شعر پارسی
50.4K subscribers
874 photos
101 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
تا رای کجا داری و پروای که داری
کز هر طرفت طایفه‌ای منتظرانند

سعدی / شـــعر پارسی
12👍3
رو کرد به ما بخت و فتادیم به بَندش
ما را چه گنه بود؟- خطا کرد کمندش

با آن همه دلداده دلش بسته‌ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه‌پسندش

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون‌کار؟
ترسم رسد از دیده‌ی بدخواه گزندش

شد آب، دل از حسرت و از دیده برون شد
آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست!
چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش

گر باد بیارامد و گر موج نخیزد
دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش

سیمین طلب بوسه‌یی از لعل لبی داشت
ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش

سیمین بهبهانی / شـــعر پارسی
21👍1
اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

مولانا / شـــعر پارسی
17🕊1
تمام دل خوشی‌ام شور عاشقانه‌ی توست
دو چشم منتظرم تا همیشه خانه‌ی توست

تو صبر گفتی و، من خسته از شکیبایی
تمام زندگی‌ام، غرق در بهانه‌ی توست

بهانه‌ی همه‌ی شعرهای من، برگرد
بیا که خانه‌ی قلبم، پر از ترانه‌ی توست

دل گرفته‌ی من، همچو مرغ در قفسی
تمام هوش و حواسش، به آشیانه‌ی توست

به کنج خلوت خود، همچو ابر می‌بارم
سرم درون خیالم به روی، شانه‌‌ی توست

تو رفته‌ای و من اینجا، میان خاطره‌ها
به هرطرف که نظر می‌کنم، نشانه‌ی توست

دل شکسته‌ی من، از تو عشق می‌گیرد
کبوترم که امیدم، به آب و دانه‌ی توست

شفیعی کدکنی / شـــعر پارسی
18👌2🔥1
عشق از آن شوختر افتاده که پنهان گردد
چون شرر می‌جهد از سنگ برون دانه عشق

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
16😁1
گر شاخه‌ها دارد تری ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری اى جان، تو چیز دیگری…


مولانا / شـــعر پارسی
21🕊2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انسان و بی‌ تضاد؟!
خمره‌های منقوش
در حجره‌های ميراث
عرفان لايت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه‌ای كه
زنداني و زندانبان
همزمان زمزمه می‌كنند

پس ادامه می‌دهم
سرگذشت مردی را
كه هيچ‌كس نبود
با اين همه
تو گویی اگر نمی‌بود،
جهان
قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت
كه زير باران ايستاده است
نگاهش كن
چون آن كلاغ
چون آن خانه
چون آن سايه

ما گلچين تقدير و تصادفيم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور رنگ
در أشكال، گرفتار آمدم
مستطيل‌های جادو
مربع‌های جادو

من در همين پنجره
معصوميت آدم را گريه كردم
ديوانگی‌های ديگران را ديوانه شدم

عرفات، در استاديوم فوتبال
در كابينه‌ی شارون،
از جنون گاوی گفتم

در همين پنجره، گَله به چرا بردم

پادشاهی كردم با سر تراشيده
و قدرت اداره‌ی دو زن

سر شانه نكردم
كه عيال وار بودم و فقير

زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمويم

از ديوار راست بالا رفتم
به معجزه‌ی كودكی
با قورباغه‌ای در جيبم

حراج كردم همه‌ی رازهايم را يک‌جا ...

«نامه‌هایی به آنا»

حسین پناهی / شـــعر پارسی
19👏1😭1
موجم که سفر از وطنم دور نسازد
آوارگی‌ام باعث دوری ز وطن نیست

کلیم‌ کاشانی / شـــعر پارسی
18👌5
ما از نفوذ سایه‌های‌ شک در
باغهای بوسه‌هامان رنگ می‌بازیم
ما در تمام میهمانی‌های قصر ِنور
از وحشت آوار می‌لرزیم ...

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
15
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم


مولانا / شـــعر پارسی
20👍1
 گفتم: که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
 
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
15😭3👍2
آن‌ها که در قفایِ تو گفتیم، گفته‌ایم
تا وا نکرده‌ایم لب، از پیشِ ما برو

دشمن نکرد،‌ آن‌چه تو کردی به‌ دوستی
بیگانه‌ام دگر، برو ای آشنا برو

ظهوری ترشیزی / شـــعر پارسی
15🔥2
تو آب حیاتی که در تن روانی...

مولانا / شـــعر پارسی
16
اشکم نیافت بوی وفا تا دلم نسوخت
هر شبنمی که می‌چکد از گل گلاب نیست

اهلی شیرازی / شـــعر پارسی
15
سر رشته‌یِ شادیست،
خیالِ خوش تو...♡

مولانا / شـــعر پارسی
🔥63
مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟
مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو ؟

بهار آمده امّا نه سوی من که نسیم
زند به خرمن عمرم ، شرار دور از تو

به سرو و گل نگراید دل شکسته ی من
که سر به سینه زند سوگوار دور از تو

هم از بهار مگر عشق ، عذر من خواهد
اگر ز گل شده ام ، شرمسار دور از تو

به غنچه ماند و لاله ، بهار خاطر من
شکفته تنگ دل و داغدار دور از تو

نسیمی از نفست سوی من فرست که باز
گرفته آینه ام را غبار دور از تو

گلم خزان زده آید به دیدگان که بهار
خزانی آمده در این دیار ، دور از تو

دلم گرفت ، اگر نیستی برم ، باری ،
کجاست جام می خوش‌گوار دور از تو ؟

چه جای صحبت سال و مه و بهـار و خزان؟
که دل‌گرفته‌ام از روزگار دور از تو

حسین منزوی / شـــعر پارسی
10👌1
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،
و تنها،
و سر به زیر،
و سخت...

سهراب سپهری / شـــعر پارسی
15
ای که در باغ رُخش ره بردی
گل تازه به زمستان بستان

دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سُستان بستان

مولانا / شـــعر پارسی
13
مرا جز یک رویا
چیزی نیست تا زیر پایت فرش کنم.

آرام گام بگذار،
که آن‌چه بر آن میروی
رویای من است.

ویلیام باتلر / شـــعر پارسی
12
ای چشمه آگاهی شاگرد نمی‌خواهی؟
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم

مولانا / شـــعر پارسی
👍93👏2