آمدی مست و ز نظارهی تو هوش گریخت
تو در آغوش و خیال تو از آغوش گریخت
پند ناصح به دل ما چه اثر خواهد کرد
که از آن گوش درون آمد و زین گوش گریخت
جعفر قزوینی / شـــعر پارسی
تو در آغوش و خیال تو از آغوش گریخت
پند ناصح به دل ما چه اثر خواهد کرد
که از آن گوش درون آمد و زین گوش گریخت
جعفر قزوینی / شـــعر پارسی
❤8
❤11
ز نعره کف به لب آورده رود دیوانه
هراز ــ اشتر مست هزار کوهانه ــ
نسیم خیس زدریا وزیده، گاهی نرم
زند به کاکل سبز درختها، شانه
و گاه در نی سحر آورش ــ به چوپانی ـ
دمان، فتاده پی گلههای پروانه
هوای درّهی «یوش است»، این که میآید
ربوده عطر گل از باغهای «افسانه»
مسیر من همه دالان سبز و میگذرم،
خموش و میکندم این سوال، دیوانه
کزین بهار که من میکنم گذر آیا
به ناگزیر ، خزان می کند گذر یا نه؟
مرا هوای غزل گفتن است و در سفتن
به گوشواری ات ای نازنین دردانه!
ببین که تا دهدم سر به دشتو جنگلو کوه
مرا ، هوای تــو، بیرون کشیده از خانه
سفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟
ویا گریختن از خویش، ناامیدانه؟
زخود چگونه گریزم که بار خویشتنم
امانتی است هم از سرنوشت بر شانه
حسین منزوی / شـــعر پارسی
هراز ــ اشتر مست هزار کوهانه ــ
نسیم خیس زدریا وزیده، گاهی نرم
زند به کاکل سبز درختها، شانه
و گاه در نی سحر آورش ــ به چوپانی ـ
دمان، فتاده پی گلههای پروانه
هوای درّهی «یوش است»، این که میآید
ربوده عطر گل از باغهای «افسانه»
مسیر من همه دالان سبز و میگذرم،
خموش و میکندم این سوال، دیوانه
کزین بهار که من میکنم گذر آیا
به ناگزیر ، خزان می کند گذر یا نه؟
مرا هوای غزل گفتن است و در سفتن
به گوشواری ات ای نازنین دردانه!
ببین که تا دهدم سر به دشتو جنگلو کوه
مرا ، هوای تــو، بیرون کشیده از خانه
سفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟
ویا گریختن از خویش، ناامیدانه؟
زخود چگونه گریزم که بار خویشتنم
امانتی است هم از سرنوشت بر شانه
حسین منزوی / شـــعر پارسی
👍7❤5😭1
خـاکی که به زیر پای هر نادانی است
کفّ صـنـمیّ و چــهرهٔ جانـانــی است
هــر خشت که بر کنـگرهٔ ایوانـی است
انگــشت وزیــر یا سر سلطانـی است
خيام / شـــعر پارسی
کفّ صـنـمیّ و چــهرهٔ جانـانــی است
هــر خشت که بر کنـگرهٔ ایوانـی است
انگــشت وزیــر یا سر سلطانـی است
خيام / شـــعر پارسی
👍15❤5
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
صبح را با تمام وجود
نفس خواهم کشید.
خستگی ام را در
رختخواب رخوت خواهم پیچید.
کفش هایم را به صبح های
تازه آشنا خواهم کرد.
من هم صدا با همه پرنده ها
به خوشبختی لبخند خواهم زد.
آغوشم را از آرامش
صبح پر میکنم
تا آغاز شوم مانند روزهای آفتابی
من به صبح ، نزدیک تر از
همه آفتاب ها هستم ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
صبح را با تمام وجود
نفس خواهم کشید.
خستگی ام را در
رختخواب رخوت خواهم پیچید.
کفش هایم را به صبح های
تازه آشنا خواهم کرد.
من هم صدا با همه پرنده ها
به خوشبختی لبخند خواهم زد.
آغوشم را از آرامش
صبح پر میکنم
تا آغاز شوم مانند روزهای آفتابی
من به صبح ، نزدیک تر از
همه آفتاب ها هستم ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤11👍4
و ما به دست خودمان ابرهای مسموم میسازیم
و به دور از چشم خورشید،
در سایة بارانهای مسمومش همهچیز را مغشوش میکنیم.
حسین پناهی / شـــعر پارسی
و به دور از چشم خورشید،
در سایة بارانهای مسمومش همهچیز را مغشوش میکنیم.
حسین پناهی / شـــعر پارسی
❤7🕊1
❤12👍1😁1
تا به کجا از دلِ خود غافلم؟
تابِ فراق تو ندارد دلم
در پیِ اثبات حقیقت مباش
من که به حق بودن تو قائلم
آه که تو باغ پر از میوهای!
آه که من سروم و بیحاصلم!
معنی سربسته گیسوی تو
پاسخِ پیچیدهترین مشکلم
فاصلهای بین من و مرگ نیست
آتشِ افروخته در ساحلم
علی مقیمی / شـــعر پارسی
تابِ فراق تو ندارد دلم
در پیِ اثبات حقیقت مباش
من که به حق بودن تو قائلم
آه که تو باغ پر از میوهای!
آه که من سروم و بیحاصلم!
معنی سربسته گیسوی تو
پاسخِ پیچیدهترین مشکلم
فاصلهای بین من و مرگ نیست
آتشِ افروخته در ساحلم
علی مقیمی / شـــعر پارسی
❤13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای ندیدن بار دهشتناک زمان
که شانههایتان را میشکاند و بهسوی خاکتان میکشاند؛
باید مدام مست بود!
از چه؟
شراب، شعر یا پرهیزگاری...
هرطور دلتان میخواهد
-شارل بودلر
که شانههایتان را میشکاند و بهسوی خاکتان میکشاند؛
باید مدام مست بود!
از چه؟
شراب، شعر یا پرهیزگاری...
هرطور دلتان میخواهد
-شارل بودلر
❤14
❤16😁2
❤18🕊4
❤17👌1