شعر پارسی
50.4K subscribers
875 photos
101 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
باز در چهرهٔ
خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و
در غربت دل
حسرت بوسهٔ هستی سوزت

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
11👍1
ای بی‌تو دلِ تنگم بازیچه‌ی توفان‌ها
چشمان تب آلودم باریکه‌ی باران‌ها

مجنون بیابان‌ها افسانه‌ی مهجوری‌ست
لیلای من اینک من: مجنون خیابان‌ها

آویخته‌ی دردم، آمیخته‌ی مردم
تا گم شوم از خود، گم، در جمع پریشان‌ها

آرام نمی‌یارد، گویی غم من دارد
آن باد که می‌زارد در تنگی دالان‌ها

با این تپش جاری تمثیل من است آری
این بارش رگباری بر شیشه‌ی دکان‌ها

با زمزمه‌ای غم‌بار تکرار من است انگار
تنهاییِ فوّاره در خالیِ میدان‌ها

در بسترِ مسدودم با شعرِ غم‌آلودم
آشفته‌ترین رودم در جاری انسان‌ها

دریاب مرا ای دوست، ای دست رهاننده
تا تخته برم بیرون از ورطه‌ی توفان‌ها

حسین منزوی / شـــعر پارسی
15🔥3
در عشق تو کس پای ندارد جز من
در شوره کسی تخم نکارد جز من

با دشمن و با دوست بدت می‌گویم
تا هیچ‌کست دوست ندارد جز من

عنصری / شـــعر پارسی
16
طبیبِ عشق مسیحا دَم است و مُشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟!

حافظ /
شـــعر پارسی
11👍1
تو پسِ پرده و ما خون جگر می‌ریزیم
وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم

دیگران را غم جان دارد و ما جامه‌دران
که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم

مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم

دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دست
ظاهر آنست که از تیر بلا نگریزیم

باغ فردوس میارای که ما رندان را
سر آن نیست که در دامن حور آویزیم

ور به زندان عقوبت بری از دیدهٔ شوق
ای بسا آب که بر آتش دوزخ ریزیم

رنگ زیبایی و زشتی به حقیقت در غیب
چون تو آمیخته‌ای با تو چه رنگ آمیزیم

سعدیا قوت بازوی عمل هست ولیک
تا به جایی نه که با حکم ازل بستیزیم

سعدی / شـــعر پارسی
17👌3
آن روز تو را نخل برومند توان گفت
کز هر که خوری سنگ، عوض میوه‌ فشانی


صائب تبریزی / شـــعر پارسی
12👍4😁1👌1
از دو عالم فارغم، آزاده‌ای چون من کجاست؟
زیر دست سایه‌ام، افتاده‌ای چون من کجاست؟

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
13👍3😁1
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت

حافظ /
شـــعر پارسی
9
دردمند و خسته‌ام درمانم اوست...

مولانا / شـــعر پارسی
11
از گرمی خورشید رخ روشنِ او
رنجورتر است از دل عاشق تن او

یک‌ روز که فرصت بود از دامن او
چون سایه درون شوم به پیراهن او

ابوالفرج رونی / شـــعر پارسی
7
گهواره‌های خستگی
از کشاکشِ رفت‌وآمدها
بازایستاده‌اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند.

احمد شاملو / شـــعر پارسی
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گَرَم وصال نبخشند، خوش‌دلم به خیال
که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست...


هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
13
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
خونابه ز دیده‌ام چکیدن گیرد

هرجا خبر دوست رسیدن گیرد
بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد


مولانا / شـــعر پارسی
13
جهان
چون پیاله‌ای‌ست  پُر از نور
که آن را  بر دَست‌های لرزانِ خود
بَر دریایی از تاریکی می‌بَرَم
و  روزی
من و جهان
در دریای تاریکی
غَرقه خواهیم شد
و ذَرّه‌های نور
در اَبَدیّتِ تاریکی
       پراکنده می‌شوند ...

بیژن جلالی / شـــعر پارسی
6
بند دست و پاست سامان جهان، اما به جود
می‌توان زین قفل آهن ساختن چندین کلید

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
8👏2😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ناسازی است شیوه‌ی اجزای روزگار
با یک جهان عدو، تن تنها چگونه‌ای؟

حزین لاهیجی /
شـــعر پارسی
9
سر می‌زنیم بر در سودای وصل و هیچ
از سر خیال وصل نخواهد شدن بدر

سلمان ساوجی /
شـــعر پارسی
9
یاغی نی‌ام ترحمی ای پادشاه حسن
گردن کشیده‌ام که تماشا کنم تورا

معنی زنجانی /
شـــعر پارسی
14🕊1😭1
اول که نامت برده‌ام، صد ضربه از غم خورده‌ام
زآن صد یکی نشمرده‌ام، آخر شوی خرسند از این

سنایی غزنوی /
شـــعر پارسی
14
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

حافظ /
شـــعر پارسی
13