تمام دل خوشیام شور عاشقانهی توست
دو چشم منتظرم تا همیشه خانهی توست
تو صبر گفتی و، من خسته از شکیبایی
تمام زندگیام، غرق در بهانهی توست
بهانهی همهی شعرهای من، برگرد
بیا که خانهی قلبم، پر از ترانهی توست
دل گرفتهی من، همچو مرغ در قفسی
تمام هوش و حواسش، به آشیانهی توست
به کنج خلوت خود، همچو ابر میبارم
سرم درون خیالم به روی، شانهی توست
تو رفتهای و من اینجا، میان خاطرهها
به هرطرف که نظر میکنم، نشانهی توست
دل شکستهی من، از تو عشق میگیرد
کبوترم که امیدم، به آب و دانهی توست
شفیعی کدکنی / شـــعر پارسی
دو چشم منتظرم تا همیشه خانهی توست
تو صبر گفتی و، من خسته از شکیبایی
تمام زندگیام، غرق در بهانهی توست
بهانهی همهی شعرهای من، برگرد
بیا که خانهی قلبم، پر از ترانهی توست
دل گرفتهی من، همچو مرغ در قفسی
تمام هوش و حواسش، به آشیانهی توست
به کنج خلوت خود، همچو ابر میبارم
سرم درون خیالم به روی، شانهی توست
تو رفتهای و من اینجا، میان خاطرهها
به هرطرف که نظر میکنم، نشانهی توست
دل شکستهی من، از تو عشق میگیرد
کبوترم که امیدم، به آب و دانهی توست
شفیعی کدکنی / شـــعر پارسی
❤18👌2🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انسان و بی تضاد؟!
خمرههای منقوش
در حجرههای ميراث
عرفان لايت با طعم نعنا
شک دارم به ترانهای كه
زنداني و زندانبان
همزمان زمزمه میكنند
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را
كه هيچكس نبود
با اين همه
تو گویی اگر نمیبود،
جهان
قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت
كه زير باران ايستاده است
نگاهش كن
چون آن كلاغ
چون آن خانه
چون آن سايه
ما گلچين تقدير و تصادفيم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور رنگ
در أشكال، گرفتار آمدم
مستطيلهای جادو
مربعهای جادو
من در همين پنجره
معصوميت آدم را گريه كردم
ديوانگیهای ديگران را ديوانه شدم
عرفات، در استاديوم فوتبال
در كابينهی شارون،
از جنون گاوی گفتم
در همين پنجره، گَله به چرا بردم
پادشاهی كردم با سر تراشيده
و قدرت ادارهی دو زن
سر شانه نكردم
كه عيال وار بودم و فقير
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمويم
از ديوار راست بالا رفتم
به معجزهی كودكی
با قورباغهای در جيبم
حراج كردم همهی رازهايم را يکجا ...
«نامههایی به آنا»
حسین پناهی / شـــعر پارسی
خمرههای منقوش
در حجرههای ميراث
عرفان لايت با طعم نعنا
شک دارم به ترانهای كه
زنداني و زندانبان
همزمان زمزمه میكنند
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را
كه هيچكس نبود
با اين همه
تو گویی اگر نمیبود،
جهان
قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت
كه زير باران ايستاده است
نگاهش كن
چون آن كلاغ
چون آن خانه
چون آن سايه
ما گلچين تقدير و تصادفيم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور رنگ
در أشكال، گرفتار آمدم
مستطيلهای جادو
مربعهای جادو
من در همين پنجره
معصوميت آدم را گريه كردم
ديوانگیهای ديگران را ديوانه شدم
عرفات، در استاديوم فوتبال
در كابينهی شارون،
از جنون گاوی گفتم
در همين پنجره، گَله به چرا بردم
پادشاهی كردم با سر تراشيده
و قدرت ادارهی دو زن
سر شانه نكردم
كه عيال وار بودم و فقير
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمويم
از ديوار راست بالا رفتم
به معجزهی كودكی
با قورباغهای در جيبم
حراج كردم همهی رازهايم را يکجا ...
