاد" و رشد کرد. علت علاقه این بزرگواران به چنین نمونه هایی را باید در گرایش سیاسی شان جست.
باری، واقعیت "کمی" متفاوتی است، از قضا کره جنوبی جز بهترین نمونه های "صدور توسعه" امریکا به کشورهای دیگر بود، چیزی که در دوران جنگ سرد برای ایران و دیگر کشورهای همسو هم کم و بیش دنبال می شد تا به دام امپراتوری شر نیفتند، در بالا می بینید که هرچند سرمایه گذاری مستقیم خارجی پایین است، ولی میزان وام های دریافتی خارجی برای تامین سرمایه زیرساخت صنعتی بسیار چشمگیر بوده است، اضافه کنید کمک های بلاعوض و حمایت امنیتی که باعث می شد همسایه شمالی، کره جنوبی را نبلعد!
بدون ارتباط مناسب با جهان به ویژه قدرت های بزرگ، محال، تاکید می کنم محال، است کشوری رنگ توسعه را بببیند، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
کسانی در ایران به شکلی غریب درگیر فتیش کره جنوبی اند، می گویند در مراحل اولیه رشد صنعتی با نقش آفرینی پررنگ دولت و بدون سرمایه گذاری مستقیم خارجی توانست رشدی چشمگیر نشان دهد، در واقع آن را نمونه کشوری می دانند که "روی پای خودش ایستاد" و رشد کرد. علت علاقه این بزرگواران به چنین نمونه هایی را باید در گرایش سیاسی شان جست.
باری، واقعیت "کمی" متفاوتی است، از قضا کره جنوبی جز بهترین نمونه های "صدور توسعه" امریکا به کشورهای دیگر بود، چیزی که در دوران جنگ سرد برای ایران و دیگر کشورهای همسو هم کم و بیش دنبال می شد تا به دام امپراتوری شر نیفتند، در بالا می بینید که هرچند سرمایه گذاری مستقیم خارجی پایین است، ولی میزان وام های دریافتی خارجی برای تامین سرمایه زیرساخت صنعتی بسیار چشمگیر بوده است، اضافه کنید کمک های بلاعوض و حمایت امنیتی که باعث می شد همسایه شمالی، کره جنوبی را نبلعد!
بدون ارتباط مناسب با جهان به ویژه قدرت های بزرگ، محال، تاکید می کنم محال، است کشوری رنگ توسعه را بببیند، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خطرناک ترین آقازاده خاورمیانه!
این یک چشمه از هنرنمایی های عدی پسر بزرگ صدام حسین (السید الرییس) است که مدتی پیش دوستی نادیده به اشتراک گذاشته بود.
بدون هیچ دلیل خاصی و فقط برای سرگرمی گلوله ها را بالای سر مهمانان خالی می کند و در انتها لبخندی از سر رضایت روی صورتش نقش می بندد، درست شبیه رفتاری که از قوای بیگانه در خاک کشور اشغالی می توان دید. بی رحمی عدی البته زبانزد بود، ولی بقیه اوباش حزب بعث هم چندان لطیف عمل نمی کردند. غم انگیز اینجاست که این جانیان محبوب بسیاری در خاورمیانه بودند و هستند، مردم این صحاری خیلی خیلی غریب اند، والله اعلم.
https://t.co/F2cLIPrhPp
پ.ن: شلیک گلوله با این زاویه در حالت مستی در فضای (احتمالا) بسته که همه حضار از ترس روی زمین شیرجه می روند ربطی به سنت تیر هوایی زدن در مراسمات قبایل عربی ندارد.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
این یک چشمه از هنرنمایی های عدی پسر بزرگ صدام حسین (السید الرییس) است که مدتی پیش دوستی نادیده به اشتراک گذاشته بود.
بدون هیچ دلیل خاصی و فقط برای سرگرمی گلوله ها را بالای سر مهمانان خالی می کند و در انتها لبخندی از سر رضایت روی صورتش نقش می بندد، درست شبیه رفتاری که از قوای بیگانه در خاک کشور اشغالی می توان دید. بی رحمی عدی البته زبانزد بود، ولی بقیه اوباش حزب بعث هم چندان لطیف عمل نمی کردند. غم انگیز اینجاست که این جانیان محبوب بسیاری در خاورمیانه بودند و هستند، مردم این صحاری خیلی خیلی غریب اند، والله اعلم.
https://t.co/F2cLIPrhPp
پ.ن: شلیک گلوله با این زاویه در حالت مستی در فضای (احتمالا) بسته که همه حضار از ترس روی زمین شیرجه می روند ربطی به سنت تیر هوایی زدن در مراسمات قبایل عربی ندارد.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
😱1
در باب اشتباهات خداوند!
امروز سالگرد آزادی خرمشهر و یادبود دلیری جوانان ایرانی است، برای آنکه بدانیم در کجا زندگی می کنیم بد نیست یادی کنیم از گفته خیرالله طلفاح دایی صدام و از تئوریسین های حزب بعث که در دهه ۱۹۴۰ و بسیار زودتر از جنگ هشت ساله یادی هم از ایرانی ها کرده بود:
"سه چیز که خدا نباید میآفرید: ایرانیان، یهودیان و مگس (ثلاثة كان على الله ان لايخلقهم: الفرس، اليهود والذباب)"
مضمونی که در سال های حکومت السید الرئیس بارها و بارها تکرار شد و گفته می شد که پلاکی فلزی که رویش این جملات حک شده بود روی میز صدام حسین قرار داشت، خلاصه در این حوالی نیروهای هوادار تاریکی قدرت زیادی دارند، کمی احتیاط ضرری ندارد. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
امروز سالگرد آزادی خرمشهر و یادبود دلیری جوانان ایرانی است، برای آنکه بدانیم در کجا زندگی می کنیم بد نیست یادی کنیم از گفته خیرالله طلفاح دایی صدام و از تئوریسین های حزب بعث که در دهه ۱۹۴۰ و بسیار زودتر از جنگ هشت ساله یادی هم از ایرانی ها کرده بود:
"سه چیز که خدا نباید میآفرید: ایرانیان، یهودیان و مگس (ثلاثة كان على الله ان لايخلقهم: الفرس، اليهود والذباب)"
مضمونی که در سال های حکومت السید الرئیس بارها و بارها تکرار شد و گفته می شد که پلاکی فلزی که رویش این جملات حک شده بود روی میز صدام حسین قرار داشت، خلاصه در این حوالی نیروهای هوادار تاریکی قدرت زیادی دارند، کمی احتیاط ضرری ندارد. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
😢2
اقتصاد به سبک اشرف!
پرده نخست: "اگر مردم رشوه میگیرند، اگر مردم دزدی میکنند، اگر مردم خیانت میکنند، اگر مینی ژوپ در جامعه رسوخ پیدا میکند، اگر بیتل ها و هیپی ها در جامعه پیدا میشوند، اگر پارتی بازی میشود، اگر افراد بی لیاقت بمشاغل حساس میرسند، اگر کسانی را که حرف حق میزنند در نه زندانها سر میبرند و نابودشان میسازند، اگر مردم مبارزه میکنند، اگر عده ای بوطن و ملت خیانت میکنند، اگر از کشوری طرفداری میشود و کشور دیگری محکوم میگردد همه علت زیر بنائی دارد و تمام اینها روابط اجتماعی و فرهنگی اجتماع و روبنای جامعه هستند".
پرده دوم: "این درخت، درخت سودپرستی استعمار خارجی و ارتجاع داخلی و بطور کلی جهان سرمایه داری، هزارها شاخه دارد. مبارزه با یکی از این شاخه ها احمقانه است و در واقع در همان حالی که ما با تمام نیروی بسیج شده خود يك شاخه را از بین میبریم (که موفق هم نخواهیم شد صدها شاخه دیگر بوجود آمده است. این درخت را باید از ریشه، مورد حمله قرار داد. ما باین مطلب ایمان داریم که رو بنا (تربیت و طرز تفکر، بهائیت، هیپی گری، روزنامه های منحرف کننده، کتابهای مبتذل، افراد بزهکار، سخن گویان منحرف، دزدی، رشوه، فحشاء، لواط، مینی ژوپ، هروئين، تریاک و تنظیم روابط دختر و پسر ...) بدون تغيير زير بنا قابل اصلاح و تغییر نیست.
