شعر پارسی
50.4K subscribers
874 photos
101 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمدی قصه ببافی که موجه بروی
در نزن، رفته‌ام از خویش، کسی منزل نیست!

صنم نافع / شـــعر پارسی
😭161
مه روی تو، شب موی تو، گل بوی تو دارد
گلزار جهان خرمی از روی تو دارد

گردون که سراپای وجودش همه چشم است
پیوسته نظر در خم ابروی تو دارد

مهتاب شب‌افروز که از هاله کند زلف
خود سایه‌ای از خرمن گیسوی تو دارد

نرگس که نظرباز بود در صف گل‌ها
تا چشم تو را دیده نظر سوی تو دارد

با نکهت زلف تو نسیم سحری را
هر جا نگرم سر به تکاپوی تو دارد

تا ساقی این بزم تویی باده‌ی گلرنگ
این گرمی و لطف از اثر خوی تو دارد

گلچین که به شیرین سخنی شهره‌ی شهر است
لطف سخن از لعل سخنگوی تو دارد

احمد گلچین معانی / شـــعر پارسی
13
تا در طلب گوهر کانی، کانی
تا در هَوس لقمۀ نانی، نانی

این نکتۀ رمز اگر بدانی، دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی

مولانا / شـــعر پارسی
18🔥1
من آزمودم مدتی بی‌تو ندارم لذتی
کِی عُمر را لذت بُوَد بی‌مِلْحِ بی‌پایان تو؟


مولانا / شـــعر پارسی
14
شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد و آن ناتمام

مولانا / شـــعر پارسی
9
دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد
عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

خواجه هی منع من از باده‌پرستی تا کی
چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد

دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی
که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد

گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی
هم ز کف‌نامه و هم خامه ز تحریر افتاد

دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم
لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد

نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست
گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد

پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد
قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد

دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست
کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد

بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر
هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد

گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت
تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد

فروغی بسطامی / شـــعر پارسی
18
یک دم بیا با عاشقان، دستی بچرخان و برو
چرخی بزن، مستی نما دل را بشوران و برو...!

مولانا / شـــعر پارسی
16🔥2😁1
🖤

وسط این جنگ و موشک ها‌
شاید من و تو‌
فرداي نباشیم !
پس لبانت را غنچه کن
و محکم از سر شوق ،
مرا ببوس.
کسی چه می‌داند
شاید این آخرین لحظه
و آخرین بوسه باشد‌.


- کاوه نادی حیدری
😭208😁8👏2
قطره تویی
بحر تویی
لطف تویی
قهر تویی

قند تویی زهر تویی
بیش میازار مرا

مولانا / شـــعر پارسی
10🔥4
دلارامی که داری دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فروبند


مولانا / شـــعر پارسی
19
آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...

بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

قیصر امین‌پور / شـــعر پارسی
12😭3
بر در من کیست که در می‌زند
جان و جهان است و تمنای من

گــــر نزند او در من درد من
ور نکند یاد مـن او وای من

مولانا / شـــعر پارسی
23
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم
وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

سیلاب نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم

موسی طور عشقم در وادی تمنا
مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم

رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم

چندم به سر دوانی پرگاروار گردت
سرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم

عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم

زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم

سعدی / شـــعر پارسی
26
چون باد می‌روی و به خاکم فکنده‌ای
آری برو که خانه ز بنیاد کنده‌ای

حسن و هنر به هیچ ، ز عشق بهشتی‌ام
شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده‌ای؟

اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
مرگم به لب نهاده غم آلود خنده‌ای

بخت از منت گرفت و دلم آنچنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده‌ای

بگذشتی و ز خرمن دل شعله سر کشید
آنگه شناختم که تو برق جهنده‌ای

بی او چه بر تو می‌گذرد سایه، ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بیچاره زنده‌ای

هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
17👍1
ـــ از این گونه
بی‌اشک
به چه می‌گریی؟
ـــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.
به هر اندازه که بیگانه‌وار
به شانه بَُرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست
سنگ‌باری آشناست غم.

احمد شاملو / شـــعر پارسی
13
ز جهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم
تو پریشان مو کردی چون مجنون صحرا گردم

ز تو نوشین لب باشد هم درمان و هم دردم
دلم از خون چون مینا لبریز و من خاموشم
 
شب هجران جای می خوناب دل می نوشم 
ز خیالت برخیزد بوی گل از آغوشم ...

معینی کرمانشاهی / شـــعر پارسی
5🔥4
از مُلکِ جهان و عِیشِ عالم
من عشقِ تو اختیار دیدم ...

مولانا / شـــعر پارسی
16
گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببند
اینچنین مگذار ما را یا رها کن یا ببند

کلیم همدانی /
شـــعر پارسی
17
شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش


حافظ / شـــعر پارسی
20😁1
ز عجز تکیه به دیوار آه خود کردیم
شکسته‌حالی خود را پناه خود کردیم

به روی هر چه گشودیم چشم، غیر از دوست
به جان او که ستم بر نگاه خود کردیم

ز نور عاریت ماه چشم پوشیدیم
نگاهبانی شام سیاه خود کردیم

ز دوستان موافق سفر شود کوتاه
رفیق راه دل سر به راه خود کردیم

دوباره بر سر پیمان شدیم ای ساقی!
تو را به توبه شکستن گواه خود کردیم

اگر به خاک فشاندیم خون مینا را
دو چشم مست تو را عذرخواه خود کردیم

ز صبح پرده در افتاد بخیه بر رخ کار
نهان به پرده‌ی شب گر گناه خود کردیم

ز کار عشق مکش دست و پند گیر از ما
که عمر در سر این اشتباه خود کردیم

محمد قهرمان / شـــعر پارسی
12👍1