شعر پارسی
50.5K subscribers
864 photos
101 videos
3.25K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
بس سراپای وجودم شده لبریز به دوست
هر سر موی به دستم، کمر محبوب است

مخلص کاشانی
/ شـــعر پارسی
7
ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما

ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما

ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را
سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما

کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو
کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما

چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر
نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما

آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

مولانا / شـــعر پارسی
14
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال

سعدی /
شـــعر پارسی
18
هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دل
ای دیده و دل ز نور روی تو خجل

گویند از آن هر دو چه حاصل کردی
جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل

مولانا /
شـــعر پارسی
5
شب فراق ز صبحم خبر چه می‌پرسی؟
چو روزِ من سیه است، از سحر چه می‌پرسی؟

رسید جان به لب، ای یار مهربان برخیز
گذشت کار ز پرسش، دگر چه می‌پرسی؟


مپرس کز غم هجران چه بر سر تو رسید؟
مرا که نیست سر، از دردسر چه می‌پرسی؟

ز واقعاتِ رهِ عشق جمله با خبرم
در این طریق ز من پرس هرچه می‌پرسی

به کوی دوست، هلالی ز راهِ کعبه مپرس
تو ساکن حرمی، از سفر چه می‌پرسی؟

هلالی جغتایی
/ شـــعر پارسی
👏54
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که که می‌زند به تیرم

سعدی /
شـــعر پارسی
12
رواج جهل مرکب رسیده است به جایی
که کرده هر مگسی خویش را خیال همایی

ز طور مرتبه‌ی موسوی فرود نیاید
به دست کور گر افتد در این زمانه عصایی

ز رغم مایده عیسوی به خویش ببالد
اگر چه کاسه‌ی خالی بود به دست گدایی

زند ز نغمه‌ی داود طعنه صوت و صدایش
زمانه بر گلوی هر خری که بست درایی

ز خاک ، بی‌مدد دستگیر ، هر که نخیزد
زند به افسر خورشید ، نخوتش سرپایی

نیاز و عجز گدایانه می‌خرند و ندارند
مروتی که گدایی از آن رسد به نوایی

ز دانه خرمن اهل غرور ، مایه ندارد
رود به غارت اگر برخورد به کاهربایی

تمام در شب تاریک جهل، یوسف وقتند
سری بر آور ای شمع امتیاز کجایی؟

دمی که دل ز تو خالی کنند ، می‌رود آن هم
به خود چو شیشه‌ی مِی بسته‌اند رنگ حنایی

همه به بانگ سگ نفس می‌روند به منزل
عجب تر اینکه به از خضر ، جُسته راهنمایی

کلیم خاطر روشن ز غم چه عکس پذیرد؟
برای آینه‌ام تیرگی است زنگ زدایی

کلیم همدانی /
شـــعر پارسی
7👏1
می‌رود کز ما جدا گردد ولی
جان و دل با اوست، هر جا می‌رود

رهی معیری /
شـــعر پارسی
19
از چاکِ دلم خنده غم‌آلود برآید
آری ، که ز ماتمکده خشنود برآید؟

من صبح و تو خورشید ، چو خواهی که نمانم
نزدیک‌ترآ ، تا نفسم زود برآید

قدسی مشهدی
/ شـــعر پارسی
10
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی


حافظ / شـــعر پارسی
15🔥1
حاصل هر دو جهان را به سخن گر بدهند
مگشا لب، چه توان یافت بِه از خاموشی؟

کلیم کاشانی /
شـــعر پارسی
24
یک روز به بنده گفت شیخی متلک
کای ریش‌تراشِ کافرِ بی‌مسلک

با ریشِ تراشیده و آن کراوات
جایت به جهنم است، گفتم به دَرَک

محمدحسن حسامی محولاتی /
شـــعر پارسی
😁22👍42👏2
گر بی‌تو یک دو روز صبورم ، عجب مدار
چون شاخِ نو بریده ندارم خبر هنوز

مسیح کاشانی
/ شـــعر پارسی
7👏1
خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر است
هر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است

خوش‌لب‌ و خوش‌دهن‌ و چابک ‌و شیرین‌حرکات
کم‌خور و پردو و با تربیت و باربر است

خرِ عیسی را آن بی‌هنر انکار کند
که خود از جملهٔ خرهای جهان ‌بی‌خبر است

قصدِ راکب را بی هیچ نشان می‌داند
که کجا موقعِ مکث‌ست و مقامِ گذر است؟

چون سوارش برِ مردم همه پیغمبر بود
او هم اندر برِ خرها همه پیغامبر است

مرو ای مردِ مسافر به سفر جز با او
که تو را در همه احوال رفیقِ سفر است

حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار!
که چو من مادح بر مدحِ خری مفتخر است

من به جز مدحتِ او مدحِ دگر خر نکنم
جز خرِ عیسی، گورِ پدرِ هر چه خر است

ایرج میرزا / شـــعر پارسی
😁16👏61
آنقدر بارِ ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون

لنگ‌لنگان در دروازه‌ی هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون

مسیح کاشانی
/ شـــعر پارسی
10
ما آزموده‌ایم در این شهر، بختِ خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش

حافظ /
شـــعر پارسی
17👍1
سلطان ملاحت مه موزون منست
در سلسله‌اش این دل مجنون منست

بر خاک درش خون جگر میریزم
هرچند که خاک آن به از خون منست

مولانا /
شـــعر پارسی
9😭1
چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدید
راست باشد این مثل کز کار، کار آید پدید

جهد کردم تا نگویم رازِ دل بر هیچ کس
مِی کشان را رازِ دل بی‌اختیار آید پدید

گر مرا آسوده بینی در غمش نبوَد شگفت
هر غریقی را پس از کوشش قرار آید پدید

بوسه چون بر لعلِ جانان می‌زنی نشمرده زن
دیده‌ام من گفتگوها از شمار آید پدید

تا توانی سیر بنگر در رخِ صافِ بتان
پیش کاندر صفحۀ چشمت غبار آید پدید

دیدم آن بت را پیِ اُستادِ بد گوهر روان
یادم آمد مُهره در دنبالِ مار آید پدید

هر سؤالِ سخت را زنهار پاسخ نرم ده
سنگ و آهن چون به هم ساید شرار آید پدید

پیری از رخسارِ طبع آب‌دارم آب بُرد
کی ز طبعِ پیر، شعرِ آب‌دار آید پدید؟

در خزان هم گاه بگشاید دهان بلبل ولی
کی بود آن نغمه کز وی در بهار آید پدید؟

بعد از این وصلش چه جویم؟ چیست سود آن غرقه را؟
کِش به قعرِ بحر، گوهر در کنار آید پدید

نیست کس کاین مملکت را از خطر بخشد نجات
قرن‌ها باید که تا یک مردِکار آید پدید

نان شهر از همّتِ دستورِ ما ممتاز شد
صدقِ این دعوی به هر شام و نهار آید پدید

از وزیران گر یکی چون او شود نَبوَد شگفت
از جراید هم یکی چون «نوبهار» آید پدید

ایرج میرزا / شـــعر پارسی
14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چارلز بوکوفسکی از «هیچ» می‌گوید!


دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از مرگ چه ماند باقی
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ


پ.ن: رباعی بالا به خیام و مولانا نسبت داده شده است.


@ShearZii
17
زلفت به دست شانه و مشّاطه مبتلاست
ما را چه سود از اینکه شب دیگران خوش است

رفیع مشهدی
/ شـــعر پارسی
9🕊1