حتما خواهید گفت دلیل شما چیست و چه دلیلی بهتر از تاریخ وجود دارد. در عرض ۲۰سال گذشته با تمام مبارزاتی که شده آیا اینها، این فساد و بدبختی جامعه بیشتر شده است یا کمتر؟ ولى مشاهده میکنیم در کشور هایی که با روبنا کاری نداشته وزیر بنا را عوض کرده اند رو بنا هم خیلی زود تغییر کرده و اصلاح شده است. بنا بر این در حال حاضر بسیج جوانان و نیروهای مترقی برای مبارزه با روبنا، آب در هاون کوبیدن است و هیچ نتیجه ای از اینکار حاصل نمیگردد. و در کشور هائیکه زیربنا سالم است از طریق روبنا در تحکیم زیر بنا میتوان کوشید".
پرده سوم: "اگر شما خواستید در يك كارخانه که مال آقای x است و مثلا ۵۰۰۰ نفر کارگر دارد بفرض عدالت را اجرا کنید و حق هر کارگر را بخودش برگردانید نمیتوانید همینطوری با قای x بگوئید : آقای x لطفا مزدها را زیاد کنید و وسائل رفاه و آسایش کارگران را فراهم کنید و... این آقای x که سرمایه دار وصاحب کارخانه است شب و روز را بخاطر بچنگ آوردن سود زنده است. او حاضر نیست دیناری بمزد ها افزوده شود. برای تغییر روبنا (افزایش مزد ها و تغییر شرایط کاری لازم است که ما زیربنا را تغيير دهیم. یعنی اگر یک دولت ملی و از خود ملت سرکار آید این کارخانه را ملی میکند آنوقت همه کارگران مزد بیشتری خواهند گرفت".
این سه پرده بخشی از جزوه اقتصاد به زبان ساده است که تازه به دستم رسیده است، پیش از انقلاب در میان هواداران فرقه رجوی می چرخید تا برای به اصطلاح مبارزه آماده شوند و از قرار روی خیلی ها حتی مخالفان مجاهدین هم اثرگذار بوده است. خوشمزه تر از همه اینست که پیشنهاد دولتی شدن زمانی مطرح می شد که در یک قانون غریب (و البته بدون منطق اقتصادی) بعد از انقلاب سفید کارگران در سود کارخانه ها شریک شده بودند! احتمالا وضعیت بد کارخانه های دولتی فشل هم از این روست که دولت ها به اندازه کافی "ملی" نیستند. ساده انگاری و توهم اگر با کمی به اصطلاح چپ جات ترکیب شود چیزی خطرناکی خواهد بود، مدتهاست برای قضاوت در مورد گروه های سیاسی یک معیار ساده دارم؛ به جای پرسیدن در مورد مفاهیم گشوده به تفسیر و مبهم مثل آزادی و دموکراسی و مانند آن، دنبال اینم که موضعشان نسبت به مالکیت خصوصی چیست، از ناباوران به حفظ جدی مالکیت خصوصی به اصطلاح آزادی و لیبرتی درنمی آید، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
پرده نخست: "اگر مردم رشوه میگیرند، اگر مردم دزدی میکنند، اگر مردم خیانت میکنند، اگر مینی ژوپ در جامعه رسوخ پیدا میکند، اگر بیتل ها و هیپی ها در جامعه پیدا میشوند، اگر پارتی بازی میشود، اگر افراد بی لیاقت بمشاغل حساس میرسند، اگر کسانی را که حرف حق میزنند در نه زندانها سر میبرند و نابودشان میسازند، اگر مردم مبارزه میکنند، اگر عده ای بوطن و ملت خیانت میکنند، اگر از کشوری طرفداری میشود و کشور دیگری محکوم میگردد همه علت زیر بنائی دارد و تمام اینها روابط اجتماعی و فرهنگی اجتماع و روبنای جامعه هستند".
پرده دوم: "این درخت، درخت سودپرستی استعمار خارجی و ارتجاع داخلی و بطور کلی جهان سرمایه داری، هزارها شاخه دارد. مبارزه با یکی از این شاخه ها احمقانه است و در واقع در همان حالی که ما با تمام نیروی بسیج شده خود يك شاخه را از بین میبریم (که موفق هم نخواهیم شد صدها شاخه دیگر بوجود آمده است. این درخت را باید از ریشه، مورد حمله قرار داد. ما باین مطلب ایمان داریم که رو بنا (تربیت و طرز تفکر، بهائیت، هیپی گری، روزنامه های منحرف کننده، کتابهای مبتذل، افراد بزهکار، سخن گویان منحرف، دزدی، رشوه، فحشاء، لواط، مینی ژوپ، هروئين، تریاک و تنظیم روابط دختر و پسر ...) بدون تغيير زير بنا قابل اصلاح و تغییر نیست.
حتما خواهید گفت دلیل شما چیست و چه دلیلی بهتر از تاریخ وجود دارد. در عرض ۲۰سال گذشته با تمام مبارزاتی که شده آیا اینها، این فساد و بدبختی جامعه بیشتر شده است یا کمتر؟ ولى مشاهده میکنیم در کشور هایی که با روبنا کاری نداشته وزیر بنا را عوض کرده اند رو بنا هم خیلی زود تغییر کرده و اصلاح شده است. بنا بر این در حال حاضر بسیج جوانان و نیروهای مترقی برای مبارزه با روبنا، آب در هاون کوبیدن است و هیچ نتیجه ای از اینکار حاصل نمیگردد. و در کشور هائیکه زیربنا سالم است از طریق روبنا در تحکیم زیر بنا میتوان کوشید".
پرده سوم: "اگر شما خواستید در يك كارخانه که مال آقای x است و مثلا ۵۰۰۰ نفر کارگر دارد بفرض عدالت را اجرا کنید و حق هر کارگر را بخودش برگردانید نمیتوانید همینطوری با قای x بگوئید : آقای x لطفا مزدها را زیاد کنید و وسائل رفاه و آسایش کارگران را فراهم کنید و... این آقای x که سرمایه دار وصاحب کارخانه است شب و روز را بخاطر بچنگ آوردن سود زنده است. او حاضر نیست دیناری بمزد ها افزوده شود. برای تغییر روبنا (افزایش مزد ها و تغییر شرایط کاری لازم است که ما زیربنا را تغيير دهیم. یعنی اگر یک دولت ملی و از خود ملت سرکار آید این کارخانه را ملی میکند آنوقت همه کارگران مزد بیشتری خواهند گرفت".
