غم نیست اگر روزی من غم شده باشد
ترسم كه ز رزق دگران كم شده باشد
در خاطر من، شادی آمیخته با غم
عيدی است كه همراه محرم شده باشد
خون میخورم از درد و ندارم لب اظهار
چون زخم كه محتاج به مرهم شده باشد
چون مور كشم دانه ولیکن به چه ارزد
رزقی كه به صد رنج، فراهم شده باشد
با پاكدلان باش كه آلوده نگردد
گر دامن گل بستر شبنم شده باشد!
از كلبه پردودِ جهان چشم فروپوش
بگذر ز بهشتی كه جهنّم شده باشد!
بر حالِ وطن چند غریبانه بگرییم؟
بگذار جهان حلقه ماتم شده باشد
ایام سراسر همه شومند، مبادا
تقویم زمان درهم و برهم شده باشد
محمد قهرمان / شـــعر پارسی
ترسم كه ز رزق دگران كم شده باشد
در خاطر من، شادی آمیخته با غم
عيدی است كه همراه محرم شده باشد
خون میخورم از درد و ندارم لب اظهار
چون زخم كه محتاج به مرهم شده باشد
چون مور كشم دانه ولیکن به چه ارزد
رزقی كه به صد رنج، فراهم شده باشد
با پاكدلان باش كه آلوده نگردد
گر دامن گل بستر شبنم شده باشد!
از كلبه پردودِ جهان چشم فروپوش
بگذر ز بهشتی كه جهنّم شده باشد!
بر حالِ وطن چند غریبانه بگرییم؟
بگذار جهان حلقه ماتم شده باشد
ایام سراسر همه شومند، مبادا
تقویم زمان درهم و برهم شده باشد
محمد قهرمان / شـــعر پارسی
❤9
گرچه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشق
میتوان در سینه گرمم کباب انداختن
پیش من خوشتر بود از منت آب حیات
تشنه لب خود را به دریای سراب انداختن
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
میتوان در سینه گرمم کباب انداختن
پیش من خوشتر بود از منت آب حیات
تشنه لب خود را به دریای سراب انداختن
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤10😭4
❤12👌2
چه سرفراز کسی کاو به صحنهی پیکار
ز مرگ در ره حفظ وطن نپرهیزد
چه پست، بیوطنی کز سر تن آسانی
ز خاک پاک وطن بزدلانه بگریزد
شعر پارسی
ز مرگ در ره حفظ وطن نپرهیزد
چه پست، بیوطنی کز سر تن آسانی
ز خاک پاک وطن بزدلانه بگریزد
شعر پارسی
❤19
درهها گلوله خوردهاند
جنگل گلوله خورده است
خون، همین حالا
دارد در انارها جمع میشود
من اما بر تپهای نشستهام
بهمن کوچک دود میکنم ...
گروس عبدالمکیان / شـــعر پارسی
جنگل گلوله خورده است
خون، همین حالا
دارد در انارها جمع میشود
من اما بر تپهای نشستهام
بهمن کوچک دود میکنم ...
گروس عبدالمکیان / شـــعر پارسی
❤9🔥5
تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمیگذاری
سر این خدای داند که مرا چه میدواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
مولانا / شـــعر پارسی
چه خوش است این صبوری چه کنم نمیگذاری
سر این خدای داند که مرا چه میدواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
مولانا / شـــعر پارسی
❤13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کدامین تیر را دیدی که باشد از دو سر خندان؟
لب خندان گواه چشم گریان است دلها را
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
لب خندان گواه چشم گریان است دلها را
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👏9❤2😭2👌1
❤16
Forwarded from قاسمی
ملیگرایی و تاریخاندیشی
خوانش تاریخ ایران از لونی دیگر
در کانال گیلاس شرقی
@patriotism69
@patriotism69
@patriotism69
@patriotism69
@patriotism69
خوانش تاریخ ایران از لونی دیگر
در کانال گیلاس شرقی
@patriotism69
@patriotism69
@patriotism69
@patriotism69
@patriotism69
❤2
❤12👍1
اگر روزی بمیرم
تمام کتابهایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز میکشم
سیگاری روشن میکنم
و برای همه دخترانی که دوست داشتم در آغوششان بکشم
گریه میکنم
اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانهات را تکان بدهد و بگوید:
بلند شو سابیر
باید برویم سر کار
میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم
-سابیر هاکا
تمام کتابهایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز میکشم
سیگاری روشن میکنم
و برای همه دخترانی که دوست داشتم در آغوششان بکشم
گریه میکنم
اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانهات را تکان بدهد و بگوید:
بلند شو سابیر
باید برویم سر کار
میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم
-سابیر هاکا
❤18👏9👍3
😭25❤4👍2🕊2
❤12👌8
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
مولانا / شـــعر پارسی
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
مولانا / شـــعر پارسی
❤19
پیکرِ عریانِ تو
پیکرِ لخت و عورت
طلوعِ طلاییِ صبح را
بر دلِ شب کوبیده است؛
چونان مجسمهیی از جنسِ نور
جسمِ برهنهات را
با غنچه و صدا و آواز میپوشانم.
نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری
نوری که از پیکرت میتراود را خموش کند
و عشق...
پُلی بلندتر از سکوت
میانِ خداوندگار و آدمی
افراشته میکند؛
و عشق...
درهی بیانتهای میانِ این دو را
با گلسرخ پُر میکند.
چشمانام را فرو میبندم
من در عشق میزیم، در عشق نفس میکشم
تاری در اندامات کشیده شده است
سازی در جسمِ توست،
هشیار است و بیدار
و پاسخ میدهد
موسیقی زمین و آسمان را
هربار ...
-یانیس ریتسوس
پیکرِ لخت و عورت
طلوعِ طلاییِ صبح را
بر دلِ شب کوبیده است؛
چونان مجسمهیی از جنسِ نور
جسمِ برهنهات را
با غنچه و صدا و آواز میپوشانم.
نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری
نوری که از پیکرت میتراود را خموش کند
و عشق...
پُلی بلندتر از سکوت
میانِ خداوندگار و آدمی
افراشته میکند؛
و عشق...
درهی بیانتهای میانِ این دو را
با گلسرخ پُر میکند.
چشمانام را فرو میبندم
من در عشق میزیم، در عشق نفس میکشم
تاری در اندامات کشیده شده است
سازی در جسمِ توست،
هشیار است و بیدار
و پاسخ میدهد
موسیقی زمین و آسمان را
هربار ...
-یانیس ریتسوس
👌6❤4🔥1