«نامههایی به آنا»
حسین پناهی / شـــعر پارسی
❤19👏1😭1
❤18👌5
ما از نفوذ سایههای شک در
باغهای بوسههامان رنگ میبازیم
ما در تمام میهمانیهای قصر ِنور
از وحشت آوار میلرزیم ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
باغهای بوسههامان رنگ میبازیم
ما در تمام میهمانیهای قصر ِنور
از وحشت آوار میلرزیم ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤15
آنها که در قفایِ تو گفتیم، گفتهایم
تا وا نکردهایم لب، از پیشِ ما برو
دشمن نکرد، آنچه تو کردی به دوستی
بیگانهام دگر، برو ای آشنا برو
ظهوری ترشیزی / شـــعر پارسی
تا وا نکردهایم لب، از پیشِ ما برو
دشمن نکرد، آنچه تو کردی به دوستی
بیگانهام دگر، برو ای آشنا برو
ظهوری ترشیزی / شـــعر پارسی
❤15🔥2
❤15
مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟
مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو ؟
بهار آمده امّا نه سوی من که نسیم
زند به خرمن عمرم ، شرار دور از تو
به سرو و گل نگراید دل شکسته ی من
که سر به سینه زند سوگوار دور از تو
هم از بهار مگر عشق ، عذر من خواهد
اگر ز گل شده ام ، شرمسار دور از تو
به غنچه ماند و لاله ، بهار خاطر من
شکفته تنگ دل و داغدار دور از تو
نسیمی از نفست سوی من فرست که باز
گرفته آینه ام را غبار دور از تو
گلم خزان زده آید به دیدگان که بهار
خزانی آمده در این دیار ، دور از تو
دلم گرفت ، اگر نیستی برم ، باری ،
کجاست جام می خوشگوار دور از تو ؟
چه جای صحبت سال و مه و بهـار و خزان؟
که دلگرفتهام از روزگار دور از تو
حسین منزوی / شـــعر پارسی
مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو ؟
بهار آمده امّا نه سوی من که نسیم
زند به خرمن عمرم ، شرار دور از تو
به سرو و گل نگراید دل شکسته ی من
که سر به سینه زند سوگوار دور از تو
هم از بهار مگر عشق ، عذر من خواهد
اگر ز گل شده ام ، شرمسار دور از تو
به غنچه ماند و لاله ، بهار خاطر من
شکفته تنگ دل و داغدار دور از تو
نسیمی از نفست سوی من فرست که باز
گرفته آینه ام را غبار دور از تو
گلم خزان زده آید به دیدگان که بهار
خزانی آمده در این دیار ، دور از تو
دلم گرفت ، اگر نیستی برم ، باری ،
کجاست جام می خوشگوار دور از تو ؟
چه جای صحبت سال و مه و بهـار و خزان؟
که دلگرفتهام از روزگار دور از تو
حسین منزوی / شـــعر پارسی
❤10👌1
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،
و تنها،
و سر به زیر،
و سخت...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،
و تنها،
و سر به زیر،
و سخت...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
❤15
ای که در باغ رُخش ره بردی
گل تازه به زمستان بستان
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سُستان بستان
مولانا / شـــعر پارسی
گل تازه به زمستان بستان
دل قوی دار چو دلبر خواهی
دل خود از دل سُستان بستان
مولانا / شـــعر پارسی
❤13
مرا جز یک رویا
چیزی نیست تا زیر پایت فرش کنم.
آرام گام بگذار،
که آنچه بر آن میروی
رویای من است.
ویلیام باتلر / شـــعر پارسی
چیزی نیست تا زیر پایت فرش کنم.
آرام گام بگذار،
که آنچه بر آن میروی
رویای من است.
ویلیام باتلر / شـــعر پارسی
❤12
وقتی زمان تراكم اندوهیست
و لحظهلحظه گلويت را میفشارد
وقتی كه چشمهايت
در گودنای حفرهی رخسارت
تاب می خورد.
آه
اين آدمی چگونه جهان را
به دوزخی تبديل میكند
از ياد میبرم همهی شعرهای عالم را
و از گلويم آوائی
چون دود برمیآيد.
محمد مختاری / شـــعر پارسی
و لحظهلحظه گلويت را میفشارد
وقتی كه چشمهايت
در گودنای حفرهی رخسارت
تاب می خورد.
آه
اين آدمی چگونه جهان را
به دوزخی تبديل میكند
از ياد میبرم همهی شعرهای عالم را
و از گلويم آوائی
چون دود برمیآيد.
محمد مختاری / شـــعر پارسی
❤11
آیا فقط من
ترانههای فراموش را زمزمه میکنم
یا این رسم آموختن مرگ است
که تکههای خاطره را از هر سو جمع میکند
تا باز به هر سو پرتاب کند.
شاپور بنیاد / شـــعر پارسی
ترانههای فراموش را زمزمه میکنم
یا این رسم آموختن مرگ است
که تکههای خاطره را از هر سو جمع میکند
تا باز به هر سو پرتاب کند.
شاپور بنیاد / شـــعر پارسی
😭10👏2