این سه پرده بخشی از جزوه اقتصاد به زبان ساده است که تازه به دستم رسیده است، پیش از انقلاب در میان هواداران فرقه رجوی می چرخید تا برای به اصطلاح مبارزه آماده شوند و از قرار روی خیلی ها حتی مخالفان مجاهدین هم اثرگذار بوده است. خوشمزه تر از همه اینست که پیشنهاد دولتی شدن زمانی مطرح می شد که در یک قانون غریب (و البته بدون منطق اقتصادی) بعد از انقلاب سفید کارگران در سود کارخانه ها شریک شده بودند! احتمالا وضعیت بد کارخانه های دولتی فشل هم از این روست که دولت ها به اندازه کافی "ملی" نیستند. ساده انگاری و توهم اگر با کمی به اصطلاح چپ جات ترکیب شود چیزی خطرناکی خواهد بود، مدتهاست برای قضاوت در مورد گروه های سیاسی یک معیار ساده دارم؛ به جای پرسیدن در مورد مفاهیم گشوده به تفسیر و مبهم مثل آزادی و دموکراسی و مانند آن، دنبال اینم که موضعشان نسبت به مالکیت خصوصی چیست، از ناباوران به حفظ جدی مالکیت خصوصی به اصطلاح آزادی و لیبرتی درنمی آید، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
به یاد غیزانیه
گفته اند که زمانی یکی از مشکلات اروپا این بود که اگر جمعیت به همین سرعت رشد کند و تعداد اسب ها و دیگر حیوانات مورد نیاز برای حمل و نقل و باربری افزایش یابد، با انبوه سرگین و پهن (به کسر پ!) آن حیوانات در خیابان ها و معابر چه کنند، از قرار کسانی می ترسیدند که خیابان ها زیر آن حجم از فراورده های حیوانی! دفن شوند. اما از آنجا که انسان موجود ابزارساز است، آینده نشان داد که این ترس موردی نداشت و تکنولوژی به کمک انسان امد.
در مورد آب هم بحرانی به مراتب سخت تر و سهمگین تر پیش روی کشورهای این حوالی است، کسانی گفته اند درست است که سوء تدبیر درمورد آب کم نبوده است، ولی از قرار همه مصیبت را هم نمی توان به پای انسان ها نوشت و این یک روند طبیعی و اقلیمی است، باری، حرف اینست که برای آینده باید تدبیر کنید. دلایل برای بدبینی کم نیست، ولی می توان دید که امروزه بیش از هر زمان دیگری انسان ها دسترسی به آب سالم دارند، با آنکه سرانه منابع تجدیدپذیر بسیار کاهش یافته است، چه چیز باعث این شده است؟ پاسخ دشوار نیست: رشد اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی!
از آنجا که سه چهارم حجم زمین را آب فرا گرفته است، مشکل در واقع دسترسی به خود "آب" نیست، بلکه دسترسی به آب قابل شرب و مناسب کشاورزی است. در واقع مسئله بیشتر "مسئله انرژی و تکنولوژی مناسب و مقرون به صرفه" است. در کشورهای خاورمیانه برای شیرین کردن آب (نمک زدایی) نفت را می سوزانند (مستقیم و غیرمستقیم) و آب تحویل می گیرند، اما آلودگی محیط زیست پیامد آن است. گفته می شود این کشورها از منبع انرژی سالم تری که از قضا به وفور هم دارند به دلیل گران بودن استفاده نمی کنند: انرژی خورشیدی.
اما خبر خوب اینکه در این زمینه پیشرفت شگرفی انجام گرفته است و قیمت انرژی خورشیدی از سال 1977 تا 2014 به میزان 99.5 درصد کاهش یافته است و پیشرفت های زیادی در زمینه دیگر حوزه های انرژی هم در راه است. در حوزه کشاورزی رویکرد "کشاورزی دقیق" برای مصرف بهینه آب به ویژه در اسرائیل پیشرفت خوبی داشته است و در مورد بهبود چشمگیر فناوری آب شیرین سازی هم که پیشتر نوشتم. البته باید نظر اهل فن را شنید، ولی شاید این بار هم معجزه تکنولوژی غربی های کافر ما را نجات دهد، والله اعلم.
پ.ن:این مطلب را پیشتر نوشتم، دیگر محیط زیست را باید از عناصر بسیار موثر بر امنیت در این حوالی شمرد، ولی باز هم امیدی جز خلاقیت و نواوری انسان ها در قالب فناوری های جدید نیست، حال باید پرسید کدام رژیم اقتصادی امکان بروز این فناوری و به کارگیری گسترده آن را فراهم می سازد.
https://bit.ly/2WYw4sP
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
گفته اند که زمانی یکی از مشکلات اروپا این بود که اگر جمعیت به همین سرعت رشد کند و تعداد اسب ها و دیگر حیوانات مورد نیاز برای حمل و نقل و باربری افزایش یابد، با انبوه سرگین و پهن (به کسر پ!) آن حیوانات در خیابان ها و معابر چه کنند، از قرار کسانی می ترسیدند که خیابان ها زیر آن حجم از فراورده های حیوانی! دفن شوند. اما از آنجا که انسان موجود ابزارساز است، آینده نشان داد که این ترس موردی نداشت و تکنولوژی به کمک انسان امد.
در مورد آب هم بحرانی به مراتب سخت تر و سهمگین تر پیش روی کشورهای این حوالی است، کسانی گفته اند درست است که سوء تدبیر درمورد آب کم نبوده است، ولی از قرار همه مصیبت را هم نمی توان به پای انسان ها نوشت و این یک روند طبیعی و اقلیمی است، باری، حرف اینست که برای آینده باید تدبیر کنید. دلایل برای بدبینی کم نیست، ولی می توان دید که امروزه بیش از هر زمان دیگری انسان ها دسترسی به آب سالم دارند، با آنکه سرانه منابع تجدیدپذیر بسیار کاهش یافته است، چه چیز باعث این شده است؟ پاسخ دشوار نیست: رشد اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی!
از آنجا که سه چهارم حجم زمین را آب فرا گرفته است، مشکل در واقع دسترسی به خود "آب" نیست، بلکه دسترسی به آب قابل شرب و مناسب کشاورزی است. در واقع مسئله بیشتر "مسئله انرژی و تکنولوژی مناسب و مقرون به صرفه" است. در کشورهای خاورمیانه برای شیرین کردن آب (نمک زدایی) نفت را می سوزانند (مستقیم و غیرمستقیم) و آب تحویل می گیرند، اما آلودگی محیط زیست پیامد آن است. گفته می شود این کشورها از منبع انرژی سالم تری که از قضا به وفور هم دارند به دلیل گران بودن استفاده نمی کنند: انرژی خورشیدی.
اما خبر خوب اینکه در این زمینه پیشرفت شگرفی انجام گرفته است و قیمت انرژی خورشیدی از سال 1977 تا 2014 به میزان 99.5 درصد کاهش یافته است و پیشرفت های زیادی در زمینه دیگر حوزه های انرژی هم در راه است. در حوزه کشاورزی رویکرد "کشاورزی دقیق" برای مصرف بهینه آب به ویژه در اسرائیل پیشرفت خوبی داشته است و در مورد بهبود چشمگیر فناوری آب شیرین سازی هم که پیشتر نوشتم. البته باید نظر اهل فن را شنید، ولی شاید این بار هم معجزه تکنولوژی غربی های کافر ما را نجات دهد، والله اعلم.
پ.ن:این مطلب را پیشتر نوشتم، دیگر محیط زیست را باید از عناصر بسیار موثر بر امنیت در این حوالی شمرد، ولی باز هم امیدی جز خلاقیت و نواوری انسان ها در قالب فناوری های جدید نیست، حال باید پرسید کدام رژیم اقتصادی امکان بروز این فناوری و به کارگیری گسترده آن را فراهم می سازد.
https://bit.ly/2WYw4sP
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
Human Progress
Apocalyptic Warnings About "Water Wars" Too Pessimistic
السید الرئیس: از بخت النصر تا غازی* اعظم!
"صدام مدعی نسب بردن از بخت النصر، پادشاه بزرگ بابل در قرن پنجم پیش از میلاد شد، بخت النصر البته مسلمان نبود، ولی با متزلزل شدن حکومت صدام و کاهش مشروعیت آن، او کوشید قدرتش را نه تنها با توسل های مفصل به اسلام، که همچنین هر ابزار دیگری که بتوان به آن اندیشید تحکیم کند، اما در سال ۱۹۸۲ صدام ریشه های سکولار اش را کاملا کنار گذاشته بود. او از جهاد سخن می گفت و سخنرانی هایش را با عباراتی مذهبی از قبیل "خداوند از شما دفاع و حفاظت می کند و شما را به راه پیروزی هدایت خواهد نمود" به پایان می رساند.
