شعر پارسی
51.1K subscribers
836 photos
94 videos
3.19K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
نام آن فصل چه بود؟
که تو می‌آمدی  و من
می‌شکفتم؛ بارها؟

نوشین جمشیدی
/ شـــعر پارسی
14🕊1
از همه کس گذر کنم، از تو گذر نمی‌شود
مشکل تو وفای من، مشکل من جفای تو

کن نظری که تشنه‌ام، بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس، جز رخ دلربای تو

مولانا
/ شـــعر پارسی
18😁1
ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی
هر چند که بالغ شدی آخر تو همانی

شکرانه‌ی زورآوری روز جوانی
آن است که قدر پدر پیر بدانی


سعدی / شـــعر پارسی
21👍2👏2
ما همانیم که بودیم و محبت باقی‌ست
ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

سعدی /
شـــعر پارسی
9👏1👌1
تا یک سر مویی از تو هستی باقیست
اندیشهٔ کار بت‌پرستی باقیست

گفتی بت پندار شکستم رستم
آن بت که ز پندار شکستی باقیست

سعدی /
شـــعر پارسی
11
عراقی بار دیگر توبه بشکست
ز جام عشق شد شیدا و سرمست

ز سودای پری‌رویان عجب نیست
اگر دیوانه‌ای زنجیر بگسست

عراقی /
شـــعر پارسی
9
زان نامه‌ای که دادی و زان شکوه‌های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است

این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است

این شعرها که روح تو را رنج داده است
فریادهایِ یک دلِ محنت کشیده است

فروغ فرخزاد
/ شـــعر پارسی
11👏1😁1
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم، هوای تو کرده است!

‌حسین منزوی
/ شـــعر پارسی
🕊92
کِی شنبه من به شادمانی برخاست
یا جمعه من بزمِ نشاطی آراست

خوبست که ایام براُفتد ورنه
تا شنبه و جمعه هست این غم برجاست

نظیری‌ نیشابوری /
شـــعر پارسی
👏91
یاد آن جلوه‌ی مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که ازخاطر ساحل برود

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
14😁3
چشم از پی آن دارم تا روی تو می‌بینم
دل را همه میل جان با سوی تو می‌بینم

تا جان بودم در تن رو از تو نگردانم
زیرا که حیات جان باروی تو می‌بینم

عطار نیشابوری /
شـــعر پارسی
14
صدا کن مرا، صدای تو خوب است!
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی‌ست
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

سهراب سپهری
/ شـــعر پارسی
23
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
گر خام بود اطلس و دیبا گردد

مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید
دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد

سعدی /
شـــعر پارسی
15
حکایات گلستان سعدی
باب اول - حکایت ۳
حکایت‌های گلستان سعدی- باب اول- حکایت ۳

گلستان سعدی /
شـــعر پارسی
4
شعر پارسی
باب اول - حکایت ۳ – حکایات گلستان سعدی
باب اول (در سیرت پادشاهان)

حکایت ۳

ملک زاده ای را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروی. باری پدر به كراهت و استحقار در او نظر مي كرد. پسر بفَراست و استبصار بجای آورد و گفت: ای پدر، كوتاه خردمند، به كه نادان بلند. نه هر چه بقامت مِهتر به قيمت بهتر. "اشاة نظيفة و الفيل جيفية. 

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ
لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنيدى كه لاغرى دانا
گفت باری به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعيف بود
همچنان از طويله ای خر به
 
پدر بخنديد و اركان دولت بپسنديدند و برادران بجان برنجيدند. 

تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد

هر پيسه گمان مبر نهالى
باشد كه پلنگِ خفته باشد

(هر بيشه گمان مبر که خالى‌ست
باشد كه پلنگ، خفته باشد)
 
شنيدم كه ملک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود. چون لشكر از هر دو طرف روی درهم آوردند، اول كسی كه به ميدان درآمد اين پسر بود. گفت:

آن نه من باشم كه روز جنگ بينی پشت من
آن منم گر در ميان خاک و خون بينی سری

كان كه جنگ آرد به خون خويش بازی می‌كند
روز ميدان وان كه بگريزد به خون لشكری

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان كاری بينداخت. چون پيش پدر آمـد زمين خدمت ببوسيد و گفت:

اى كه شخص مَنَت حقير نمود
تا درشتى هنر نپندارى

اسب لاغر ميان به كار آيد
روز ميدان نه گاو پروارى
 
آورده اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندک. جماعتی آهنگ گريز كردند. پسـر نعـره زد و گفت: ای مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد. سواران را به گفتن او تهَوُر زيادت گشت و به يكبار حمله آوردند. شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظَفَر يافتند. ملک سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهر از غرفه بديد، دريچه بر هم زد. پسر دريافت و دست از طعام كشـيد و گفـت: محال است كه هنرمندان بميرند و بی هنران جای ايشان بگيرند. 

كس نياید به زير سايه بوم
ور هماى از جهان شود معدوم

پدر را از اين حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بواجب بداد. پس هر يكی را از اطراف بِلاد حِصه ای معين كرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست كه ؛ "ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند".

نيم نانى گر خورد مرد خدای
بذل درويشان كند نيمى دگر

ملک اقلمى بگيرد پادشاه
همچنان در بند اقليمى دگر

گلستان سعدی / شـــعر پارسی
16
صبر پرید از دلم
عقل گریخت از سرم

تا به کجا کشد مرا
مستی بی امان تو

مولانا /
شـــعر پارسی
15
تو می‌روی و دل ز دست می‌رود
مرو!
که با تو هر چه هست می‌رود ...

هوشنگ ابتهاج
/ شـــعر پارسی
13
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به‌درآیم
باز می‌بینم و دریا نه پدیدست کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُر بپذیرد
بوستانی‌ست که هرگز نزند باد خزانش

سعدی /
شـــعر پارسی
15
زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت
که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت

منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق ...
گذشته‌ام از فلک هم  به نردبان سکوت

نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم
که عهد عهد غم است و زمان زمان سکوت

شهریار /
شـــعر پارسی
🕊9👍43
بیا آب شو مثل یک واژه در سطرِ خاموشی‌ام!
بیا ذوب کن در کفِ دستِ من جرمِ نورانیِ عشق را
مرا گرم کن ...

سهراب سپهری /
شـــعر پارسی
10🔥2🕊1