❤13😁3
❤13
❤9🔥5👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیصدا، شب تا سحر،
یارانِ خود را خواند و گِرد آورد،
جا به جا،
در راهها،
بر شاخهها،
بر بامها، گسترد!...
صبحگاهان،
شهرِ سرتا پا سیاه از
تیرگیهای گنهکاران
ناگهان! چون نوعروسی،
در پرندین پوششِ پاک سپیدِ تازه
سر بر کرد.
شهر، اینک دست نیروهای نورانیست.
در پس این چهرهی تابنده،
امّا
باطنی تاریک، دودآلود،
ظلمانیست.
گر بخواهد خویشتن را
زین پلیدی هم بپیراید؛
همّتی بیحرف، همچون برف،
میباید!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
ویدیو: سکانسی از تانگوی شیطان - بلاتار
یارانِ خود را خواند و گِرد آورد،
جا به جا،
در راهها،
بر شاخهها،
بر بامها، گسترد!...
صبحگاهان،
شهرِ سرتا پا سیاه از
تیرگیهای گنهکاران
ناگهان! چون نوعروسی،
در پرندین پوششِ پاک سپیدِ تازه
سر بر کرد.
شهر، اینک دست نیروهای نورانیست.
در پس این چهرهی تابنده،
امّا
باطنی تاریک، دودآلود،
ظلمانیست.
گر بخواهد خویشتن را
زین پلیدی هم بپیراید؛
همّتی بیحرف، همچون برف،
میباید!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
ویدیو: سکانسی از تانگوی شیطان - بلاتار
❤10👌2
❤9
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری
تو را آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
عطار / شـــعر پارسی
بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری
تو را آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
عطار / شـــعر پارسی
❤16👌2
نیست در کالای من چون آب روشن پشت و روی
چیست یارب مطلب از زیر و زبر کردن مرا؟!
صائب تبريزى / شـــعر پارسی
چیست یارب مطلب از زیر و زبر کردن مرا؟!
صائب تبريزى / شـــعر پارسی
❤9😁4
خیز ای دل خانه را شوییم و بیرون افکنیم
پیکرِ پُر خونِ صدها آرزویِ کشته را...
مهدی اخوانثالث / شـــعر پارسی
پیکرِ پُر خونِ صدها آرزویِ کشته را...
مهدی اخوانثالث / شـــعر پارسی
❤14😭3🕊1
❤14
👏4😭3❤2👍1
❤14
پیکرِ عریانِ تو
پیکرِ لخت و عورت
طلوعِ طلاییِ صبح را
بر دلِ شب کوبیده است؛
چونان مجسمهیی از جنسِ نور
جسمِ برهنهات را
با غنچه و صدا و آواز میپوشانم.
نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری
نوری که از پیکرت میتراود را خموش کند
و عشق...
پُلی بلندتر از سکوت
میانِ خداوندگار و آدمی
افراشته میکند؛
و عشق...
درهی بیانتهای میانِ این دو را
با گلسرخ پُر میکند.
چشمانام را فرو میبندم
من در عشق میزیم، در عشق نفس میکشم
تاری در اندامات کشیده شده است
سازی در جسمِ توست،
هشیار است و بیدار
و پاسخ میدهد
موسیقی زمین و آسمان را
هربار.
-یانیس ریتسوس
@ShearZii
پیکرِ لخت و عورت
طلوعِ طلاییِ صبح را
بر دلِ شب کوبیده است؛
چونان مجسمهیی از جنسِ نور
جسمِ برهنهات را
با غنچه و صدا و آواز میپوشانم.
نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری
نوری که از پیکرت میتراود را خموش کند
و عشق...
پُلی بلندتر از سکوت
میانِ خداوندگار و آدمی
افراشته میکند؛
و عشق...
درهی بیانتهای میانِ این دو را
با گلسرخ پُر میکند.
چشمانام را فرو میبندم
من در عشق میزیم، در عشق نفس میکشم
تاری در اندامات کشیده شده است
سازی در جسمِ توست،
هشیار است و بیدار
و پاسخ میدهد
موسیقی زمین و آسمان را
هربار.
-یانیس ریتسوس
@ShearZii
😁9🔥1
هر روز به شیوهای و لطفی دگری
چندانکه نگه میکنمت خوب تری
گفتم که به قاضی بَرمت تا دل خویش
بستانم و ترسم دل قاضی ببری!
سعدی / شـــعر پارسی
چندانکه نگه میکنمت خوب تری
گفتم که به قاضی بَرمت تا دل خویش
بستانم و ترسم دل قاضی ببری!
سعدی / شـــعر پارسی
❤25
🔥12❤5😁2
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد بِه از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
سعدی / شـــعر پارسی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد بِه از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
سعدی / شـــعر پارسی
❤29👏1🕊1