در سال ۱۹۸۴، در جشنی به مناسبت تولد پیامبر اسلام، از صدام با عنوان "رهبر تاریخی، نابغه، و جهادگر ما که برای آینده مردم عراق و عزت دین توحید میجنگد و از پیام ابدی اسلام هدایت می گیرد" یاد شد. شش سال بعد، در زمان حمله به کویت، او مدعی بود «خداوند راه را به ما (بخوانید: من) نشان داد ... خداوند حافظ ماست". تصویر او که برای نماز زانو زده است، شروع به ظاهر شدن در فضاهای عمومی کرد. پس از شکست کامل به دست نظامیان (عمدتا) امریکایی در عملیات توفان صحرا در ژانویه 1991 صدام حتی بیشتر به اسلام متوسل شد.
او یک برنامه عظیم از تعلیمات اسلامی به راه انداخت و در مدارس زمان اختصاص یافته برای تدریس قرآن و حدیث را به دو برابر و حتی سه برابر رساند. افراد بالغ، حتی وزرای کابینه، مجبور به گذراندن دروس قرآن شدند و او مرکز صدام برای قرائت قرآن و دانشگاه صدام برای مطالعات اسلامی را تاسیس کرد. دانش معلمان از متون دینی مورد امتحان قرار می گرفت و زندانیان اگر می توانستند بخشهایی از قران را حفظ کنند احکام شان کاهش می یافت. در ۱۹۹۲ صدام اصرار کرد عبارت الله اكبر به پرچم عراق اضافه شود و در ملاء عام اعلام نمود این پرچم تبدیل شده است به "نماد جهاد و ایمان ... علیه گروه کفار"
اینک صدام داشت خود را در قامت "امیرالمؤمنین" ظاهر می کرد و با تاکید هر چه بیشتر بر قفس هنجارها، نیات دینی اش را برق و جلای بیشتری می بخشید. در سال 1994 فرمان شماره ۵۹ اولین مجموعه از مقررات ملهم از شریعت را به همراه آورد که قرار بود مجموعه قوانین عراق را متحول کند. در این مجموعه مجازات سرقت قطع دست از مچ بود و برای بار دوم پای چپ از مچ قطع می شد. کمی بعد برای صرافان غیرمجاز و نیز "رباخواران" نیز همین تنبیه در نظر گرفته شد. در دهه 1990 پیش از این اقدامات قوانینی تصویب شد که سنن قبایلی را در قوانین جزایی وارد می کرد، به عنوان مثال قتل زن زنان کار توسط بستگان. صدام تشدید قفس هنجارها را ادامه داد و اقداماتی شبیه عربستان را در مورد نظام قیمومیت مردان به اجرا گذاشت. زنان اجازه سفر به خارج را نداشتند، مگر همراه یکی از بستگان مذکر خود. او اعلام کرد زنان باید مشاغلشان را رها کنند و در خانه بمانند، ولی این فرمان به اجرا در نیامد، ظاهرا از آن رو که چندان محبوبیتی برنمی انگیخت".
ریشه های بالا گرفتن بنیادگرایی و تشکیل گروه هایی مثل داعش را باید در همین بازی دولت های خاورمیانه با هنجارهای دیرپای جوامعشان جستجو کرد، اینکه چرا پانزده نفر از 19 نفر رباینده هواپیما در قضیه 11 سپتامبر از صحرای حجاز در آمده بودند را شاید بتوان با این ملاحظات بهتر بررسی کرد، اما اصلاحگری در این شرایط هم از مشاغل سخت است، قرار است محمد بن سلمان (به قول فرنگی ها ام بی اس) عربستان را تکان دهد، کسانی می گویند بعید است توفیقی پیدا کند، باید نشست و دید، والله اعلم.
*غازی: مرد پیکار و با دشمن دین کارزارکننده
http://bit.ly/2IOLckH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
"صدام مدعی نسب بردن از بخت النصر، پادشاه بزرگ بابل در قرن پنجم پیش از میلاد شد، بخت النصر البته مسلمان نبود، ولی با متزلزل شدن حکومت صدام و کاهش مشروعیت آن، او کوشید قدرتش را نه تنها با توسل های مفصل به اسلام، که همچنین هر ابزار دیگری که بتوان به آن اندیشید تحکیم کند، اما در سال ۱۹۸۲ صدام ریشه های سکولار اش را کاملا کنار گذاشته بود. او از جهاد سخن می گفت و سخنرانی هایش را با عباراتی مذهبی از قبیل "خداوند از شما دفاع و حفاظت می کند و شما را به راه پیروزی هدایت خواهد نمود" به پایان می رساند.
در سال ۱۹۸۴، در جشنی به مناسبت تولد پیامبر اسلام، از صدام با عنوان "رهبر تاریخی، نابغه، و جهادگر ما که برای آینده مردم عراق و عزت دین توحید میجنگد و از پیام ابدی اسلام هدایت می گیرد" یاد شد. شش سال بعد، در زمان حمله به کویت، او مدعی بود «خداوند راه را به ما (بخوانید: من) نشان داد ... خداوند حافظ ماست". تصویر او که برای نماز زانو زده است، شروع به ظاهر شدن در فضاهای عمومی کرد. پس از شکست کامل به دست نظامیان (عمدتا) امریکایی در عملیات توفان صحرا در ژانویه 1991 صدام حتی بیشتر به اسلام متوسل شد.
او یک برنامه عظیم از تعلیمات اسلامی به راه انداخت و در مدارس زمان اختصاص یافته برای تدریس قرآن و حدیث را به دو برابر و حتی سه برابر رساند. افراد بالغ، حتی وزرای کابینه، مجبور به گذراندن دروس قرآن شدند و او مرکز صدام برای قرائت قرآن و دانشگاه صدام برای مطالعات اسلامی را تاسیس کرد. دانش معلمان از متون دینی مورد امتحان قرار می گرفت و زندانیان اگر می توانستند بخشهایی از قران را حفظ کنند احکام شان کاهش می یافت. در ۱۹۹۲ صدام اصرار کرد عبارت الله اكبر به پرچم عراق اضافه شود و در ملاء عام اعلام نمود این پرچم تبدیل شده است به "نماد جهاد و ایمان ... علیه گروه کفار"
اینک صدام داشت خود را در قامت "امیرالمؤمنین" ظاهر می کرد و با تاکید هر چه بیشتر بر قفس هنجارها، نیات دینی اش را برق و جلای بیشتری می بخشید. در سال 1994 فرمان شماره ۵۹ اولین مجموعه از مقررات ملهم از شریعت را به همراه آورد که قرار بود مجموعه قوانین عراق را متحول کند. در این مجموعه مجازات سرقت قطع دست از مچ بود و برای بار دوم پای چپ از مچ قطع می شد. کمی بعد برای صرافان غیرمجاز و نیز "رباخواران" نیز همین تنبیه در نظر گرفته شد. در دهه 1990 پیش از این اقدامات قوانینی تصویب شد که سنن قبایلی را در قوانین جزایی وارد می کرد، به عنوان مثال قتل زن زنان کار توسط بستگان. صدام تشدید قفس هنجارها را ادامه داد و اقداماتی شبیه عربستان را در مورد نظام قیمومیت مردان به اجرا گذاشت. زنان اجازه سفر به خارج را نداشتند، مگر همراه یکی از بستگان مذکر خود. او اعلام کرد زنان باید مشاغلشان را رها کنند و در خانه بمانند، ولی این فرمان به اجرا در نیامد، ظاهرا از آن رو که چندان محبوبیتی برنمی انگیخت".
