چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
❤13
❤10🕊1
❤10🕊2😭1
❤11
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود، آنم آرزوست
مولوی / شـــعر پارسی
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود، آنم آرزوست
مولوی / شـــعر پارسی
❤18👌5👏2🕊1
❤11😁1
چون نیستی تو محض اقرار بود
هستی تو سرمایهٔ انکار بود
هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود
مولانا / شـــعر پارسی
هستی تو سرمایهٔ انکار بود
هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود
مولانا / شـــعر پارسی
❤8
چگونه فراموش کنم
که جوانی من
چطور سرد و خاموش گذشت؟
چه راهها
دوشادوشِ آن کس رفتم
که اصلا دوستش نداشتم
و چه بارها
دلم هوای آن کس کرد
که دوستش داشتم
حالا دیگر رازِ فراموشکاری را از همهی فراموشکاران بهتر آموختهام
دیگر به گذشتِ زمان اعتنایی نمیکنم
اما آن بوسههای نگرفته و نداده،
آن نگاههای نکرده و ندیده را
چه کسی به من باز خواهد داد؟
آنا آخماتووا | ترجمهی احمد پوری
@ShearZii
که جوانی من
چطور سرد و خاموش گذشت؟
چه راهها
دوشادوشِ آن کس رفتم
که اصلا دوستش نداشتم
و چه بارها
دلم هوای آن کس کرد
که دوستش داشتم
حالا دیگر رازِ فراموشکاری را از همهی فراموشکاران بهتر آموختهام
دیگر به گذشتِ زمان اعتنایی نمیکنم
اما آن بوسههای نگرفته و نداده،
آن نگاههای نکرده و ندیده را
چه کسی به من باز خواهد داد؟
آنا آخماتووا | ترجمهی احمد پوری
@ShearZii
😭11👌3
قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست
نامه ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
نامه ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤7😁1👌1
هرکو نظری دارد، با یارِ کمانابرو
باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
سعدی / شـــعر پارسی
باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
سعدی / شـــعر پارسی
❤22🕊2😭1
❤12😁1
ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر
آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
بار دگر آغاز کن آن پردهها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
مولانا / شـــعر پارسی
آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
بار دگر آغاز کن آن پردهها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
مولانا / شـــعر پارسی
❤13
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که میبینم
کسی انگار میخواهد ز من، تا با تو بنشینم
تن یخ کرده، آتش را که میبیند چه میخواهد؟
همانی را که میخواهم، تو را وقتی که میبینم
تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده میجویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمیخوانم، که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو میگویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر، ناباوران عشق میبینند
که این من، این منِ آرام، در مردن به جز اینم
محمدعلی بهمنی / شـــعر پارسی
کسی انگار میخواهد ز من، تا با تو بنشینم
تن یخ کرده، آتش را که میبیند چه میخواهد؟
همانی را که میخواهم، تو را وقتی که میبینم
تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده میجویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمیخوانم، که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو میگویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر، ناباوران عشق میبینند
که این من، این منِ آرام، در مردن به جز اینم
محمدعلی بهمنی / شـــعر پارسی
❤18
ز بیمِ تنگی، اندر حصارِ سینه، دلم
ذخیرهی غم و اندوهِ بیشمار نهاد
کمالالدین اسماعیل اصفهانی / شـــعر پارسی
ذخیرهی غم و اندوهِ بیشمار نهاد
کمالالدین اسماعیل اصفهانی / شـــعر پارسی
❤4👍1
دویدنِ بیپایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.
تا کی؟
باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.
باز باید برای ادامهی بیدلیلِ دانایی
تمرینِ استعاره کنم.
همه برای رسیدن به همین دایره
از پیِ دایره میدوند.
هی نقطهی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بیدلیل!
تا کی؟
میز کارم غبار گرفته است
رَختهای روی هم ریخته را نَشُستهام
رویاهای بیموردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمیرسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!
من بدهکارِ هزار سالهی بارانم،
آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟
سیدعلی صالحی / شـــعر پارسی
تا کی؟
باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.
باز باید برای ادامهی بیدلیلِ دانایی
تمرینِ استعاره کنم.
همه برای رسیدن به همین دایره
از پیِ دایره میدوند.
هی نقطهی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بیدلیل!
تا کی؟
میز کارم غبار گرفته است
رَختهای روی هم ریخته را نَشُستهام
رویاهای بیموردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمیرسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!
من بدهکارِ هزار سالهی بارانم،
آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟
سیدعلی صالحی / شـــعر پارسی
❤16👍2
❤10