سرمست توام نه از می و نز افیون
مجنون شدهام ادب مجوی از مجنون
از جوشش من جوش کن صد جیحون
وز گردش من خیره بماند گردون
مولانا / شـــعر پارسی
مجنون شدهام ادب مجوی از مجنون
از جوشش من جوش کن صد جیحون
وز گردش من خیره بماند گردون
مولانا / شـــعر پارسی
❤17
اى نسيمِ صبح از دمسردى خود شرم دار
مىرسی بىباک و گلها يک قبا پوشيدهاند
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
مىرسی بىباک و گلها يک قبا پوشيدهاند
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
❤12😭3
❤15😭3
اینک او در من است
و مرگ را میبینم که میجوشد
مانند جوی باریکی آرام
راهش را میپیماید
و شرمزده از زیر سنگوارهی
استخوانهایم دزدانه میگریزد
به مرغی میمانم که در
ته آسمان ناگهان بالهایش بریزد
و در میان ستارگان
آویخته به تاریکی حیران بماند
دیگر نمیدانم ؟؟؟
دستواره در دست کیست ؟
امّا میبینم که هر چه فروتر میرود
به جایی گیر نمیکند
ژرفای آب پایان ندارد
میخواهم چیزی بپرسم نمیتوانم
راهنمایِ روزگاردیده فکرِ مرا میخواند
و جوابهایش را مثلِ سرمای
بیزبانِ زمستان در من میدمد
پیش از آنکه بگویم چه میکنی مَرد
مرا کجا میبری ؟
او فهمانده است که
«آب می بَرد نه من»
شاهرخ مسکوب / شـــعر پارسی
و مرگ را میبینم که میجوشد
مانند جوی باریکی آرام
راهش را میپیماید
و شرمزده از زیر سنگوارهی
استخوانهایم دزدانه میگریزد
به مرغی میمانم که در
ته آسمان ناگهان بالهایش بریزد
و در میان ستارگان
آویخته به تاریکی حیران بماند
دیگر نمیدانم ؟؟؟
دستواره در دست کیست ؟
امّا میبینم که هر چه فروتر میرود
به جایی گیر نمیکند
ژرفای آب پایان ندارد
میخواهم چیزی بپرسم نمیتوانم
راهنمایِ روزگاردیده فکرِ مرا میخواند
و جوابهایش را مثلِ سرمای
بیزبانِ زمستان در من میدمد
پیش از آنکه بگویم چه میکنی مَرد
مرا کجا میبری ؟
او فهمانده است که
«آب می بَرد نه من»
شاهرخ مسکوب / شـــعر پارسی
❤8
آبِ دریا جمله در فرمانِ توست
آب و آتش، ای خداوند آنِ توست
گر تو خواهی، آتش آبِ خوش شود
ور نخواهی، آب هم آتش شود
مولانا / شـــعر پارسی
آب و آتش، ای خداوند آنِ توست
گر تو خواهی، آتش آبِ خوش شود
ور نخواهی، آب هم آتش شود
مولانا / شـــعر پارسی
❤12
دریا نبودم امّا توفان سرشت من بود
گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود
چون موج در تلاطم، در ورطه زندهبودن
هم سرنوشت من بود، هم در سرشت من بود
تعلیق اگر چه سخت است، امّا گریختم من
از خویشتن که با خود برزخ بهشت من بود
تنها نه خود در افلاک، بر خاک هم همیشه
از میوههای ممنوع، عصیان خورشت من بود
ناچار ساختم با هر دو که عقل و عشقم
چون پّر و پای و طاووس، زیبا و زشت من بود
جز سرنوشت محتوم، در وی ندیدم آری
در پیری و جوانی آیینه، خشت من بود
خونم اگر نبارید، شعـر تری نرویید
در دیمزار عمرم این کار و کشت من بود
حسین منزوی / شـــعر پارسی
گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود
چون موج در تلاطم، در ورطه زندهبودن
هم سرنوشت من بود، هم در سرشت من بود
تعلیق اگر چه سخت است، امّا گریختم من
از خویشتن که با خود برزخ بهشت من بود
تنها نه خود در افلاک، بر خاک هم همیشه
از میوههای ممنوع، عصیان خورشت من بود
ناچار ساختم با هر دو که عقل و عشقم
چون پّر و پای و طاووس، زیبا و زشت من بود
جز سرنوشت محتوم، در وی ندیدم آری
در پیری و جوانی آیینه، خشت من بود
خونم اگر نبارید، شعـر تری نرویید
در دیمزار عمرم این کار و کشت من بود
حسین منزوی / شـــعر پارسی
❤18😭1
به همت جسم را همرنگ جان کن در سبکروحی
ببر زین فرش با خود این غبار عرش جولان را
درین ماتم سرا تا یک نفس چون صبح مهمانی
به شکر خنده شیرین دار کام تلخکامان را
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
ببر زین فرش با خود این غبار عرش جولان را
درین ماتم سرا تا یک نفس چون صبح مهمانی
به شکر خنده شیرین دار کام تلخکامان را
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤10😭1
آسایش تن غافلم از یاد خدا کرد
همواری این راه مرا سر به هوا کرد
این خانه خرابی به حباب است سزاوار
از آب روان خانه نبایست بنا کرد
بی جذبه به جایی نرسد کوشش رهرو
برگردم ازان ره که توان رو به قفاکرد...
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
همواری این راه مرا سر به هوا کرد
این خانه خرابی به حباب است سزاوار
از آب روان خانه نبایست بنا کرد
بی جذبه به جایی نرسد کوشش رهرو
برگردم ازان ره که توان رو به قفاکرد...
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
🕊9❤4😭1
خواهم که ز بیداد تو فریاد برآرم
چندان که دگر طاقت فریاد نباشد
شهری که دراو همچو تو بیدادگری هست
بیدادکشان را طمع داد نباشد
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
چندان که دگر طاقت فریاد نباشد
شهری که دراو همچو تو بیدادگری هست
بیدادکشان را طمع داد نباشد
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
❤9🔥8
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی
زان شد کنار دیده و دل تکیهگاه تو
با هر ستارهای سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
حافظ / شـــعر پارسی
زان شد کنار دیده و دل تکیهگاه تو
با هر ستارهای سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
حافظ / شـــعر پارسی
❤12
من از این سرزمین چه خواستم
جدا از تکهای نان
گوشهای سرشار از اطمینان
جیبی سیر و مُشتی آفتابِ آرام
بارانی از دوست داشتن و
پنجرهای باز بهسوی آزادی و عشق.
من بیش از این چه خواستم که هرگز نبود.
تا که نیمهشبی، دروازهای را شکستم
رفتم
برای همیشه رفتم.
شیرکو بیکس / شـــعر پارسی
جدا از تکهای نان
گوشهای سرشار از اطمینان
جیبی سیر و مُشتی آفتابِ آرام
بارانی از دوست داشتن و
پنجرهای باز بهسوی آزادی و عشق.
من بیش از این چه خواستم که هرگز نبود.
تا که نیمهشبی، دروازهای را شکستم
رفتم
برای همیشه رفتم.
شیرکو بیکس / شـــعر پارسی
😭18❤6
❤13