ریشه های بالا گرفتن بنیادگرایی و تشکیل گروه هایی مثل داعش را باید در همین بازی دولت های خاورمیانه با هنجارهای دیرپای جوامعشان جستجو کرد، اینکه چرا پانزده نفر از 19 نفر رباینده هواپیما در قضیه 11 سپتامبر از صحرای حجاز در آمده بودند را شاید بتوان با این ملاحظات بهتر بررسی کرد، اما اصلاحگری در این شرایط هم از مشاغل سخت است، قرار است محمد بن سلمان (به قول فرنگی ها ام بی اس) عربستان را تکان دهد، کسانی می گویند بعید است توفیقی پیدا کند، باید نشست و دید، والله اعلم.
*غازی: مرد پیکار و با دشمن دین کارزارکننده
http://bit.ly/2IOLckH
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
گروه پژوهشی توسعه اجتماعی آفرینش
معرفی کتاب «راه باریک آزادی» - گروه پژوهشی توسعه اجتماعی آفرینش
امروزه ما در بحبوحه عصری از بیثباتیهای ناگهانی زندگی میکنیم. ما بیش از همیشه به آزادی نیاز داریم، و در عین حال دالان آزادی باریکتر و پرمخاطرهتر میشود. از دست رفتن آزادی سیاسی ما، هر قدر که مهیب، «تنها» خطر آرمیده در افق نیست، بلکه اضمحلال بهروزی و امنیتی…
❤1
سه پرده از کابوس
پرده اول: پل پوت خواهان دو تا سه برابر شدن جمعیت کامبوج شده و گفته بود: "کامبوج ظرف ده سال آینده باید 15 تا 20 میلیون نفر جمعیت داشته باشد". او برای اجرای برنامه های رفاهی اش برای کامبوج و قوی تر کردن این کشور به چنین جمعیتی نیاز داشت. اما در جایی که زنان به سبب سوء تغذیه نمی توانستند قاعده شوند، افزایش جمعیت چگونه امکان پذیر بود؟ جمعیت فعلی کشور چگونه می توانست کارایی مفیدی داشته باشد در زمانی که نیمه گرسنه بود؟ ... مردم کامبوج، از نگاه رهبری حزب و رژیم، به مشتی آمار صرف بر روی کاغذ تبدیل شده بودند. این را می شد از یک بیت شعر ترسناکی کادرهای خمر سرخ وقت کشتن فرد بر زبان می آوردند نیز فهمید: "نگهداشتنت فایده نداره، کشتنت ضرر نداره".
به قول یک روستایی کامبوجی ارزش یک فرد بر حسب این که چند متر مکعب خاک را می توانست طی روز جابجا کند سنجیده می شد. انسان باید از گاو تقلید می کرد. انسان از نظر رهبران خمر سرخ همچون متاعی بود که باید به او آب و غذا و سرپناه داده می شد و به کار گرفته می شد. سربازان پس از اعدام قربانیان لباس های آنها را از تنشان در می آوردند و به کسان دیگر، قربانیان بعدی، می دادند. جنازه های معدومان غالبا در کنار مزارع دفن می شد زیرا خمرهای سرخ معتقد بودند که گوشتی در حال فساد خاک را حاصلخيز خواهد کرد. آنهایی که در درمانگاه های روستایی می مردند سوزانده می شدند و از خاکستر جنازه هایشان برای درست کردن کود شیمیایی فسفاته استفاده می شد. رویکرد خمرهای سرخ به تولد، همچون مرگ، خاص خودشان بود: کادرهای حزب در زمانی که زنان کامبوجی هنوز قاعده می شدند تاریخ قاعدگیشان را یادداشت می کردند تا شوهرانشان را در زمانی که بیشترین احتمال بارداری همسرانشان وجود داشت برای آمیزش جنسی نزد آنها بیاورند. این راهکار حزب برای ازدیاد جمعیت بود.
پرده دوم: قرار شد که زبان از اشارات نادرست پاک شود. مردم به جای "من" باید می گفتند "ما". بچه باید والدینش را "عمو و عمه" و دیگر بزرگسالان را "مادر" یا پدر تا معلوم نشود که این بچه مال چه کسانی است. هر رابطه ای باید به صورت جمعی می بود؛ بیان واژه هایی که فردیت را متمایز می ساخت ممنوع شد ... ماجراهای عشقی غیرمجاز برای طرفین رابطه مجازات مرگ را در پی داشت. زنان باید موهایشان را کوتاه می کردند و دکمه های پیراهنشان را تا گردن می بستند. وقت کار، زن و مرد، فارغ از سن و سالی که داشتند، از هم جدا نگاه داشته می شدند، ورزش به عنوان عملی "بوژوایی" ممنوع بود. اسباب بازی هم کالای ممنوعه به شمار می رفت و هیچ وقت آزادی وجود نداشت.
پرده سوم: "همه فکر و ذکرمان متمرکز بر غذا بود. زمانی که قطرات آموزه های سیاسی را در اذهان خالی شده بر اثر گرسنگی، خستگی و قطع ارتباط با دنیای بیرونی بچکانند تأثیر حاصله شگفت انگیز و قابل ملاحظه خواهد بود. عکس این قضیه هم درست بود. در حین سمینارهای دو هفته یک بار در وزارت امور خارجه، رژیم غذایی ناچیز شرکت کنندگان که شامل سوپ رقیق و مقداری نان کپک زده بود ناگهان جایش را به میوه و خرچنگ تازه و سبزیجات و برنج داد. آمیزه شستشوی مغزی و رسیدگی خوب تأثیر روان شناختی هولناکی داشت. این آمیزه چنان تاثیری بر نگرش ها و رفتارهای جمعی می گذاشت که شرکت کنندگان با این احساس از سمینار بیرون می آمدند که چنان قدرتی دارند که هر کاری می توانند بکنند". آدم های صاحب منصبی که جدای از توده ها زندگی می کردند و ... وفاداریشان به رژیم ضرورت حیاتی داشت، باید به بهترین نحو ممکن با گوشت و ماهی و برنج تغذیه می شدند و همزمان می بایست از گرسنگی چون ابزاری برای ایجاد نظم و انضباط استفاده می شد، زیرا هیچ جایگزین مشخصی برای آن وجود نداشت.
اینها البته توحشی کور نبود و برخی ایده ها زمینه ساز آن بود؛ یکی از رهبران اوباش سرخ گفته بود: "چگونه یک انقلاب کمونیستی برپا میکنیم؟ نخستین کاری که باید بکنید نابود کردن مالكيت خصوصی است. اما مالکیت خصوصی، هم در ساحت مادی وجود دارد و هم در ساحت ذهنی... اما مالکیت خصوصی ذهنی به مراتب خطرناک تر است؛ این نوع مالکیت برآمده از هر چیزی است که فکر میکنید "مال شما" است، برآمده از هر چیزی است که گمان می کنید در پیوند با شماست - والدینتان، خانواده تان، همسرتان. هر چیزی که می گویید "این مال من است" مالکیت خصوصی ذهنی است. فکر کردن به واژه های "من" و مال "من" ممنوع است. اگر بگویید "همسر من" غلط است". به نظرتان از دل این ایده ها جز آنچه رخ داد می شود انتظار داشت؟ باید به تمام کسانی که به دنبال کوبیدن مالکیت خصوصی اند بدبین بود، شاید الان کسی جرات گفتن این حرف ها را مثل خمرها نداشته باشد، ولی ایده های تمامیت خواهی در واژه های زیباتر خود را بازتولید می کنند، به ویژه مراقب هواداران مالیات بر ثروت باشید، والله اعلم.
https://bit.ly/2y43qwV
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
پرده اول: پل پوت خواهان دو تا سه برابر شدن جمعیت کامبوج شده و گفته بود: "کامبوج ظرف ده سال آینده باید 15 تا 20 میلیون نفر جمعیت داشته باشد". او برای اجرای برنامه های رفاهی اش برای کامبوج و قوی تر کردن این کشور به چنین جمعیتی نیاز داشت. اما در جایی که زنان به سبب سوء تغذیه نمی توانستند قاعده شوند، افزایش جمعیت چگونه امکان پذیر بود؟ جمعیت فعلی کشور چگونه می توانست کارایی مفیدی داشته باشد در زمانی که نیمه گرسنه بود؟ ... مردم کامبوج، از نگاه رهبری حزب و رژیم، به مشتی آمار صرف بر روی کاغذ تبدیل شده بودند. این را می شد از یک بیت شعر ترسناکی کادرهای خمر سرخ وقت کشتن فرد بر زبان می آوردند نیز فهمید: "نگهداشتنت فایده نداره، کشتنت ضرر نداره".
