ﺯ ﺧﺸﮏ ﺳﺎﻝ ﭼﻪ ﺗﺮﺳﯽ!
ﮐﻪ ﺳﺪ ﺑﺴﯽ ﺑﺴﺘﻨﺪ:
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺏ،
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻧﻮﺭ
ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻭﺍﺯ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﻮﺭ ...
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺴﺮﺕ،
ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮﮒ ﺭﺧﺼﺘﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﺷﻘﻪ ﯼ ﺳﺮﻭ ﻭ ﻗﻤﺮﯼ ﻭ ﻻﻟﻪ
ﺳﺮﻭﺩﻫﺎ ﺑﺴﺮﺍﯾﻨﺪ ﮊﺭﻑ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ
ﺯﻻﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ .
ﺗﻮ ﺧﺎﻣﺸﯽ، ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ؟
ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ، ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ؟
ﮐﻪ ﺑﺮ ﻧﻬﺎﻟﮏ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻣﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ؟
ﺷﻔﯿﻌﯽﮐﺪﮐﻨﯽ / شـــعر پارسی
ﮐﻪ ﺳﺪ ﺑﺴﯽ ﺑﺴﺘﻨﺪ:
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺏ،
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻧﻮﺭ
ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻭﺍﺯ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﻮﺭ ...
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺴﺮﺕ،
ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮﮒ ﺭﺧﺼﺘﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﺷﻘﻪ ﯼ ﺳﺮﻭ ﻭ ﻗﻤﺮﯼ ﻭ ﻻﻟﻪ
ﺳﺮﻭﺩﻫﺎ ﺑﺴﺮﺍﯾﻨﺪ ﮊﺭﻑ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ
ﺯﻻﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ .
ﺗﻮ ﺧﺎﻣﺸﯽ، ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ؟
ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ، ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ؟
ﮐﻪ ﺑﺮ ﻧﻬﺎﻟﮏ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻣﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ؟
ﺷﻔﯿﻌﯽﮐﺪﮐﻨﯽ / شـــعر پارسی
چو کارِ من به دهان و میانِ اوست چه رنجم-
گَرَم فرشتهی اعمال، هیچ کاره نویسد
کمال خجندی / شـــعر پارسی
گَرَم فرشتهی اعمال، هیچ کاره نویسد
کمال خجندی / شـــعر پارسی
هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد
هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد
روزی اندر خاکت افتم ور به بادم میرود سر
کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد
من نه آن صورتپرستم کز تمنای تو مستم
هوش من دانی که بردهست؟ آن که صورت مینگارد
عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویان
وان که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد
هر که میورزد درختی در سرابستان معنی
بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد
عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور
کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد
گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم
عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد
باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببیند
تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد
آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت
چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد
سعدی / شـــعر پارسی
هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد
روزی اندر خاکت افتم ور به بادم میرود سر
کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد
من نه آن صورتپرستم کز تمنای تو مستم
هوش من دانی که بردهست؟ آن که صورت مینگارد
عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویان
وان که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد
هر که میورزد درختی در سرابستان معنی
بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد
عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور
کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد
گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم
عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد
باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببیند
تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد
آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت
چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد
سعدی / شـــعر پارسی
چون قومِ فرومایه مقامی به کف آرند
دزدان و شروران همه در کار گمارند
با قاضی و با حاکم و با شحنه بسازند
از خانه بدزدند و به بیگانه سپارند
امیر پورحاجی / شـــعر پارسی
دزدان و شروران همه در کار گمارند
با قاضی و با حاکم و با شحنه بسازند
از خانه بدزدند و به بیگانه سپارند
امیر پورحاجی / شـــعر پارسی
چه مستی است؟ ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟
تو نیز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گیر
که مرغ نغمهسُرا سازِ خوشنوا آورد
دلا چو غنچه شکایت ز کارِ بسته مَکُن
که بادِ صبح نسیمِ گرهگشا آورد
رسیدنِ گل و نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و کَش آمد، سَمَن صفا آورد
صبا به خوشخبریِ هُدهُدِ سلیمان است
که مژدهٔ طرب از گلشنِ سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمهٔ ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردیّ و او به جا آورد
به تنگچشمیِ آن تُرکِ لشکری نازم
که حمله بر منِ درویشِ یک قبا آورد
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کُنَد
که اِلتِجا به درِ دولتِ شما آورد
حافظ / شـــعر پارسی
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟
تو نیز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گیر
که مرغ نغمهسُرا سازِ خوشنوا آورد
دلا چو غنچه شکایت ز کارِ بسته مَکُن
که بادِ صبح نسیمِ گرهگشا آورد
رسیدنِ گل و نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و کَش آمد، سَمَن صفا آورد
صبا به خوشخبریِ هُدهُدِ سلیمان است
که مژدهٔ طرب از گلشنِ سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمهٔ ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردیّ و او به جا آورد
به تنگچشمیِ آن تُرکِ لشکری نازم
که حمله بر منِ درویشِ یک قبا آورد
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کُنَد
که اِلتِجا به درِ دولتِ شما آورد
حافظ / شـــعر پارسی
عدالت کن که در عدل آنچه یک ساعت به دست آید
میسر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
میسر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
اگر به دولت برسی مست نگردی، مردی
گر به ذلت برسی، پست نگردی، مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوساند
گر تو بازیچه این دست نگردی، مردی
بدرالدین جامی / شـــعر پارسی
گر به ذلت برسی، پست نگردی، مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوساند
گر تو بازیچه این دست نگردی، مردی
بدرالدین جامی / شـــعر پارسی
Forwarded from تبادلاتِ فرهنگ و هنر
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاهداری و آیینِ سروری داند
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from تبادلاتِ فرهنگ و هنر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
به راستی که نخواهم بریدن از تو امید
به دوستی که نخواهم شکست پیمانت
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی
به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت
اگر تو عید همایون به عهد بازآیی
بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت
مه دوهفته ندارد فروغ چندانی
که آفتاب که میتابد از گریبانت
اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ
خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت
نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد
که بیدلش نکند چشمهای فتانت
غلام همت شنگولیان و رندانم
نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت
بیا و گر همه بد کردهای که نیکت باد
دعای نیکان از چشم بد نگهبانت
به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی
مقصرست هنوز از ادای احسانت
سعدی / شـــعر پارسی
ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
به راستی که نخواهم بریدن از تو امید
به دوستی که نخواهم شکست پیمانت
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی
به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت
اگر تو عید همایون به عهد بازآیی
بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت
مه دوهفته ندارد فروغ چندانی
که آفتاب که میتابد از گریبانت
اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ
خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت
نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد
که بیدلش نکند چشمهای فتانت
غلام همت شنگولیان و رندانم
نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت
بیا و گر همه بد کردهای که نیکت باد
دعای نیکان از چشم بد نگهبانت
به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی
مقصرست هنوز از ادای احسانت
سعدی / شـــعر پارسی
دارد سرِ خرابىِ عالم به گريه باز
اين دل كه همچو شامِ غريبان گرفته است
رضىالدين آرتيمانى / شـــعر پارسی
اين دل كه همچو شامِ غريبان گرفته است
رضىالدين آرتيمانى / شـــعر پارسی