شعر پارسی
71K subscribers
285 photos
29 videos
2.12K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1

تبلیغ و تبادل:
@Rodin66

کانال‌های ادبی:
@vir486
@ShearZii
Download Telegram
ﺯ ﺧﺸﮏ ﺳﺎﻝ ﭼﻪ ﺗﺮﺳﯽ!
ﮐﻪ ﺳﺪ ﺑﺴﯽ ﺑﺴﺘﻨﺪ:
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺏ،
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻧﻮﺭ
ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻭﺍﺯ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﻮﺭ ...
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺴﺮﺕ،
ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮﮒ ﺭﺧﺼﺘﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﺷﻘﻪ ﯼ ﺳﺮﻭ ﻭ ﻗﻤﺮﯼ ﻭ ﻻﻟﻪ
ﺳﺮﻭﺩﻫﺎ ﺑﺴﺮﺍﯾﻨﺪ ﮊﺭﻑ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ
ﺯﻻﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ .
ﺗﻮ ﺧﺎﻣﺸﯽ، ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ؟
ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ، ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ؟
ﮐﻪ ﺑﺮ ﻧﻬﺎﻟﮏ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻣﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ؟

ﺷﻔﯿﻌﯽ‌ﮐﺪﮐﻨﯽ / شـــعر پارسی
صد مهر دیده از ما، ناداده نیم بوسه
صد جور کرده بر ما، نادیده یک جنایت

اوحدى / شـــعر پارسی
خوبانِ دهر مایه ی آشوبِ عالم اند
کو دلبری که عالمی از وی خراب نیست؟

طالب آملی / شـــعر پارسی
چو کارِ من به دهان و میانِ اوست چه رنجم-
گَرَم فرشته‌ی اعمال،‌ هیچ کاره نویسد

کمال خجندی / شـــعر پارسی
مشکل غم و دردی‌ست که درد و غم ما را
بی‌غم نکند باور و بی‌درد نداند

هلالی / شـــعر پارسی
خدایا حالِ من دانی که داند؟
نگون‌بختی که در شهری غریب است

سيمين بهبهانى / شـــعر پارسی
سر یکی داریم و دریک تن نمی‌باید دو سر
دل یکی داریم و در یکدل نمی‌گنجد دو یار

اوحدى / شـــعر پارسی
مشّاطه چون نسيمِ ختن غوطه زد به مشک
تارى مگر زِ موىِ تو در دستِ شانه ماند؟

طالب آملى / شـــعر پارسی
از حال ما چنانکه درو کارگر شود
آن بی‌محل سفر کنِ ما را خبر کنید

وحشی بافقی / شـــعر پارسی
غمزه‌ات کُشت جهان را و لبت زنده نمود
هر دو بر ضدِ هم آغازِ کرامت کردند

رفعت سمنانی / شـــعر پارسی
قاصد به غیر چند بری خطِ یار را؟
یک بار هم به نام هلالی بیار خط

هلالى جغتايى / شـــعر پارسی
هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد
هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد

روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر
کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد

من نه آن صورت‌پرستم کز تمنای تو مستم
هوش من دانی که برده‌ست؟ آن که صورت می‌نگارد

عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان
وان که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارد

هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی
بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد

عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور
کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد

گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم
عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد

باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند
تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد

آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت
چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد

سعدی / شـــعر پارسی
چون قومِ فرومایه مقامی به کف آرند
دزدان و شروران همه در کار گمارند

با قاضی و با حاکم و با شحنه بسازند
از خانه بدزدند و به بیگانه سپارند

امیر پورحاجی / شـــعر پارسی
چه مستی است؟ ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟

تو نیز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گیر
که مرغ نغمه‌سُرا سازِ خوش‌نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کارِ بسته مَکُن
که بادِ صبح نسیمِ گره‌گشا آورد

رسیدنِ گل و نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و کَش آمد، سَمَن صفا آورد

صبا به خوش‌خبریِ هُدهُدِ سلیمان است
که مژدهٔ طرب از گلشنِ سبا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمهٔ ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردیّ و او به جا آورد

به تنگ‌چشمیِ آن تُرکِ لشکری نازم
که حمله بر منِ درویشِ یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کُنَد
که اِلتِجا به درِ دولتِ شما آورد

حافظ / شـــعر پارسی
عدالت کن که در عدل آنچه یک ساعت به دست آید
میسر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
اگر به دولت برسی مست نگردی، مردی
گر به ذلت برسی، پست نگردی، مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوس‌اند
گر تو بازیچه‌ این دست نگردی، مردی

بدرالدین جامی / شـــعر پارسی
Forwarded from تبادلاتِ فرهنگ و هنر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from تبادلاتِ فرهنگ و هنر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت

به راستی که نخواهم بریدن از تو امید
به دوستی که نخواهم شکست پیمانت

گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی
به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت

اگر تو عید همایون به عهد بازآیی
بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت

مه دوهفته ندارد فروغ چندانی
که آفتاب که می‌تابد از گریبانت

اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ
خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت

نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد
که بی‌دلش نکند چشم‌های فتانت

غلام همت شنگولیان و رندانم
نه زاهدان که نظر می‌کنند پنهانت

بیا و گر همه بد کرده‌ای که نیکت باد
دعای نیکان از چشم بد نگهبانت

به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی
مقصرست هنوز از ادای احسانت

سعدی / شـــعر پارسی
دارد سرِ خرابىِ عالم به گريه باز
اين دل كه همچو شامِ غريبان گرفته است

رضى‌الدين آرتيمانى / شـــعر پارسی