به قول یک روستایی کامبوجی ارزش یک فرد بر حسب این که چند متر مکعب خاک را می توانست طی روز جابجا کند سنجیده می شد. انسان باید از گاو تقلید می کرد. انسان از نظر رهبران خمر سرخ همچون متاعی بود که باید به او آب و غذا و سرپناه داده می شد و به کار گرفته می شد. سربازان پس از اعدام قربانیان لباس های آنها را از تنشان در می آوردند و به کسان دیگر، قربانیان بعدی، می دادند. جنازه های معدومان غالبا در کنار مزارع دفن می شد زیرا خمرهای سرخ معتقد بودند که گوشتی در حال فساد خاک را حاصلخيز خواهد کرد. آنهایی که در درمانگاه های روستایی می مردند سوزانده می شدند و از خاکستر جنازه هایشان برای درست کردن کود شیمیایی فسفاته استفاده می شد. رویکرد خمرهای سرخ به تولد، همچون مرگ، خاص خودشان بود: کادرهای حزب در زمانی که زنان کامبوجی هنوز قاعده می شدند تاریخ قاعدگیشان را یادداشت می کردند تا شوهرانشان را در زمانی که بیشترین احتمال بارداری همسرانشان وجود داشت برای آمیزش جنسی نزد آنها بیاورند. این راهکار حزب برای ازدیاد جمعیت بود.
پرده دوم: قرار شد که زبان از اشارات نادرست پاک شود. مردم به جای "من" باید می گفتند "ما". بچه باید والدینش را "عمو و عمه" و دیگر بزرگسالان را "مادر" یا پدر تا معلوم نشود که این بچه مال چه کسانی است. هر رابطه ای باید به صورت جمعی می بود؛ بیان واژه هایی که فردیت را متمایز می ساخت ممنوع شد ... ماجراهای عشقی غیرمجاز برای طرفین رابطه مجازات مرگ را در پی داشت. زنان باید موهایشان را کوتاه می کردند و دکمه های پیراهنشان را تا گردن می بستند. وقت کار، زن و مرد، فارغ از سن و سالی که داشتند، از هم جدا نگاه داشته می شدند، ورزش به عنوان عملی "بوژوایی" ممنوع بود. اسباب بازی هم کالای ممنوعه به شمار می رفت و هیچ وقت آزادی وجود نداشت.
پرده سوم: "همه فکر و ذکرمان متمرکز بر غذا بود. زمانی که قطرات آموزه های سیاسی را در اذهان خالی شده بر اثر گرسنگی، خستگی و قطع ارتباط با دنیای بیرونی بچکانند تأثیر حاصله شگفت انگیز و قابل ملاحظه خواهد بود. عکس این قضیه هم درست بود. در حین سمینارهای دو هفته یک بار در وزارت امور خارجه، رژیم غذایی ناچیز شرکت کنندگان که شامل سوپ رقیق و مقداری نان کپک زده بود ناگهان جایش را به میوه و خرچنگ تازه و سبزیجات و برنج داد. آمیزه شستشوی مغزی و رسیدگی خوب تأثیر روان شناختی هولناکی داشت. این آمیزه چنان تاثیری بر نگرش ها و رفتارهای جمعی می گذاشت که شرکت کنندگان با این احساس از سمینار بیرون می آمدند که چنان قدرتی دارند که هر کاری می توانند بکنند". آدم های صاحب منصبی که جدای از توده ها زندگی می کردند و ... وفاداریشان به رژیم ضرورت حیاتی داشت، باید به بهترین نحو ممکن با گوشت و ماهی و برنج تغذیه می شدند و همزمان می بایست از گرسنگی چون ابزاری برای ایجاد نظم و انضباط استفاده می شد، زیرا هیچ جایگزین مشخصی برای آن وجود نداشت.
اینها البته توحشی کور نبود و برخی ایده ها زمینه ساز آن بود؛ یکی از رهبران اوباش سرخ گفته بود: "چگونه یک انقلاب کمونیستی برپا میکنیم؟ نخستین کاری که باید بکنید نابود کردن مالكيت خصوصی است. اما مالکیت خصوصی، هم در ساحت مادی وجود دارد و هم در ساحت ذهنی... اما مالکیت خصوصی ذهنی به مراتب خطرناک تر است؛ این نوع مالکیت برآمده از هر چیزی است که فکر میکنید "مال شما" است، برآمده از هر چیزی است که گمان می کنید در پیوند با شماست - والدینتان، خانواده تان، همسرتان. هر چیزی که می گویید "این مال من است" مالکیت خصوصی ذهنی است. فکر کردن به واژه های "من" و مال "من" ممنوع است. اگر بگویید "همسر من" غلط است". به نظرتان از دل این ایده ها جز آنچه رخ داد می شود انتظار داشت؟ باید به تمام کسانی که به دنبال کوبیدن مالکیت خصوصی اند بدبین بود، شاید الان کسی جرات گفتن این حرف ها را مثل خمرها نداشته باشد، ولی ایده های تمامیت خواهی در واژه های زیباتر خود را بازتولید می کنند، به ویژه مراقب هواداران مالیات بر ثروت باشید، والله اعلم.
https://bit.ly/2y43qwV
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
ایران در وسط دوزخ خاورمیانه چه باید بکند؟
"خردمندانهتر آن است که ایران در مواجهه با خاورمیانه بر مسائلی تمرکز کند که تاثیر مستقیم بر امنیت و منافع اقتصادی حیاتیاش دارد. این رویکرد ایران را بر عراق و خلیج فارس متمرکز میکند. واضح است که به دلیل روابط پُرآشوب دو کشور در سالهای ۱۹۵۳ تا ۲۰۰۳ ایران نمیتواند نسبت به تحولات سیاسی عراق بیتفاوت باشد. در خلیج فارس نیز ایران نباید در حل اختلافات میان کشورهای عربی حوزه آن خلیج ورود پیدا کند٬ مگر زمانی که توسط یکی از آن کشورها چنین درخواستی را دریافت کرده باشد.
به طور کلی ایران باید دریابد که شرایط ژئوپلتیکی و تنهاییهای ذاتی فرهنگیاش این را میطلبد که هیچ گاه به آغوش یکی از طرفهای درگیر در اختلافات منطقهای نرود. برای توازن بخشیدن به نیروهای منطقهای ایران باید روابط خویش را با کشورهای خارج از منطقه خویش چه در اروپا و چه در آسیا گسترش دهد. منافع منطقهای ایران به بهترین نحو تامین خواهد شد اگر آن کشور با تمامی قدرتهای اصلی ارتباطی سازنده داشته باشد. به طور قطع ایران نباید هیچ حرکتی انجام دهد که یادآور جنگهای صلیبی بوده و فراتر از توان دستیابی ذاتیاش باشد.
آخرین شاه ایران بهای گزافی برای کاریکاتور چنین رفتاری پرداخت و جمهوری اسلامی نیز برای پیگیری حقیقی چنین مواجهاتی مجبور به پرداخت هزینههای خسارتباری خواهد شد. رهبران حکومت جمهوری اسلامی انتخابی مهم در پیش دارند. آنها میتوانند بینش آن را داشته باشند که در نهایت متوجه محدودیتهای فرهنگی و ژئوپلتیک ایران شوند و سیاستهای حکومتی را متعاقب آن محدودیتها تنظیم کنند. در غیر این صورت و با انتخاب سیاستهای غلط کشور فرسوده خواهد شد و با تداوم رویکردهای غیرواقعگرایانه و مبتنی بر ایدئولوژی ایران به استقبال مواجهات نظامیای خواهد رفت که پیشتر از آن قابل اجتناب بوده است".
