مشتم را
گره کردم،
جلوی دیدِ ظالم را بگیرد،
قلب دوست نهان شود،
گلوله-
مشتم را شکافت؛
خوشبختم
که قلبِ دوست
میتپد
هنوز.
بهرام کاوسی
گره کردم،
جلوی دیدِ ظالم را بگیرد،
قلب دوست نهان شود،
گلوله-
مشتم را شکافت؛
خوشبختم
که قلبِ دوست
میتپد
هنوز.
بهرام کاوسی
🔥22🕊11❤6
❤25😁1
روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم
چون شمع نیممرده به سوسوی زیستن
پسماندههای پیکرمان را فروختیم
از ترس پیرکش شدنِ ریشهای کثیف
سرشاخهی تناورمان را فروختیم
غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم
در چشم گرگ خیره مشو ـ ای پدر! ـ که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم
دروازه باز و بسته چه توفیر میکند؟
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم
محمدعلی جوشایی / شـــعر پارسی
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم
چون شمع نیممرده به سوسوی زیستن
پسماندههای پیکرمان را فروختیم
از ترس پیرکش شدنِ ریشهای کثیف
سرشاخهی تناورمان را فروختیم
غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم
در چشم گرگ خیره مشو ـ ای پدر! ـ که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم
دروازه باز و بسته چه توفیر میکند؟
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم
محمدعلی جوشایی / شـــعر پارسی
❤26👌3
🔥14❤4
من زخمهای بینظیری به تن دارم اما
تو مهربانترینشان بودی
عمیقترینشان
عزیزترینشان
بعد از تو آدمها
تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند...
رویا شاهحسینزاده / شـــعر پارسی
تو مهربانترینشان بودی
عمیقترینشان
عزیزترینشان
بعد از تو آدمها
تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند...
رویا شاهحسینزاده / شـــعر پارسی
🔥12❤10😭4
گر به من چرخ دهد فرصتی ای بادهخوران
به خدا میکدهای بهر شما خواهم کرد
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
آنقدر خرقه و سجاده بگیرم از شیخ
فرش این میکدهها را ز عبا خواهم کرد
زاهدا کوری چشم تو و شیخان دگر
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
عماد خراسانی / شـــعر پارسی
به خدا میکدهای بهر شما خواهم کرد
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
آنقدر خرقه و سجاده بگیرم از شیخ
فرش این میکدهها را ز عبا خواهم کرد
زاهدا کوری چشم تو و شیخان دگر
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
عماد خراسانی / شـــعر پارسی
❤15👏4
ابر بر آسمان مینویسد
عمر کوتاه و شادی چه بیپاست
بی سر و پا نمیداند افسوس
شبنمِ زود میرا چه زیباست...
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
عمر کوتاه و شادی چه بیپاست
بی سر و پا نمیداند افسوس
شبنمِ زود میرا چه زیباست...
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
❤4👍1👏1
گم شدن در گم شدن دین منست
نیستی در هست آیین منست
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین منست
مولانا / شـــعر پارسی
نیستی در هست آیین منست
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین منست
مولانا / شـــعر پارسی
❤5👍1
نه دل از سینه کند یاد و نه آرام ز دل
این دو غربتزده عمریست که دور از وطناند
هر دو را به که همآغوش سپاریم به خاك
حسرت و دل دو شهیدند كه در يك كفناند
طالب آملی / شـــعر پارسی
این دو غربتزده عمریست که دور از وطناند
هر دو را به که همآغوش سپاریم به خاك
حسرت و دل دو شهیدند كه در يك كفناند
طالب آملی / شـــعر پارسی
❤4
رمیدنهایِ عاشق در حقیقت دامِ معشوقست
به وحشت الفتِ دیگر بوَد جادونگاهان را
نگاه سرکشش را التفاتی با اسیران است
رعیّتپروری لازم بوَد شوکت پناهان را
فیاض لاهیجی / شـــعر پارسی
به وحشت الفتِ دیگر بوَد جادونگاهان را
نگاه سرکشش را التفاتی با اسیران است
رعیّتپروری لازم بوَد شوکت پناهان را
فیاض لاهیجی / شـــعر پارسی
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای زبردستِ زیردستآزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِهْ که مردمآزاری
گلستان سعدی / شـــعر پارسی
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِهْ که مردمآزاری
گلستان سعدی / شـــعر پارسی
❤5
اگر تو عاشقی غم را رها کن
عروسی بین و ماتم را رها کن
تو دریا باش و کشتی را برانداز
تو عالم باش و عالم را رها کن
مولانا / شـــعر پارسی
عروسی بین و ماتم را رها کن
تو دریا باش و کشتی را برانداز
تو عالم باش و عالم را رها کن
مولانا / شـــعر پارسی
❤7
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شب پشت شیشههای پنجره سُر میخورد
و با زبان سردش ته مانده های
روز رفته را به درون میکشید
من از کجا میآیم
من از کجا میآیم
که این چنین به بوی شب آغشتهام.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
و با زبان سردش ته مانده های
روز رفته را به درون میکشید
من از کجا میآیم
من از کجا میآیم
که این چنین به بوی شب آغشتهام.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤4
❤4
ما شاهد سقوط حقیقت
ما شاهد تلاشیِ انسان
ما صاحبان واقعه بودیم
چندی به زجر شعله کشیدیم
و اینک درون خاطره دودیم
گفتند: رو به اوج روانیم
دیدیم سیر سوی هبوط است
شعرِ سپید نیست که خوانیش
این جعبهی سیاهِ سقوط است
شفیعی کدکنی / شـــعر پارسی
ما شاهد تلاشیِ انسان
ما صاحبان واقعه بودیم
چندی به زجر شعله کشیدیم
و اینک درون خاطره دودیم
گفتند: رو به اوج روانیم
دیدیم سیر سوی هبوط است
شعرِ سپید نیست که خوانیش
این جعبهی سیاهِ سقوط است
شفیعی کدکنی / شـــعر پارسی
❤4