پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه توست
همه آفاق پر از نعره مستانه تست
درِ دکان همه بادهفروشان تخته است
آن که باز است همیشه درِ میخانه توست
دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز
زیورِ زلفِ عروسانِ سخن شانه توست
ای زیارتگه رندانِ قلندر برخیز
توشهٔ من همه در گوشهٔ انبانه توست
شهریار / شـــعر پارسی
همه آفاق پر از نعره مستانه تست
درِ دکان همه بادهفروشان تخته است
آن که باز است همیشه درِ میخانه توست
دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز
زیورِ زلفِ عروسانِ سخن شانه توست
ای زیارتگه رندانِ قلندر برخیز
توشهٔ من همه در گوشهٔ انبانه توست
شهریار / شـــعر پارسی
❤7👍2🔥1
در آبهای جهان قایقی است
و من، مسافر قایق، هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم
مرا سفر به کجا میبرد؟
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
و من، مسافر قایق، هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم
مرا سفر به کجا میبرد؟
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
👍9❤1🕊1
و گاهی
دلم دیوانهای میشود که میخواهم،
لباسِ تمامِ
فالگیرهای جهان را بپوشم.
و در تمام خیابانهایی که
تو از آنجا عبور میکنی
ساعتها بایستم ...
تو بیایی
دستهایت را بگیرم
به کف دستهایت نگاه کنم
و دَمِ گوشَت، آهسته بگویم:
بهَ بهَ چقدر به هم میآییم ...
امید آذر / شـــعر پارسی
دلم دیوانهای میشود که میخواهم،
لباسِ تمامِ
فالگیرهای جهان را بپوشم.
و در تمام خیابانهایی که
تو از آنجا عبور میکنی
ساعتها بایستم ...
تو بیایی
دستهایت را بگیرم
به کف دستهایت نگاه کنم
و دَمِ گوشَت، آهسته بگویم:
بهَ بهَ چقدر به هم میآییم ...
امید آذر / شـــعر پارسی
❤4👍4😁1
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکشی و شیوه شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
حافظ / شـــعر پارسی
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکشی و شیوه شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
حافظ / شـــعر پارسی
❤5👍5
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امینپور / شـــعر پارسی
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امینپور / شـــعر پارسی
❤9👍6🕊1
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیام / شـــعر پارسی
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیام / شـــعر پارسی
❤13👍4
❤7
دلم ز کف سر زلف تو را رها نکند
دل از کمند تو وارستگی خدا نکند
اگرچه خون مرا بیگنه بریخت ولیک
کسی مطالبه از یار خونبها نکند
هر آنکه از کف معشوق جامِ می گیرد
نظر به جانب جام جهاننما نکند
بسوخت سینه ندیدم اثر ز آه سحر
ز من گذشت، کسی بعد از این دعا نکند
به بلبلان چمن از زبان من گویید
به خواب ناز گلم رفته کس صدا نکند
تو بوسه ده که مَنَت جان نثار خواهم کرد
کسی معامله بهتر از این دو تا نکند
بگفتمش که دلت جای عارف است بگفت
کسی به دیر شهان فرش بوریا نکند
عارف قزوینی / شـــعر پارسی
دل از کمند تو وارستگی خدا نکند
اگرچه خون مرا بیگنه بریخت ولیک
کسی مطالبه از یار خونبها نکند
هر آنکه از کف معشوق جامِ می گیرد
نظر به جانب جام جهاننما نکند
بسوخت سینه ندیدم اثر ز آه سحر
ز من گذشت، کسی بعد از این دعا نکند
به بلبلان چمن از زبان من گویید
به خواب ناز گلم رفته کس صدا نکند
تو بوسه ده که مَنَت جان نثار خواهم کرد
کسی معامله بهتر از این دو تا نکند
بگفتمش که دلت جای عارف است بگفت
کسی به دیر شهان فرش بوریا نکند
عارف قزوینی / شـــعر پارسی
❤8
پندی از جناب ایرج میرزا:
ای مجرد که بُوَد خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگیر؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر
ایرج میرزا / شـــعر پارسی
ای مجرد که بُوَد خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگیر؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر
ایرج میرزا / شـــعر پارسی
😁22👍5
زنی از طلحک پرسید که دروازهی شیرینیفروشی کجاست؟
گفت: در میانِ تنبانِ خاتون!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
گفت: در میانِ تنبانِ خاتون!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁24🔥2👍1
👍9❤4
👍8❤4
ای چشمِ تو چشم چشمه هر چشمِ همه
بی چشمِ تو نور نیست در چشمِ همه
چشمِ همه را نظر به چشمِ تو بُوَد
از چشمِ تو چشمههاست در چشمِ همه
ابوسعید ابوالخیر / شـــعر پارسی
بی چشمِ تو نور نیست در چشمِ همه
چشمِ همه را نظر به چشمِ تو بُوَد
از چشمِ تو چشمههاست در چشمِ همه
ابوسعید ابوالخیر / شـــعر پارسی
👍9❤5🕊1
ای شب نکنی اینهمه پرخاش که دوش
راز دل من مکن چنان فاش که دوش
دیدی چه دراز بود دوشینه شبم
هان ای شب وصل آنچنان باش که دوش
عنصری / شـــعر پارسی
راز دل من مکن چنان فاش که دوش
دیدی چه دراز بود دوشینه شبم
هان ای شب وصل آنچنان باش که دوش
عنصری / شـــعر پارسی
👍10👏3
👍11❤3
تا دیده بر آن عارض گلگون افتاد
چشمم ز سرشک چشمه خون افتاد
هر راز، که در پرده دل پنهان بود
با خون دلم ز پرده بیرون افتاد
عمعق بخاری / شـــعر پارسی
چشمم ز سرشک چشمه خون افتاد
هر راز، که در پرده دل پنهان بود
با خون دلم ز پرده بیرون افتاد
عمعق بخاری / شـــعر پارسی
👍9❤3
👏11❤3🔥1🕊1
در صومعه و مدرسه گشتیم بسی
در دهر نبود، هیچ فریادرسی
رندی ز کجا و زهد و سالوس کجا
دین و دنیا بهم ندیده است کسی
رضیالدین آرتیمانی / شـــعر پارسی
در دهر نبود، هیچ فریادرسی
رندی ز کجا و زهد و سالوس کجا
دین و دنیا بهم ندیده است کسی
رضیالدین آرتیمانی / شـــعر پارسی
👍10❤2
❤9👍2