شعر پارسی
50.4K subscribers
878 photos
102 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
یک شهر پر از خوبان، ده باغ پر از گل‌ها
صد جای نَهَم دیده، دلدار همان در دل

امیرخسرو دهلوی / شـــعر پارسی
👍7
چون کلافی گَشته‌ام، سر در گُم اَندر حالِ خود
هر چه می‌بافم، گِرِه می‌افکنم در فالِ خود

ندا دارابیان / شـــعر پارسی
👍7
فریاد که در کنج لب آن خال سیه را
دل دانه گمان کرد و ندانست که دام است

صافی اصفهانی / شـــعر پارسی
👍8
بزم شراب بی‌مزه‌ی بوسه ناقص است
پیش آی و عیش ناقص ما را تمام کن

صائب‌ تبریزی / شـــعر پارسی
👍8
شکستِ شیشه‌ی دل را مگو صدایی نیست
که این صدا، به قیامت بلند خواهد شد!

صائب‌ تبریزی / شـــعر پارسی
7
با روی تو آفتاب صافی تیره است
با لعل لبت شراب صافی تیره است

تاریکی آب صافی از سیل نبود
در جنب رخ تو آب صافی تیره است

اوحدی / شـــعر پارسی
5👍1
تارهایِ زلف را ای شوخ بر گردن مپیچ
رشته بر آن دسته‌یِ گل از رگ جان‌ها ببند

تار زلفت را به صیدِ دیگری ضایع مکن
هرچه می‌ماند ز بالِ ما به پای ما ببند

کلیم‌ کاشانی / شـــعر پارسی
👍6🔥1
بر هم مزن نسیمِ صبا! زلفِ یار را
تاریک‌تر مخواه از این، روزگار را

پیدای همدانی / شـــعر پارسی
5🔥1
می‌توان دولت بیدار به بی‌خوابی یافت
تو همین در دلِ شب دیده بیدار طلب

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👍6🕊2
آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟

تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت

دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت

احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت

ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت

حافظ / شـــعر پارسی
🕊64👍3
مـــن به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه

زندگی رسم خوشایندی است
پرشی دارد اندازه عشــــــق.

سهراب سپهری / شـــعر پارسی
6🕊3
گر مِی‌فروش حاجتِ رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

حقّا کز این غَمان برسد مژدهٔ امان
گر سالِکی به عهدِ امانت وفا کند

گر رنج پیش‌آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مَکُن به غیر که این‌ها خدا کند

در کارخانه‌ای که رَهِ عقل و فضل نیست
فهمِ ضعیفْ رایْ فضولی چرا کند؟

مطرب بساز پرده که کس بی‌اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سُراید خطا کند

ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند

جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت
عیسی‌دَمی کجاست که احیایِ ما کند؟

حافظ / شـــعر پارسی
9👍3🔥1
بیدار هر که گشت در ایران رود به دار
بیدار و زندگانی بی دارم آرزوست!

عارف قزوینی / شـــعر پارسی
🕊168👍2
جهان به  مجلس مستان بی‌خرد  ماند
که در شکنجه بود هرکسی که هشیار است

صائب تبریزی
/ شـــعر پارسی
👌82
قدمی رنجه کن ای سرو سمن ساق به باغ
تاصنوبر نزند لاف خوش‌اندامی‌ها

فروغی بسطامی /
شـــعر پارسی
👍65
خورجین شخصی را دزدیدند
و اموال او که درون خورجین بود
بر باد رفت
مردمان بگفتند:
سوره یاسین بخوان که
با خواندن آن مال پیدا بشود
مال‌باخته بگفت:
کل قرآن به یکجا درون خورجینم بود.

عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁17👍6👌2
فریدن فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی

فردوسی / شـــعر پارسی
14👍2
‍   ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم
    عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم

     گریه از مرغ سحر، خودسوزی از پروانه ها
      صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم

شهریار / شـــعر پارسی
17👍2👏1
پرسید که چونی ز غم و دردِ جدایی؟
گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم

بیم است چو شرحِ غمِ عشقِ تو نویسم
کآتش به قلم درفتد از سوزِ درونم

سعدی /
شـــعر پارسی
🕊92👍2
دل دگر با که سپارم؟ که تو در جانِ منی
جان دگر با که فشانم؟ که تو جانانِ منی

هنری نیست جز اینم، ز چه پنهان سازم؟
گو‌ همه خلق بدانند تو جانان منی

گفتمت مهر و در این گفته چه جای نظر است؟
تو بدین طلعتِ افروخته برهان منی

نشاط اصفهانی / شـــعر پارسی
7👍1