گفته بانوی فرهیخته شیرین هانتر من را یاد آن سخن مشهور داریوش همایون فقید انداخت که ایران باید خود را از منجلاب خاورمیانه بیرون بکشد، حرف به شدت قابل تاملی است، جهان خاورمیانه جهان ما نبوده و نیست و نخواهد بود، والله اعلم.
https://bit.ly/3cjnEAN
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
"خردمندانهتر آن است که ایران در مواجهه با خاورمیانه بر مسائلی تمرکز کند که تاثیر مستقیم بر امنیت و منافع اقتصادی حیاتیاش دارد. این رویکرد ایران را بر عراق و خلیج فارس متمرکز میکند. واضح است که به دلیل روابط پُرآشوب دو کشور در سالهای ۱۹۵۳ تا ۲۰۰۳ ایران نمیتواند نسبت به تحولات سیاسی عراق بیتفاوت باشد. در خلیج فارس نیز ایران نباید در حل اختلافات میان کشورهای عربی حوزه آن خلیج ورود پیدا کند٬ مگر زمانی که توسط یکی از آن کشورها چنین درخواستی را دریافت کرده باشد.
به طور کلی ایران باید دریابد که شرایط ژئوپلتیکی و تنهاییهای ذاتی فرهنگیاش این را میطلبد که هیچ گاه به آغوش یکی از طرفهای درگیر در اختلافات منطقهای نرود. برای توازن بخشیدن به نیروهای منطقهای ایران باید روابط خویش را با کشورهای خارج از منطقه خویش چه در اروپا و چه در آسیا گسترش دهد. منافع منطقهای ایران به بهترین نحو تامین خواهد شد اگر آن کشور با تمامی قدرتهای اصلی ارتباطی سازنده داشته باشد. به طور قطع ایران نباید هیچ حرکتی انجام دهد که یادآور جنگهای صلیبی بوده و فراتر از توان دستیابی ذاتیاش باشد.
آخرین شاه ایران بهای گزافی برای کاریکاتور چنین رفتاری پرداخت و جمهوری اسلامی نیز برای پیگیری حقیقی چنین مواجهاتی مجبور به پرداخت هزینههای خسارتباری خواهد شد. رهبران حکومت جمهوری اسلامی انتخابی مهم در پیش دارند. آنها میتوانند بینش آن را داشته باشند که در نهایت متوجه محدودیتهای فرهنگی و ژئوپلتیک ایران شوند و سیاستهای حکومتی را متعاقب آن محدودیتها تنظیم کنند. در غیر این صورت و با انتخاب سیاستهای غلط کشور فرسوده خواهد شد و با تداوم رویکردهای غیرواقعگرایانه و مبتنی بر ایدئولوژی ایران به استقبال مواجهات نظامیای خواهد رفت که پیشتر از آن قابل اجتناب بوده است".
گفته بانوی فرهیخته شیرین هانتر من را یاد آن سخن مشهور داریوش همایون فقید انداخت که ایران باید خود را از منجلاب خاورمیانه بیرون بکشد، حرف به شدت قابل تاملی است، جهان خاورمیانه جهان ما نبوده و نیست و نخواهد بود، والله اعلم.
https://bit.ly/3cjnEAN
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
سالکان ظلمات
اردیبهشت ۱۳۵۰ کارگران کارخانهی جهان چیت در چهارصد دستگاه کرج اعتصابی ترتیب داده بودند که از قرار به دلیل اعتراض به پایین بودن دستمزدها و طولانی بودن ساعات کار و بیمه بوده است. اعتصاب حدود سه روز ادامه پیدا می کند و البته سرانجام به خشونت می رسد، گفته می شود کارگران تصمیم می گیرند به جای محوطه کارخانه کار را به خیابان بکشانند و از کرج به سمت تهران راهپیمایی کنند، در میانه راه در حدود کاروانسرای سنگی پلیس به آنها حمله می کند و آنها را با شلیک گلوله متوقف می کنند؛ در این حادثه تلخ سه نفر از کارگران کشته و البته تعداد زیادی هم زخمی می شوند. به تدریج بهبودهایی انجام می گیرد و دستمزد کارگران افزایش پیدا می کند و البته ساعت کار هم کاهش می یابد و مسئله بیمه نبودن هم حل می شود.
با این حال این پایان کار نبود. سه سال بعد چریک های فدایی خلق محمد صادق فاتح یزدی، مالک کارخانه و از خوشنام ترین سرمایه داران ایرانی، را ترور کردند، گفته می شد دلیل این کار از این بوده است که وی برای کنترل اعتصاب نیروی های پلیس را خبر کرده است و در کشته شدن کارگران مقصر است. بعدها غلامحسین ساعدی نوشت که این ترور کار جوانکی بیست و چند ساله به نام فتحعلی پناهیان بود که به زعم او "بچه عجیبی بود، سیانور در گوشهی زبانش"! اما شاید عجیب تر از قاتل وضعیت خود مقتول بود، از قول یکی از آشنایان فاتح یزدی گفته شده است که وجه تسمیه محله چهارصد دستگاه این بود که او چهارصد دستگاه خانه برای کارگران کارخانه هایش ساخت که تا آن زمان بی سابقه بود و ساخت این خانههای سازمانی برای كارگران با هر استانداردی کار کوچکی نبود. همچنین گفته اند که او مرحوم هزينه های تحصيل فرزندان کارگران را هم تقبل میكرد. دست خیر داشت و از فعالیت های عام المنفعه دریغ نمی کرد. فاتح یزدی ساخت مسجد، بيمارستان، پرورشگاه، آموزشگاه و هنرستان و يتيمخانه را هم در کارنامه دارد.
اعلامیه چریک های فدایی خلق البته در دسترس است و گفته اند رفقای انقلابی از آنجا که توده های کارگر این سرمایه دار از خدا بی خبر را در مرگ کارگران در کاروانسرا سنگی مقصر می دانند، تصمیم به اعدام انقلابی او گرفته اند تا خروش خلق را نشان دهند و البته توضیحاتی در مورد شناسایی و برنامه ریزی قتل وی نیز آورده شده است. در تفکر رفقا البته صرف کارخانه داشتن و سرمایه دار بودن گناه کوچکی نبود، وقتی یکی ارزش اضافی را غصب می کند و کارگران را به استثمار و استضعاف می کشد، از پیش حکم مجرمیت اش صادر شده است.
در مورد دیگر فرقه خلقی یعنی مجاهدین خلق هم اوضاع متفاوت نبود، از این بگذریم که ابایی از دست به اسلحه بردن و استفاده از خشونت نداشتند، از نظر به اصطلاح اقتصادی هم تفاوت جدی میان آنها و فداییان وجود نداشت؛ آن جزوه (بعدها کتاب) معروف "اقتصاد به زبان ساده" سازمان مجاهدین خلق که محمود عسکری زاده آن را تهیه و سعی کرده بود و مانیفست اقتصادی آنها به حساب می آمد، با بهره گرفتن از ایده هایی مثل ارزش اضافی و مناسبات تولید و روبنا و زیربنا انگیزه ای برای مبارزه جدی تر و علمی تر رفقا فراهم آورد، نشان می داد که این قبیل فرقه های خلقی بسیار بیش از تفاوت ها، شبیه یکدیگر اند.
