مَجـروح به عِشـقیم و از آن شـٰاد رَوانیـم
اندَر مَـرض ِ عِشـق بجُز عِشـق دَوا نیست
مولانا / شـــعر پارسی
اندَر مَـرض ِ عِشـق بجُز عِشـق دَوا نیست
مولانا / شـــعر پارسی
❤8🔥3
باز در چهرهٔ
خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و
در غربت دل
حسرت بوسهٔ هستی سوزت
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و
در غربت دل
حسرت بوسهٔ هستی سوزت
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤11👍1
ای بیتو دلِ تنگم بازیچهی توفانها
چشمان تب آلودم باریکهی بارانها
مجنون بیابانها افسانهی مهجوریست
لیلای من اینک من: مجنون خیابانها
آویختهی دردم، آمیختهی مردم
تا گم شوم از خود، گم، در جمع پریشانها
آرام نمییارد، گویی غم من دارد
آن باد که میزارد در تنگی دالانها
با این تپش جاری تمثیل من است آری
این بارش رگباری بر شیشهی دکانها
با زمزمهای غمبار تکرار من است انگار
تنهاییِ فوّاره در خالیِ میدانها
در بسترِ مسدودم با شعرِ غمآلودم
آشفتهترین رودم در جاری انسانها
دریاب مرا ای دوست، ای دست رهاننده
تا تخته برم بیرون از ورطهی توفانها
حسین منزوی / شـــعر پارسی
چشمان تب آلودم باریکهی بارانها
مجنون بیابانها افسانهی مهجوریست
لیلای من اینک من: مجنون خیابانها
آویختهی دردم، آمیختهی مردم
تا گم شوم از خود، گم، در جمع پریشانها
آرام نمییارد، گویی غم من دارد
آن باد که میزارد در تنگی دالانها
با این تپش جاری تمثیل من است آری
این بارش رگباری بر شیشهی دکانها
با زمزمهای غمبار تکرار من است انگار
تنهاییِ فوّاره در خالیِ میدانها
در بسترِ مسدودم با شعرِ غمآلودم
آشفتهترین رودم در جاری انسانها
دریاب مرا ای دوست، ای دست رهاننده
تا تخته برم بیرون از ورطهی توفانها
حسین منزوی / شـــعر پارسی
❤15🔥3
در عشق تو کس پای ندارد جز من
در شوره کسی تخم نکارد جز من
با دشمن و با دوست بدت میگویم
تا هیچکست دوست ندارد جز من
عنصری / شـــعر پارسی
در شوره کسی تخم نکارد جز من
با دشمن و با دوست بدت میگویم
تا هیچکست دوست ندارد جز من
عنصری / شـــعر پارسی
❤16
تو پسِ پرده و ما خون جگر میریزیم
وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
دیگران را غم جان دارد و ما جامهدران
که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم
مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دست
ظاهر آنست که از تیر بلا نگریزیم
باغ فردوس میارای که ما رندان را
سر آن نیست که در دامن حور آویزیم
ور به زندان عقوبت بری از دیدهٔ شوق
ای بسا آب که بر آتش دوزخ ریزیم
رنگ زیبایی و زشتی به حقیقت در غیب
چون تو آمیختهای با تو چه رنگ آمیزیم
سعدیا قوت بازوی عمل هست ولیک
تا به جایی نه که با حکم ازل بستیزیم
سعدی / شـــعر پارسی
وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
دیگران را غم جان دارد و ما جامهدران
که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم
مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دست
ظاهر آنست که از تیر بلا نگریزیم
باغ فردوس میارای که ما رندان را
سر آن نیست که در دامن حور آویزیم
ور به زندان عقوبت بری از دیدهٔ شوق
ای بسا آب که بر آتش دوزخ ریزیم
رنگ زیبایی و زشتی به حقیقت در غیب
چون تو آمیختهای با تو چه رنگ آمیزیم
سعدیا قوت بازوی عمل هست ولیک
تا به جایی نه که با حکم ازل بستیزیم
سعدی / شـــعر پارسی
❤17👌3
❤12👍4😁1👌1
از دو عالم فارغم، آزادهای چون من کجاست؟
زیر دست سایهام، افتادهای چون من کجاست؟
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
زیر دست سایهام، افتادهای چون من کجاست؟
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤13👍3😁1
❤9
از گرمی خورشید رخ روشنِ او
رنجورتر است از دل عاشق تن او
یک روز که فرصت بود از دامن او
چون سایه درون شوم به پیراهن او
ابوالفرج رونی / شـــعر پارسی
رنجورتر است از دل عاشق تن او
یک روز که فرصت بود از دامن او
چون سایه درون شوم به پیراهن او
ابوالفرج رونی / شـــعر پارسی
❤7
گهوارههای خستگی
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
احمد شاملو / شـــعر پارسی
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
احمد شاملو / شـــعر پارسی
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گَرَم وصال نبخشند، خوشدلم به خیال
که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست...
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست...
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
❤13
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
خونابه ز دیدهام چکیدن گیرد
هرجا خبر دوست رسیدن گیرد
بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد
مولانا / شـــعر پارسی
خونابه ز دیدهام چکیدن گیرد
هرجا خبر دوست رسیدن گیرد
بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد
مولانا / شـــعر پارسی
❤13
جهان
چون پیالهایست پُر از نور
که آن را بر دَستهای لرزانِ خود
بَر دریایی از تاریکی میبَرَم
و روزی
من و جهان
در دریای تاریکی
غَرقه خواهیم شد
و ذَرّههای نور
در اَبَدیّتِ تاریکی
پراکنده میشوند ...
بیژن جلالی / شـــعر پارسی
چون پیالهایست پُر از نور
که آن را بر دَستهای لرزانِ خود
بَر دریایی از تاریکی میبَرَم
و روزی
من و جهان
در دریای تاریکی
غَرقه خواهیم شد
و ذَرّههای نور
در اَبَدیّتِ تاریکی
پراکنده میشوند ...
بیژن جلالی / شـــعر پارسی
❤6
❤8👏2😁1
❤9