تنهاییها عمیقند
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزونها چقدر تنهایند
به جز آشیانۀ خود همراهی ندارند
تنهاییها عمیقند، آشیانۀ کوچکم!
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آنقدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد...
شمس لنگرودی / شـــعر پارسی
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزونها چقدر تنهایند
به جز آشیانۀ خود همراهی ندارند
تنهاییها عمیقند، آشیانۀ کوچکم!
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آنقدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد...
شمس لنگرودی / شـــعر پارسی
👍6❤5
میباری ای باران و میشویی زمین را
امـا نمیشویی دلِ انـدوهـگين را
رگباری و سیلی ولی دانم که هرگز
آبی بر آتش نیستی، جانِ حزین را
حسین منزوی / شـــعر پارسی
امـا نمیشویی دلِ انـدوهـگين را
رگباری و سیلی ولی دانم که هرگز
آبی بر آتش نیستی، جانِ حزین را
حسین منزوی / شـــعر پارسی
👍9❤2
❤9👍4😁2
میخواهم آب شوم
در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود.
مارگوت بیکل / شـــعر پارسی
در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود.
مارگوت بیکل / شـــعر پارسی
❤6🕊2
با چشمهایت حرف دارم
میخواهم ناگفتههای بسیاری را برایت بگویم
از پاییز،
از بغضهای نبودنت
از نامههای چشمانم...که همیشه بیجواب ماند
باور نمیکنی؟!
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما،
دلتنگی آغوشت... رهایم نمیکند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است.
سیدعلی صالحی / شـــعر پارسی
میخواهم ناگفتههای بسیاری را برایت بگویم
از پاییز،
از بغضهای نبودنت
از نامههای چشمانم...که همیشه بیجواب ماند
باور نمیکنی؟!
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما،
دلتنگی آغوشت... رهایم نمیکند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است.
سیدعلی صالحی / شـــعر پارسی
❤7🔥2👍1
🕊12👍3❤1
گذار کن چو صبا بر بنفشهزار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقراراناند
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
حافظ / شـــعر پارسی
که از تطاول زلفت چه بیقراراناند
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
حافظ / شـــعر پارسی
❤11👍2😭1
ساقی بیا و جام می مشکبو بیار
این دم که باد صبح به عنبر فشانی است
می هست و اعتدال هوا هست و سبزه هست
چیزی که نیست صحبت یاران جانی است
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
این دم که باد صبح به عنبر فشانی است
می هست و اعتدال هوا هست و سبزه هست
چیزی که نیست صحبت یاران جانی است
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
❤14👍1
تو گذشتی و شب و روز گذشت
آن زمانها به امیدی که تو
بر خواهی گشت،
پای هر پنجره مات…
می نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ابر، گاه در روزن ماه،
دور، تا دورترین جاها میرفت نگاه، باز میگشتم، هیهات!
چشم ها دوختهام بر در و دیوار هنوز
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
آن زمانها به امیدی که تو
بر خواهی گشت،
پای هر پنجره مات…
می نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ابر، گاه در روزن ماه،
دور، تا دورترین جاها میرفت نگاه، باز میگشتم، هیهات!
چشم ها دوختهام بر در و دیوار هنوز
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
❤10
❤12
❤16👍1🔥1
👍7❤1
من دلم برای آن شبِ قشنگ
من دلم برای جادهای که عاشقانه بود
آن سیاهی و سکوت
چشمکِ ستاره هایِ دور
من دلم برای "او" گرفته است ...
محمدرضا عبدالملکیان / شـــعر پارسی
من دلم برای جادهای که عاشقانه بود
آن سیاهی و سکوت
چشمکِ ستاره هایِ دور
من دلم برای "او" گرفته است ...
محمدرضا عبدالملکیان / شـــعر پارسی
👍4❤3
👍12
شیخ شرفالدین درگزینی و مولانا عضدالدین در خانهای بزرگ بودند. چون سفره بیاوردند عوام بجوشیدند که تبرک شیخ میخواهیم.
یکی مولانا عضدالدین را نمیشناخت، گفت: خواجه، پارهای نیمخوردهی شیخ را به من ده.
مولانا گفت: نیمخوردهی شیخ از دیگری بطلب که من تمامخوردهی شیخ دارم!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
یکی مولانا عضدالدین را نمیشناخت، گفت: خواجه، پارهای نیمخوردهی شیخ را به من ده.
مولانا گفت: نیمخوردهی شیخ از دیگری بطلب که من تمامخوردهی شیخ دارم!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁8🔥2👍1
ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید
گــر صـــورت بیصـــورت معشـــوق ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
آن خانــــه لطیفست نشانهـــاش بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولانا / شـــعر پارسی
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید
گــر صـــورت بیصـــورت معشـــوق ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
آن خانــــه لطیفست نشانهـــاش بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولانا / شـــعر پارسی
❤12🕊4👍2
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن!
گاه می لغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم.. بشنو و باور مکن!
سجاد سامانی / شـــعر پارسی
گاه می لغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم.. بشنو و باور مکن!
سجاد سامانی / شـــعر پارسی
❤12👍2
👍11👌2