در شماره این هفته جریده تجارت فردا نگاهی به رواج طاعون اندیشه های به اصطلاح چپ در ایران داشتم که میان بسیاری از جوانان ایرانی پیش از انقلاب هوادار داشت و متاسفانه امروز هم کم ندارد، خلقی ها به قدرت نرسیدند، ولی با ذکر نمونه خمر سرخ استدلال کرده ام از درون این اندیشه های ظلمانی جز کشتار و توحش بیرون نمی آید، چنین سناریویی البته منحصر به کامبوج هم نبود، بسیاری پرده های آن در شوروی، ویتنام و چین هم تکرار شده است، هرچند در جاهای دیگر نیز چیزی از توحش کم نداشت. فهم منطق این کار البته دشوار نیست، وقتی طبیعی ترین حق افراد یعنی مالکیت به رسمیت شناخته نشود، طبیعی است که بقیه حقوق انسان ها و جان آنها ها هم جدی گرفته نشود، وقتی افراد واقعی از پوست و گوشت و استخوان اهمیت کمتری از آرمان های انتزاعی پیدا کنند، باید هم به انتظار چنین فجایعی نشست، در مورد فرقه های خلقی وطنی هم قضیه متفاوت نیست، از آن افکار مشعشع چیزی بیشتر از "بهشت سرشار از برابری" در نخواهد آمد. برای محک پتانسیل های خشونت و ویرانگری یک گرایش سیاسی باید موضع آنها در مورد مالکیت خصوصی و جایگاه و اهمیت آن را بررسی کرد، ایده هایی که به بهانه برابری و عدالت و مانند آن به دنبال نقض این حق طبیعی اند، تردید نکنید که جز به جهنم خمر سرخ راه نخواهند برد، والله اعلم.
https://bit.ly/3hvgWvm
https://bit.ly/36TSj6q
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
اردیبهشت ۱۳۵۰ کارگران کارخانهی جهان چیت در چهارصد دستگاه کرج اعتصابی ترتیب داده بودند که از قرار به دلیل اعتراض به پایین بودن دستمزدها و طولانی بودن ساعات کار و بیمه بوده است. اعتصاب حدود سه روز ادامه پیدا می کند و البته سرانجام به خشونت می رسد، گفته می شود کارگران تصمیم می گیرند به جای محوطه کارخانه کار را به خیابان بکشانند و از کرج به سمت تهران راهپیمایی کنند، در میانه راه در حدود کاروانسرای سنگی پلیس به آنها حمله می کند و آنها را با شلیک گلوله متوقف می کنند؛ در این حادثه تلخ سه نفر از کارگران کشته و البته تعداد زیادی هم زخمی می شوند. به تدریج بهبودهایی انجام می گیرد و دستمزد کارگران افزایش پیدا می کند و البته ساعت کار هم کاهش می یابد و مسئله بیمه نبودن هم حل می شود.
با این حال این پایان کار نبود. سه سال بعد چریک های فدایی خلق محمد صادق فاتح یزدی، مالک کارخانه و از خوشنام ترین سرمایه داران ایرانی، را ترور کردند، گفته می شد دلیل این کار از این بوده است که وی برای کنترل اعتصاب نیروی های پلیس را خبر کرده است و در کشته شدن کارگران مقصر است. بعدها غلامحسین ساعدی نوشت که این ترور کار جوانکی بیست و چند ساله به نام فتحعلی پناهیان بود که به زعم او "بچه عجیبی بود، سیانور در گوشهی زبانش"! اما شاید عجیب تر از قاتل وضعیت خود مقتول بود، از قول یکی از آشنایان فاتح یزدی گفته شده است که وجه تسمیه محله چهارصد دستگاه این بود که او چهارصد دستگاه خانه برای کارگران کارخانه هایش ساخت که تا آن زمان بی سابقه بود و ساخت این خانههای سازمانی برای كارگران با هر استانداردی کار کوچکی نبود. همچنین گفته اند که او مرحوم هزينه های تحصيل فرزندان کارگران را هم تقبل میكرد. دست خیر داشت و از فعالیت های عام المنفعه دریغ نمی کرد. فاتح یزدی ساخت مسجد، بيمارستان، پرورشگاه، آموزشگاه و هنرستان و يتيمخانه را هم در کارنامه دارد.
اعلامیه چریک های فدایی خلق البته در دسترس است و گفته اند رفقای انقلابی از آنجا که توده های کارگر این سرمایه دار از خدا بی خبر را در مرگ کارگران در کاروانسرا سنگی مقصر می دانند، تصمیم به اعدام انقلابی او گرفته اند تا خروش خلق را نشان دهند و البته توضیحاتی در مورد شناسایی و برنامه ریزی قتل وی نیز آورده شده است. در تفکر رفقا البته صرف کارخانه داشتن و سرمایه دار بودن گناه کوچکی نبود، وقتی یکی ارزش اضافی را غصب می کند و کارگران را به استثمار و استضعاف می کشد، از پیش حکم مجرمیت اش صادر شده است.
در مورد دیگر فرقه خلقی یعنی مجاهدین خلق هم اوضاع متفاوت نبود، از این بگذریم که ابایی از دست به اسلحه بردن و استفاده از خشونت نداشتند، از نظر به اصطلاح اقتصادی هم تفاوت جدی میان آنها و فداییان وجود نداشت؛ آن جزوه (بعدها کتاب) معروف "اقتصاد به زبان ساده" سازمان مجاهدین خلق که محمود عسکری زاده آن را تهیه و سعی کرده بود و مانیفست اقتصادی آنها به حساب می آمد، با بهره گرفتن از ایده هایی مثل ارزش اضافی و مناسبات تولید و روبنا و زیربنا انگیزه ای برای مبارزه جدی تر و علمی تر رفقا فراهم آورد، نشان می داد که این قبیل فرقه های خلقی بسیار بیش از تفاوت ها، شبیه یکدیگر اند.
در شماره این هفته جریده تجارت فردا نگاهی به رواج طاعون اندیشه های به اصطلاح چپ در ایران داشتم که میان بسیاری از جوانان ایرانی پیش از انقلاب هوادار داشت و متاسفانه امروز هم کم ندارد، خلقی ها به قدرت نرسیدند، ولی با ذکر نمونه خمر سرخ استدلال کرده ام از درون این اندیشه های ظلمانی جز کشتار و توحش بیرون نمی آید، چنین سناریویی البته منحصر به کامبوج هم نبود، بسیاری پرده های آن در شوروی، ویتنام و چین هم تکرار شده است، هرچند در جاهای دیگر نیز چیزی از توحش کم نداشت. فهم منطق این کار البته دشوار نیست، وقتی طبیعی ترین حق افراد یعنی مالکیت به رسمیت شناخته نشود، طبیعی است که بقیه حقوق انسان ها و جان آنها ها هم جدی گرفته نشود، وقتی افراد واقعی از پوست و گوشت و استخوان اهمیت کمتری از آرمان های انتزاعی پیدا کنند، باید هم به انتظار چنین فجایعی نشست، در مورد فرقه های خلقی وطنی هم قضیه متفاوت نیست، از آن افکار مشعشع چیزی بیشتر از "بهشت سرشار از برابری" در نخواهد آمد. برای محک پتانسیل های خشونت و ویرانگری یک گرایش سیاسی باید موضع آنها در مورد مالکیت خصوصی و جایگاه و اهمیت آن را بررسی کرد، ایده هایی که به بهانه برابری و عدالت و مانند آن به دنبال نقض این حق طبیعی اند، تردید نکنید که جز به جهنم خمر سرخ راه نخواهند برد، والله اعلم.
https://bit.ly/3hvgWvm
https://bit.ly/36TSj6q
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
هفته نامه تجارت فردا
سالکان ظلمات
اردیبهشت ۱۳۵۰ کارگران کارخانه جهانچیت در چهارصد دستگاه کرج اعتصابی ترتیب داده بودند که از قرار به دلیل اعتراض به پایین بودن دستمزدها و طولانی بودن ساعات کار و بیمه بوده است. اعتصاب حدود سه روز ادامه پیدا میکند و البته سرانجام بهخشونت میرسد. گفته میشود…