❤17👍4🕊3
❤16👍5🕊3
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
نهان گشت آیین فرزانگان
پرآکنده شد کام دیوانگان
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
فردوسی / شـــعر پارسی
بر او سالیان انجمن شد هزار
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
نهان گشت آیین فرزانگان
پرآکنده شد کام دیوانگان
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
فردوسی / شـــعر پارسی
👍23❤6🕊2😭1
ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سـر من مایه سودا همه تو
هر چنـــــد به روزگار در مینگرم
امروز هـمه تویی و فردا همه تو
مولانا / شـــعر پارسی
وندر سـر من مایه سودا همه تو
هر چنـــــد به روزگار در مینگرم
امروز هـمه تویی و فردا همه تو
مولانا / شـــعر پارسی
❤19🕊2👏1
👍9🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در نبندیم به نور
در نبندیم به
آرامش پرمهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره
با شوق سلامی بکنیم...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
در نبندیم به
آرامش پرمهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره
با شوق سلامی بکنیم...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
❤14👍4🔥1😁1🕊1
بامداد، عالِم برخیزد،
طلب زیادتی علم کند
و زاهد،
طلب زیادتی زهد کند
و ابوالحسن در بند آن بُوَد که سُروری به دل برادری رساند.
ابوالحسن خرقانی / شـــعر پارسی
طلب زیادتی علم کند
و زاهد،
طلب زیادتی زهد کند
و ابوالحسن در بند آن بُوَد که سُروری به دل برادری رساند.
ابوالحسن خرقانی / شـــعر پارسی
👍10❤4🔥2🕊2
تو مرا آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی!
و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق ولی...
برنمیگردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی!
و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق ولی...
برنمیگردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
❤29🕊2
دوشِ پر عربدهای بود و نه آن است امروز
نگهَش قاصدِ صد لطفِ نهان است امروز
حُسنش آن است ولی خود نه همان است بلی
بُودی آفت دل، راحت جان است امروز
روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم
حرف ما و تو چه محتاج زبان است امروز؟
شرح رازی که میان من و او خواهد بود
بیش از حوصلهٔ نطق و بیان است امروز
تا چهها بر سر و دستار حریفان گذرد
زان میِ تند که در رطلِ گران است امروز
بر کمان میکشد آن غمزه خدنگی که مپرس
ای خوشا سینهی وحشی که نشان است امروز
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
نگهَش قاصدِ صد لطفِ نهان است امروز
حُسنش آن است ولی خود نه همان است بلی
بُودی آفت دل، راحت جان است امروز
روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم
حرف ما و تو چه محتاج زبان است امروز؟
شرح رازی که میان من و او خواهد بود
بیش از حوصلهٔ نطق و بیان است امروز
تا چهها بر سر و دستار حریفان گذرد
زان میِ تند که در رطلِ گران است امروز
بر کمان میکشد آن غمزه خدنگی که مپرس
ای خوشا سینهی وحشی که نشان است امروز
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
❤9👍2
👍17❤2
ما مردمیم
میدانیم چگونه امید را با دارو درهم بیامیزیم
چگونه به پا خیزیم
زندگی کنیم و باز بیابیم
طعم نمک خاک و آفتاب را ...
ناظم حکمت / شـــعر پارسی
میدانیم چگونه امید را با دارو درهم بیامیزیم
چگونه به پا خیزیم
زندگی کنیم و باز بیابیم
طعم نمک خاک و آفتاب را ...
ناظم حکمت / شـــعر پارسی
❤10👍1👏1
دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤9
❤9