دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤9
❤9
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد
من گرفتارِ کمندم تو چه دانی که سواری؟
کس چنین روی ندارد تو مگر حورِ بهشتی؟
وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری
عرقت بر ورقِ روی نگارین به چه ماند؟
همچو بر خرمنِ گل قطرهء بارانِ بهاری
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم
شکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری
ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان؛
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟
آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
هم اگر عمر بُوَد دامن کامی به کف آید
که گل از خار همیآید و صبح از شب تاری
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد
خوش بُوَد هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری
سعدی / شـــعر پارسی
من گرفتارِ کمندم تو چه دانی که سواری؟
کس چنین روی ندارد تو مگر حورِ بهشتی؟
وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری
عرقت بر ورقِ روی نگارین به چه ماند؟
همچو بر خرمنِ گل قطرهء بارانِ بهاری
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم
شکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری
ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان؛
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟
آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
هم اگر عمر بُوَد دامن کامی به کف آید
که گل از خار همیآید و صبح از شب تاری
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد
خوش بُوَد هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری
سعدی / شـــعر پارسی
❤16
❤14
❤12👍3
قاصدک!
شعر مرا از بر کن؛
برو آن گوشه باغ
سمت آن نرگسِ مست
و بخوان در گوشش
و بگو باور کن..
یک نفر یادِ تو را،
دمی از دل نبرد...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
شعر مرا از بر کن؛
برو آن گوشه باغ
سمت آن نرگسِ مست
و بخوان در گوشش
و بگو باور کن..
یک نفر یادِ تو را،
دمی از دل نبرد...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
❤17👍3🔥3
❤16🔥1
آرام و روان و نرم و سنجیده رَوَد
ما ناله کنان و یار نشنیده رود!
یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
از دل نرود هر آنکه از دیده رود!
شهریار / شـــعر پارسی
ما ناله کنان و یار نشنیده رود!
یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
از دل نرود هر آنکه از دیده رود!
شهریار / شـــعر پارسی
❤21🔥2
نه کسی
منتظر است،
نه کسی چشم به راه..
نه خیال گذر از کوچه ی ما
دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ
مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری
غیر از آه...!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
منتظر است،
نه کسی چشم به راه..
نه خیال گذر از کوچه ی ما
دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ
مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری
غیر از آه...!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
❤22👏2👍1
کدامین چشمه سمی شد، که آب از آب میترسد؟
و حتی، ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد
کدامین وحشتِ وحشی گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب میترسد
گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب میترسد
شب است و خیمهشببازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب میترسد
بهمن رافعی / شـــعر پارسی
و حتی، ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد
کدامین وحشتِ وحشی گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب میترسد
گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب میترسد
شب است و خیمهشببازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب میترسد
بهمن رافعی / شـــعر پارسی
🕊11👏6❤5👍4
❤17👍3
بیا برویم توی خیابانهای خالی از عشق قدم بزنیم...
باهم که باشیم بوسه و باران حتما خودشان را میرسانند!
یدالله گودرزی / شـــعر پارسی
باهم که باشیم بوسه و باران حتما خودشان را میرسانند!
یدالله گودرزی / شـــعر پارسی
❤17
...غمِ گریزِ تو نازم، که همچو شعلهٔ پاک،
مرا در آتشِ سوزنده، زیستن آموخت
ملالِ دوریَت ای پرکشیده از دلِ من!
به من طریقهٔ تنها گریستن آموخت.
نادر نادرپور / شـــعر پارسی
مرا در آتشِ سوزنده، زیستن آموخت
ملالِ دوریَت ای پرکشیده از دلِ من!
به من طریقهٔ تنها گریستن آموخت.
نادر نادرپور / شـــعر پارسی
❤10
ز نامردان، علاج دردِ خود جستن بدان مانَد؛
که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقربها
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقربها
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👍23❤5🔥2
❤15👍1